۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

همه در هیچ

آملیا واکر ساکن شهر ادلاید استرالیاست و در حال حاضر دانشجوی رشته ی نویسندگی در دانشگاه یونی اس ای (دانشگاه ایالت استرالیای جنوبی) است. آنچه اینجا می خوانید ترجمه ای از شعر اوست که در شماره ی چهارده مجله ی ادبی جوهر مرطوب نشر شده است. از آنجایی که متاسفانه از کپی رایت چیز زیادی نمی دانم و نگران این دزدی خودم هستم لطف کنید شما هم اگر از این شعر در جایی استفاده می کنید منبع را ذکر کنید و لینک مجله را بگذارید. (آخ داشتم می مردم از عذاب وجدان. اعتراف چیز خوبی است ها! اما هنوز برای توبه زود است. فعلن با همین دزدی ها خوشم تا بعد. شاید دانته و ویرژیل به خانه ی من هم آمدند.*)







After fighting with my lover
Amelia Walker

Sartre said, ‘Hell is other people’ . Easy
for him—perhaps—I’ll never know for sure
if he believed in either.
But what if you believe in Heaven
and Hell as one and the same?
If you believe that God is the Earth
as the Devil is the Earth
as you and I and the guy next door are the earth?
As the Bog Man and George and Osama
and Mick Jagger are the earth?
Then everything is a mirror
and in it, nothing,
and in nothing, all.
Each reflection is a death,
each death a rebirth
—messy affairs, but then who isn’t?


پس از دعوا با معشوقم

سارتر می گوید «دوزخ دیگرانند**.» برای او
گفتنش آسان بود-شاید- هرگز به یقین نفهمیدم
آیا خودش باور داشت؟
اما اگر بهشت و دوزخ را
هر دو در هم و یک باور داشته باشی چه؟
اگر خدا را زمین
و شیطان را نیز زمین بدانی چه؟
و خود و من و همسایه را نیز؟
اگر همانگونه آدم باتلاقی*** و جرج و اسامه
و میک جَگِر را زمین بدانی چه؟
پس هر چیزی آیینه ایست
که در آن هیچ نیست
و در هیچ همه است.
هر بازتابی مرگ است
و هر مرگ تولدی دوباره
-در هم آمیخته و آشفته، اما کیست که نباشد؟

آملیا واکر

* تصویر: ویلیام بلیک، دانته و ویرژیل وارد دوزخ می شوند.
**جمله ای برگرفته از نمایشنامه ی در بسته اثر ژان پل سارتر درباره ی ریشه ی روابط میان آدمها
***آدم باتلاقی: به جسد انسانهای پیش از تاریخ گفته می شود که به خاطر شرایط محیط اطراف که شبیه محیط باتلاق است، پوسیده نشده اند و همچون اجساد مومیایی سالم مانده اند.

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

حالا که در خیابان اسب نیست؟

پنجره ی رو به خیابان
فرانتس کافکا

هر کسی که زندگی تنهایی دارد و با این حال گاه گاهی دلش می خواهد خود را به جایی بند کند، هر کسی که مطابق با تغییرات زمانی روز، آب وهوا، وضع کاسبی اش و چیزهایی از این دست، ناگهان دلش بازویی می خواهد که به آن خود را قلاب کند، مدت زیادی را نمی تواند بدون پنجره ای رو به خیابان سر کند. و اگر دلش چیزی هم نخواهد و فقط با حال آدم خسته ای برود کنار پنجره، با چشمهایی که از مردم به سمت آسمان بروند و باز برگردند اما نخواهد منظره ای را ببیند و سرش را کمی بالا بگیرد، با این حال اسبهای خیابان او را به آن پایین، به درون قطار واگن هایشان ، به درون هیاهو و سرانجام به درون هماهنگی انسانی خواهند کشاند.


The Street Window

by Franz Kafka
Translated by Willa and Edwin Muir


Whoever leads a solitary life and yet now and then wants to attach himself somewhere, whoever, according to changes in the time of day, the weather, the state of his business, and the like, suddenly wishes to see any arm at all to which he might cling - he will not be able to manage for long without a window looking on to the street. And if he is in the mood of not desiring anything and only goes to his window sill a tired man, with eyes turning from his public to heaven and back again, not wanting to look out and having thrown his head up a little, even then the horses below will draw him down into their train of wagons and tumult, and so at last into the human harmony.

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

از دیار بگویید تا یار شویم.

نمی شود برای دیگران از یار گفتن را کنار بگذارید و با یار از دیار بگویید؟ منظورم این است که نمی شود ما هم کسی داشته باشیم که شعر اجتماعی در وصف این روزگاری که گریبانمان را گرفته بسراید و آهنگسازی داشته باشیم که آهنگی بسازد و خواننده ای داشته باشیم که آوازش را بخواند و تهیه کننده ای داشته باشیم که حاضر شود برای ضبط و پخش آن آهنگ و آواز و ترانه سرمایه گذاری کند و بعد به جای پخش فیلم بی علت و معلول هندی چنان نوایی از تلویزیون خانه ها بلند شود که حس غرور و همدلی در همه برانگیزد؟ شاید نمی شود. شاید نمی شود ما مردگان را حتی با موسیقی زنده کرد. حتی با سرود. شاید که نمی شود. که نمی شود. نمی شود.

یار دبستانی من را در مدرسه مان می خواندند. وقتی هشت نه ساله بودم. بعدها در دانشگاهمان خواندند. تاثیر جالبی داشت. تا یکی از دانشجویان در اعتراض به تصمیمات ریاست دانشگاه شروع به خواندن این سرود کرد سریع همه ی دانشجوها دست به دست هم دادند و حلقه های دختر و پسر درست کردند و با هم این سرود را خواندند. اعتراضات روز بعد هم ادامه داشت. که من نرفتم اما دوستم رفته بود.

بعد چند روز پیش این سرود را در استرالیا شنیدم. ایرانیان استرالیا آرام ایستاده بودند و این سرود را می خواندند؛ به نشان همراهی با اعتراض کنندگان در داخل ایران. یار دبستانی من.


ما کی به یاد یار دبستانی مان می افتیم؟ چه کسی ما را یار می خواند و از دیارمان می گوید؟

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

خدایی


The joy of writing
Wislawa Szymborska

Why does this written doe bound through these written woods?
For a drink of written water from a spring
whose surface will xerox her soft muzzle?
Why does she lift her head; does she hear something?
Perched on four slim legs borrowed from the truth,
she pricks up her ears beneath my fingertips.
Silence - this word also rustles across the page
and parts the boughs
that have sprouted from the word "woods."

Lying in wait, set to pounce on the blank page,
are letters up to no good,
clutches of clauses so subordinate
they'll never let her get away.

Each drop of ink contains a fair supply
of hunters, equipped with squinting eyes behind their sights,
prepared to swarm the sloping pen at any moment,
surround the doe, and slowly aim their guns.

They forget that what's here isn't life.
Other laws, black on white, obtain.
The twinkling of an eye will take as long as I say,
and will, if I wish, divide into tiny eternities,
full of bullets stopped in mid-flight.
Not a thing will ever happen unless I say so.
Without my blessing, not a leaf will fall,
not a blade of grass will bend beneath that little hoof's full stop.

Is there then a world
where I rule absolutely on fate?
A time I bind with chains of signs?
An existence become endless at my bidding?

The joy of writing.
The power of preserving.
Revenge of a mortal hand.




لذت نوشتن


چرا این ماده گوزن مکتوب در این جنگل مکتوب گرفتار است؟
برای نوشیدن آب مکتوب از چشمه ای
که سطح آن پوزه ی نرمش را دو برابر می کند؟
چرا سر برداشت؛ صدایی می شنود؟
نشسته بر چهار پای لاغرش که وام از حقیقتند،
گوش تیز می کند زیر سرانگشتان من.
سکوت- این واژه هم خش خش کنان بر کاغذ می گردد
و جدا می کند شاخه ها را
که از واژه ی «جنگل» روییده اند.

در بستر انتظار، آماده برای جهیدن بر کاغذ خالی،
واژگانند با خیالهایی در سر،
دسته های جمله ها- چنان پیرو یکدیگر-
هرگز نخواهند گذاشت او بگریزد.

هر قطره ی جوهر مخزنی ست
از شکارچیان، با چشمان لوچ در پشت نگاههایشان،
هر آن آماده ی فرودند از قلم مورب،
ماده گوزن را محاصره می کنند، و به آرامی تفنگهایشان را نشانه می روند.

فراموش کرده اند آنچه اینجاست زندگی نیست.
قوانین دیگری، سیاه بر سفید، اجرا می شود.
چشمک هر چشمی همان قدر طولانی خواهد بود که من بگویم،
و تقسیم خواهد شد، اگر بخواهم، به تکه های کوچک ابدی،
پر از گلوله های شلیک شده که در میان راه متوقف شده اند.
بی لطف من، برگی نمی افتد.
تیغه ای از علفزار در زیر نقطه ی پایانِ آن سُم کوچک خم نخواهد شد.

پس آیا جهانی هست
که من حکمران مطلق سرنوشت ناگوار باشم؟
زمانی هست که با زنجیره ی نشانه ها بپیوندم؟
وجودی هست که به فرمان من ابدی گردد؟

لذت نوشتن.
قدرت پاسداری.
انتقامِ دستی فناپذیر.

ویسلاوا زیمبورسکا