به مقداری روحیه ی اَلکی خوشی (خوشیِ خرکی) جهت دوستیابی و ادامه ی حیات در استرالیا نیازمندیم.
به همان مقدار روحیه ی الکی خوشی جهت برقراری تفاهم و دوستی با نسل جدید نیازمندیم.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه
سِیر
دو روز پیش رفتم خون هدیه دادم؛ خدا می داند به کی یا چه کسانی. به لوله ی درازی که یک سرش به رگ من و سر دیگرش به کیسه ی خون وصل بود نگاه می کردم، به سِیر خونی که از من می رفت و فکر می کردم غیر از سلول، چیز دیگری هم از من در این لوله هست؟ بعد تمام بعدازظهر احساس ضعف می کردم و تنگی نفس. کوچه و خانه های این شهر هم که یا روی بلندی هستند، یا در سرازیری. کمتر خیابانی هست که صاف و مستقیم باشد. نتوانستم از ایستگاه اتوبوس تا کتابخانه ی دانشگاه را بی توقف بروم. میانه ی راه، نفسم بند آمد و تمام قفس سینه ام درد شدیدی گرفت. نشستم. هیچ چیز را واضح نمی دیدم. خط ها محو شده بودند. مرزی بین اشیا نبود. بار اولم نبود که خون می دادم. هیچ وقت این طور نشده بودم. با هر نفس درد شدیدی حس می کردم. سرم را به دیوار تکیه دادم ودر حالی که تلاش می کردم واضح ببینم، به صداها گوش دادم. دانشجوها تکی یا گروهی می گذشتند. ده دقیقه طول کشید تا بتوانم راحت نفس بکشم. در این ده دقیقه، با وجودِ درد، تمام توجهم به طور جالبی به اطراف بود. در غیاب خطوط، اطرافم خیلی زیبا شده بود. چقدر خوب بود که صداها را می شنیدم، بدون آنکه بدانم از کیست. آدم ها حجم رنگ هایی بودند در هم که از خود صدا تولید می کردند. صدای قدم زدن، صدای دویدن، صدای گفت و گوهای یک طرفه با موبایل یا صدای های و هوی های گروهی.
بعد کم کم به خودم آمدم که آن طور مظلومک روی لبه ی نیمکت نشسته بودم و سر به دیوار تکیه داده بودم و در تلاش برای نفس کشیدن، از دهانم هزار دست نامرئی به گداییِ هوا بیرون آمده بود. کم کم احساس خوب بودنِ اخلاقی به من دست داد. به خون فکر کردم و نقشی که در کل تاریخ داشته است و نقشی که در طبقه بندی ها دارد و نقشی که در بلوغ رنج آور ما دارد و رنگی که در جام شراب دارد و نیرویی که در رگ ها می دواند. خیلی درد داشتم برای نفس کشیدن. اما احساس خوب بودن کردم. به مفهوم شسته شدن از طریق رنج بردن در سکوت و انزوا همان قدر علاقه دارم که به مفهوم رستگاری در میان خلق. بلند شدم و به راه افتادم. سه چهار متر تا ورودی کتابخانه فاصله داشتم. آرام آرام و بی شتاب در زیر آفتاب راه رفتم تا برسم به ورودی. به کتابخانه که رسیدم، ردیف قفسه ها و کامپیوترها و وزش هوای خنکِ سیستم کولرها به من می گفت تجربه ی ده- پانزده دقیقه ی پیش فقط تاثیر افت ناگهانی سلولهای قرمزِ اکسیژن رسان به مغز بوده است و بس.
بعد کم کم به خودم آمدم که آن طور مظلومک روی لبه ی نیمکت نشسته بودم و سر به دیوار تکیه داده بودم و در تلاش برای نفس کشیدن، از دهانم هزار دست نامرئی به گداییِ هوا بیرون آمده بود. کم کم احساس خوب بودنِ اخلاقی به من دست داد. به خون فکر کردم و نقشی که در کل تاریخ داشته است و نقشی که در طبقه بندی ها دارد و نقشی که در بلوغ رنج آور ما دارد و رنگی که در جام شراب دارد و نیرویی که در رگ ها می دواند. خیلی درد داشتم برای نفس کشیدن. اما احساس خوب بودن کردم. به مفهوم شسته شدن از طریق رنج بردن در سکوت و انزوا همان قدر علاقه دارم که به مفهوم رستگاری در میان خلق. بلند شدم و به راه افتادم. سه چهار متر تا ورودی کتابخانه فاصله داشتم. آرام آرام و بی شتاب در زیر آفتاب راه رفتم تا برسم به ورودی. به کتابخانه که رسیدم، ردیف قفسه ها و کامپیوترها و وزش هوای خنکِ سیستم کولرها به من می گفت تجربه ی ده- پانزده دقیقه ی پیش فقط تاثیر افت ناگهانی سلولهای قرمزِ اکسیژن رسان به مغز بوده است و بس.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
تناقض می گویم و از گفته ی خود دلشادم
تا من هستم، همه عزیزانم هستند، حتی آنها که می گویند رفتگان اند.
جمله ی خبریِ بالا در رد و پذیرش مرگ است که هر از گاهی خیلی دلش می خواهد بپر بپر کند تا به چشم بیاید. می دانم مرگ هست اما چه اشکالی دارد اگر رفتنِ کسی را باور نکنم؟
دو تا جمله ی به ترتیب خبری و پرسشیِ تاییدیِ بالا هم یعنی مرگ با بپر بپر کردن به نتیجه می رسد و به چشم می آید اما کی گفته بی عقلیست اگر آدم نادیده بگیرد چیزی را که زورش به آن نمی رسد؟
جمله ی خبریِ بالا در رد و پذیرش مرگ است که هر از گاهی خیلی دلش می خواهد بپر بپر کند تا به چشم بیاید. می دانم مرگ هست اما چه اشکالی دارد اگر رفتنِ کسی را باور نکنم؟
دو تا جمله ی به ترتیب خبری و پرسشیِ تاییدیِ بالا هم یعنی مرگ با بپر بپر کردن به نتیجه می رسد و به چشم می آید اما کی گفته بی عقلیست اگر آدم نادیده بگیرد چیزی را که زورش به آن نمی رسد؟