ﺭﻗﯿﺐ ﺁﺯﺍﺭﻫﺎ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻭ ﺟﺎﯼ ﺁﺷﺘﯽ نگذاشت
۱۳۹۲ آذر ۲۰, چهارشنبه
۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه
پیچک
یادت هست که گفتم پیچک از گیاه بالا می رود و او را ذره ذره می میراند؟ تو گفتی پیچک در شعر معنای دیگری دارد. من هنوز از همان پیچک می گویم. از حسرت دیدار که بالا آمده و وقتی خواب نمی بینم، چشمان زندگیم را می پوشاند.
۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه
غصب
هیچ تصورش را هم می کردی بشود خاطرات کسی را ازش گرفت؟ خاطراتم را زندگی کردید و شد خاطرات شما. حالا دیگر برای من تصورات اند و این برای شما خوب است.
ما آدم ها خاطره می دزدیم. ما همه کار می توانیم. و من هیچ کس را مقصر نمی دانم. ما آدم ها همینگونه ایم.
ما آدم ها خاطره می دزدیم. ما همه کار می توانیم. و من هیچ کس را مقصر نمی دانم. ما آدم ها همینگونه ایم.
۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه
ﻗﺘﻞ ﺍﯾﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺗﻮ ﺗﻘﺪﯾﺮ نبود
ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮓ. ﺗﻮ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯼﺍﺵ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ. ﻣﻦ ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭ. ﮐﺎﺵ ﻻﺍﻗﻞ ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﺩ ﮔﺮﻡ ﭘﺮ ﺷﻮﺩ.
۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه
طاقت
ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﯾﮕﻪ. ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﺧﻢ ﻫﺎ ﮐﺎﻣﻠﻦ ﺧﻮﺏ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ. ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﺸﺨﺺ میﺷﻪ ﮐﻪ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖﺁﻣﯿﺰ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﻧﻪ. ﺩﺭ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺻﻮﺭﺕ، ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ. ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﻧﻪ، ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﻣﻨﻢ ﻭ ﺳﯿﮕﺎﺭﻡ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ، ﺟﺰ ﺑﺎ ﺩﻭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ؟
۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه
باغ عشق
به باغ عشق رفتم.
و هرگز چنان ندیده بودم:
نمازخانه ای در میان ساخته بودند،
همانجا که چمن سبزِ بازی هایم بود.
و درهای نمازخانه بسته بود،
و تو را اذن ورود نیست. بر در نوشته بودند؛
پس روی به باغ کردم،
که روزی چه گل های نازنینی داشت
اما امروز گورستانی بود
و سنگ ها به جای گل:
و کشیشان با ردای سیاه، دراطراف در رفتار
خارپیچان بر شوق و آروزهایم.
ویلیام بلیک
و هرگز چنان ندیده بودم:
نمازخانه ای در میان ساخته بودند،
همانجا که چمن سبزِ بازی هایم بود.
و درهای نمازخانه بسته بود،
و تو را اذن ورود نیست. بر در نوشته بودند؛
پس روی به باغ کردم،
که روزی چه گل های نازنینی داشت
اما امروز گورستانی بود
و سنگ ها به جای گل:
و کشیشان با ردای سیاه، دراطراف در رفتار
خارپیچان بر شوق و آروزهایم.
ویلیام بلیک
مثل قدیمی
برکن کلیسای ننگین را
برکن ازدواج، این ارابه ی نعش کش را
برکن مرد کشتار را
و طلسم قدیمی را شکسته ای.
ویلیام بلیک
برکن ازدواج، این ارابه ی نعش کش را
برکن مرد کشتار را
و طلسم قدیمی را شکسته ای.
ویلیام بلیک
من عاشقی نمی دانم
من عاشقی نمی دانم
دلم باید عاقل و آزاد باشد
با شکنندگی پر گوی ام
و از شوق بی حد ام
عاقبت، شکر را شرنگ می سازم
از هر کسی که باشد.
من عاشقی نمی دانم
با اشک های شک در ذهن بی خوابم
عشق را شکسته و زشت می کنم
و با صداهای میمون وار
تنها دراز می کشم در تاریکی بی انتها
و می دانم گریزی نیست
من عاشقی نمی دانم
وقتی دلم به آسانی تسلیم می شود،
کلماتِ وحشی از دهانم می جهند
مُهر نباید می شکست؛
حسادتم بستر سرخوشی را
به میدان جنگ بدل می کند.
من عاشقی نمی دانم
با خرده گناهانم به عشق خیانت می کنم
چون مصیبت پایان را حس می توانم
در همام دم که آغاز می شود
و تلخی آخرین خداحافظی
تلخ پیروز است.
نوئل کوارد (1899-1973)
دلم باید عاقل و آزاد باشد
با شکنندگی پر گوی ام
و از شوق بی حد ام
عاقبت، شکر را شرنگ می سازم
از هر کسی که باشد.
من عاشقی نمی دانم
با اشک های شک در ذهن بی خوابم
عشق را شکسته و زشت می کنم
و با صداهای میمون وار
تنها دراز می کشم در تاریکی بی انتها
و می دانم گریزی نیست
من عاشقی نمی دانم
وقتی دلم به آسانی تسلیم می شود،
کلماتِ وحشی از دهانم می جهند
مُهر نباید می شکست؛
حسادتم بستر سرخوشی را
به میدان جنگ بدل می کند.
من عاشقی نمی دانم
با خرده گناهانم به عشق خیانت می کنم
چون مصیبت پایان را حس می توانم
در همام دم که آغاز می شود
و تلخی آخرین خداحافظی
تلخ پیروز است.
نوئل کوارد (1899-1973)
۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه
پایان کبوتر نیست
هر آنچه پایان یافته است، آرام به زندگی خود ادامه می دهد
بی سر و صدا، چرا که دیگر به ناگهان
به بدی، به تنهایی، به آنی
از دقیقه تا دقیقه ی دیگر نباید اتفاق بیفتد...
بریده ای از شعری از هرمان د کونینک
برگردان از مودب میرعلایی
بی سر و صدا، چرا که دیگر به ناگهان
به بدی، به تنهایی، به آنی
از دقیقه تا دقیقه ی دیگر نباید اتفاق بیفتد...
بریده ای از شعری از هرمان د کونینک
برگردان از مودب میرعلایی
۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه
۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه
۲۱
ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﺴﺖ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﻣﯽدانی؟ ﭼﻨﺎﻥ ﻏﺮﻕ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﺍﻣﯿﺪ ﺁﻣﺪﻥ ﻟﺤﻈﻪﯼ ﺑﻌﺪ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ. ﭼﻨﺎﻥ ﻧﺎﺯﮎ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺳﮕﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﺑﻔﺮﺳﺘﺪ. ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﻪ ﺳﺮ ﻣﯽﺭﻭﺩ، بیﺨﻮﺩﺍﻧﻪ ﺣﺮﻑﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽﺯﻧﻢ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺵ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﻣﯽﺷﻮﻡ ﺍﺯ ﺑﯽﭘﺮﺩﻩﮔﯽ. ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﯾﺮﮒ ﻣﯽرسد، ﺑﻨﺪ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯽشود ﻭ برهنه ﯼ بدوی ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺩﻭﻡ ﺗﺎ ﺑﺮﺳﻢ ﺑﻪ ﻏﺎﺭ. ﺑﻪ ﺁﺗﺸﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ برایم ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
بعد خود ﺑﺎ طبیعیﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺑﻘﺎ ﺟﺬﺏ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪ ﻭ رفت.
من این قانون ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﻬﻤﻢ. ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ﻣﺴﺖ ﺗﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه
۲۰
جان را دوست دارم. از امروز صبح. وقتی برایش واقعیت هفته ی گذشته را گفتم، دیدم چهره اش دردآلود شد. برای اولین بار. برای اولین بار من آرام بودم. دلم خواست روی میز خم شوم و در آغوشش بگیرم و بگویم چیزی نیست. بپرسم چرا به مورد من این قدر علاقمند شده. آیا داریم به جایی می رسیم. آیا فکر می کند موفق می شود. اما هیچ کاری نکردم. چون همه ی اینها را فقط در یک صدم ثانیه تجربه کردم. آغاز دوست داشتن اش را، دردش را، آرامشم را، میل به آرام کردنش را، پرسش هایم را.
هر پنج شنبه صبح، زن موی کوتاه که دوماه است شروع به کار کرده، مرا می برد پیش جان. یک روز بالاخره اسمش را می پرسم. یک میز بین ماست. گاه صبحانه ام را می برم آنجا. جان چای یا قهوه می آورد. تا می تواند مرا می خنداند. لطیفه های استرالیایی و مثل های خنده آور ایرلندی برایم می گوید. از روزهای وحشتناکش در مراکش می گوید. و نفرتی که از خاورمیانه دارد. و مدام تلاش می کند مرا در گفت و گوها از همه شان جدا کند. نمی فهمد که از وقتی خردم کردند، عاشق شان شده ام.
امروز پرسید چرا جوراب شلواری به پا کرده ام. گفتم پایم کبود است. باز دلواپس شد. چرا کبود؟ گفتم از کانگ فو است. یادم انداخت که خیلی وقت است دیگر نمی روم. گفتم یخ کرده ام. اینجا خیلی سرد است. تا دم در با مسخره گی می رقصید و می خواند چرا کبود است ساکی؟ چرا کبود است ساکی؟ یادم باشد بپرسم زخم همیشه سرخ بناگوش راستش از کدام ماموریت است.
هر پنج شنبه صبح، زن موی کوتاه که دوماه است شروع به کار کرده، مرا می برد پیش جان. یک روز بالاخره اسمش را می پرسم. یک میز بین ماست. گاه صبحانه ام را می برم آنجا. جان چای یا قهوه می آورد. تا می تواند مرا می خنداند. لطیفه های استرالیایی و مثل های خنده آور ایرلندی برایم می گوید. از روزهای وحشتناکش در مراکش می گوید. و نفرتی که از خاورمیانه دارد. و مدام تلاش می کند مرا در گفت و گوها از همه شان جدا کند. نمی فهمد که از وقتی خردم کردند، عاشق شان شده ام.
امروز پرسید چرا جوراب شلواری به پا کرده ام. گفتم پایم کبود است. باز دلواپس شد. چرا کبود؟ گفتم از کانگ فو است. یادم انداخت که خیلی وقت است دیگر نمی روم. گفتم یخ کرده ام. اینجا خیلی سرد است. تا دم در با مسخره گی می رقصید و می خواند چرا کبود است ساکی؟ چرا کبود است ساکی؟ یادم باشد بپرسم زخم همیشه سرخ بناگوش راستش از کدام ماموریت است.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه
۱۹
ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺿﻌﯿﻒ ﺭﺍ ﺷﯿﺸﻪ ﺷﮑﺴﺘﻪ. ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻫﻔﺖ ﺭﻧﮓ ﺷﺪﻩ. ﺑﺎ ﻟﺮﺯﺵ ﺑﺮﮒ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ. ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﭼﺎﺭﺳﺎﻟﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ لرزان ﻣﯽ ﺷﻮﻡ. ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ. ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﭼﺎﯼ ﻟﯿﻤﻮ و ﮔﻠﻮﺩﺭﺩﻡ. ﻭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻪ این ﺭﺍ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﻢ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺑﺪﻫﻢ. اگر می داشتمش.
ﺩﺭ ﺳﻨﺎﺭﯾﻮﻫﺎﯼ ﺩﺭﺩﻧﺎﮐﯽ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ.
گل ها
بعضی مردها هرگز به فکرش نیستند. تو می خواستی باشی. می خواستی نزدیک باشد که بیایی و می گفتی نزدیک بوده می خواستی برایم گل بخری اما مشکلی پیش آمده بود.
گل فروشی بسته بود. یا شک داشتی- از آن نوع که کسانی مثل ما همیشه در ذهن می پرورانند. می خواستی فکر کنی شاید نزدیک بوده که گل هایت را نخواهم.
این باعث شد لبخند بزنم و می خواستم نزدیک باشد در آغوش بگیرمت. حالا فقط لبخند است. اما، نگاه کن، گل هایی که می خواستی نزدیک باشد بخری این همه عمر کرده اند.
با اندکی تغییر- شعر «ﮔﻞ ﻫﺎ» ﺍﺯ ﻭﻧﺪﯼ ﮐﻮﭖ
تعریف مسئله
نمی بخشم ات.
حتی اگر می توانستم،
تو مرا نمی بخشیدی
که جهان را از پشت تو می دیدم.
اما هنوز هم
خود را از عشق درمان نمی توانم
از آنچه فکر می کردم بودی
پیش از آن که بشناسم ات.
وِندی کوپ
حتی اگر می توانستم،
تو مرا نمی بخشیدی
که جهان را از پشت تو می دیدم.
اما هنوز هم
خود را از عشق درمان نمی توانم
از آنچه فکر می کردم بودی
پیش از آن که بشناسم ات.
وِندی کوپ
Million million million painful thoughts
ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﻡ. ﺳﺮﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﻫﺮ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻖ ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻓﮑﺮﻫﺎ ﻭ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺟﯿﻎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﺩ: ﺑﺲ، ﯾﮏ ﺑﺮﮎ ﮐﻮﺗﺎﻩ، ﺍﺯ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ.
ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﻪ ﺟﯿﻎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﺩ؟ ﺑﺮ ﺳﺮ ﭼﻪ؟ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺯ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ تکثیر ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺯ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ؟
ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﻪ ﺟﯿﻎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺯﺩ؟ ﺑﺮ ﺳﺮ ﭼﻪ؟ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺳﺮﻡ ﺑﺎ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺯ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ تکثیر ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺭﺯ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ؟
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه
فلج
ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﯾﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ. ﺩﺍﯾﻠﻤﺎﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻫﺮ ﻏﺮﻭﺏ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺭﺳﻢ. ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﻻﺑﻪ ﻻﯼ ﮐﺮﻡ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ لش ﺟﺎ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ. ﭘﺲ ﺧﻮﺍﺏ. ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﺲ ﺗﻬﯽ ﺑﻮﺩﻥ.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه
هلا تزنویسان مخ در جبین!
تز و انتی تز، دو موجود پر از تضادهای ظریف، با هم ازدواج کردند. فکر کردند صاحب فرزند اگر شوند، این تعارض ها به مصالحه می انجامند. سینتز از بدو تولد میگرن داشت. گرچه نقطه ی جوش انقلاب در او بالا بود اما دمای تبخیرش پایین. از همین رو هیچ گاه به سرانجام نمی رسید. رابطه ی عاشقانه ی تز و انتی تز هم همچنان از تناوب تضاد و اشتراک گریزی نداشت. در نظرشان وجود یکی بدون دیگری نه تنها مشروعیت که معنا هم نداشت.
روزی قاصدکی در باد ملایمی می رقصید. هر سه از او پرسیدند خودش می رقصد یا باد است که می رقصاندش. گفت عمر من آن قدر نیست که بخواهم بر سر چنین پرسشی بگذارمش. زندگی مرا در باد می بینید، باد را با رقص من. همین به سادگی بس شعور است.
روزی قاصدکی در باد ملایمی می رقصید. هر سه از او پرسیدند خودش می رقصد یا باد است که می رقصاندش. گفت عمر من آن قدر نیست که بخواهم بر سر چنین پرسشی بگذارمش. زندگی مرا در باد می بینید، باد را با رقص من. همین به سادگی بس شعور است.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه
ﺍﺯ ﺩﻝ ﺑﻪ مرده
ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﺁﺥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻧﺎﯾﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ. ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺧﺐ ﻧﺸﻮﯼ. ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ ﺑﺨﻮﺍﺏ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻣﺮﺩﻡ؟ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﯼ؟ ﻣﯽﺧﻨﺪﺩ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺧﺐ ﺑﻌﺪ ﻣﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﺑﺸﻮﯾﯿﻤﺖ. ﻣﮕﺮ ﻧﻪ؟ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻫﻬﻪ. ﺁﺭﻩ ﺗﻮ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯼ. ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﻧﻪ. ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻣﯽﮔﻮﯾﯽ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﮐﺠﺎﺵ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻤﯽﺷﻮﯾﻢ. ﻣﺎ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﯾﻢ. ﺍﯾﻦ ﺍﻣﯿﺪﺩﻫﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ ﭼﻄﻮﺭ؟ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ کسی ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﺩﯾﮕﺮ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ؟ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﺍﻣﻤﻢ. ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ. ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ. ﻓﻘﻂ ﻓﺮﻡ ﻭﺟﻮﺩ داشتنش ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ. ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻤﯿﺮﯾﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺘﯿﻢ. ﺍﯾﻦ کجاش ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﻭ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ، ﻫﻤﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻮﻕ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﯽﺩﻟﯿﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺭﺍ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽﺩﻫﻢ، ﺟﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻧﺪﻭﻩ آشنا ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﺰﯾﺪﻥ. ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ. ترس از جاودانگی این همه رنج می آید. ﺑﻌﺪ ﻣﯽﺍﻓﺸﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﻦ ﺗﻼﺵ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺳﺮ ﻭ ﺗﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﺍ ﺯﻭﺩ به ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﺗﺎ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﻮﻡ.
...ﺑﯽﺑﯽ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ. ﻣﺜﻞ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺁﻣﺪ ﭘﺸﻢ ﺭﯾﺴﯽﺍﺵ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯾﺰﻩﯼ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻨﮓ ﺗﺮ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﺮﺩﻡ. ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ ﻭ ﻟﻌﻨﺖ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﺯﻧﺪﻩ ها.
۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه
۱۸
باز رسیدم به همان دوشک سفید در گوشه ی همان اتاقک بی پنجره. تنها مبلمان اتاق. این بار پرستار چشم درشت را نگذاشته بودند. ژاکت بزرگی آمد با مردی استخوانی و طاس در درون. ابروان پژمرده. در نظرم مرتاضی یهودی بود با پوتین های بزرگ و بدون جوراب. در قفس کوچک چشم گرداند. ﺑﻪ ﻧﺎﭼﺎﺭ روبروی من ایستاده به دیوار تکیه زد. گفتم بیاید کنارم بنشیند. وقتی مطمئن شد که مطئنم، آمد نشست. کم کم داشتیم یخ می زدیم. او ژاکت داشت اما من بلوز و دامن اداری.
پرسید چرا نرفته ام سر کار و باز آمده ام. دانست.
پرسید چرا می خواهم بتوانم گریه کنم. دانست.
ﺑﺎ ﺍﻭ باید می گذاشتم برگ ها با جریان رود از روی پایم بگذرند. باید نام های روی برگ ها را می خواندم و باید می توانستم تماشایشان کنم که می روند. نمی گذاشتم. گفتم برگ ها را در آب می غلتانم تا نبینم کیست که می رود. و یک تمرین دردناک تر برای اشک ریختن. باید به او فکر می کردم و پیدا می کردم مرکز درد در کجای تنم است. سراسر تنم ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺩﺍﺷﺖ; مرکز درد بود. درد گلوله ی پشمالوی سیاهی می شد. سبک و بزرگ. خود را مچاله کردم تا تاب بیاورم. فقط می توانست در بدنم ریز بلرزد. و من با تصور صدای او کم کم از خودم بیرون می شدم و تنم را شفاف می دیدم با گلوله ای لرزان در درونش. اشک نرم نرمک آمد.
یک روز اعتراف کردم که برگ ها همه دور مچ پایم گیر کرده اند. اعتراف کردم که می ترسم از گلوله ی سیاه خالی شوم. گفت باید به ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ. باید یاد بگیرم به واقعیت هم احترام بگذارم.
پرسید چرا نرفته ام سر کار و باز آمده ام. دانست.
پرسید چرا می خواهم بتوانم گریه کنم. دانست.
ﺑﺎ ﺍﻭ باید می گذاشتم برگ ها با جریان رود از روی پایم بگذرند. باید نام های روی برگ ها را می خواندم و باید می توانستم تماشایشان کنم که می روند. نمی گذاشتم. گفتم برگ ها را در آب می غلتانم تا نبینم کیست که می رود. و یک تمرین دردناک تر برای اشک ریختن. باید به او فکر می کردم و پیدا می کردم مرکز درد در کجای تنم است. سراسر تنم ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺩﺍﺷﺖ; مرکز درد بود. درد گلوله ی پشمالوی سیاهی می شد. سبک و بزرگ. خود را مچاله کردم تا تاب بیاورم. فقط می توانست در بدنم ریز بلرزد. و من با تصور صدای او کم کم از خودم بیرون می شدم و تنم را شفاف می دیدم با گلوله ای لرزان در درونش. اشک نرم نرمک آمد.
یک روز اعتراف کردم که برگ ها همه دور مچ پایم گیر کرده اند. اعتراف کردم که می ترسم از گلوله ی سیاه خالی شوم. گفت باید به ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ. باید یاد بگیرم به واقعیت هم احترام بگذارم.
۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه
گـَـد و وَد
دو سال است که این واژه را بلد شده ام.
هرگاه بگویم داغانم، نومیدی بی پایان در سینه ام می پیچد. هر گاه بگویند فلانی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کند، جانم پژمرده می شود. اما اگر بگویند، فلانی گد و ود است، فکر می کنم آدمیست در حال غرق شدن و هوای اندکی برای زنده ماندن دارد و همین اکنون است که برسد به بستر آب. و درست در یک دقیقه ی آخر کپسول هوایی می بیند آن پایین. گد و ود بودن برایم یعنی بالاخره سامانی هست. یعنی بالاخره همه چیز برای طرف جمع و جور می شود یا جمع و جور می تواند همه به هم ریخته گی اش را. بالاخره می تواند گرد و خاک را از سر رو ریش بتکاند و دست و روی بشوید. اما داغان بودن، دست و پنجه نرم کردن، گیر افتادن، آشفته گی، گرفتار بودن، اینها، این اصطلاح ها دیواری را پیش چشمم مجسم می کنند کشیده در چهار طرف یک سقف خفیده. اینها برایم حبس ابدند. گد و ود را دوست دارم. گد و ود امید دهنده است. گد و ودم.
۱۳۹۲ فروردین ۱۶, جمعه
پس-حادثه
منِ سر برهنه به هر گوشه که بدوم، باز زوبین اندوهت مرا نشانه می رود. خسته ام و می ترسم از همیشه فرار. کاش معجزه شود و بشوم یکی از همین صخره های همیشه در خواب. بی حادثه. دائم در قرار.
۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه
ترانه ی عشق
تناقض غرور و تشنه گی:
- اوست که اجازه می خواهد،
به آرامی، با متانت؟
یا تویی که می گویی لطفن؟
چه اهمیتی دارد-
با لطف سیرابش می کنی.
برون بتمن
۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه
نواهای بی جان
آن روز زمستانی در کنار برکه ای به تماشا ایستادیم
و خورشید سفید بود، گویی از ملامت خداوند
و چند تک برگ افتاده بر چمن گرسنه؛
- از درخت وَن، به رنگ خاکستر.
نگاهت بر من،
اما در ملال ناگفته های سالیان پیش
پرسه می زد
و چند کلمه بین ما پس و پیش تاب خوردند
و باز سهم بیشتری ازعشق ما را بردند.
لبخند بر دهانت مرده ترین چیز بود
ذره جانی که داشت قوت مردنش بود؛
و نیشخند تلخ برچیدش
همچون پرنده ای شوم با بال های گسترده...
از آن روز، درس های گزنده ی فریب کاری عشق،
و افشردن دردناک خطاها،
در من تصویر می کند
چهره ی تو را، و خورشید نفرین شده را، و یک درخت را،
و لب یک برکه، چند برگ خاکستری را.
تامس هاردی
و خورشید سفید بود، گویی از ملامت خداوند
و چند تک برگ افتاده بر چمن گرسنه؛
- از درخت وَن، به رنگ خاکستر.
نگاهت بر من،
اما در ملال ناگفته های سالیان پیش
پرسه می زد
و چند کلمه بین ما پس و پیش تاب خوردند
و باز سهم بیشتری ازعشق ما را بردند.
لبخند بر دهانت مرده ترین چیز بود
ذره جانی که داشت قوت مردنش بود؛
و نیشخند تلخ برچیدش
همچون پرنده ای شوم با بال های گسترده...
از آن روز، درس های گزنده ی فریب کاری عشق،
و افشردن دردناک خطاها،
در من تصویر می کند
چهره ی تو را، و خورشید نفرین شده را، و یک درخت را،
و لب یک برکه، چند برگ خاکستری را.
تامس هاردی
۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سهشنبه
۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه
قحط
اینجا هوای خوشی را نمک سود کرده اند. آب خوش، در بطریست. ساعت خوش، در بی خبری. خواب خوش نایاب است.
۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه
wandering
چندین ﭘﺎﮐﺖ ﻻﻧﮓ ﺑﯿﭻ ﻗﺪﻡ ﺯﺩه اﻡ. ﺷﺶ ﺗﺎﯼ ﺍﻭﻝ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺗﺎﻭﻝ ﺩﺍﺩ. ﺑﺎﻗﯿﺶ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ. ﺑﻠﺪ ﻃﻠﺒﯿﺪﻡ. ﺭﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩ. ﺭﺍﻫﻢ ﺑﺮﺩ. دریا بوی دود می داد و همیشه به یک ساحل ختم می شد.
غرق
می گویند غرق شدن بی درد است.
ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ. ﺑﻪ ﮐﻮﮐﯽ ﭘﯿﺎﻡ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﯽ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﺍﯼ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﯼ. ﺩﻭ ﻻﻧﮓ ﺑﯿﭻ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺩ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺍﯼ. ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺪ ﺗﻮ ﮐﯿﺴﺘﯽ. ﻧﺎﻣﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯽ ﻭ ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ از ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﭘﯿﺎﻣﺖ ﯾﮑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺁﺩﺭﺱ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﻭﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ. اغلب ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﭘﺎﺗﯿﻞ ﺍﺳﺖ. ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺲ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﭼﻄﻮﺭ ﺩﻭﺩ ﮐﻨﯽ. ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮔﻪ ﻫﺴﺘﯽ. ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﭼﻪ ﮔﻬﯽ. ﺍﺯﺵ ﻗﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻨﻮﺷﯽ. ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺖ ﭼﺎﺭ ﺗﺎ ﺷﺶ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ. ﺣﺎﻻ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺗﺨﺖ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻏﺮﻕ ﺍﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ﺩﺭﺩ ﺑﮑﺸﯽ. ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎﺯ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﯼ. ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﺳﺖ.
۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه
توضیح می دهم
ریسک شنیدنش با خود توست
چیزیست که در ظرف کس نمی گنجد
حقیقتی است برای تاریکی و یک بالش
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
حقیقت آشکار صبح است
که پس گزیده می شود
وقتی آفتاب بدل می شود به باران
به باران، به تاریکی، به بالش.
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
چیزیست که امیدوار بودم برایت بگویم
چیزیست که امیدوار بودم تو حدس بزنی.
چیزیست که امیدوار بودم تو حدس نزنی
یا هم برایت فرقی نکند.
نوعی
نومیدیست.
امیدیست که ریسک داشتن اش با خود توست
امیدیست که می ترسی به آن دست یابی
حقیقت آشکار غروب است.
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
جیمز فنتون
چیزیست که در ظرف کس نمی گنجد
حقیقتی است برای تاریکی و یک بالش
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
حقیقت آشکار صبح است
که پس گزیده می شود
وقتی آفتاب بدل می شود به باران
به باران، به تاریکی، به بالش.
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
چیزیست که امیدوار بودم برایت بگویم
چیزیست که امیدوار بودم تو حدس بزنی.
چیزیست که امیدوار بودم تو حدس نزنی
یا هم برایت فرقی نکند.
نوعی
نومیدیست.
امیدیست که ریسک داشتن اش با خود توست
امیدیست که می ترسی به آن دست یابی
حقیقت آشکار غروب است.
چراغ را خاموش کن تا بگویم.
جیمز فنتون
۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه
از اندازه گرفتن زمان ناتوانم. مدت هاست که دیگر از سه روز بیشتر را نمی توانم از یک هفته تمیز بدهم و دو هفته را از یک ماه و سه ماه را از چند ماه. چیزی به مفهوم سال برایم نمانده. زمان که اندازه اش تغییر کرد، مکان جلوه ی بیشتری می گیرد. اندازه ی مکان ها. فاصله ها. وجب ها. ساییدن ها. مهم نیست چقدر بوده ای. مهم است کجا بوده ای.
۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه
در انتظار معجزه
...
When you've fallen on the highway
and you're lying in the rain
and they ask you how you're doing
of course you'll say you can't complain.
If you're squeezed for information
that's when you've got to play it dumb.
You just say you're out there waiting
for the miracle, for the miracle to come.
۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه
شنبه بود
بیدار شدم. هنوز باران می بارید. لئونارد کوئن شنیدم. رفتم شاشیدم. برگشتم. لئونارد کوئن فرستادم به دوستان نامرئی. به دروغگوی خائن ام. لئونارد کوئن خواندم. خوابیدم. بیدار شدم. fur دیدم. نیش خواندم. زهر جاری شد. لئونارد کوئن دیدم. خواهرم به ارتش می رود. زمان را ندیدم. شنبه تمام شد. طرح دیگری خواهم ریخت. دوست ندارم. در باران مردن نخ نما شده است. ساعت جهان را مرور کردم. من پیش از همه ی شما زندگی می کنم.
۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه
۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه
ای من
و تاسف ات این است که چرخه ی زندگی طوری نیست که آدمی بتواند کودکی خودش را در آغوش بگیرد و برایش بگوید که وقتی اتفاق افتاد نترسد. انتظار تمام شدن، تهی کننده است و او نباید به درد پوک شدن زیاد فکر کند. نباید فکر کند گوسفند شمردن کار احمق هاست. بعد آدم بتواند نول کودکی اش را ببوسد و بهش بگوید تا بیست و شش سالگی فرصت دارد و باید تا آن زمان شمردن را خوب تمرین کرده باشد چون انتظار تمام شدن بسیار طولانیست. بعد از بیست و شش سالگی کودکی اش به قتل می رسد. بعد کم کم زیر بدن سرخ اش خالی می شود و او سقوط می کند. در حال سقوط، پوست می دهد. پوست به پوست می دهد و جانش می گرید از پوست داده گی. نباید بترسد. فقط باید شمردن را خوب یاد گرفته باشد چون انتظار تمام شدن بسیار طولانیست و اگر فکر کند، پرسش هایی در سرش خواهند آمد که احمقانه تر از شمردن گوسفند خواهند بود.
هر لحظه درین دور، نقطه ی آغاز، نقطه ی پایان، بی معنی، بی اراده انتظار
حلقه ای لاستیکی را بلعیده ام. بهم گفته بودند هر ساعت که در دهانم نباشد، یک ساعت به انتظار خلاصی از سیم ها اضافه خواهد شد.
همیشه در دهانم بود. بالاخره بلعیدمش. اما مسیر گوارشی را نمی رود. هر وقت که به یادم می آید، در جایی از بدنم حس اش می کنم. چقدر گرسنه بودم که حلقه را هم بلعیده بودم. از شوخی خودم، در خود خندیدم. به من نگاه کردند. بلند خندیده بودم؟
همیشه در دهانم بود. بالاخره بلعیدمش. اما مسیر گوارشی را نمی رود. هر وقت که به یادم می آید، در جایی از بدنم حس اش می کنم. چقدر گرسنه بودم که حلقه را هم بلعیده بودم. از شوخی خودم، در خود خندیدم. به من نگاه کردند. بلند خندیده بودم؟
کشسان بود. ظاهرن یک دندان را بیشتر در خود جای نمی داد. اما باید تمام دندانهایم را می گرفت. به زحمت دور سیم های دندانم می پیچدمش. اوایل لثه هایم خونین می شد. به محض این که در دهانم نبود، در گلویم حس توانستمش. تا دو روز عق زدم شاید که بالا بیاورمش. وقتی بعد از سه ماه باز در همان جاده رانندگی کردم، در ریه ام بود. فکر می کردم حالا باید در روده ام باشد. در گلویم است. باز هم. عق می زنم بلکه بالا بیاورم. بیرون نمی آید.
در این مدت گاه، وقتی بهش فکر کرده ام، کش آمده. دراز شده و تونل کنده و از لایه ها و پرده ها عبور کرده. می رسد به زانوهایم. اضطرابم می دهد. می رود به انگشتانم. سرد می شوم. می پیچد دور جگرم. چروک می خورم، مچاله می شوم. وقتی تونلی را که می کند تصور می کنم، سلول هایم در مسیرش متلاشی می شوند. فکر می کنم سر انجام همه اعضایم را یکی می کند. گاهی هم به این صورت نیست. گاه هر جا که می رود، وزن آنجا را جدا از تنم حس می کنم. دلم می خواهد آنجا را از خودم قطع کنم. خارج نمی شود.
از وقتی بلعیده امش، در خود نه تنها خنده، که گریه هم که می کنم، بعضی ها می شنوند. درست در جاهایی که معمولن همه پیش رویشان را می بینند، بعضی ها سر برمی گردانند. مثلن در پله برقی. مثلن هنگام عبور پرشتاب شان از عرض خیابان. مثلن وقتی در توالت عمومی در حال شستن دست هایشان هستند. اوایل می شرمیدم که سر برمی گرداندند. گریه ام را متوقف می کردم. اما حالا به روی خود نمی آورم. می دانم همه در خود گریه می کنند. می دانم. حتمن همین طور است.
با این حال، نمی شود که نگران نباشم. از توانم بیرون است این همه چیزهای عجیب که تجربه می کنم. به سرم زد که اسید بنوشم اما لاستیک با اسید حل نمی شود. خودم را می خورد. به هر راهی رفته ام. به هر کسی سر زده ام. هر کسی به شوخی و جدی بیمار و دیوانه ام خوانده. من اما می دانم دیوانه نیستم .فقط یک حلقه ی لاستیکی بلعیده ام که از جانم بیرون نمی شود. به خود دروغ می گویم. به خود امیدواری می دهم که بالاخره در این گردش ها کوچک خواهد شد، ضعیف خواهد شد و کمتر حواسم را به خود خواهد خواند. به خود دروغ می گویم که خودش حل خواهد شد. فقط نمی دانم چقدر باید انتظار بکشم. چقدر با این تونل هایی که در من می سازد، مرا به پوسته ای خشک نزدیک تر خواهد کرد. چقدر بگذرد تا بپوکم. اگر دروغم را باور کنم.
۱۳۹۱ بهمن ۲۸, شنبه
چند شعر کوتاه از لئونارد کوئن
ماه
ماه بیرون است.همین چند لحظه پیش که رفتم بشاشم
آن شئ بزرگ بی پیرایه را دیدم.
کاش طولانی تماشایش می کردم.
عاشق نگون بخت ماه ام.
یک آن می بینمش و همین و بس
برای من و ماه.
ساعت خوش
چه خوش است زمان
وقتی کار از کار گذشته است*
و تو دیگر مجبور نیستی
به دنبال آونگ کپل هایش*
تا تخیل در حال احتضارت بروی
*تشکر از کمک م.س. ایزددوست.
شیرین ترین ترانه گک
تو راه خود می روی
من نیز به راه تو.
انجامِ تنها
چه تلخ بودند
قرص های پروزاک
در چند صد صبح گذشته
دارو
داروی من
طعم های متضاد بسیاری دارد.
غرق و مبهوت
از این همه تفاوت
فراموش می کنم رنج بکشم.
سرما
سرما تسخیرم می کند
و من می لرزم
باد
اشک هایم را می برد
شب مرا به بستر می فرستد
و اندوه
مرا مصمم می کند
نام تو پای مجسمه ای
در حال سوختن است
حتی وقتی با تو بودم
می خواستم که اینجا باشم
باران کمربندم را باز می کند
باد به جای خالی ات شکل می بخشد
من وارد و خارج می شوم
از آن یک دل
و دیگر برای آزادی
تقلا نمی کنم.
و من می لرزم
باد
اشک هایم را می برد
شب مرا به بستر می فرستد
و اندوه
مرا مصمم می کند
نام تو پای مجسمه ای
در حال سوختن است
حتی وقتی با تو بودم
می خواستم که اینجا باشم
باران کمربندم را باز می کند
باد به جای خالی ات شکل می بخشد
من وارد و خارج می شوم
از آن یک دل
و دیگر برای آزادی
تقلا نمی کنم.
۱۳۹۱ بهمن ۲۶, پنجشنبه
در طول روز
اینجا
کنار پنجره
درانتظار تو می نشینم
تا در یونیفرم تصلیب ات
نرمش کنان بگذری
تو یادآور خودم هستی
شاید (بیهوده فکر می کنم)
بتوانم آرام ات کنم
چین اخم میان ابروانت را دوست دارم
و اضطراب ویرانگر
در چهره ی درهم فشرده ات را
صورت جدیدی داری
صورتی که می آید
صورتی که به دیدار در نیاید*
به سوی اندوه ات
راه عضلات را در پیش گرفتی
اما هر کس از تو
ظن خود دارد
درود بر تو
ای جان بی باک
که بسیار فروخورده ای
و چه اندک چشیده ای.
لئونارد کوئن
* تشکر از ب.سعیدی
کنار پنجره
درانتظار تو می نشینم
تا در یونیفرم تصلیب ات
نرمش کنان بگذری
تو یادآور خودم هستی
شاید (بیهوده فکر می کنم)
بتوانم آرام ات کنم
چین اخم میان ابروانت را دوست دارم
و اضطراب ویرانگر
در چهره ی درهم فشرده ات را
صورت جدیدی داری
صورتی که می آید
صورتی که به دیدار در نیاید*
به سوی اندوه ات
راه عضلات را در پیش گرفتی
اما هر کس از تو
ظن خود دارد
درود بر تو
ای جان بی باک
که بسیار فروخورده ای
و چه اندک چشیده ای.
لئونارد کوئن
* تشکر از ب.سعیدی
۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه
17
1. کتاب دیدم. مجموعه ی شعر. شعرهای خوب برای ترجمه. نخریدم. دماغش را در خود نمی دیدم. دلش هم نیست. وسوسه اش هم نیست حالا که وقتش هست.
2. باز هم کتاب دیدم. نخریدم و به من ثابت شد که داغدارم و همه شعرها برایم با گه برابرند. دیگر نه می خواهم شاخ درخت شانه هایم را بگیرد، نه صدایم بوی نعنا بدهد و نه برای خوب دیدن دنیایم آمادگی بگیرم.
3. لامپ را در پیراهن گلدارم پیچاندم و در پارک روی نیمکتی رها کردم. نیمکت مرا به یاد آورد.
4. باز مثل گاو خشمگینم و معلوم نیست چندبار مرده ام.
1. راستش این است که می ترسم کتاب بخوانم. کتابها مرا برمی گردانند ولی مکان غیب شده است. دنیا عوض شده. من گم خواهم شد.
2. باز هم کتاب دیدم. نخریدم و به من ثابت شد که داغدارم و همه شعرها برایم با گه برابرند. دیگر نه می خواهم شاخ درخت شانه هایم را بگیرد، نه صدایم بوی نعنا بدهد و نه برای خوب دیدن دنیایم آمادگی بگیرم.
3. لامپ را در پیراهن گلدارم پیچاندم و در پارک روی نیمکتی رها کردم. نیمکت مرا به یاد آورد.
4. باز مثل گاو خشمگینم و معلوم نیست چندبار مرده ام.
1. راستش این است که می ترسم کتاب بخوانم. کتابها مرا برمی گردانند ولی مکان غیب شده است. دنیا عوض شده. من گم خواهم شد.