۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

داستان کوتاه

مکیدن جادو
کارولین بلچر
برگردان:  ساکی


در خیابان خالی قدم می زنم. خانه در تاریکی است. پنجره ها طوری به من زل می زنند که انگار می گویند «برو دیگر. مثل روح در این اتاق ها سرگردان نباش.»


کسی دوستم ندارد، زن دوست نداشتنی ای هستم که ... که...

امکان نداشت جینا بفهمد حرفهایش مثل مشتی به شکمم خوردند؛ آن هم با شدتی که خم شدم و نفس کشیدن برایم مشکل شد. پیشنهاد کرده بود تخته ی گوشواره هایم را دور بیندازم و خود گوشواره ها را در بازار هفته گی بفروشم.

دخترم از خانه تکانیِ درست و حسابی خیلی خوشش می آید اما من نه. من جمع کن هستم، ذخیره می کنم. من خرت و پرت هایم را دوست دارم و آن گوشواره ها روی تخته ی گوشواره بخشی از خرت و پرت هایی هستند که دور خودم جمع کرده ام؛ آنها در حقیقت ویژه هستند. نیروی جادویی دارند. جادو را که نمی فروشند. یک برق، می کند و می برد، و می روم، نمی روم، به درون یکی از قصه هایشان کشیده می شوم.

آنجاست، شیطانک نقره ای آنجاست. چشمک می زند، برق می زند. می دانند؛ آنها می دانند. آن تجسم شرارت، شیطانک لینکلن¹، مات و مبهوت و سنگ شده روی پایه اش. تا شیطانک چشمک زن را بر می دارم میخکوب می شوم. گوین، گوین مو طلایی با آن موهای بلندش ظاهر می شود و من منگ، مثل هر شانزده ساله ای، عاشق برای اولین بار. اجازه دادم زیر و رویم کند؛ زندگیم را آشفته کند، آشفتگی ای که مرا به قدم زدن در خیابان خالی بکشاند و زل زدن به پنجره های بی نور.

وقتی پیشنهاد کرد آخر هفته به لینکلن برویم، من لحظه ها را می شمردم. کاخ اسقف، کاخ جدید نه، بلکه کاخ قدیمی؛ جایی که ما آخر هفته را گذراندیم؛ تبدیل به یک هتل شده بود.

در راه بودیم که گوین گفت: « من به آنها گفتم تو مادرم هستی. بنابراین باید دو اتاق یک خوابه بگیریم.»

شوک می تواند آدم را در مه و دود فرو ببرد، می تواند آدم را چنان فشار دهد که فکر کند در حال خفه شدن است. در ماشین را باز کردم وبیرون رفتم. به خودم گفتم باید آرام نفس بکشم، بشمرم، یک، دو، سه، و دور شوم. نمی دانستم کجا می روم؛ اهمیتی نداشت.

اگر گوین تعجب کرده بود، اگر پشت سرم داد زده بود، من نشنیده بودم. خیانت ذهنم را انباشته بود. در بایلگیت²  هتلی به نام گوزن سفید دیدم. رفتم داخل سرسرا و دنبال توالت زنانه گشتم. دعا کردم خالی باشد. خالی بود. می توانستم هق هق گریه کنم بدون این که شرمسار شوم یا کسی را شرمنده کنم.

چی شده بودم!؟ یک زن بزرگسال تر و دوست نداشتنی با چشمان قرمز که باید بیشتر می فهمید.می خواستم سرم را در کاسه ی دستشوییِ پر از آب سرد فرو ببرم؛ آب، تا آب را متوقف کند؛ آب، تا چشم پر آب قرمز را تسکین دهد. اما درپوش سوراخ دستشویی نبود. شیر آب غنیمت اما وقت گیر بود. تکه های دستمال توالت را گلوله می کردم، در آب خیس می کردم و به صورت می کشیدم، خیس می کردم و به صورت می کشیدم تا اینکه آرام شدم. بعد به مژه هایم ریمل زدم و به گونه هایم رژ گونه مالیدم و لبهایم را هم رژ زدم؛ سرخ بی حیا، سرخ خشمگین. به دلقک در آینه گفتم او به جوجه خروس احتیاجی ندارد.

در خیابان شیبداری به نام استرایت همدیگر را دیدیم. من بالا می رفتم، او پایین می رفت.

« شوخی کرده بودم، کانی. متاسفم.»

لبهای سرخ جیغ کشیدند: «شوخی! تو مسخره ای گوین پریچارد.»

چشمان سرخ کرده، گونه های سرخ کرده، دهان سرخ کرده، همه آهسته گفتند: « هاه! مسخره منم، دلقک اشک ریز منم، فریب خورده، اغفال شده، قربانی زبان بازی.» اما آه، چقدر آن دروغ ها را می خواستم.

بازویم را گرفت. من پس نکشیدم. به کلیسای جامع رفتیم. می خواست شیطانک را نشانم بدهد، قصه اش را برایم تعریف کند. برایم گوشواره های شیطانک نقره ای را خرید و آنشب طوری با من عشقبازی کرد که انگار او باد شمال بود و می خواست مرا بر پایه ای نصب کند.

به دخترم نگاه می کنم.

« جینا، من نمی توانم تخته ی گوشواره را بفروشم. نمی توانم گوشواره ها را بفروشم.» صدایم نیرومند بود و پر نفس.

« چرا؟ تو که آنها را از گوشت آویزان نمی کنی. شرط می بندم که سوراخ گوش هایت هم بسته شده اند.»

مانده بودم چطور به او بفهمانم.
« جینا، تو روی این تخته هستی. ببین. طوطی هایی که به من داده بودی. اینها عشق بودند. عشق حقیقی. مطمئنم تو نمی خواستی آنها را بخری. تو از بیشتر گوشواره های من بدت می آمد. مگر نه؟»

« بله . بدم می آمد. مادرهای دیگران از این گوشواره های عجیب و غریب نداشتند، یا از آن چکمه های گاوچرانها.»

ما می خندیم. چکمه های گاوچرانی روی زمینند. میان انبوه خرت و پرت و چیزهای عهد غار نشینان که زندگی مرا تشکیل می دهند.

« اما با این حال تو طوطی های رنگ و وارنگ را برایم خریدی. می دانستی چقدر از آنها خوشم می آید.»

« می خواستم تو مثل مادر اِما باشی، معمولی؛ اما افتخار هم می کردم که تو با بقیه فرق داشتی. برای همین آن ها را خریدم و برای این که تلاش کنم فاصله ی بین مان را کم تر کنم.»

« پس یادت هست کِی آنها را به من دادی؟»

سرش را تکان می دهد: « بعد از این که گواهینامه ی دبیرستان را گرفتم. به خاطر رفتن من به مهمانی ای در فیز³  بگو مگو داشتیم. چرا می خواهی یادت بیاید؟»

« چون من نتوانستم به حرفت گوش کنم، درکت کنم. من بی فکر بودم جینا. کلوب شبانه برای من مفهوم الکل، مواد مخدر و تجاوز داشت. سعی کردی بگویی اینطور نیست اما حرفت توی گوشم نمی رفت.»

چقدر آدم ها گوش می دهند، و اشتباه می فهمند؟

وقتی من و گوین ماجراهای عاشقانه مان را شروع کردیم، فکر می کردم ما در اتاق زیبایی هستیم که تا ابد آنجا می مانیم. گوین گفته بود که اتاق یک جای موقتی است که ما می توانیم وقتی آنجا هستیم خوش بگذرانیم. گوشواره ی شیطانک نقره ای یاد آور آنجاست.

چطور می توانم جادو را به جینا بفهمانم، آن لحظه ی کوتاه، آن درخشش تند ، به درون کشیدن و مکیدن جادو را؟

به جینا خیره می شوم. به من خیره می شود و ما ثانیه های بی نهایتی همان طور می مانیم گویا مبهوت و سنگ شده ایم همچون شیطانک نقره ای روی پایه ی کلیسای جامع؛ یک اندوخته، یادگاری، از دست رفته، دور انداختنی، تصویری ثابت.


¹ مجسمه ای در کلیسای جامع شهر لینکن در انگلستان. طبق افسانه ای که در قرن چهاردهم ریشه دارد، شیطان دو موجود شرور را که شیطانک نامیده می شدند، به زمین می فرستد تا شرارت کنند.  باد شمال این دو شیطانک  را بعد از ایجاد بلوا در منطقه ای در شمال انگلستان به لینکلن می برد و  آنها در کلیسای جامع شروع به شکستن میز و صندلی ها می کنند و اسقف هم سکندری می خورد و ...فرشته ای ظاهر می شود و به آنها دستور می دهد دست از خرابکاری بردارند. یکی از شیطانک ها روی پایه ی سنگی ای می رود واز آنجا به سمت فرشته سنگ پرتاب می کند. دومی زیر میزو صندلی های شکسته پنهان می شود. فرشته اولی را سنگ می کند و دومی فرار می کند. شیطانک سنگ شده همان شیطانک معروف لینکلن است که هنوز هم در کلیسای جامع وجود دارد.

² منطقه ای در لینکلن

³ نام مکانی است.