۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

وقتی ساکی عصبانی می شود

خب در این وقت هیچ کاری از من برنمی آید مگر این که خردمندانه به خود بگویم:

بر آستانه تسلیم سر بنه ساکی
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

این هم نهایت مصالحه گری. دیگر چه می خواهی؟
اما یواشکی، آن گوشه کنارهای وجودم داد می زنم: ای نامراد! چه خبرت است؟ این چند تا سلول دراز عصبی را هم نمی توانی در من ببینی؟ آخر چقدر اینها را می کشی ؟!!

البته که من نا شکر نیستم. باید اعتراف کنم که در زندگیم دوران صلح و آرامشی هم بوده که بسیار زیاد به آرامش پیش از طوفان شبیه اند و من خاطره هایی دارم که کمتر رگه های ناخوشی در آنها پیداست. بعد از این دوره ناگهان طوفان اول می رسد و هنوز از ویرانی اش بیرون نیامده ام که دومی از راه می رسد و بعد سومی و چهارمی با هم می رسند و ....

کاش این همه طوفان که مرحمت شده، خاصیت خوبِ نِی هم مرحمت می شد و من خم می شدم و در امان می ماندم. اما حالا چی؟ خاصیت نِی از نوع بی ریشه اش به من داده شده، آن هم از نوع ناکوکش! چون کم زور هستم درنتیچه پرگویم و پرگویی گاهی آدم را در مسیر مصالحه گری سوق می دهد.

حالا که از ستیزه گری دست برداشتم و کنار آمده ام، تو هم کنار بیا دیگر. اینقدر بر من مکوب که یک روزی می بینی خرد شدم. گفته باشم ها!
آمدم بنویسم اینجا از بس در طوفان های پی در پی این سال ها، دلم برای یک آرامش پیش از طوفان تنگ شده. ببینم ساز ناکوکم را که خفه کنم، تو چقدر دنیایم را آرام می کنی.

++++++

پس از انتشار: هه هه هه. یکی نیست بگوید: بی سواد! نِی که نیاز به کوک ندارد!!