۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

آرام، ای دل

آرام، ای دل
امیلیانا توررررررینی




آرام، ای دل
چنین بلند تپیدن نگیر
به خاطر من آرام بمان
آن هنگام که او از تو گذر می کند.

ای اشک، نه
جاری نشو.
اگر بخواهی کورم کنی،
من هم اکنون شکست خورده ام.

ای لب، نه
کلامی نگو
مبادا بشنود
لرزش صدایت را.

ای دست، دستش را رها کن
نرم و سبک
مبادا در زیر ناخن هایت خونین شود.

آه، پروردگار
تاجت را بردار
دیگر پادشاه من نیستی
با آن قلب بی رحمت



آرام، ای دل
چنین بلند تپیدن نگیر
به خاطر من آرام بمان
آن هنگام که او از تو گذر می کند.

ای اشک، نه
جاری نشو
اگر بخواهی کورم کنی،
من هم اکنون شکست خورده ام.


۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

کوچ

بی بی می گفت مورچه ها ما را رانده بودند. من با پوزخند می گفتم چه ربطی به مورچه ها دارد، بابایم پول لازم داشت باید خانه را می فروخت. او چیزی نمی گفت؛ یعنی که من خیلی بی اعتقادم. بعد از این که بابو سر پیری خواسته بود عروس نو به خانه اش بیاورد، آن پیرزن ریز و لاغر بالاخره به چشمم آمده بود. پیش از آن برایم فقط بی بی بود که جمعه ها می رفتم خانه اش تا وظیفه ی مادربزرگی اش را برایم انجام دهد. مرا به گردش می برد و برایم بستنی یا لواشک می خرید. بزرگتر که شدم، می رفتم که وظیفه ی نوه گی ام را برایش انجام دهم؛ به جایش در صف نانوایی می ایستادم و خانه اش را با آن که همیشه پاک بود، جارو می زدم. با این که نیازی به این کارها نبود و من هم چندان اهل نوه گی کردن نبودم، اما چنان حوصله ام در آنجا سر می رفت که چاره ی دیگری نداشتم.

وقتی شنیدم بابو قصد دارد با زن چاق و نیرومندی که سینه های بزرگ و آویزان داشت ازدواج کند، ناگهان بی بی در نظرم زنی شد. زنی شد که شوهر داشت و وجودش ، برخلاف آنچه من می شناختم، به جمعه ها خلاصه نمی شد. او روزهای دیگر هفته را هم زندگی می کرد. از آن بی بی که ماشین وار با مادربزرگی اش مرا جمعه ها راضی نگه می داشت، تبدیل شده بود به زنی که می توانست بگرید و حسادت کند. بعد از آن مدتی بود که جمعه ها تنها نمی رفتم به خانه اش. همراهی داشتم که خشمگین بود و پر از ایده های انتقام. وقتی غر می زد ، تند و محکم قدم برمی داشت و من تلاش می کردم عقب نمانم. در خانه ی بی بی ، مادر مرا به کاری وا می داشت و خودش چای دم می کرد و می نشست کنار مادرش. من گوش می دادم، از پشت هر دیواری، به تمام صداهای خانه گوش می دادم. صدای گاه و بیگاه قمری ها بر سر بام، صدای غژغژ در توالت در گوشه ی حیاط ، صدای به هم خوردن استکان ها و نعلبکی ها ، ریختن چای و کم کم صدای گپ های مادر در مورد تغییر جای وسایل خانه و بعد صدای آه کشیدن بی بی، صدای اعتراض مادر به خاطر دیدن اشک های بی بی و بعد صدای خشم و ترس هردو. بالاخره مادر از جا برمی خاست و در طول هال قدم می زد. یعنی می خواست طوفان کند. نشسته ممکن نبود. مادر رعد می فرستاد و هر دو می باریدند. بی بی طلاق نمی خواست و مادر تحمل دیدن هووی بی بی را نداشت.

در آن ساعت ها بی بی پرنده ی خیسی بود که نمی دانست به کدام جهت برود. دقیقن همین طور بود. مثل یک پرنده ی خیس کوچک ونیازمند به نظر می رسید اما نمی خواست خودش را به دست هیچ آدمی بسپرد تا پناهش دهد. دیگر فهمیده بودم که بی بی احساس داشت. چون آسیب پذیر شده بود. چون گریه می کرد. جمعه بود و او وظیفه ی روتین جمعه هایش را تمام و کمال برایم انجام نمی داد. گاهی خبر نداشت که من هم آنجایم.

بعد از مدتی مادر مرا باز تنها فرستاد. بابو خانه بود و بی بی حلب خالی روغن نباتی را کنار کنتور برق به دیوار حیاط کوبیده بود و با کش وطناب محکمش کرده بود. بعد از ناهار ریزه های نان را در حیاط زیر حلب روغن ریخت. چادرش را سر کرد و مرا به قبرستان برد. کنار قبری که با حصار و پارچه های سبز جدا شده بود، نشست و فاتحه خواند. به پیرمردی پول داد تا قرآن بخواند. بعد مرا رساند خانه مان و رفت. به مادر گفتم بابو خانه بود. گفت می داند. پرسیدم چرا. گفت چون پسر آن زن چاق را منصرف کردم.

هفته ی بعد یک جفت قمری در حلب روغن لانه کرده بودند. زیر حلب، روی زمین پر بود از فضله های خشک شده. پاک کردن شان جان کندن من بود. همیشه غر می زدم و پاک می کردم. بی بی توجهی نمی کرد. قمری هایش را دوست داشت. صبح ها گزارش رفتارهایشان در طول هفته را به من می داد. عصرها من در غیاب گفت و گوهای خانه به صداها گوش می دادم. صدای قمری ها بود و صدای چرخ ریسندگی بی بی. پشم می رسید و آمد و رفت قمری هایش را تماشا می کرد. بی بی درآمد داشت.

هیچ وقت نفهمیدم او بود که آهسته و پیوسته با تغییراتش مرا جلب می کرد یا من بودم که آهسته و پیوسته او را متفاوت تر می یافتم. کم کم ظاهرش هم در نظرم تغییر کرد. اول لاغرتر شد. بعد کندتر و ناگهان متوجه شدم که کج شده است. کج راه می رفت. کج می نشست و کج بلند می شد. در این میان او همچنان گزارش هفتگی رفتارهای قمری ها و جوجه هایشان را به من می داد و من غرغر کنان فضله های خشک شده را می تراشیدم و می شستم.

روزی مادر هم حلب خالی روغنی را به دیوار حیاط کوبید. پدر بهانه کرد که دیوار خانه ی اجاره ای خراب می شود. چند هفته گذشت. اما قمری ای نیامد. بعدتر مادر با خشم تلاش می کرد گلیم بافی یاد بگیرد. این کارهایش اسباب تمسخر من و بابا شده بود.

جمعه ای به بیمارستان رفتم. تختش را نشانم دادند. خواب بود و در جای جای صورتش اخم داشت. پزشک گفته بود دنده اش از مدتها پیش شکسته بود و دریچه ی قلبش هم گشاد شده بود. گفته بود چنان ضعیف است که تاب جراحی را نخواهد داشت. راست می گفت. چنان کوچک و دور بود که تخت تقریبن خالی به نظر می رسید. منتظر ماندم. بیدار نشد. رفتم به خانه اش تا فضله های قمری هایش را پاک کنم و در حیاط ریزه های نان بریزم. جوجه ی قمری ها از لانه به پایین افتاده بود. یک پهلوی حیاط و روی دیوار پر از مورچه شده بود.




۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

It is not true! It is not true!

این هم از شباهت من به  یک شخصیت سیاسی. چند وقتی بود که فکر می کردم سارکوزی هستم.

What Famous Leader Are You?
personality tests by similarminds.com

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

قیس دهزاد

 وصیت اش همه درباره ی بنیادی ترین حقوق آدمی است. در اشتباه بود که خود را کشت؟ نمی دانم چون هنوز نمی دانم شهامت در بیهوده ماندن است یا با امیدی خود را کشتن. چه کسی نیاز به آمرزش دارد؟!  کی به خود می آییم؟ آنقدر قربانی است که فرصت عزاداری نیست. تا چند نسل؟ قیس دهزاد نگران دلفین ها هم بوده. پنهانم کنید تا بتوانم بگریم. خدای من.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

ما هیچ
ما هر چند وقت نگاه

تا ببینیم کی دیگران را از میدان به در می کند.

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

داستان کوتاه

مکیدن جادو
کارولین بلچر
برگردان:  ساکی


در خیابان خالی قدم می زنم. خانه در تاریکی است. پنجره ها طوری به من زل می زنند که انگار می گویند «برو دیگر. مثل روح در این اتاق ها سرگردان نباش.»


کسی دوستم ندارد، زن دوست نداشتنی ای هستم که ... که...

امکان نداشت جینا بفهمد حرفهایش مثل مشتی به شکمم خوردند؛ آن هم با شدتی که خم شدم و نفس کشیدن برایم مشکل شد. پیشنهاد کرده بود تخته ی گوشواره هایم را دور بیندازم و خود گوشواره ها را در بازار هفته گی بفروشم.

دخترم از خانه تکانیِ درست و حسابی خیلی خوشش می آید اما من نه. من جمع کن هستم، ذخیره می کنم. من خرت و پرت هایم را دوست دارم و آن گوشواره ها روی تخته ی گوشواره بخشی از خرت و پرت هایی هستند که دور خودم جمع کرده ام؛ آنها در حقیقت ویژه هستند. نیروی جادویی دارند. جادو را که نمی فروشند. یک برق، می کند و می برد، و می روم، نمی روم، به درون یکی از قصه هایشان کشیده می شوم.

آنجاست، شیطانک نقره ای آنجاست. چشمک می زند، برق می زند. می دانند؛ آنها می دانند. آن تجسم شرارت، شیطانک لینکلن¹، مات و مبهوت و سنگ شده روی پایه اش. تا شیطانک چشمک زن را بر می دارم میخکوب می شوم. گوین، گوین مو طلایی با آن موهای بلندش ظاهر می شود و من منگ، مثل هر شانزده ساله ای، عاشق برای اولین بار. اجازه دادم زیر و رویم کند؛ زندگیم را آشفته کند، آشفتگی ای که مرا به قدم زدن در خیابان خالی بکشاند و زل زدن به پنجره های بی نور.

وقتی پیشنهاد کرد آخر هفته به لینکلن برویم، من لحظه ها را می شمردم. کاخ اسقف، کاخ جدید نه، بلکه کاخ قدیمی؛ جایی که ما آخر هفته را گذراندیم؛ تبدیل به یک هتل شده بود.

در راه بودیم که گوین گفت: « من به آنها گفتم تو مادرم هستی. بنابراین باید دو اتاق یک خوابه بگیریم.»

شوک می تواند آدم را در مه و دود فرو ببرد، می تواند آدم را چنان فشار دهد که فکر کند در حال خفه شدن است. در ماشین را باز کردم وبیرون رفتم. به خودم گفتم باید آرام نفس بکشم، بشمرم، یک، دو، سه، و دور شوم. نمی دانستم کجا می روم؛ اهمیتی نداشت.

اگر گوین تعجب کرده بود، اگر پشت سرم داد زده بود، من نشنیده بودم. خیانت ذهنم را انباشته بود. در بایلگیت²  هتلی به نام گوزن سفید دیدم. رفتم داخل سرسرا و دنبال توالت زنانه گشتم. دعا کردم خالی باشد. خالی بود. می توانستم هق هق گریه کنم بدون این که شرمسار شوم یا کسی را شرمنده کنم.

چی شده بودم!؟ یک زن بزرگسال تر و دوست نداشتنی با چشمان قرمز که باید بیشتر می فهمید.می خواستم سرم را در کاسه ی دستشوییِ پر از آب سرد فرو ببرم؛ آب، تا آب را متوقف کند؛ آب، تا چشم پر آب قرمز را تسکین دهد. اما درپوش سوراخ دستشویی نبود. شیر آب غنیمت اما وقت گیر بود. تکه های دستمال توالت را گلوله می کردم، در آب خیس می کردم و به صورت می کشیدم، خیس می کردم و به صورت می کشیدم تا اینکه آرام شدم. بعد به مژه هایم ریمل زدم و به گونه هایم رژ گونه مالیدم و لبهایم را هم رژ زدم؛ سرخ بی حیا، سرخ خشمگین. به دلقک در آینه گفتم او به جوجه خروس احتیاجی ندارد.

در خیابان شیبداری به نام استرایت همدیگر را دیدیم. من بالا می رفتم، او پایین می رفت.

« شوخی کرده بودم، کانی. متاسفم.»

لبهای سرخ جیغ کشیدند: «شوخی! تو مسخره ای گوین پریچارد.»

چشمان سرخ کرده، گونه های سرخ کرده، دهان سرخ کرده، همه آهسته گفتند: « هاه! مسخره منم، دلقک اشک ریز منم، فریب خورده، اغفال شده، قربانی زبان بازی.» اما آه، چقدر آن دروغ ها را می خواستم.

بازویم را گرفت. من پس نکشیدم. به کلیسای جامع رفتیم. می خواست شیطانک را نشانم بدهد، قصه اش را برایم تعریف کند. برایم گوشواره های شیطانک نقره ای را خرید و آنشب طوری با من عشقبازی کرد که انگار او باد شمال بود و می خواست مرا بر پایه ای نصب کند.

به دخترم نگاه می کنم.

« جینا، من نمی توانم تخته ی گوشواره را بفروشم. نمی توانم گوشواره ها را بفروشم.» صدایم نیرومند بود و پر نفس.

« چرا؟ تو که آنها را از گوشت آویزان نمی کنی. شرط می بندم که سوراخ گوش هایت هم بسته شده اند.»

مانده بودم چطور به او بفهمانم.
« جینا، تو روی این تخته هستی. ببین. طوطی هایی که به من داده بودی. اینها عشق بودند. عشق حقیقی. مطمئنم تو نمی خواستی آنها را بخری. تو از بیشتر گوشواره های من بدت می آمد. مگر نه؟»

« بله . بدم می آمد. مادرهای دیگران از این گوشواره های عجیب و غریب نداشتند، یا از آن چکمه های گاوچرانها.»

ما می خندیم. چکمه های گاوچرانی روی زمینند. میان انبوه خرت و پرت و چیزهای عهد غار نشینان که زندگی مرا تشکیل می دهند.

« اما با این حال تو طوطی های رنگ و وارنگ را برایم خریدی. می دانستی چقدر از آنها خوشم می آید.»

« می خواستم تو مثل مادر اِما باشی، معمولی؛ اما افتخار هم می کردم که تو با بقیه فرق داشتی. برای همین آن ها را خریدم و برای این که تلاش کنم فاصله ی بین مان را کم تر کنم.»

« پس یادت هست کِی آنها را به من دادی؟»

سرش را تکان می دهد: « بعد از این که گواهینامه ی دبیرستان را گرفتم. به خاطر رفتن من به مهمانی ای در فیز³  بگو مگو داشتیم. چرا می خواهی یادت بیاید؟»

« چون من نتوانستم به حرفت گوش کنم، درکت کنم. من بی فکر بودم جینا. کلوب شبانه برای من مفهوم الکل، مواد مخدر و تجاوز داشت. سعی کردی بگویی اینطور نیست اما حرفت توی گوشم نمی رفت.»

چقدر آدم ها گوش می دهند، و اشتباه می فهمند؟

وقتی من و گوین ماجراهای عاشقانه مان را شروع کردیم، فکر می کردم ما در اتاق زیبایی هستیم که تا ابد آنجا می مانیم. گوین گفته بود که اتاق یک جای موقتی است که ما می توانیم وقتی آنجا هستیم خوش بگذرانیم. گوشواره ی شیطانک نقره ای یاد آور آنجاست.

چطور می توانم جادو را به جینا بفهمانم، آن لحظه ی کوتاه، آن درخشش تند ، به درون کشیدن و مکیدن جادو را؟

به جینا خیره می شوم. به من خیره می شود و ما ثانیه های بی نهایتی همان طور می مانیم گویا مبهوت و سنگ شده ایم همچون شیطانک نقره ای روی پایه ی کلیسای جامع؛ یک اندوخته، یادگاری، از دست رفته، دور انداختنی، تصویری ثابت.


¹ مجسمه ای در کلیسای جامع شهر لینکن در انگلستان. طبق افسانه ای که در قرن چهاردهم ریشه دارد، شیطان دو موجود شرور را که شیطانک نامیده می شدند، به زمین می فرستد تا شرارت کنند.  باد شمال این دو شیطانک  را بعد از ایجاد بلوا در منطقه ای در شمال انگلستان به لینکلن می برد و  آنها در کلیسای جامع شروع به شکستن میز و صندلی ها می کنند و اسقف هم سکندری می خورد و ...فرشته ای ظاهر می شود و به آنها دستور می دهد دست از خرابکاری بردارند. یکی از شیطانک ها روی پایه ی سنگی ای می رود واز آنجا به سمت فرشته سنگ پرتاب می کند. دومی زیر میزو صندلی های شکسته پنهان می شود. فرشته اولی را سنگ می کند و دومی فرار می کند. شیطانک سنگ شده همان شیطانک معروف لینکلن است که هنوز هم در کلیسای جامع وجود دارد.

² منطقه ای در لینکلن

³ نام مکانی است.

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

برسد به دست دوستان

با سلام خدمت پندار جان و سکینه جان و بتول جان محمدی ومعصومه جان و مهرگان جان و صحرا جان و کاکه تیغون عزیز و دیگر دوستان "ناشناس". سلام ویژه خدمت ملا رمضانیِ کم پیدا و حتی غایب. امیدوارم که همه در سرزمین پر نعمت مجازی سالم و صحتمند بوده باشید. اگر جویای احوالات اینجانب هستید، اینجانب در جوار پلیکان ها دعاگوی شما هستم و ملالی نیست جز دوری شما.
این روزها در سفری هستم که نه بلیت لازم دارم و نه بنزین. نه با دوچرخه سفر می کنم و نه با قایق پارویی و بادی. از آن سفرهای مفت و مجانی است که همه می توانید بروید البته اگر -دور از شما- بیکار باشید و دیوانه.

دیگر این که هوا بسیار خوب است و اگر بتوانم برایتان کارت پستال روان می کنم.

به یکدیگر بسیار سلام مرا برسانید.

ارادتمند شما
ساکی
27 اکتبر 2009


دو ساعت بعد: پوزش اگر نام کسی از قلم افتاده. این ریسکی است که همیشه وقتی قرار است دوستان را در فهرستی ردیف کنی وجود دارد. البته که اینجا مالی نیست و مورچه چیه که ...

ناشناس ناشناس، نظر شما حسابی حس کنجکاوی ام را تحریک کرد.


۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

وقتی نیمه شب است و

و او ی من در خواب است:
کاش در مدرسه هندسه نمی آموختم تا «خطوط» چهره اش را نامهای زیبا می دادم. اما ... از کودکی اقلیدس بر من فریاد کرد که این ها «خط» اند. مدرسه آن ذهن پاک و سیال کودک را با خطوط مرزبندی کرد. فراتر که روم شاعر می شوم. سرودهای زیبا بر آن شیارهای نازک چهره اش می خوانم و هر یک را نامی می دهم بی آنکه پیرو جغرافیا شوم.

حال و در این لحظه چین های نازک پریشانی اش دور باد. همه ی آن سرزمین گندمین را خشنود می خواهم.

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

جگر خونی


ایران که بودم  چشم و گوشم پر بود از خبرهای کشته شدن کودکان فلسطینی در بمباران ها و تیراندازی های اسرائیلی ها*. طوری که دیگر برایم عادی شده بود دیدن صحنه های خشن و پر خونی که در تلویزیون پخش می کردند. پدرم با اخبار بی بی سی شام می خورد، می خوابید، با رادیوی کوچکش به مهمانی می رفت تا مبادا اخبار را از دست بدهد و در نتیجه من هم تک تک گویندگان رادیو بی بی سی را اعضای ثابت خانواده می دانستم. اگر آنها خبر بدی می دادند، ازشان بدم می آمد و اگر خبر خوشی بود( که هرگز نبود)، خب ازشان لابد بدم نمی آمد. بسیار طبیعی بود اگر پدرم از خبر بدی که آنها داده بودند، ناراحت شود و به خاطر این ناراحتی اش من و خواهرانم حق دویدن و بازیگوشی اطراف او را نداشته باشیم. طوری شده بود که حتی اگر ما خود خبر را نشنیده بودیم، ارتعاش های امواجی را از پدرم دریافت می کردیم، که تا استخوان ما را می لرزاند و به ما هشدار می داد که آرام! ساکت و بی سر وصدا از کنار پدرتان بگذرید. کاری به کارش نداشته باشید که جگرش خون شده است. در چنین حالتهایی من در دلم افغانستان را لعنت می کردم. می گفتم آخر به ما چه؟ چرا من نباید بازی کنم؟ چرا من نباید بخندم و باید ساکت باشم؟ چرا بابایم نباید حال بازی و حرف زدن با ما را داشته باشد؟ لعنت به این مملکت که حتی از راه دور هم حال ما را می گیرد. افکار خودخواهانه داشتم؟ نه. من کودک بودم. برایم دیدن خون از تلویزیون طبیعی شده بود. برایم شنیدن خبرهای انفجار و تجاوز به زنان در جنگ ها و دفن دسته جمعی کشته گان طبیعی  شده بود. من با این خبرها بزرگ شده بودم. چه می دانستم که نباید دنیا چنین باشد. چه می دانستم که این نباید رسم دنیا باشد. خشم پدرم را نشان خودخواهی اش می دانستم.

تا بزرگ شدم و فهمیدم اگر کسی با چاقو رگ مرا ببرد، من دیگر زنده نیستم و پدر و مادرم عزادار خواهند بود یا به همین صورت، ممکن است من عزیزی را از دست بدهم. اصلن اگر عزیزی هم در کار نباشد، ممکن است من به عنوان انسانی دیگر وجود نداشته باشم. تمام آرزوها و زندگی زشت و زیبایی که می شد داشته باشم، با یک تیغ، در یک لحظه دیگر فرصت هست شدن را نمی داشتند. یک یک آن جسد های پوسیده  که از گورهای دسته جمعی بیرون می کشیدند، مجموعه ای از خاطرات، بازی ها، رقص ها، شتاب ها، هوس های انسانی، عشق ها و ... بوده اند...

++++

چندی پیش(اگر یک ماه و اندی را بشود چندی پیش دانست) در یک برنامه ی رادیویی چند کارشناس فلسفه و اخلاق و کارشناس علوم روباتیک با هم گفت و گو داشتند بر سر اخلاق در روباتها. یک مقام نظامی آمریکا که کارشناس امور روباتیک و به خصوص کنترل و برنامه ریزی هواپیماهای بدون سرنشین بود، توضیح می داد که چطور یک کاربرِ  دستگاه های کنترلِ این هواپیماها صبح از خانه اش بیرون می آید، روی زن و فرزندش را می بوسد و وارد محل کارش(در نوادا؟؟) می شود. طبق برنامه یی  که دارد، هواپیمای بدون سرنشینی را مثلن در خاک پاکستان کنترل می کند. هواپیما هدف را با استفاده از برنامه های روباتیک، شناسایی می کند و بمباران را آغاز می کند. بعد آن کاربر، به خانه اش برمی گردد و ما در خبرها می شنویم که عده ای در فلان محل، به وسیله ی هواپیماهای بدون سرنشین بمباران شده اند و فلان تعداد کشته شده اند. آن مقام نظامی به صراحت گفت هیچ وقت کشتن انسان ها به این راحتی نبوده است. فردی عده ای را می کشد، بدون این که حتی آنها را دیده باشد، یا حتی نیاز باشد دستش را بشوید. و کارشناسان فلسفه و اخلاق بحث می کردند که باید اخلاق را در برنامه ریزی روبات ها گنجاند طوری که وقتی دستوری خلاف اخلاق است، روبات بتواند سرپیچی کند.
تصورش سخت است. کد نویسی های کامپیوتریِ اخلاق برای کشتن انسان ها!!!

++++

خبر تجاوز در زندانها را می خوانم، خبر عملیات های انتحاری، انفجار مسافران که لابد کسانی چشم به راهشانند، اسید پاشی، قتل و تهدید، گروگان گیری، کودک آزاری،...
در این میان کد نویسی اخلاق برای روباتها مرا به خنده می اندازد.
پراکنده ایم در گوشه و کنار این جهان. در هر گوشه عزیزی دارم و این خبرها جگرم را خون می کنند. حال رسم دنیا را می فهمم. جنگ را نمی شود از دنیا محو کرد. حتی کارشناسان جمع می شوند تا بر سر این که چطور در جنگ اخلاق را حفظ کنند، صحبت می کنند. در مورد این صحبت می کنند که چطور می شود، جنگید اما فقط با روبات، و انسانها دخالت مستقیم در جنگ نداشته باشند. در مورد این صحبت نمی شود که جنگ را محو کنند تا خشونت و ضد اخلاق کم رنگ شود. رسم دنیا همین است که جنگ باشد و ویرانی باشد و ...
هی، من از همان کودکی می دانستم.



-----------------
*اینجا تلویزیون پر است از پلیس هایی که با چهره های مصمم به دنبال حل پرونده های قتل و تجاوز یا تروریست های مسلمان هستند. از آن گونه ی خشونت واقعیِ خاورمیانه ای به خشونت خیالی و لوکس غربی کوچ کرده ام.


به فرمایش جناب ملا رمضانی و برای دیگر دوستان علاقمند : قسمت اول برنامه ی رادیویی و قسمت دوم برنامه ی رادیویی.





نگویید اینها چیه، برو بابا اگر حرف تازه ای هست بیا بنویس. وگرنه... نگویید که شما هم عادت کرده اید و خبر هر انفجار، برایتان چیز عادی ای شده.

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

بازی را باید تمام کرد

چرا نمی میریم

در واپسین روزهای سپتامبر
صداها می گویند
تو خواهی مرد.
آن برگ چنین می گوید. آن خنکا هم.
راست می گویند.

روح ما-
چه می تواند کرد؟
هیچ. او نیز
بخشی از نامریی است.

او نیز
منتظر است تا به خانه برود.
می گوید: «دیر است.»
«در را قفل کن. بیا برویم.»

تن نمی پذیرد.
می گوید:
« توپک آهنی مان را
زیرآن درخت پنهان کرده ایم.
بیا بگیریمش.»

رابرت بلای

۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

سینه ی سخت مورچه، زبان خاموش


Winter Poem
Robert Bly

The quivering wings of the winter ant
Wait for lean winter to end.
I love you in slow, dimwitted ways,
Hardly speaking, one or two words only.

What caused us each to live hidden?
A wound, the wind, a word, a parent.
Sometimes we wait in a helpless way,
Awkwardly, not whole and not healed.

When we hid the wound, we fell back
From a human to a shelled life.
Now we feel the ant’s hard chest,
The carapace, the silent tongue.

This must be the way of the ant,
The winter ant, the way of those
Who are wounded and want to live:
To breathe, to sense another, and to wait.


شعر زمستانی

بالهای لرزان مورچه ی زمستانی
در انتظار است
برای به سر رسیدن قحط زمستان.
تو را به شیوه ی کند و احمقانه ی خود دوست می دارم،
به زبان نمی آید، مگر با یک یا دو واژه.

چه شد که هر یک در نهان زندگی می کنیم؟
زخمی، بادی، حرفی، مادری.
گاه ناامیدانه منتظریم،
انتظاری آزارنده، نه به کمال و نه به تمام.

زخم را که پنهان کردیم،
سقوط کردیم از انسان
به زندگی در انزوا.
و حال سینه ی سخت مورچه را حس می کنیم،
آن پوسته ی سخت را، آن زبان خاموش را.

شیوه ی مورچه است این،
مورچه ی زمستانی،
شیوه ی آنهایی که زخمی اند و می خواهند زنده بمانند:
تا نفس بکشند، تا دیگری را حس کنند، و در انتظار بمانند.
رابرت بلای

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

فلسفه ی دست روی دست گذاشتن برای مبتدیان

خب من هم صلح می خواهم .آها. این هم از نماد (لوگو).



اما نمی دانم از کی باید بخواهم. از خودم یا از دیگران؟ به نظرم این کارها بیشتر جنبه ی نمایشی دارد(بله، بله، می دانم. همان بدبینی همیشگی). ساده لوحانه ترین حالتش این است:

یکی این نماد را می بیند. بعد با خود می گوید: این خانم از من صلح می خواهد. همین نماد را جای دیگری هم می بیند و می گوید: اِ، این هم که از من صلح می خواهد. بعد باز هم با خود می گوید: من صلح از کجا بیاورم. در جیبم که نیست. بعد چون داریم ساده لوحانه ترین حالتش را بررسی می کنیم، طفلک در میان نمادها سرگیجه می گیرد.
بعد من عزا می گیرم که وای این که سرگیجه گرفت پس کی قرار است به این نماد پاسخ بدهد؟ من که این نماد را اینجا گذاشتم. بالاخره باید یکی پیدا شود. دیگری هم که این کار را در وبلاگش کرده همین فکر را می کند. بعد ما هی منتظر می مانیم وهی منتظر می مانیم و همین طور منتظر می مانیم تا این که یک روز عده ای( +من) از خود می پرسند واقعن این صلح چی هست؟ اما تا آن موقع یک سال گذشته و باز موقع آن شده که نماد صلح در وبلاگها بگذاریم بلکه با تکرار و تکرار این کار نسل جدید با نگاه کردن به این نماد رشد کنند و شاید انیشتنی پیدا شد و جواب سوال ما را داد.

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

Service Unavailable


دوستان بلاگفایی، به خصوص آنهایی که در ایران نیستند، پیشنهاد می کنم به وردپرس با بلاگر کوچ کنید. (شنیده ام گاهی در ایران حساب کاربران وردپرس باز نمی شود) این که رسمش نیست. هر از چند گاهی ما از خواندن نوشته ها و نظرات دیگران محروم می شویم به خاطر این که همه چیزو همه کار در ایران سیاسی است. حتی بلندی پاشنه ی کفش یک خانم. خواهش می کنم در مورد پیشنهاد من فکر کنید. یک وقت می بینید کلن بلاگفا را هک کردند و شما حتی نتوانستید وارد حساب کاربری تان بشوید. ببینید من کی به شما هشدار می دهم. دوراندیش باشید و سرمایه هایتان را از بلاگفا نجات دهید خواننده ای را هم از نگرانی و حسرت نخواندن تان برهانید



پی نوشت: البته شاید هم من بی خودی شلوغ می کنم. اما این بار چندم است که آمده ام پشت در خانه هایتان اما بلاگفا ناامیدم کرده.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

زندگیتان را بسرایید. به همین سادگی!

به تو رو آورده ام

به تو رو آورده ام
پروردگار
از این خاموشی خوددارانه ی لعنتی
که در جهان است
نه، جهان نه، خاموشی نه، آه
پروردگار بیا
پروردگار بیا
ما در زمین غمگینیم
پروردگار بیا
ما در زمین غمگینیم.

=========
درون

چشم سرخ ات-
می گویی صابون
-زخم؟
دور چشمت
و پایین تر روی گونه ات
- نشان مادرزاد؟ زخم؟
نزدیک، نزدیک مرا می کشی به درون
زخم-

درباره ی شاعر:
جین والنتاین شاعر معاصر آمریکایی است که تا به حال یازده مجموعه شعر از او منتشر شده است. شعرها و کتابهایش برنده ی جوایز ادبی بسیاری شده است و اکنون در دانشگاه نیویورک تدریس می کند. این شعرها را از کتاب "دری در کوهستان" که مجموعه ای از شعرهای جدید و قدیم اوست، ترجمه کرده ام. در این مجموعه، شعرها ترتیب و توالی زمانی و مفهومی جالبی دارند و شاعر آنها را طوری چیده که هر پاره شعر با واژه ی مشترک یا ارائه ی تصویر ومفهوم مشترکی با شعر پیشین در ارتباط است در واقع هر شعر همزمان هم ادامه ی شعر پیشین است و هم خود شعر مستقلی است. گویا فصل های رمانی هستند که زندگی و تجربیات یک زن را روایت می کند. البته من در انتخاب این دو شعر این ترتیب را رعایت نکرده ام. بعضی شعرهایش هم خیلی کسل کننده هستند، همانطور که همه ی ما در زندگی فصل های کسالت را تجربه می کنیم.

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

وقتی ساکی عصبانی می شود

خب در این وقت هیچ کاری از من برنمی آید مگر این که خردمندانه به خود بگویم:

بر آستانه تسلیم سر بنه ساکی
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

این هم نهایت مصالحه گری. دیگر چه می خواهی؟
اما یواشکی، آن گوشه کنارهای وجودم داد می زنم: ای نامراد! چه خبرت است؟ این چند تا سلول دراز عصبی را هم نمی توانی در من ببینی؟ آخر چقدر اینها را می کشی ؟!!

البته که من نا شکر نیستم. باید اعتراف کنم که در زندگیم دوران صلح و آرامشی هم بوده که بسیار زیاد به آرامش پیش از طوفان شبیه اند و من خاطره هایی دارم که کمتر رگه های ناخوشی در آنها پیداست. بعد از این دوره ناگهان طوفان اول می رسد و هنوز از ویرانی اش بیرون نیامده ام که دومی از راه می رسد و بعد سومی و چهارمی با هم می رسند و ....

کاش این همه طوفان که مرحمت شده، خاصیت خوبِ نِی هم مرحمت می شد و من خم می شدم و در امان می ماندم. اما حالا چی؟ خاصیت نِی از نوع بی ریشه اش به من داده شده، آن هم از نوع ناکوکش! چون کم زور هستم درنتیچه پرگویم و پرگویی گاهی آدم را در مسیر مصالحه گری سوق می دهد.

حالا که از ستیزه گری دست برداشتم و کنار آمده ام، تو هم کنار بیا دیگر. اینقدر بر من مکوب که یک روزی می بینی خرد شدم. گفته باشم ها!
آمدم بنویسم اینجا از بس در طوفان های پی در پی این سال ها، دلم برای یک آرامش پیش از طوفان تنگ شده. ببینم ساز ناکوکم را که خفه کنم، تو چقدر دنیایم را آرام می کنی.

++++++

پس از انتشار: هه هه هه. یکی نیست بگوید: بی سواد! نِی که نیاز به کوک ندارد!!

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

سوخته ام و بازگشته ام

صبح در خانه ی سوخته
مارگارت آتوود

در خانه ی سوخته صبحانه می خورم
می فهمی: نه خانه ای هست
و نه صبحانه ای
با این حال من اینجایم.
با قاشق گداخته می خورم
از ظرفی که آن هم گداخته است.
هیچ کس دیگری نیست.

کجا رفته اند؟ برادر، خواهر،
مادر و پدر؟
به ساحل رفته اند شاید.
لباسهایشان هنوز از جا رختی آویزان است.
ظرفهایشان در ظرفشویی انباشته است،
کنار همان اجاق هیزم سوز
با آن شبکه و کتری دودزده اش.

تمام جزئیات آشکارند.
فنجان حلبی و آینه ی موج دار.
روز تابان و بی سرودیست،
دریاچه آبیست و جنگل تماشایی،
در شرق آسمان دسته ابری
در سکوت ورم می کند،
همچون نان سیاه.

می توانم پیچ وتاب های پارچه ی مشمایی را ببینم،
می توانم ترک های شیشه را ببینم
که در تابش آفتاب
همچون زبانه های آتشند.

نمی توانم دست و پای خود را ببینم
یا بدانم آیا یک دام است یا موهبت
این که بازگشته ام به خانه ای
که در آن همه چیز پایان یافته است
مدتها پیش؛
کتری وآینه، قاشق و ظرف
و تن خودم
و تنی که داشته ام
و تنی که دارم
اکنون
که پشت میز صبحانه ام، تنها و شاد
با پاهای برهنه ی کودکی بر کف چوبی سوخته
(گویا می بینم)
در لباس سوزانم، شورت نازک سبز
و تی شرت زرد چرکین
که در برگرفته اند
خاکستر تابنده ی
جسم غایبم را.
من فروزانم.



Morning in the Burned House

In the burned house I am eating breakfast.
You understand: there is no house, there is no breakfast,
yet here I am.

The spoon which was melted scrapes against
the bowl which was melted also.
No one else is around.

Where have they gone to, brother and sister,
mother and father? Off along the shore,
perhaps. Their clothes are still on the hangers,

their dishes piled beside the sink,
which is beside the woodstove
with its grate and sooty kettle,

every detail clear,
tin cup and rippled mirror.
The day is bright and songless,

the lake is blue, the forest watchful.
In the east a bank of cloud
rises up silently like dark bread.

I can see the swirls in the oilcloth,
I can see the flaws in the glass,
those flares where the sun hits them.

I can't see my own arms and legs
or know if this is a trap or blessing,
finding myself back here, where everything

in this house has long been over,
kettle and mirror, spoon and bowl,
including my own body,

including the body I had then,
including the body I have now
as I sit at this morning table, alone and happy,

bare child's feet on the scorched floorboards
(I can almost see)
in my burning clothes, the thin green shorts

and grubby yellow T-shirt
holding my cindery, non-existent,
radiant flesh. Incandescent.

Margaret Atwood

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

Little ladybird


برای ذهن مشوش دوست نادیده ام در سرزمینی دور سروده ام.


To the years ahead

On my finger tips,
I raise you up to the air.
My breath
I blow it to you.
Extend your little
red wings now;
Fly over the years
-when loneliness
streaked into the gloomy air
he used to take in.

Go to him; remember but
to send me messages
if your little black dots
are still shining,
when you hide
in the grass,
grown-up,
with your lover,
My little ladybird!


برای سالهای پیش رو

بر سرانگشتانم
در هوا بلندت می کنم.
به سویت فوت می کنم
نفسم را.
اکنون بگشا
بالهای کوچک قرمزت را
پرواز کن بر فراز سالها
-وقتی رگه های تنهایی
هوای اندوهناکی را آکنده بود
که او به درون می کشید.

برو به سویش؛ اما به یاد داشته باش
برایم پیام بفرستی
تا بدانم آیا
خالهای سیاه کوچکت
هنوز می درخشند،
وقتی بالغ شده ای
و همراه معشوقت
در علفزار
پنهان می شوی.
کفشدوزک کوچکِ من!

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

لحظه ی پیش از شلیک گلوله

پرواز به درون

ریه ها خود را پر می کنند و می گسترند،
بال هایی از خون روشن،
و استخوان هایت
تهی می کنند خود را تا مقدس شوند.
وقتی هوا را به درون می کشی
همچون بالنی بالا می روی،
و قلبت نیز سبک است و بزرگ،
با خوشی ای ناب می تپد، با هلیوم خالص.
بادهای سفید خورشیدی از میان تنت عبور می کنند،
هیچ چیز بر فراز تو نیست،
زمین را می بینی که اکنون
جواهری بیضی شکل است
تابان و به رنگ آبی دریا
از عشق.
تنها در رویاست که می توانی چنین کنی.
در بیداری،
قلبت مشتی ست لرزان
هوایی که نفس می کشی،
با غباری نرم
سد و سنگین شده است.
آفتاب، مسی سنگین و داغ است
که غلاف نازک و صورتی جمجمه ات را می فشرد.
لحظه ی پیش از شلیکِ گلوله همیشه چنین است.
تو تلاش می کنی و تلاش می کنی
تا بلند شوی اما
نمی توانی.

مارگارت آتوود

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

انترنت، تارهای به هر حال در هم تنیده ی ما

ای وبلاگ نویسان گرامی!
از کجا می توان خبرهای لحظه به لحظه ی انتخابات را خواند؟ بابا کم که اکانت فیس بوک و توییتر نیست! اینجا خوانده بودم که همسر سازنده ی توییتر از اتاق زایمان گزارش لحظه به لحظه ی انقباضات و زایمانش را توییت کرده. یک جای دیگر هم که الان دیگر پست مربوط از انترنت پاک شده و نمی توانم به آن لینک بدهم، در آستانه ی انتخابات طرح زنی باردار را گذاشته بودند. حالا خودتان ربط توییتر و انتخابات و زایمان را می دانید. از خبرهای ویرایش شده ی سایت های خبری بدم آمده.

البته از یک زمانی که بشر شروع به اختراع کرد، گفته اند احتیاج مادر اختراع است. شاید ما نیازی نداریم که از این نوآوری ها در زمانی که انتخابات در حال برگزاری است یا آرا در حال شمارش هستند، استفاده کنیم. این هم حرفی است...

بله بله. می دانم که این روزها فناوری پیشرفت کرده و اولتراسوند هست. اما من همچنان همان رفتار قراردادی مردان در بهبوهه پدرشدن را دارم و از این صفحه به آن صفحه قدم می زنم تا نتیجه ی زایمان را بگویند.

۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

اعلامیه

از این پس در این وبلاگ کنترل و سانسور نظرات تعطیل می باشد.

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

زندگی: وقتی داری از خیابان می گذری

با اجازه می خواهم اول یک فحش جانانه بدهم چون به این حقیقت رسیده ام که فحش اگر مثل هر چیز دیگری درست و به جا استفاده شود، نعمت بزرگی است که به ما ودیعه داده شده. هیچ چیز این جهان بیهوده نیست عزیزان.

بیب ... بیب...لعنت بر آن تکه گوشت پر رگ و خونی که می تپد و نمی گذارد زندگی ماشینی مان را بکنیم.

و اما بعد!


زیباترین:






پسر قشنگم- جان لنون
چشماتو ببند، نترس.
هیولا رفت،
فرار کرد، حالا بابايی اينجاست.

قشنگ من، قشنگ من، قشنگ من
پسر قشنگم

پیش از اين که بخوابي
يک کم دعا کن.
هر روز، همه چیز
از همه نظر بهتر و بهتر مي شه.

قشنگ من، قشنگ من، قشنگ من
پسر قشنگم

با کشتی توي اقيانوسِ دور
سخته که منتظر باشم
تا بزرگ شدنت رو ببینم اما
به نظرم هر دوی ما
فقط باید صبورباشیم.
بله راه خیلی دوریه

اما در اين مدت،
پيش از این که بخواي از خيابون بگذري
دست منو بگير.
تو مشغول طرح برنامه هاي دیگه براي آينده هستی
اما زندگی همينه که داری تجربه مي کني.

قشنگ من، قشنگ من،
قشنگ من، پسر قشنگم
عزيزم، عزيزم
شونِ* عزيزم.


*شون لنون- پسر جان لنون
--------------
تبصره برای صحرا: من هم پسر ندارم و مادر یا پدر هم نیستم. البته نام جان لنون بر روی آهنگ بی تاثیر در انتخاب من نبود اما در این کلیپ یک چیزی دیدم که مرا خیلی جذب کرد. شاید پس زمینه ی کلیپ، شاید حرکات افراد، شاید خود موسیقی، نمی دانم سینماگران چطور بیانش می کنند، میزانسن؟؟؟ شاید. و مهمتر از آن تصویر کودک است که مدام در حال محو شدن و باز پررنگ شدن است. اما به سختی می توان دید که به پررنگی بقیه است. انگار هست و نیست. دقت کن تو هم اینطور می بینی؟اگر بقیه به حرکات او واکنش نشان نمی دادند فکر می کردم موجود زمینی نیست.
به ظاهر یک فیلم خانوادگی از جان لنون است. اما در واقع به سادگی زیبایی انسانی ترین روابط را نشان می دهد. رابطه هایی بی هیچ پیچیدگی، بی هیچ منتی و بی هیچ نیازی برای اثبات وجود داشتن شان. خب حالا اینجا جای وارد شدن به انسانیات!! نیست وگرنه من کم می آوردم.
تصور کردم کودک را با همان حرکات در مقابل دوربین اما در اطراف صندلی های خالی. تصور کن فقط زن و مردی آنجا نشسته بودند وقتی کودک می دوید، تصور کردم دریا نمی بود و در حیاط حصار دار یا دیواردار فیلمبرداری می شد، تصور کردم تنه ی درخت نمی بود. اگر این تصورات در فیلم اتفاق می افتاد، این کلیپ خیلی زشت می شد.همین دیگر. برای من این خیلی زیاد زیبا بود.

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

آخ که ...

فکر کنم دو روز دوام آوردم. ترک عادت به این راحتی ها هم که فکر می کردم نیست. اما قول می دهم که تعداد ساعت های وبگردی ام را کم و مفید کنم. تاسف برانگیز ترین خبری که خواندم این است. و البته که من از درستی آن نمی توانم صد در صد اطمینان داشته باشم. اما به چشم خودم این خصوصیت ِ خانوادگیِ «برای پول از این دفتر به آن دفتر دویدن» را در بعضی ها دیده ام. این تاسف مرا بیشتر می کند.

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

ترک اعتیاد

من شرمنده ی تمام عزیزانی هستم که هر از گاهی به این وبلاگ سر می زنند تا ببینند آیا به روز شده یا نه. این روزها همه چیز درب و داغان است و آشفته. درست است که نوشتن در وبلاگ وقت زیادی نمی برد اما عادت بدی که دارم این است که تا وارد وبلاگم شوم، وبگردی ها شروع می شوند و اووووهو همه در خواب می شوند و شب هم از نیمه می گذرد و آنچه در خواب نشده چشم من و مانیتور است. مسئله خواب نیست. در نوجوانی به قول مادرم کیسه ی خواب را پاره کرده ام پس دیگر نیازی به خواب نیست. باید که اعتیادم را به اینترنت کم کنم.
مثلن:
مادر: بلدی ماست مایه کنی؟
من: نه.
مادر: نمی خواهی یادت بدهم؟ روزی به دردت می خورد.
من: هر وقت لازم شد ماست درست کنم، کافیست یک کوچولو در گوگل جستجو کنم. حل است.
مادر سر تکان می دهد.

مثلنِ دیگر:
خواهرم: ماشین را که دیزاین 2010 کردی. بیا با اتوبوس برویم.
من: خب حالا که زود است.
خواهر: بهتر. می توانیم یک کم زودتر برویم. آنجا رودخانه هم هست که می توانیم برویم کنارش تا وقتی فرصت داریم. مردم می آیند ماهیگیری می کنند. خوش می گذرد.
من (عصبانی): نه. چرا زود برویم؟ که چی بشود؟ خب ماهی بگیرند. بگذار این وبلاگ را هم بخوانم. اصلن الان در گوگل می زنم «برنامه ی حرکت اتوبوس ها» تا ببینم با کدام اتوبوس درست سر موقع می رسیم. چرا زود برویم؟
خواهر(عصبانی تر): گور پدر گوگل. من رفتم.

زندگی واقعی همینطور از زیر دستم در می رود. باید که منظم شوم. متاسفانه تا مدتی دیر به دیر به روز می کنم این وبلاگ را. دلم تنگ می شود برای همه. مواظب خودتان باشید. بدرود.

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

یادم تو را فراموش

بعضی چیزها هستند که خیلی منتظرشانی تا بیایند، تا برسند. اما وقتی آمده اند، می خواهی فراموششان کنی، مثل امروز. با تعجب برای اولین بار است که ذهنم اینقدر از امروز آگاه است. درگیرو دار فراموش کردن امروز بودم که یادم افتاد هیچ چیزی در این دنیا از بین نمی رود. ماده به انرژی و انرژی به ماده تبدیل می شود. این انرژی هم حتمن نباید یک چیز را جابجا کند تا انرژی اش بدانم، این انرژی می تواند مرا کنترل کند. و می کند.

و فراموشی اگر به معنای حذف چیزی از ذهن باشد دروغ ساده لوحانه ایست. اصلن حذف ناممکن است. حتی وقتی یک حرف "ح" را تایپ و بعد دیلیت می کنیم، آن را حذف نکرده ایم. حرف "ح" فقط دیگر دیده نمی شود. ذهن همه چیز را می گیرد. وقتی چیزی به وجود آمد، به این معنی نیست که از اول نبوده. امروز از ازل بوده و فراموش کردنش به معنای حذفش نیست. فراموش کردنش هیچ کمکی نمی کند. با به یاد داشتنش ادامه می دهم. گریزی نیست. حتی با مرگ هم گریزی نیست. پس از مرگ هم این روز هست و بوده. من هم به شکل دیگری، انرژی مثبت یا منفی هستم. من امروز متولد شده بودم. ماده شده بودم.

----------------
* بگردید حروف بعد از "ح" را پیدا کنید. یک راهنمایی: یک واژه ی دو حرفی است.

پس از دو روز:
حل معما: یک واژه ی عربی است،«حَی».

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

من در درخت فروردین

آدم ناخن خشکی به نظر می آیم. بی مناسبت چیزی نمی خرم. به همین دلیل گاهی شنیده ام که با ترس به من می گویند ناخن خشک. در حالی که تا یادم هست ناخن هایم را می جویده ام. تازه سه سال است که فهمیده ام ناخن بلند برای زیبایی دست زنانه نعمتی است. اما هر وقت ناخن هایم تر می شوند، مثل ناخن دیگران نرم می شوند و ممکن است راحت خم شوند. خب این یعنی چی؟ با منطق من این یعنی من ناخن خشک نیستم.

یک دلیلش هم این است که امروز رفتم یک مجموعه داستان از یک نویسنده ی استرالیایی خریدم. در حقیقت این سومین کتابی است که از نویسندگان استرالیایی می خرم. ویژگی ای که هر سه کتاب داشتند این بوده که زندگی روستایی استرالیا را به من معرفی کرده اند و تا آنجا که من فهمیده ام بخش بزرگی از ادبیات استرالیا به همین زندگی عادی مردم روستایی پرداخته است.

وقتی کتاب می خرم مثل دخترهایی که به شدت مد روز لباس می پوشند، به خودم افتخار می کنم. اما بعد که به مهمانی تولد دوستی دعوت می شوم، به التماس می افتم که یکی از خواهرهایم لباسی به من قرض بدهند و بدانید که موفق می شوم. من سالهای زیادی در کوچه های اطراف آستان قدس مشهد قدم زده ام و خودم قربانی نگاه دختر کولی هایی بوده ام که می خواستند ازشان چاقو بخرم یا دعا. ازشان یاد گرفته ام.

با مشاهده راحت تر یاد می گیرم. اما نمی دانم چطور زمانی محتوای کتابهایی را که می خواندم بدون مشاهده ی عینی باور می کردم.

عین هایم، ببخشید چشمهایم عینکی هستند. اما خودم نیستم.

دیگر این که بعد از گذشت یک سال انتشار این وبلاگ (اگر پست آزمایشی اول را نادیده بگیرم) ، تازه فهمیده ام که بی ادبم و باید پیش از این خودم را معرفی می کردم.

اینجانب ساکی بدون تذکره هستم. بهترین ویژگی ام مهارت در یافتن و نگه داشتن دوستان خوب است. بدترینش.... اهه! نمی شود که همه چیز را گذاشت توی وب. این یک سال خوب بلاگ درمانی کردم خودم را و متاسفانه ادبیات را با آنکه دوست دارم نمی توانم جدی بگیرم. زندگی لعنتی خیلی بیشتر از آن است.

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

ساکی دیگر کیست؟ من اسم دارم.

بله دیگر. اینجا هم که می آیم همین طور است. این روزها یک کم گیج می زنم.
استاد در حال تدریس است. حرف از نُه اگوست می زند که آخرین مهلت برای ارسال سوالات آنلاین است. در این جمله ی او فقط ماه اگوست توجه مرا جلب می کند وآخرین مهلت ارسال. البته که ذهنم اصلن به سمت سوالات آنلاین نمی رود. ذهنم فرار می کند به سمت مجله ی هایکو که اعلام کرده آخرین مهلت ارسال هایکو ماه آگوست است. تازگی از هایکو خیلی خوشم آمده. سر کلاس با خیال راحت به ذهنم اجازه ی فرار می دهم. چون می دانم که دستگاه کوچک ضبط صدا تمام حرفهای استاد را ضبط می کند و من بعدا می توانم بشنوم (این تقلب را هم مدیون روحیه ی خاورمیانه ای ام هستم).
در اتوبوس به حرفهای ضبط شده ی استاد گوش می دهم و می خواهم قسمت شوخی های بی مزه اش را پاک کنم که به اشتباه گزینه ی فرمت را انتخاب می کنم و تمام فایلهای صوتی پاک می شوند.
چه کار کنم؟ خودم را فحش بدهم؟ گیجم دیگر.
بهتر نبود زبان و ادبیات می خواندم؟ مرا چه به عدد و رقم؟
این تنها مورد گیجی من نیست. بدتر از اینها هم پیش آمده. راستی که گیج می زنم.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

فکرهای خوب کجایید؟

نامه ای به همسرم

11/11/1933
زندان بورسا
یگانه و تنهای من!
در نامه ی آخرت گفتی:
« سرم زق زق می کند،
قلبم تیر می کشد!»
تو گفته ای:
«اگر تو را دار بزنند،
اگر تو را از دست بدهم،
خواهم مرد!»
تو زنده می مانی، عزیزم--
خاطره ی من مثل دود سیاهی در باد گم خواهد شد.
البته که تو زنده می مانی، بانوی سرخ موی قلب من:
در قرن بیستم
ماتم فقط
یک سال می ماند.


مرگ--
تنی در تاب با ریسمان.
قلب من
مرگ را چنین نمی پذیرد.
اما
شرط می بندم
اگر دست پرموی سیاه
و عنکبوت وار کولی بیچاره ای
حلقه ی دار بر گردنم بیندازد،
بیهوده منتظر ترس خواهند بود
در چشمان آبی
ناظم.
در تاریک و روشن آخرین صبحگاه
من
دوستانم را خواهم دید و تو را،
و خواهم رفت
به سوی قبرم
بی حسرت چیزی مگر سرودی ناتمام...
همسرم!
پاک دلم،
زرین من،
ای که نگاهت شیرین تر از عسل-- زنبورکم!
چرا برایت نوشتم
می خواهند مرا به دار بیاویزند؟
هنوز محاکمه ای نیست،
به این سادگی که کسی را
مثل مرغی سر نمی برند.
ببین، اصلن اینها را فراموش کن.
اگر پولی داری،
برایم لباس زیر فلانل بخر:
درد سیاتیک ام باز شدید شده است.
و یادت نرود،
همسر یک زندانی
همیشه باید فکرهای خوب کند.


ناظم حکمت
--------------------
متن انگلیسی بسیار ساده بود. بنابر سفارش طبیب اعتماد بنفسم از این پس متن انگلیسی را نمی گذارم. (اما گاهی می گذارم واین یعنی گاهی شک دارم در ترجمه و نیاز شدید به نقد)

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

دمت بی اندوه، تا ابد.

تعبیر واژه ی خواب

می خواهم تو را در خواب تماشا کنم،
که شاید دستم ندهد.
دلم می خواهد تماشایت کنم
که در خوابی.
دلم می خواهد با تو بخوابم،
به خوابت بیایم
در آندم که موج تاریک و روانش
روی سرم می لغزد

و می خواهم با تو گذر کنم
از جنگل تابناک و لرزانِ برگهای سبزآبی،
که خورشیدی از آب دارد و سه ماه،
به سوی غاری که باید در آن فرو شوی،
به سوی بدترین ترسَت.

می خواهم به تو شاخه ی نقره ای را بدهم،
گل کوچک سفید را، آن یگانه واژه را
که تو را محافظت می کند
از اندوهی که در دل رویایت است.
از اندوهی که در دل است
می خواهم باز به دنبالت
از راه پله ی طولانی بالا بروم
و آن قایقی شوم که تو را با احتیاط
همچون شعله ای بر کف دو دست،
بازمی گرداند
به آنجا که تنت خوابیده است،
درکنارم،
و هنگامی که می آیی
به سادگیِ درون کشیدنِ نفس

دلم می خواهد آن هوایی باشم
که سکونت می کند در تو
تنها برای لحظه ای.
می خواهم آن نامحسوس باشم،
آن ضرورت.

مارگارت آتوود*



Variation On The Word Sleep
Margaret Atwood

I would like to watch you sleeping,
which may not happen.
I would like to watch you,
sleeping. I would like to sleep
with you, to enter
your sleep as its smooth dark wave
slides over my head

and walk with you through that lucent
wavering forest of bluegreen leaves
with its watery sun and three moons
towards the cave where you must descend,
towards your worst fear.

I would like to give you the silver
branch,the small white flower, the one
word that will protect you
from the grief at the center
of your dream, from the grief
at the center I would like to follow
you up the long stairway
again and become
the boat that would row you back
carefully, a flame
in two cupped hands
to where your body lies
beside me, and as you enter
it as easily as breathing in

I would like to be the air
that inhabits you for a moment
only. I would like to be that unnoticed
and that necessary.

*مارگارت آتوود نویسنده ی معاصر و شهیر کانادایی، شاعر، منتقد، فیلمنامه نویس و نویسنده ی نمایشنامه های رادیویی و کتابهای کودکان است. آثار او تاکنون برنده ی جوایز ادبی بسیاری شده است. او در فاصله ی سالهای 1984-1986 رییس انجمن قلم کانادا بود. او فعالیتهای ارزشمند ادبی بسیاری داشته است و در تدوین مجموعه های ادبی بزرگی با دیگر محققان و نویسندگان شهیر همکاری داشته است. از دیگر فعالیتهای او تدریس در دانشگاه است.

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

قانون شماره ی یک

FACE DOWN IN HISTORY
Howie Good

Then the gypsies abandoned their camp
and the stars sank down to candles.
All I could see was what could be
surmised from circumstance,
a dancing bear with a head scarf
and one gold earring climbing into a cab.
I was never so young again.
The banished Polish princess
who shared her orange
spit the seeds out on the floor.
She said rule number one was simple,
like the valley between her breasts.
There was no rule number two.



مرور تاریخ


پس کولیان خیمه را ترک کردند
و ستارگان افول کردند تا شمع ها
آنچه می شد دید گمان بود
برخاسته از پیرامون من،
خرسی رقصان با شالی بر سر
و گوشواره ای زرین که به درون درشکه ای بالا می رفت.
هرگز دوباره آنقدر جوان نشدم.
شاهدخت تبعیدی لهستانی
همان که پرتقالش را با دیگران تقسیم کرده بود
دانه ها را بر زمین تف کرد.
گفت قانون شماره ی یک ساده بود،
همچون دره ی میان سینه هایش.
قانون شماره ی دو وجود نداشت.

هُوی گود(Howie Good) پرفسور خبرنگاری در دانشگاه ایالتی نیویورک و نیوپالتز است. از او سه مجموعه شعر منتشر شده است با نامهای مرگ شاهزاده ی قورباغه ای(2004)، هارتلند(2007) و بیگانگان و فرشتگان(2008).

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

من خونسرد هستم پس متمدنم.

خانمها، آقایان
امروز دقیقا این اتفاق برای من افتاد. تنها تفاوت در این است که آنها دو هفته پیش ماشین را خرید بودند. تصادف کردم. تصادف با ماشین اگر منجر به مرگ نشود از آن تجربه های نابی است که در سقوط آزاد هم نصیب نمی شود. این عکس محل تصادفه.


البته این را هم بگم که هنوز معلوم نیست مقصر واقعی کدام راننده است. آن خانم خط توقف سر راهش داشت اما من هیچ نداشتم. معلوم نیست اما به احتمال زیاد من مقصر شناخته میشوم. (وضعیت را ببینید لطفن و کارشناسی کنید به نفع من) داخل آن مربع سیاه من هستم که خواهرم در کنارم نشسته و آن مربع آبی ماشین رقیب. پیکان های سیاه مسیری را که من قرار بود بروم نشان می دهند و پیکانهای آبی هم مال رقیب هستند. اما... اما هیچ کدام از این پیکان ها نتوانستند تا آخر به اجرا در بیایند چون آن منحنی پیچ خورده ی قرمز برای من اتفاق افتاد. دقیقن در همان محل × ما به هم برخورد کردیم و بعد مسافرت چند ثانیه ای من به فضا شروع شد. نه اینطور هم نبود. تایرهای ماشین به گمانم هیچ وقت از زمین کنده نشدند. اما من انگار داخل یک دستگاه گریز از مرکز بودم که قرار بود از ذرات وجودم انرژی هسته ای و کیک زرد بگیرد. بعد هم ماشین شلیک شد به سمت چمن پیاده رو و بعد از برخورد با دیوار نیم متر برگشت عقب. خب در مسافر باز نمی شد (این هم یک تفاوت دیگه با آن داستان) و خواهرم گیر کرده بود. هر دو از قسمت راننده آمدیم بیرون. آن خانم دیگر هم ترمز کرده بود در همان نقطه ی برخورد و از خلق صحنه ای که درهالیوود با صرف هزینه های زیادی تولید می شوند، به وجد آمده بود و گریه می کرد. دوست پسرش هم تحسینش می کرد و دلداری اش می داد که عیب ندارد دفعه ی بعد حتمن دوربین فیلمبرداری را هم می آوریم. در آن صحنه فقط پاپاراتزی کم داشتیم. خب دیدم آن هم جور است؛ خواهر زرنگم با موبایلش داشت از صحنه و ماشین های خسارت دیده عکس می گرفت.

ما -من و رقیب- هم مثل آدمهای متمدن بعد از این که از سلامت همدیگر مطمئن شدیم شروع کردیم به داد و بیداد و خب فاک هم که مثل آدامس در دهان استرالیایی ها می چرخد. آرام که شدیم یادم آمد در آن داستان مشخصات بیمه رد و بدل کرده بودند. ما هم این کار را کردیم. سناریو باید دنبال می شد. زنگ زدیم و آمدند هر دو ماشین را بردند. فردا می روم بیمه. ببینم دسته گلی که به آب دادم چقدر خرج دارد. البته نهایت تلاشم را می کنم تا ثابت شود کی مقصر واقعی بوده. گزارش کامل صحنه تنظیم شده و هر دو طرف امضا کرده ایم. دعا کنید در این آستانه ی محصل شدن جیبم از این خالی تر نشود.
در آخر یادم آمد که کشتی گیران پس از مبارزه سر بر شانه ی همدیگر می گذارند و ... ما با صدای کشدار زنانه گفتیم:
Soorryyyyyy!

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

پادآوای آخر هفته (2)

Show Recent Messages (F3)
saki appears to be offline and will receive your messages after signing in.
You currently appear offline to saki.
saki: سلام ای ملت همیشه انویزیبل
saki: سلام ای ملت همیشه انویزیبل
saki: بابا آنلاین شوید دیگر. تا مشتی بر دهان استکبار سکوت بزنیم و این حرفها
saki: بابا آنلاین شوید دیگر. تا مشتی بر دهان استکبار سکوت بزنیم و این حرفها
saki: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
saki: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
saki: آخر چرا؟
saki: آخر چرا؟
saki: سرها در گریبان است
saki: سرها در گریبان است
saki: هان؟
saki: هان؟
saki: زمستان است
saki: زمستان است
saki: آخر زمستان که فصل انداختن شال دور گردن آدم برفی است
saki: آخر زمستان که فصل انداختن شال دور گردن آدم برفی است
saki: فصل پارو کردن بام است
saki: فصل پارو کردن بام است
saki: اصلن اینجا زمستان است
saki: اصلن اینجا زمستان است
saki: چرا آن سرِ زمین همه را یخ زده است؟
saki: چرا آن سرِ زمین همه را یخ زده است؟
saki: باز که هر چی من می گویم تو می گویی
saki: این عادت است که تکرار شود
Last message received on 11/07 at 9:13 PM

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

سرقت ادبی- بی ادبی

دزدی هم از این دزدی ها! در روز روشن! چه جسارتی!! این آقا می خواست افشاگری کند. بعد از خواندن در مورد این دزدی خیلی مشتاقانه - متاسفانه- منتظر هستم افشاگری ها را بخوانم. واقعن باید یک کاری کرد.

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

نمی دانستم...


Without You
My Pillow gazes upon me at night
Empty as a gravestone;
I never thought it would be so bitter
To be alone,
Not to lie down asleep in your hair.

I lie alone in a silent house,
The hanging lamp darkened,
And gently stretch out my hands
To gather in yours,
And softly press my warm mouth
Toward you, and kiss myself, exhausted and weak-
Then suddenly I'm awake
And all around me the cold night grows still.
The star in the window shines clearly-
Where is your blond hair,
Where your sweet mouth?

Now I drink pain in every delight
And poison in every wine;
I never knew it would be so bitter
To be alone,
Alone, without you.

Hermann Hesse
Translated by James Wright


بی تو

شب است و بالش خیره به من زل می زند
خالیست همچون سنگ قبری؛
هرگز نمی دانستم چنین تلخ خواهد بود
که تنها باشم،
که بر موهایت نخوابم.
تنها دراز می کشم در سکوت خانه،
چراغ آویخته از سقف خاموش است،
و آرام دست دراز می کنم
تا دستانت را بگیرم،
و به نرمی لب می فشارم
به سوی تو، و خود را می بوسم، خسته و رنجور-
و ناگهان بیدارم
و شب سرد در اطرافم می روید.
ستاره در قاب پنجره می درخشد
خرمن طلایی ات کجاست؟
قند دهانت کو؟

حال دیگر در هر خوشی ام درد می نوشم
و زهر است در هر جام شرابی؛
نمی دانستم چنین تلخ خواهد بود
تنها بودن،
تنها، بی تو.

هرمان هسه


۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

دلم خواست باز بروم بالای درخت!!

اهالی ، رساله ی زیر نتیجه ی یک هفته اجتهاد و ریاضت من است درباب اگزیستانسیالیسم! تقلید از تبصره ی آن بر هر خواننده ای که شیخ ساکی را می خواند، واجب است.

ژان پل سارتر نمایشنامه ای دارد با نام" در بسته" که کل فضای نمایش را یک اتاق بدون پنجره شکل می دهد با سه مبل و یک مجسمه و یک چاقوی کاغذ بری. سه شخصیت اصلی یک به یک با راهنمایی والِت- یکی از خدمتگزاران جهنم- وارد صحنه می شوند. گارسینِ روزنامه نگار، اینِز یک همجنسگرا که زن سرسختی هم هست و اِستل زنی بسیار وابسته به مردان . آنها در بخشی از جهنم هستند و این تنها چیزی است که از بدو ورود به آن آگاه هستند اما برخلاف انتظارشان دراین جهنم نه وسایل شکنجه می بینند و نه شکنجه گری. آنها گاه به گاه می توانند زمین را ببیند و رفتارهای دیگران را در نبود خود تماشا کنند. استل متوجه می شود که هیچ آینه یا شی ای که بتوان در آن خود را دید هم وجود ندارد. او بدون آینه خود را بی هویت حس می کند. می پرسد بدون دیدن خود چگونه می تواند از وجود داشتن خود آگاه باشد؟ اوبدون دیدن خود حتی وقتی خود را لمس می کند هم نمی تواند وجود داشتن خود را درک کند. اینز که جذب استل شده است می گوید که می تواند برای استل آینه باشد. اما استل به صداقت اینز اعتماد نمی تواند. او مجذوب گارسین شده است اما گارسین به هر دو زن بی توجه است. او نگران قضاوت دیگرانی است که در زمین مانده اند.
گرایش استل به گارسین، اینز را به خشم می آورد و کم کم کشمکش و تقابل میان شخصیت ها اوج می گیرد. هر یک می خواهد بداند دیگری چرا آنجاست. آنها برای هم اعتراف می کنند. گناه گارسین ترسو بودن است. او روزنامه نگاری است که در زمان جنگ به جای عملی کردن اصولی که از آنها حمایت می کرد، از کشور فرار کرده است. او با همسر خود به شدت بد رفتاری می کرده است. اینز با رابطه با زنی باعث شده است که شوهر زن زندگی نکبت باری داشته باشد و سرانجام زیر تراموا له شود و آن زن، پس از شش ماه زندگی و رنج با اینز، شبی او و خود را با گاز خفه می کند. گناه استل خیانت به شوهر و غرق کردن نوزادی است که از معشوق خود داشته و دیدن صحنه ی غرق کردن نوزاد باعث شده که مرد خودکشی کند.
استل از همان ابتدا درخواست می کند که واژه ی مرده را به کار نبرند و واژه ی غایب را ترجیح می دهد. او می گوید در این اتاق همانقدر احساس زنده بودن می کند که در زمین می کرد. از نظر او آنها فقط در زمین غایب هستند. گارسین برای اجتناب از تقابل و کشمکش پیشنهاد می کند که سکوت کنند و یکدیگر را نادیده بگیرند گویا وجود ندارند. اما اینز تاکید می کند که آنها مرده اند و برای همیشه، برای تمام زمانها، آنجا با هم خواهند بود، تا ابد. او در مخالفت با گارسین به او می گوید: « من تو را در استخوانهایم حس می کنم. سکوت تو در گوشهایم فریاد می کشد. تو می توانی دهانت را بدوزی. می توانی زبانت را ببری و بیرون بیندازی اما آیا می توانی وجود داشتن خود را متوقف کنی؟ آیا می توانی ذهنت را متوقف کنی؟» گارسین برای رهایی از رنجی که به خاطر ترسو شناخته شدن در زمین می برد از استل می خواهد شجاعت او را تایید کند و استل به خاطر وابستگی به گارسین این کار را می کند اما اینز با تمسخر تاکید می کند که گارسین یک ترسوست و همچنان به وجدان گارسین فشار می آورد. گارسین فریاد می زند به جهنم باور نداشته است و نمی دانسته که جهنم به این شکل خواهد بود. اما حالا می داند که جهنم دستگاههای شکنجه و شکنجه گر نیاز ندارد. جهنم دیگرانند. آنها پی می برند که قرار است هر یک شکنجه گر آن دوی دیگر باشد. گارسین درخواست می کند تا از اتاق خارج شود و می گوید حاضر است تمام شکنجه ها را تحمل کند و بسوزد . هر چیزی را تحمل می کند مگر این درد ذهنی کشنده را که می آزارد، له می کند ولی هیچ گاه به اندازه ی کافی صدمه نمی زند. برخلاف انتظار آنها در باز می شود تا گارسین خارج شود. اما گارسین تمصمیم می گیرد بماند و اینز را متقاعد کند که او یک ترسو نیست. اینز پافشاری می کند که او یک ترسوست. استل از روی حماقت تلاش می کند با چاقوی کاغذ بری اینز را بکشد اما اینز فریاد می زند که آنها مرده اند «مرده! مرده! مرده! چاقوها، سَم، طناب ها، همه بی فایده اند. مرگ اتفاق افتاده است، می فهمی؟ یک بار و برای همیشه. می بینی ما اینجاییم. برای ابد.» و ناگهان همه با این حقیقت روبرو می شوند.

***


آیینه ای نیست که آنها بتوانند بازتاب خود را در آن ببینند، هر یک نمی تواند به دیگری اعتماد کند و از این رو آنچه به آنها کمک می کند وجود خود را حس کنند، گذشته ی آنهاست و آنچه در زمین پیرامون آشنایان آنها و مرگ آنها می گذرد. تماشاگر نمی تواند شاهد آنچه شخصیت ها در زمین می بینند باشد. شخصیت ها از«هیچ» تصاویری ذهنی برای تماشاگر می سازند. جز این سه شخصیت و صحنه ی اتاق همه ی رویدادها و صحنه ها و شخصیت ها ی دیگر غایب هستند و برای حضور بخشیدن به این چیزهای غایب این سه شخصیت همچون آینه عمل می کنند. آنها هر آنچه را در زمین رخ می دهد-هیچ را- حضور می بخشند و به تماشاگر بازتاب می دهند و همزمان هر آنچه در زمین رخ می دهد، همچون آینه هر یک از این شخصیت ها را به دیگری و به تماشاگر نشان می دهد. همانطور که استل می گوید« بدون دیدن خود چطور می توانم حس کنم وجود دارم.» اگر نداند شبیه چه چیزی است چطور می تواند تشخیص دهد که دیگری نیست. چطور تفاوت وجود خود و دیگری را حس کند؟ چطور برای خود هویت قایل شود؟ در این نمایشنامه مرز میان مرگ و زندگی و هستی و نیستی به سختی قابل تشخیص است. از سویی این شخصیت ها مرده اند و یکی از آنها اصرار دارد که خود را غایب بدانند. دیگری خواهش می کند وجود یکدیگر را نادیده بگیرند- هیچ باشند؛ نیست باشند. و از سوی دیگر سومی به اولی می فهماند که مرده اند و به دومی اصرار می کند که او ترسوست و وجود دارد و آنها تا ابد در همین شرایط باقی خواهند ماند. در این نمایش آنچه نیست و غایب است، درعین حال حاضر است و آنچه مرده، همچنان زنده باقی خواهد ماند. این درهم آمیختگی و آشفتگی سوالهای بیشتری را به ذهن تماشاگر وارد می کند. اگر مرگ چیزی است که به دنبال زندگی می آید پس آن مرزی که یک نفر به اتمام می رسد و دیگری شروع می کند کجاست؟

تبصره: پس عزیزان نتیجه ی اخلاقی شعر در پست پیشین و نمایشنامه ی «در بسته» این است که هر وقت با کسی به خصوص معشوق (هاه، یا معشوقه- محض خاطر حس فمنیستی) دعوایمان شد به زمین و زمان گیر بدهیم و مرده و زنده را از بودنشان پشیمان کنیم تا صد بار آرزوی نبودن داشته باشند. اما دریابند که چون آرزویی در آنها هست، پس هنوز هستند و در این دور بچرخند و بچرخند تا وقتی ما حالمان سرجایش بیاید و زندگی مثل آخر فیلم هندی دوباره زیبا شود. اما یادتان باشد که زندگی همانی است که ما می خواهیم باشیم. ما هم همان بازتابی هستیم که از خود در آینه ی دیگران می بینیم. آه سرم درد می کند. فعلن.
پس از چند پست: بالاخره آدرس وبلاگی را که علاوه بر اجتهاد و ریاضت یک هفته ای خیلی ازش در این رساله استفاده کرده ام یافتم. این است.

۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

همه در هیچ

آملیا واکر ساکن شهر ادلاید استرالیاست و در حال حاضر دانشجوی رشته ی نویسندگی در دانشگاه یونی اس ای (دانشگاه ایالت استرالیای جنوبی) است. آنچه اینجا می خوانید ترجمه ای از شعر اوست که در شماره ی چهارده مجله ی ادبی جوهر مرطوب نشر شده است. از آنجایی که متاسفانه از کپی رایت چیز زیادی نمی دانم و نگران این دزدی خودم هستم لطف کنید شما هم اگر از این شعر در جایی استفاده می کنید منبع را ذکر کنید و لینک مجله را بگذارید. (آخ داشتم می مردم از عذاب وجدان. اعتراف چیز خوبی است ها! اما هنوز برای توبه زود است. فعلن با همین دزدی ها خوشم تا بعد. شاید دانته و ویرژیل به خانه ی من هم آمدند.*)







After fighting with my lover
Amelia Walker

Sartre said, ‘Hell is other people’ . Easy
for him—perhaps—I’ll never know for sure
if he believed in either.
But what if you believe in Heaven
and Hell as one and the same?
If you believe that God is the Earth
as the Devil is the Earth
as you and I and the guy next door are the earth?
As the Bog Man and George and Osama
and Mick Jagger are the earth?
Then everything is a mirror
and in it, nothing,
and in nothing, all.
Each reflection is a death,
each death a rebirth
—messy affairs, but then who isn’t?


پس از دعوا با معشوقم

سارتر می گوید «دوزخ دیگرانند**.» برای او
گفتنش آسان بود-شاید- هرگز به یقین نفهمیدم
آیا خودش باور داشت؟
اما اگر بهشت و دوزخ را
هر دو در هم و یک باور داشته باشی چه؟
اگر خدا را زمین
و شیطان را نیز زمین بدانی چه؟
و خود و من و همسایه را نیز؟
اگر همانگونه آدم باتلاقی*** و جرج و اسامه
و میک جَگِر را زمین بدانی چه؟
پس هر چیزی آیینه ایست
که در آن هیچ نیست
و در هیچ همه است.
هر بازتابی مرگ است
و هر مرگ تولدی دوباره
-در هم آمیخته و آشفته، اما کیست که نباشد؟

آملیا واکر

* تصویر: ویلیام بلیک، دانته و ویرژیل وارد دوزخ می شوند.
**جمله ای برگرفته از نمایشنامه ی در بسته اثر ژان پل سارتر درباره ی ریشه ی روابط میان آدمها
***آدم باتلاقی: به جسد انسانهای پیش از تاریخ گفته می شود که به خاطر شرایط محیط اطراف که شبیه محیط باتلاق است، پوسیده نشده اند و همچون اجساد مومیایی سالم مانده اند.

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

حالا که در خیابان اسب نیست؟

پنجره ی رو به خیابان
فرانتس کافکا

هر کسی که زندگی تنهایی دارد و با این حال گاه گاهی دلش می خواهد خود را به جایی بند کند، هر کسی که مطابق با تغییرات زمانی روز، آب وهوا، وضع کاسبی اش و چیزهایی از این دست، ناگهان دلش بازویی می خواهد که به آن خود را قلاب کند، مدت زیادی را نمی تواند بدون پنجره ای رو به خیابان سر کند. و اگر دلش چیزی هم نخواهد و فقط با حال آدم خسته ای برود کنار پنجره، با چشمهایی که از مردم به سمت آسمان بروند و باز برگردند اما نخواهد منظره ای را ببیند و سرش را کمی بالا بگیرد، با این حال اسبهای خیابان او را به آن پایین، به درون قطار واگن هایشان ، به درون هیاهو و سرانجام به درون هماهنگی انسانی خواهند کشاند.


The Street Window

by Franz Kafka
Translated by Willa and Edwin Muir


Whoever leads a solitary life and yet now and then wants to attach himself somewhere, whoever, according to changes in the time of day, the weather, the state of his business, and the like, suddenly wishes to see any arm at all to which he might cling - he will not be able to manage for long without a window looking on to the street. And if he is in the mood of not desiring anything and only goes to his window sill a tired man, with eyes turning from his public to heaven and back again, not wanting to look out and having thrown his head up a little, even then the horses below will draw him down into their train of wagons and tumult, and so at last into the human harmony.

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

از دیار بگویید تا یار شویم.

نمی شود برای دیگران از یار گفتن را کنار بگذارید و با یار از دیار بگویید؟ منظورم این است که نمی شود ما هم کسی داشته باشیم که شعر اجتماعی در وصف این روزگاری که گریبانمان را گرفته بسراید و آهنگسازی داشته باشیم که آهنگی بسازد و خواننده ای داشته باشیم که آوازش را بخواند و تهیه کننده ای داشته باشیم که حاضر شود برای ضبط و پخش آن آهنگ و آواز و ترانه سرمایه گذاری کند و بعد به جای پخش فیلم بی علت و معلول هندی چنان نوایی از تلویزیون خانه ها بلند شود که حس غرور و همدلی در همه برانگیزد؟ شاید نمی شود. شاید نمی شود ما مردگان را حتی با موسیقی زنده کرد. حتی با سرود. شاید که نمی شود. که نمی شود. نمی شود.

یار دبستانی من را در مدرسه مان می خواندند. وقتی هشت نه ساله بودم. بعدها در دانشگاهمان خواندند. تاثیر جالبی داشت. تا یکی از دانشجویان در اعتراض به تصمیمات ریاست دانشگاه شروع به خواندن این سرود کرد سریع همه ی دانشجوها دست به دست هم دادند و حلقه های دختر و پسر درست کردند و با هم این سرود را خواندند. اعتراضات روز بعد هم ادامه داشت. که من نرفتم اما دوستم رفته بود.

بعد چند روز پیش این سرود را در استرالیا شنیدم. ایرانیان استرالیا آرام ایستاده بودند و این سرود را می خواندند؛ به نشان همراهی با اعتراض کنندگان در داخل ایران. یار دبستانی من.


ما کی به یاد یار دبستانی مان می افتیم؟ چه کسی ما را یار می خواند و از دیارمان می گوید؟

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

خدایی


The joy of writing
Wislawa Szymborska

Why does this written doe bound through these written woods?
For a drink of written water from a spring
whose surface will xerox her soft muzzle?
Why does she lift her head; does she hear something?
Perched on four slim legs borrowed from the truth,
she pricks up her ears beneath my fingertips.
Silence - this word also rustles across the page
and parts the boughs
that have sprouted from the word "woods."

Lying in wait, set to pounce on the blank page,
are letters up to no good,
clutches of clauses so subordinate
they'll never let her get away.

Each drop of ink contains a fair supply
of hunters, equipped with squinting eyes behind their sights,
prepared to swarm the sloping pen at any moment,
surround the doe, and slowly aim their guns.

They forget that what's here isn't life.
Other laws, black on white, obtain.
The twinkling of an eye will take as long as I say,
and will, if I wish, divide into tiny eternities,
full of bullets stopped in mid-flight.
Not a thing will ever happen unless I say so.
Without my blessing, not a leaf will fall,
not a blade of grass will bend beneath that little hoof's full stop.

Is there then a world
where I rule absolutely on fate?
A time I bind with chains of signs?
An existence become endless at my bidding?

The joy of writing.
The power of preserving.
Revenge of a mortal hand.




لذت نوشتن


چرا این ماده گوزن مکتوب در این جنگل مکتوب گرفتار است؟
برای نوشیدن آب مکتوب از چشمه ای
که سطح آن پوزه ی نرمش را دو برابر می کند؟
چرا سر برداشت؛ صدایی می شنود؟
نشسته بر چهار پای لاغرش که وام از حقیقتند،
گوش تیز می کند زیر سرانگشتان من.
سکوت- این واژه هم خش خش کنان بر کاغذ می گردد
و جدا می کند شاخه ها را
که از واژه ی «جنگل» روییده اند.

در بستر انتظار، آماده برای جهیدن بر کاغذ خالی،
واژگانند با خیالهایی در سر،
دسته های جمله ها- چنان پیرو یکدیگر-
هرگز نخواهند گذاشت او بگریزد.

هر قطره ی جوهر مخزنی ست
از شکارچیان، با چشمان لوچ در پشت نگاههایشان،
هر آن آماده ی فرودند از قلم مورب،
ماده گوزن را محاصره می کنند، و به آرامی تفنگهایشان را نشانه می روند.

فراموش کرده اند آنچه اینجاست زندگی نیست.
قوانین دیگری، سیاه بر سفید، اجرا می شود.
چشمک هر چشمی همان قدر طولانی خواهد بود که من بگویم،
و تقسیم خواهد شد، اگر بخواهم، به تکه های کوچک ابدی،
پر از گلوله های شلیک شده که در میان راه متوقف شده اند.
بی لطف من، برگی نمی افتد.
تیغه ای از علفزار در زیر نقطه ی پایانِ آن سُم کوچک خم نخواهد شد.

پس آیا جهانی هست
که من حکمران مطلق سرنوشت ناگوار باشم؟
زمانی هست که با زنجیره ی نشانه ها بپیوندم؟
وجودی هست که به فرمان من ابدی گردد؟

لذت نوشتن.
قدرت پاسداری.
انتقامِ دستی فناپذیر.

ویسلاوا زیمبورسکا

۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه

ویسلاوا زیمبورسکا- لهستان

عجیب ترین سه واژه


وقتی آینده را بر زبان می آورم،
هجای اول هماندم از آنِ گذشته است.
وقتی سکوت را بر زبان می آورم،
ویرانش کرده ام.
وقتی هیچ را بر زبان می آورم،
چیزی ساخته ام که هیچ هست نیافته ای نمی تواند آن را در برگیرد.

ویسلاوا زیمبورسکا (برنده ی جایزه ی نوبل در سال 1996)

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

اولین کتاب دری که خوانده بودم.

اولین بار که دری افغانستان را خواندم خنده ام گرفته بود. چرا نادانی خودم را پنهان کنم؟ خب خنده ام گرفته بود. یادم هست سال دوم راهنمایی بودم. یعنی هفت سال می شد که خواندن و نوشتن می دانستم اما چشمم به جز هفته نامه ی وحدت که مثل نقل و نبات در خانه ی پدربزرگم بود، به هیچ مکتوب دری نخورده بود. آن هفته نامه را هم اصلن دلم نمی شد بخوانم. تنها چیزی که یک کم جالب بود پاورقی " رفیق روسی ام" بود که من حتی یک بار هم تا آخر نخواندمش. اهل خواندن بودم اما لابد مطابق ذوق من نبود. این مسئله ی پیچیده و فلسفی که یک نفر خوش ذوق است یا بد ذوق بماند.

آن سال مادرم مرا به مدرسه ای فرستاد که بر خلاف مدارس دیگری که رفته بودم، شاگرد افغان زیاد داشت. همکلاس جدی و باهوشی پیدا کردم که کتابی از سپوژمی زریاب به من داد. وه! مانده بودم اصلن سپوژمی زن است یا مرد. تا این که داستانهایش را خواندم. چه صمیمی بود. اما اولین بار که رسیدم به واژه ی "پشک" نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلند خندیدم. همکلاسم گویا ناراحت شد. بدی کار در این جا بود که در آن داستانِ به خصوص این واژه بسیار زیاد هم به کار رفته بود. کتاب را امانت گرفتم و بردم خانه تا بخوانم. بماند که با خواندن لالا و ماما و کاکا و ... رابطه های فامیلی را با هم اشتباه می گرفتم. فکر می کردم ماما همان مادر است. و وقتی از مادرم می پرسیدم و او می گفت که من با این پرسش هایم آبرویش را برده ام و خاک بر سرم که این چیزها را نمی دانم و (بالاخره) ماما یعنی دایی، من دیگر رویم نمی شد بیشتر از آن از کسی بپرسم. به ناچار کتاب را همانطور گیج و سر درگم خواندم. اسبکهای چوبی اما خوب به یادم مانده.

از آن روز به بعد تک و توک کتاب و داستان مهاجران افغان را می خواندم و بعد هم بیشتر می خواندم و بعد ترها که با خود نویسنده ها حرف می زدم، متوجه شدم که گفتارشان با نوشتارشان متفاوت است. منظورم این است که گفتار دری (گفتارِ نه "خیلی" کوچه بازاری) خیلی از نوشتار دری قدیمی تر است- به خصوص در ساختار دستوری. وقتی نوشتار دری به گفتار دری نزدیک می شود، برای من تقریبن غیر قابل فهم می شود. وقتی هم که گفتار دری به نوشتار دری نزدیک می شود خیلی به قول رفیق ایرانی ام کتابی می شود. دیگر آن حالت گفتار را ندارد. البته شاید همه ی اینها مربوط به شیوه ی خواندن من باشد. برای نمونه اگر کسی گفتار دری اش را به پنگلیش بنویسد، من متوجه می شوم که این آدم لهجه ی دری دارد اما اگر همین آدم گفتار دری اش را با حروف فارسی بنویسد، من متوجه لهجه ی کلامش نمی شوم. علت این هم می تواند باشد که طرف هنگام فارسی نوشتن، به طور خودکار لحن گفتاری اش را چنان نوشتاری می کند که از لهجه ی دری اش چیزی نمی ماند. چنین تجربه ای را با دوستی دارم که درایران متولد شده بود و با لهجه ی فارسی ایران و افغانستان خوب آشنا بود. حالا در کابل است و وقتی با من چت می کند، اگر پنگلیش تایپ کند، بی نهایت گفتاری دری است و اگر فارسی تایپ کند، من مثل آن رفیق ایرانی ام تصور می کنم آنچه می خوانم گفت وگوی عادی او با من نیست بلکه گفت وگوهای رمانی است که یکی از دو طرف در آن زبان فاخری دارد و دیگری (من) کیسه کش حمام عمومیِ ته بازارچه است.

۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

چرا استرالیایی زودتر از همه رفت؟

استرالیایی زودتر از همه رفت. البته که خداحافظی کرد!
بقیه هم جمع و جور می کردند که بروند. ناگهان استرالیایی با نیش باز در را باز کرد. آمد داخل و رو به هندی کرد .
-هه هه هه. چراغ ماشینت روشن مانده. تا الان باید هفت ساعتی شده باشد که روشن مانده. بدو که باطریت خوابید.

هندی خجالت زده از حواس پرتی های همیشگی اش خندید و گفت : « آمدم.»
اما استرالیایی نمانده بود که پاسخ بشنود. رفته بود.

هندی رفت سراغ ماشینش. افغان با خود گفت « ای بیچاره . حالا چی کار می خواهد بکند. ماشینش حتمن روشن نمی شود.»
و رفت دنبال هندی تا ببیند حدس های همیشه بدشگونش درست است.
هوا تاریک و سرد بود. نرم نرمک باران می بارید. هندی داشت برمی گشت سمت بقیه. دست راستش را درهوا طوری تکان داد که انگار در حال چرخاندن سیبی است که بر شاخه ی درخت است و باید چیده شود. در همین حال گفت :
- باطری رفت.

افغان پرسید
- حالا چه کار می کنی؟
هندی با لهجه ی آهنگینش گفت :
- باید زنگ بزنم بیایند ماشین را راه بیندازند دیگر.

افغان سنجید! که اگر بیایند ماشین را راه بیندازند هندی باید هزینه اش را بپردازد. بیچاره! بدشانس! بدبخت! آواره! اما ناگهان در مغزش صاعقه ای زده شد.
- هی ! بیا من سیم رابط دارم. وصل کنیم به باطری ماشین من و استارت بزن.

رفتند که شروع کنند. اما هوا تاریک بود و به سختی می شد دید که کدام سر مثبت باطری است و کدام منفی. افغان رفت تا چراغ قوه پیدا کند. پیدا نکرد. ترک را صدا کرد. ترک آمد و با لوطی مابی گفت :

- من فندک دارم.
و فندکش را روشن کرد تا نورش را نشان افغان بدهد. افغان پوزخند زد.
- په! نور موبایلم که بیشتر از این فندک توست.

رفتند پیش هندی. هندی خودش تمام کارها را در تاریکی انجام داده بود. افغان که در موقع شادی های جرقه ای و کوتاهش لهجه ی ایرانی به خود می گرفت، گفت: « ای ول!»
رفت ماشینش را روشن کرد. هندی هم استارت زد. ماشین زور زد و زور زد. اما روشن نشد. آلمانی با شنیدن صدای موتور ماشین بیرون آمد به تماشا.
ترک گفت:
- نه اینطور که نمی شه. بذار این سیم همینطور وصل بمونه. هندی! تو دیگه استارت نزن. بذار ماشین افغان روشن باشه تا باطری ماشینت یک کم جون بگیره. ده دییقه بعد استارت بزن. من پَن سال مکانیک بودم. می دونم چی می گم.

افغان گفت:
- راست می گی؟
و بدون این که منتظر پاسخ باشد سر هندی داد زد :
- بیا بیرون. دیگر استارت نزن.

آلمانی سیگارش را روشن کرد و نشست روی صندلی کنار در. آن سه تا دست به کمر ایستاده بودند و محو هن و هن موتور ماشین افغان بودند.

- ماشینت تویوتاست . افغان؟
- ها. شش سیلندر است. هندی جان. سَوند سیستم اش را دیدی؟
- ماشینت با گاز کار می کنه. قدرت موتورش می شه همان چهار سیلندرِ خودمون.

هندی و افغان با خود گفتند این ترک حالیش هست ها! پنج سال مکانیک بوده.

هندی صبرش تمام شد. رفت استارت زد. ماشین روشن شد. نیش همه تا بناگوش باز شد از این پیروزی. تاریخِ گمراه کننده یک بار دیگر تکرار می شد. پیروزی چیز خوبی بود برای هر سه تایشان. مهم نبود اگر باز هم باطری می خوابید. هیچ مهم نبود. چون این یک پیروزی بود.

هندی زودتر از همه نیشش را بست. ماشین را خاموش کرد و آمد بیرون. ترک رفت سراغ ماشین خودش تا برود خانه اش. آلمانی سیگار تازه ای روشن کرده بود. افغان رفت تا سیم را جمع کند و بگذارد در صندوق عقب ماشینش. بعد هم ماشین را کنار زد تا ترک بتواند بگذرد. هندی از ماشینش بیرون آمد تا تشکر کند از افغان.

افغان گفت:
-حالا یک بار دیگر هم امتحان کن ببینیم.

چرا این را گفته بود؟ حالا که به یادش می آید هنوز هم خودش را یک کم ملامت می کند به خاطر این کار. که چی که « یک بار دیگر امتحان کن ببینیم»؟

هندی سرش را مثل بیماران رعشه ای لرزاند که یعنی خب.
استارت زد اما ماشین فقط خِر خِر کرد. ترک توقف کرد. آلمانی هم با هیجان از جا برخاست.

- چی شد؟ چرا روشن نمی شه ؟ ترک؟
- صَب کنین ببینم.
- باز هم سیم ات لازم شد افغان جان.
- به چشم. الان می آرم.
- نه نه. هندی. اون سر سیم که قرمزه باس رو سر قرمزِ باطری باشه. سیا م رو سیا.
- اما مثبت باید روی مثبت باشد، منفی روی منفی. مگر نه افغان؟
- درست است.
- نه! من پن سال مکانیک بودم بابا. می دونم چی می گم. بدین به من. برین عقب. خطرناکه. اگه جرقه بزنه یا چشِتونو کور می کنه یا صورتتون می سوزه.
- بابا افغان یک چیزی بگو. این چرا اینطوری می کند.
- من چی بگویم . مکانیک بوده.
- راست می گی. خب بکن. ترک! هر گلی زدی به سر خودت زدی. قرمز را بزن به قرمز، سیاه را به سیاه. ما را نجات بده از این سرما.
- خب . حالا افغان تو برو استارت بزن ببینیم. کلید ماشینتو بده هندی. من ماشینتو استارت می زنم.

افغان استارت زد. ترک هم همزمان استارت زد. افغان همراه صدای موتور صدایی شنید؛ تلق! فکر کرد اشتباه شنیده. باز استارت زد؛ تلق!

- خاموش کن افغان. خاموش کن.

هندی اشاره کرد به دو سر سیم که وصل بودند به باطری افغان. سیم ذوب شده بود. قبل از این که کسی چیزی بگوید ترک به سیم اشاره کرد و گفت:
- این گُه بود. نیگاش کنین. چی شده. این سیمِت که به درد نمی خورد افغان.
- ترک جان. ما که گفتیم اشتباه است. قرمز وسیاه ندارد که. باید به مثبت و منفی نگاه کنی.
- افغان جان من برایت یک سیم نو می خرم. نگران نباش.

آلمانی آمد جلو.
- های هندی!
همه شق و رق ماندند.
- همان اول که ماشینت روشن شده بود نباید خاموشش می کردی. باید یک مدت روشن می ماند تا باطری شارژ شود. موتور که روشن می ماند باطری ات شارژ می شد. بله. درست که ماشینت روشن شده بود، اما وقتی خاموشش کردی باطری شارژ کافی نداشت که دوباره بتواند استارت کند. باید می گذاشتید ماشین روشن بماند تا باطری به اندازه کافی شارژ شود بعد خاموش می کردید.

!!!!!!

افغان با خودش گفت :« حالا چی کار کنم؟ سیم ام سوخت. این هندی یک تعارفی کرد. خدا می داند که سیم می خرد یا نه.» اما حس درویشی و صوفیانه به این افکار امان نداد : « خب. عیب ندارد. حالا که شده. کاریش نمی شود کرد. بیچاره هندی. باید پول بدهد تا بیایند ماشینش را راه بیندازند. » ترک با صدای بلند فکر کرد: « افغان! صوفی گری تو ترکیه است. این رو صد دفه گفتیم بازم می گیم. اگه توریستی بری ترکیه می تونی بری رقص سما شونو تماشا کنی. در ضمن ملا نصرالدین هم قبرش تو ترکیه است.» و با خودش گفت: « در اصل باید کار رو داد دست کاردون. هر کی به هر کی که شد بهتر از این نمی شه .» آلمانی سیگارش را خاموش کرد و با صدای بلند اما شمرده گفت:« ترک! کار را در آلمان می دهند دست کاردان. آنجا کسی دست به کاری که تخصصش نیست نمی زند. های هندی! زنگ بزن آر اِی سی کیو*. می آیند درستش می کنند.» هندی به طور خودکار با شنیدن « های هندی» شق و رق ایستاد و به جای این که به آلمانی نگاه کند به ترک زل زد و آه! بالاخره با خشم گفت: « برای همین است که دیگر مکانیک نیستی.»

!!!!!!

در همین لحظه استرالیایی خوش و خندان از نا کجا پیدایش شد. با نیش باز گفت:
- حالا که همه چیز روشن شد بیاید باربی** بگیریم. من آبجو دارم. هَی.

افغان که روز به روز بیشتر با خوی استرالیایی آشنا می شد - و با این «هَی» گفتنهایش- گفت:
- آه! باز تقی به توقی خورد تا این استرالیاییِ الکی خوش هوس باربی کند.»

در همین موقع بود که آن ماشین مشکی از کنارشان رد شد. درخشش بدنه اش مثل تلالوی نور بر سطح آبِ سیاه از تاریکیِ شب بود. آمریکایی بوقی برایشان زد. کفِ همه شان بریده بود. اما خب با آن که سرد بود و دیر وقت، رفتند بساط باربی را به پا کنند.

-----------------------------------
*RACQ: خدماتِ سیارِ تعمیر ماشین در ایالت کویینزلند
** barbeque

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

جملات قصار(2)!!!

با ترجمه ی هر نوشته احساس می کنم گناه ننوشتنش را جبران کرده ام اما هنوز لحظه ی کوتاه حس بی گناهی ام نگذشته که شکِ ستم بر ادبیات از راه می رسد.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

قصه ای هست.

آدم کودن
شروود اندرسن


قصه ای هست- نمی توانم بگویمش. واژه ای برای گفتنش ندارم. تقریبن یک قصه ی فراموش شده است اما یک وقتهایی به یادم می آید.

قصه ی سه مرد است در یک خانه در یک کوچه. اگر می توانستم واژه ها را پیدا کنم می توانستم مثل ترانه ای بخوانمش. در گوش زنان و مادران زمزمه اش کنم. در کوچه ها می دویدم و مداوم تعریفش می کردم. آنقدر که زبانم چاک می شد- درق درق به دندانهایم می خورد.

سه مرد در اتاقی در خانه هستند. یکیشان جوان است و قِرتی. مدام می خندد.
دومی ریش سفید درازی دارد. شک ذره ذره رمقش را می گیرد اما گاهی که او را ول می کند، مرد می تواند بخوابد.

سومی هم هست که چشمهای شریری دارد و با حال عصبی در اتاق می گردد و دستهایش را به هم می مالد. هر سه تا منتظرند - منتظرند.

درطبقه ی بالا زنی پشت به دیوار زده و در نیمه تاریکِ کنار پنجره ایستاده.

بن مایه ی قصه ی من همین است و هر چیز دیگری که می دانم قطره قطره در آن چکانده می شود.

یادم هست که مرد چهارمی هم به خانه آمد، یک مرد سفید و ساکت. آن شب همه چیز مثل دریا ساکت بود. قدمهایش روی کف اتاقی که سه مرد بودند، هیچ صدایی نکرد.

مردِ چشم شریر مثل یک مایع جوشان شد. مثل یک حیوان در قفس عقب وجلو می دوید. عصبیت به پیرمرد خاکستری حمله کرد و او شروع کرد به کشیدن ریشش.

مرد چهارم- همان سفیده- رفت طبقه ی بالا پیش زن.

زن آنجا بود- منتظر.

خانه چه ساکت بود. ساعتهای محله چه بلند تیک تاک می کردند. زنِ طبقه ی بالا عشق تمنا می کرد. داستان باید همین بوده باشد. با تمام وجودش تشنه ی عشق بود. می خواست در عشق بیافریند. وقتی مردِ سفید و ساکت پیشش آمد، او به جلو پرید. لبهایش از هم باز شدند. لبخندی بر لبش داشت.

در طبقه ی پایین مرد شریر زوزه می کشید و مثل سگ ولگرد گرسنه ای عقب و جلو می دوید. مرد خاکستری می خواست او را دنبال کند اما کم کم خسته شد و روی زمین دراز کشید تا بخوابد. دیگر بیدار نشد.

مرد قرتی هم روی زمین دراز کشید. می خندید و با سبیل سیاه کوچکش بازی می کرد.

هیچ واژه ای ندارم که با آن بگویم در قصه ام چه اتفاق افتاد. نمی توانم قصه را بگویم.

آن سفید و ساکته شاید که مرگ باشد.

آن زن مشتاق شاید که زندگی باشد.

پیرمرد ریش دار و مرد شریر مرا گیج کرده اند. هی فکر می کنم و فکر می کنم اما نمی فهمم. البته بیشتر وقتها هم اصلا بهشان فکر نمی کنم. به آن جوان قرتی فکر می کنم که در تمام قصه می خندید.

اگر می توانستم او را بفهمم همه چیز را می فهمیدم. می توانستم در دنیا بدوم و یک قصه ی بی نظیر تعریف کنم. دیگر کودن نمی بودم.

چرا به من واژه ندادند؟ چرا کودن هستم؟

قصه ی بی نظیری دارم که تعریف کنم اما نمی دانم چطور.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

پادآوای* آخر هفته

Show Recent Messages (F3)
saki appears to be offline and will receive your messages after signing in.
You currently appear offline to saki.

saki: سلام
saki: سلام
saki: خوبی؟
saki: خوبی؟
saki: خیلی دلم تنگه
saki: خیلی دلم تنگه
saki: برو یک چیزی بخوان
saki: برو یک چیزی بخوان
saki: کتاب خواندن و وبلاگ خواندن و فیلم دیدن و پارک رفتن و .. . مال وقتی است که از گپ زدن با دیگران سیراب باشی
saki: کتاب خواندن و وبلاگ خواندن و فیلم دیدن و پارک رفتن و .. . مال وقتی است که از گپ زدن با دیگران سیراب باشی
saki: من چطور می توانم وقتی این همه از دوست و فامیل دور هستم، از کسانی که آنقدر مثل من فکر می کنند، کتاب یا وبلاگ یا خبر بخوانم؟ یا فیلم ببینم؟ یا موسیقی بشنوم؟چیزهایی که یک نفر از خودش گذاشته اما در آن لحظه خودش حضور ندارد که در برابر واکنش من واکنشی بروز بدهد؟
saki: من چطور می توانم وقتی این همه از دوست و فامیل دور هستم، از کسانی که آنقدر مثل من فکر می کنند، کتاب یا وبلاگ یا خبر بخوانم؟ یا فیلم ببینم؟ یا موسیقی بشنوم؟ چیزهایی که یک نفر از خودش گذاشته اما در آن لحظه خودش حضور ندارد که در برابر واکنش من واکنشی بروز بدهد؟
saki: فقط آنچه زمانی تنها در ذهن او بوده آنجاست
saki: فقط آنچه زمانی تنها در ذهن او بوده آنجاست
saki: تاب می آورم
saki: تاب می آورم
saki: تاب می آورم
saki: تاب می آورم
saki: تاب می آورم این تنهایی را
saki: تاب می آورم این تنهایی را
saki: همانطور که از ماندن در زیر دوش حمام، شانه هایم دیگر ریزش قطره های آب را حس نمی کنند، ماندن در تنهایی هم مرا از حس کردنش دور خواهد ساخت
saki: همانطور که از ماندن در زیر دوش حمام، شانه هایم دیگر ریزش قطره های آب را حس نمی کنند، ماندن در تنهایی هم مرا از حس کردنش دور خواهد ساخت
saki: تاب می آورم، تاب می آورم تا برسد آن نقطه ی عطف
saki: تاب می آورم، تاب می آورم تا برسد آن نقطه ی عطف
saki: آن آستانه ی یکی شدن با تنهایی. که چنان در آن حل شوم که ندانم من در تنهایی ام یا تنها منم.
saki: آن آستانه ی یکی شدن با تنهایی. که چنان در آن حل شوم که ندانم من در تنهایی ام یا تنها منم.
saki: می رسد آن روز
saki: می رسد آن روز
saki: می رسد
saki: می رسد
saki: حالا آرامی؟
saki: حالا آرامی؟
saki: بله با این اشکی که ریختم حالم بهتر شد
saki: بله با این اشکی که ریختم حالم بهتر شد
saki: اما سعی کن دیگر گریه هم نکنی
saki: اما سعی کن دیگر گریه هم نکنی
saki: مثل سابق باش
saki: مثل سابق باش
saki: منفد اشکت را کور کن
saki: منفد اشکت را کور کن
saki: مثل آن وقتها
saki: مثل آن وقتها
saki: که خرد میشدی اما گریه نمی کردی
saki: که خرد میشدی اما گریه نمی کردی
saki: این نازکی را ول کن
saki: این نازکی را ول کن
saki: یا اگر نازکی مثل تَرکه باش
saki: یا اگر نازکی مثل تَرکه باش
saki: خود را بکوبان به تن این زندگی سگ
saki: خود را بکوبان به تن این زندگی سگ
saki: بله. این زندگی را نباید کرد، باید شلاقش زد با ترکه؛ گرچه زیباست
saki: بله. این زندگی را نباید کرد، باید شلاقش زد با ترکه؛ گرچه زیباست
saki: خوبی؟
saki: خوبی؟
saki: خوبترم
saki: خوبترم
saki: حالا می ری یک کتاب بخوانی؟
saki: حالا می ری یک کتاب بخوانی؟
saki: بله، می روم
saki: بله. می روم
saki: ولی تنهایی و دلتنگی یک غول را هم از پا در می آورد
saki: ولی تنهایی و دلتنگی یک غول را هم از پا در می آورد
saki: بله. مگر این که یک چوپان باشی
saki: بله. مگر این که یک چوپان باشی
saki: ولی کاش تو خودم نمی بودی
saki: ولی کاش تو خودم نمی بودی
saki: تو کسی می بودی
saki: تو کسی می بودی
saki: که اینقدر مثل من فکر نمی کردی
saki: که اینقدر مثل من فکر نمی کردی
saki: حرفهای مرا تکرار نمی کردی
saki: حرفهای مرا تکرار نمی کردی
saki: شب خوش
saki: شب خوش
saki: بای
saki: بای
saki: بس کن
saki: تو بس کن

----------------
* من در دانشگاه مزخرفی درس خواندم. یا شاید هم خودم مزخرف درس خواندم. حالا هر چی. گپ این است که در تمام این مدت کسی به من نگفت که چنین واژه ی فارسی برای اکو/ انعکاس صدا/طنین/پژواک هم وجود دارد. هیچ جا هم نخوانده بودم این واژه را. جایی که برای اولین و تنها بار من به این واژه برخورده ام ، قسمتی از برگردان مرثیه ی آننا اخماتوا به کوشش حضرت وهریز است. از این واژه خیلی خوشم آمد.
______
مثل این که خیلی ننه من غریبم راه انداخته ام. چون یکی از دوستان ناچار شده آفلاین بگذارد و بگوید که دلش برای دلتنگی من سوخته.
یعنی پست من همچین مفهومی داشت؟ نسخه ی عجیبی برای من تجویز کرد این دوست. خیلی ناراحت شدم. به من برخورد این راهنمایی او. متاسفم که این پست چنین ذهنیتی به بعضی ها داده. من کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. و یقینن آنها را به تنهایی صد در صد بهتر انجام می دهم. این نوع دلتنگی شاید یک جوری نوستالژیک باشد که همراه خانواده هم آدم آن را تجربه می کند. به خصوص وقتی اینطور ناگهان و ناخواسته از محیط همیشگی ات دور می شوی. آنقدر واقع بینی در من مانده که بتوانم این چیزها را تشخیص بدهم. در خیلی ها این را دیده ام و می دانم که می گذرد. همین.

رابینسون کروزو با دهان باز در سایتهای خبری

شب بود. همه جا سیاه بود. رفتم کنار اقیانوس. گله های اسبهای سفید با شوق و پر صدا به سوی من می آمدند. خود را سرد به پاهایم می کوفتند و رفته رفته آب می شدند که برگردند به سیاهی سیال تا شاید وقتی کیلومترها(+ها+ها+ها) دور تر بر ماسه های روشن یورتمه می روند باز رفته رفته آب شوند و از میان انگشتان کودکی که صدف جمع می کند، برگردند به آبیِ گرم.

روز که به اقیانوس نگاه می کنم، می دانم که زمین خیلی هم گرد است. آدم دلش می خواهد بداند بعد از خط ساده ی افق چه خبر است.

غروب که خبرها را در تلویزیون می بینم، می دانم چه خبر است آنطرف خط افق. خط خطی است. خطهای متمایل به چپ و راست و در هم و برهم.

****

بالاخره کنجکاوی کار دستم داد. لینکهایی هستند که وقتی آدم رویشان کلیک کند، ابر سنگینی روی دلش سایه می کند و به خاطر همین ابر بودنش است که مداوم شکل عوض می کند. این روزها کابل پرس می خوانم و یک دو سایت خبری، تحلیلی، انتقادی، انتسابی، انتخابی دیگر. نقد بدون توهین؟ مگر می شود؟ در سرِ اخیراً خلوت من حالا واژه های قلمبه ای روی هم می پرند. حقوق بشر، حقوق زن...

پیش از این فکر می کردم این واژه ها مفهوم بهتری دارند. اما حالا فکر می کنم حقوق، در واقع همان پولی است که در ازای عرق ریزی ذهن، جسم یا روح به بشر و زن می دهند. بر همین مبنا حقوقدانی که در پارلمان است، در واقع اقتصاد(علم پول) می داند. فرهنگ واژه های سیاسی افغانستان تدوین شده؟ از کدام کتابفروشی بخرم وقتی حقوقم را دادند؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

مشکل فنی

با پوزش از همه و با تاسف برای خودم نظرهایی که برای چند پست پیشین دریافت کرده بودم، حذف شدند. چند وقت پیش که بیکار بودم و مگس می پراندم تصمیم گرفتم یک سیستم نظردهی جدید و پیشرفته تر برای وبلاگم بگذارم. اما خب آن سیستم خوشایند عده ای نبود و من هر کار کردم نتوانستم پاکش کنم. مدت زیادی منتظر ماندم تا سایت پشتیبان این سیستم، کد پاک کردن آن را با ایمیل بفرستد اما فقط گفتند، مشکل شما هنوز در دست بررسی است. القصه و خلاصه و مخلص کلام تنها راهی که برای خلاص شدن از شر آن سایت به ذهنم رسید، تغییر آدرس وبلاگ بود. با این کار همه ی نظرهای چند پست پیشین هم که با استفاده از آن سیستم دریافت کرده بودم، پاک شدند.

درس عبرتی بود که در وقت بیکاری مگس پرانی بهتر است.

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

فقط بالای هجده سال

امروز صبح نوشتم Carpe Diem . موافق بودم با تا شقایق هست و زیبایی و این چیزها. الان که خواندم گفتم چه حرفها!

صبح که این چیزها را می نوشتم راست راستی قبولشان داشتم. خوش و خندان پست قبلی را نوشتم و فرستادم روی وب. بعد هم با این که دلم نمی خواست اما به جبر نازنین روزگار وقت کشی کردم تا موقع رفتن سر کار. ده روز بود که نرفته بودم سر کار و خب زورم می امد که این روز یکشنبه بروم سر کار وقتی تمام خلایق تعطیل هستند. ( من مثل یهودی ها شنبه ها تعطیلم. هی! یاد خوک افتادم. الان هم یاد آنفلوانزای خوکی. یهودی ها و مسلمانها بالاخره در یک چیز با هم توافق دارند: حرام بودن خوک که البته به گفته ی آن کمدین این باعث نمی شود اعراب و اسراییل با هم "کنار" بیایند.) روده درازی؟

رفتم سر کار. و بعد از یکی دو ساعت مشغول بودن، حس کردم چقدر خوب است که کار می کنم. چقدر عالی است که من کارم را به رغم سخت بودنش دوست دارم. دلم می خواست سرمان شلوغ تر شود تا بیشتر کار کنم. هنوز حس تا شقایق هست و این حرفها داشتم. تا آخر حالم همین بود. منظورم تا وقتی است که کار تمام شد و می خواستم برگردم به خانه. رسیدم کنار ماشین. در را باز کردم و خم شدم که کیفم را پرت کنم صندلی عقب و وقتی می خواستم خودم را راست کنم تا مثل آدم با پا وارد ماشین شوم و بنشینم پشت فرمان، صورتم محکم خورد به لبه ی تیز در ماشین. آخ که زمین و زمان تیره و تار شد. آنقدر درد داشتم که بی اختیار اشکم سرازیر شد. نشد مثل آدم بروم داخل ماشین. بنابراین خودم را پرت کردم روی صندلی. نگران جانم شدم بنابراین یکی دو دقیقه همانجا نشستم. نمی دانم ضربه چه تاثیری داشت که در یک آن تا شقایق هست از سرم پرید و چنان احساس بدبختی کردم که دلم خواست به جای بی اختیار اشک ریختن، گریه کنم. یاد همه نشده ها و نکرده ها و بدی ها و نا ممکن های زندگی ام افتادم، همه ی سبکی و خوشی روز تعبیر شد به خوش خیالی و ساده انگاری و ساده لوحی و خودفریبی ... و از خودم بدم آمد... .

راه افتادم. طبق معمول در آن قسمت شهر همه جا خلوت بود و آن چه در خواب نبود چشم من و پروین* بود. البته چراغهای چهار پنج تا ماشین دیگر هم که گویا با من هم مسیر بودند، روشن بود. من این مسیر را حفظِ حفظم. تمام خمیده گی های جاده را. با همان حس بدبختی می راندم سمت خانه. یادآوریِ... به شدت آزارم می داد و نه من آن موسیقی دان بودم و نه داروتیایی در کار بود. همانجا بود که دلم خواست خودم را بکشم. نگویید هیچ وقت به فکر سر به نیست کردن خودتان نیفتاده اید که باورم نمی شود. اما مثل همیشه و مثل همه کس می دانستم که سربه نیست شدن کار من نیست. بنابراین از خودم طور دیگری انتقام گرفتم. طوری که هم ترس داشت، هم هیجان و هم عذاب. همانطور چشمهایم را بستم و رانندگی کردم. فقط در دلم خدا خدا می کردم که هیچ کدام از ماشین های هم مسیرم هوس تغییر لاین به سرشان نزند. بار اول ده ، پانزده متر بیشتر نتوانستم. خیلی ترسیده بودم. اما یک کیلومتر بعد دوباره چشمم را بستم. و فکر کنم بیش از بیست متر را با چشم بسته راندم. سرعت مجاز 60 بود اما من که چشم باز کردم دیدم 80 می روم.

وقتی رسیدم خانه فقط هیجان مانده بود و ترس. آنقدر ترسیده بودم که به مادرم گفتم. جیغ زد « تو دیوانه ای؟! دلت می خواست کسی را بکشی؟**» نمی دانست دلم می خواست خودم را بکشم. حالا فروکش کرده آن حس کافکایی یا زنده به گور صادق هدایتی. یک نماز مَشت خواندم بعد از مدتها. گاهی تلقینِ خیر چیز بدی نیست.

اما حالم نیامد سرجایش. آمدم همه را بنویسم اینجا بلکه راحت شوم.



* نمی دانم این شعر از کیست: همه در خواب شدند و شب هم از نیمه گذشت/ آنچه در خواب نشد چشم من و پروین است. منظور چراغ ماشین قراضه ی من نیست. منظور خوشه ی پروین هست که نمی دانم این وقت سال در این قسمت کره ی زمین اصلا قابل دیدن هست یا نه.
** من آدم نکشته ام اما به گمانم دوبار بعد از باران شدید که قورباغه ها بپر بپرشان را شروع می کنند، یک قورباغه زیر تایر ماشینم له کرده باشم ***- هر بار یکی. اینجا قورباغه ی سمی زیاد است بنابراین دلتان نسوزد. تنازع برای بقاست دیگر.
***من برای نوع بشر و مخلوقات دیگر خطرناکم؟ مجوز رانندگی ام را باید باطل کنند؟

---------
حس زنده به گوری را اینجا زیاد باز نکردم چون در راه که بودم به اندازه ی کافی تسخیرم کرده بود.