ژان پل سارتر نمایشنامه ای دارد با نام" در بسته" که کل فضای نمایش را یک اتاق بدون پنجره شکل می دهد با سه مبل و یک مجسمه و یک چاقوی کاغذ بری. سه شخصیت اصلی یک به یک با راهنمایی والِت- یکی از خدمتگزاران جهنم- وارد صحنه می شوند. گارسینِ روزنامه نگار، اینِز یک همجنسگرا که زن سرسختی هم هست و اِستل زنی بسیار وابسته به مردان . آنها در بخشی از جهنم هستند و این تنها چیزی است که از بدو ورود به آن آگاه هستند اما برخلاف انتظارشان دراین جهنم نه وسایل شکنجه می بینند و نه شکنجه گری. آنها گاه به گاه می توانند زمین را ببیند و رفتارهای دیگران را در نبود خود تماشا کنند. استل متوجه می شود که هیچ آینه یا شی ای که بتوان در آن خود را دید هم وجود ندارد. او بدون آینه خود را بی هویت حس می کند. می پرسد بدون دیدن خود چگونه می تواند از وجود داشتن خود آگاه باشد؟ اوبدون دیدن خود حتی وقتی خود را لمس می کند هم نمی تواند وجود داشتن خود را درک کند. اینز که جذب استل شده است می گوید که می تواند برای استل آینه باشد. اما استل به صداقت اینز اعتماد نمی تواند. او مجذوب گارسین شده است اما گارسین به هر دو زن بی توجه است. او نگران قضاوت دیگرانی است که در زمین مانده اند.
گرایش استل به گارسین، اینز را به خشم می آورد و کم کم کشمکش و تقابل میان شخصیت ها اوج می گیرد. هر یک می خواهد بداند دیگری چرا آنجاست. آنها برای هم اعتراف می کنند. گناه گارسین ترسو بودن است. او روزنامه نگاری است که در زمان جنگ به جای عملی کردن اصولی که از آنها حمایت می کرد، از کشور فرار کرده است. او با همسر خود به شدت بد رفتاری می کرده است. اینز با رابطه با زنی باعث شده است که شوهر زن زندگی نکبت باری داشته باشد و سرانجام زیر تراموا له شود و آن زن، پس از شش ماه زندگی و رنج با اینز، شبی او و خود را با گاز خفه می کند. گناه استل خیانت به شوهر و غرق کردن نوزادی است که از معشوق خود داشته و دیدن صحنه ی غرق کردن نوزاد باعث شده که مرد خودکشی کند.
استل از همان ابتدا درخواست می کند که واژه ی مرده را به کار نبرند و واژه ی غایب را ترجیح می دهد. او می گوید در این اتاق همانقدر احساس زنده بودن می کند که در زمین می کرد. از نظر او آنها فقط در زمین غایب هستند. گارسین برای اجتناب از تقابل و کشمکش پیشنهاد می کند که سکوت کنند و یکدیگر را نادیده بگیرند گویا وجود ندارند. اما اینز تاکید می کند که آنها مرده اند و برای همیشه، برای تمام زمانها، آنجا با هم خواهند بود، تا ابد. او در مخالفت با گارسین به او می گوید: « من تو را در استخوانهایم حس می کنم. سکوت تو در گوشهایم فریاد می کشد. تو می توانی دهانت را بدوزی. می توانی زبانت را ببری و بیرون بیندازی اما آیا می توانی وجود داشتن خود را متوقف کنی؟ آیا می توانی ذهنت را متوقف کنی؟» گارسین برای رهایی از رنجی که به خاطر ترسو شناخته شدن در زمین می برد از استل می خواهد شجاعت او را تایید کند و استل به خاطر وابستگی به گارسین این کار را می کند اما اینز با تمسخر تاکید می کند که گارسین یک ترسوست و همچنان به وجدان گارسین فشار می آورد. گارسین فریاد می زند به جهنم باور نداشته است و نمی دانسته که جهنم به این شکل خواهد بود. اما حالا می داند که جهنم دستگاههای شکنجه و شکنجه گر نیاز ندارد. جهنم دیگرانند. آنها پی می برند که قرار است هر یک شکنجه گر آن دوی دیگر باشد. گارسین درخواست می کند تا از اتاق خارج شود و می گوید حاضر است تمام شکنجه ها را تحمل کند و بسوزد . هر چیزی را تحمل می کند مگر این درد ذهنی کشنده را که می آزارد، له می کند ولی هیچ گاه به اندازه ی کافی صدمه نمی زند. برخلاف انتظار آنها در باز می شود تا گارسین خارج شود. اما گارسین تمصمیم می گیرد بماند و اینز را متقاعد کند که او یک ترسو نیست. اینز پافشاری می کند که او یک ترسوست. استل از روی حماقت تلاش می کند با چاقوی کاغذ بری اینز را بکشد اما اینز فریاد می زند که آنها مرده اند «مرده! مرده! مرده! چاقوها، سَم، طناب ها، همه بی فایده اند. مرگ اتفاق افتاده است، می فهمی؟ یک بار و برای همیشه. می بینی ما اینجاییم. برای ابد.» و ناگهان همه با این حقیقت روبرو می شوند.
***
آیینه ای نیست که آنها بتوانند بازتاب خود را در آن ببینند، هر یک نمی تواند به دیگری اعتماد کند و از این رو آنچه به آنها کمک می کند وجود خود را حس کنند، گذشته ی آنهاست و آنچه در زمین پیرامون آشنایان آنها و مرگ آنها می گذرد. تماشاگر نمی تواند شاهد آنچه شخصیت ها در زمین می بینند باشد. شخصیت ها از«هیچ» تصاویری ذهنی برای تماشاگر می سازند. جز این سه شخصیت و صحنه ی اتاق همه ی رویدادها و صحنه ها و شخصیت ها ی دیگر غایب هستند و برای حضور بخشیدن به این چیزهای غایب این سه شخصیت همچون آینه عمل می کنند. آنها هر آنچه را در زمین رخ می دهد-هیچ را- حضور می بخشند و به تماشاگر بازتاب می دهند و همزمان هر آنچه در زمین رخ می دهد، همچون آینه هر یک از این شخصیت ها را به دیگری و به تماشاگر نشان می دهد. همانطور که استل می گوید« بدون دیدن خود چطور می توانم حس کنم وجود دارم.» اگر نداند شبیه چه چیزی است چطور می تواند تشخیص دهد که دیگری نیست. چطور تفاوت وجود خود و دیگری را حس کند؟ چطور برای خود هویت قایل شود؟ در این نمایشنامه مرز میان مرگ و زندگی و هستی و نیستی به سختی قابل تشخیص است. از سویی این شخصیت ها مرده اند و یکی از آنها اصرار دارد که خود را غایب بدانند. دیگری خواهش می کند وجود یکدیگر را نادیده بگیرند- هیچ باشند؛ نیست باشند. و از سوی دیگر سومی به اولی می فهماند که مرده اند و به دومی اصرار می کند که او ترسوست و وجود دارد و آنها تا ابد در همین شرایط باقی خواهند ماند. در این نمایش آنچه نیست و غایب است، درعین حال حاضر است و آنچه مرده، همچنان زنده باقی خواهد ماند. این درهم آمیختگی و آشفتگی سوالهای بیشتری را به ذهن تماشاگر وارد می کند. اگر مرگ چیزی است که به دنبال زندگی می آید پس آن مرزی که یک نفر به اتمام می رسد و دیگری شروع می کند کجاست؟
تبصره: پس عزیزان نتیجه ی اخلاقی شعر در پست پیشین و نمایشنامه ی «در بسته» این است که هر وقت با کسی به خصوص معشوق (هاه، یا معشوقه- محض خاطر حس فمنیستی) دعوایمان شد به زمین و زمان گیر بدهیم و مرده و زنده را از بودنشان پشیمان کنیم تا صد بار آرزوی نبودن داشته باشند. اما دریابند که چون آرزویی در آنها هست، پس هنوز هستند و در این دور بچرخند و بچرخند تا وقتی ما حالمان سرجایش بیاید و زندگی مثل آخر فیلم هندی دوباره زیبا شود. اما یادتان باشد که زندگی همانی است که ما می خواهیم باشیم. ما هم همان بازتابی هستیم که از خود در آینه ی دیگران می بینیم. آه سرم درد می کند. فعلن.
تبصره: پس عزیزان نتیجه ی اخلاقی شعر در پست پیشین و نمایشنامه ی «در بسته» این است که هر وقت با کسی به خصوص معشوق (هاه، یا معشوقه- محض خاطر حس فمنیستی) دعوایمان شد به زمین و زمان گیر بدهیم و مرده و زنده را از بودنشان پشیمان کنیم تا صد بار آرزوی نبودن داشته باشند. اما دریابند که چون آرزویی در آنها هست، پس هنوز هستند و در این دور بچرخند و بچرخند تا وقتی ما حالمان سرجایش بیاید و زندگی مثل آخر فیلم هندی دوباره زیبا شود. اما یادتان باشد که زندگی همانی است که ما می خواهیم باشیم. ما هم همان بازتابی هستیم که از خود در آینه ی دیگران می بینیم. آه سرم درد می کند. فعلن.
پس از چند پست: بالاخره آدرس وبلاگی را که علاوه بر اجتهاد و ریاضت یک هفته ای خیلی ازش در این رساله استفاده کرده ام یافتم. این است.