اولین بار که دری افغانستان را خواندم خنده ام گرفته بود. چرا نادانی خودم را پنهان کنم؟ خب خنده ام گرفته بود. یادم هست سال دوم راهنمایی بودم. یعنی هفت سال می شد که خواندن و نوشتن می دانستم اما چشمم به جز هفته نامه ی وحدت که مثل نقل و نبات در خانه ی پدربزرگم بود، به هیچ مکتوب دری نخورده بود. آن هفته نامه را هم اصلن دلم نمی شد بخوانم. تنها چیزی که یک کم جالب بود پاورقی " رفیق روسی ام" بود که من حتی یک بار هم تا آخر نخواندمش. اهل خواندن بودم اما لابد مطابق ذوق من نبود. این مسئله ی پیچیده و فلسفی که یک نفر خوش ذوق است یا بد ذوق بماند.
آن سال مادرم مرا به مدرسه ای فرستاد که بر خلاف مدارس دیگری که رفته بودم، شاگرد افغان زیاد داشت. همکلاس جدی و باهوشی پیدا کردم که کتابی از سپوژمی زریاب به من داد. وه! مانده بودم اصلن سپوژمی زن است یا مرد. تا این که داستانهایش را خواندم. چه صمیمی بود. اما اولین بار که رسیدم به واژه ی "پشک" نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلند خندیدم. همکلاسم گویا ناراحت شد. بدی کار در این جا بود که در آن داستانِ به خصوص این واژه بسیار زیاد هم به کار رفته بود. کتاب را امانت گرفتم و بردم خانه تا بخوانم. بماند که با خواندن لالا و ماما و کاکا و ... رابطه های فامیلی را با هم اشتباه می گرفتم. فکر می کردم ماما همان مادر است. و وقتی از مادرم می پرسیدم و او می گفت که من با این پرسش هایم آبرویش را برده ام و خاک بر سرم که این چیزها را نمی دانم و (بالاخره) ماما یعنی دایی، من دیگر رویم نمی شد بیشتر از آن از کسی بپرسم. به ناچار کتاب را همانطور گیج و سر درگم خواندم. اسبکهای چوبی اما خوب به یادم مانده.
از آن روز به بعد تک و توک کتاب و داستان مهاجران افغان را می خواندم و بعد هم بیشتر می خواندم و بعد ترها که با خود نویسنده ها حرف می زدم، متوجه شدم که گفتارشان با نوشتارشان متفاوت است. منظورم این است که گفتار دری (گفتارِ نه "خیلی" کوچه بازاری) خیلی از نوشتار دری قدیمی تر است- به خصوص در ساختار دستوری. وقتی نوشتار دری به گفتار دری نزدیک می شود، برای من تقریبن غیر قابل فهم می شود. وقتی هم که گفتار دری به نوشتار دری نزدیک می شود خیلی به قول رفیق ایرانی ام کتابی می شود. دیگر آن حالت گفتار را ندارد. البته شاید همه ی اینها مربوط به شیوه ی خواندن من باشد. برای نمونه اگر کسی گفتار دری اش را به پنگلیش بنویسد، من متوجه می شوم که این آدم لهجه ی دری دارد اما اگر همین آدم گفتار دری اش را با حروف فارسی بنویسد، من متوجه لهجه ی کلامش نمی شوم. علت این هم می تواند باشد که طرف هنگام فارسی نوشتن، به طور خودکار لحن گفتاری اش را چنان نوشتاری می کند که از لهجه ی دری اش چیزی نمی ماند. چنین تجربه ای را با دوستی دارم که درایران متولد شده بود و با لهجه ی فارسی ایران و افغانستان خوب آشنا بود. حالا در کابل است و وقتی با من چت می کند، اگر پنگلیش تایپ کند، بی نهایت گفتاری دری است و اگر فارسی تایپ کند، من مثل آن رفیق ایرانی ام تصور می کنم آنچه می خوانم گفت وگوی عادی او با من نیست بلکه گفت وگوهای رمانی است که یکی از دو طرف در آن زبان فاخری دارد و دیگری (من) کیسه کش حمام عمومیِ ته بازارچه است.