۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

کوچ

بی بی می گفت مورچه ها ما را رانده بودند. من با پوزخند می گفتم چه ربطی به مورچه ها دارد، بابایم پول لازم داشت باید خانه را می فروخت. او چیزی نمی گفت؛ یعنی که من خیلی بی اعتقادم. بعد از این که بابو سر پیری خواسته بود عروس نو به خانه اش بیاورد، آن پیرزن ریز و لاغر بالاخره به چشمم آمده بود. پیش از آن برایم فقط بی بی بود که جمعه ها می رفتم خانه اش تا وظیفه ی مادربزرگی اش را برایم انجام دهد. مرا به گردش می برد و برایم بستنی یا لواشک می خرید. بزرگتر که شدم، می رفتم که وظیفه ی نوه گی ام را برایش انجام دهم؛ به جایش در صف نانوایی می ایستادم و خانه اش را با آن که همیشه پاک بود، جارو می زدم. با این که نیازی به این کارها نبود و من هم چندان اهل نوه گی کردن نبودم، اما چنان حوصله ام در آنجا سر می رفت که چاره ی دیگری نداشتم.

وقتی شنیدم بابو قصد دارد با زن چاق و نیرومندی که سینه های بزرگ و آویزان داشت ازدواج کند، ناگهان بی بی در نظرم زنی شد. زنی شد که شوهر داشت و وجودش ، برخلاف آنچه من می شناختم، به جمعه ها خلاصه نمی شد. او روزهای دیگر هفته را هم زندگی می کرد. از آن بی بی که ماشین وار با مادربزرگی اش مرا جمعه ها راضی نگه می داشت، تبدیل شده بود به زنی که می توانست بگرید و حسادت کند. بعد از آن مدتی بود که جمعه ها تنها نمی رفتم به خانه اش. همراهی داشتم که خشمگین بود و پر از ایده های انتقام. وقتی غر می زد ، تند و محکم قدم برمی داشت و من تلاش می کردم عقب نمانم. در خانه ی بی بی ، مادر مرا به کاری وا می داشت و خودش چای دم می کرد و می نشست کنار مادرش. من گوش می دادم، از پشت هر دیواری، به تمام صداهای خانه گوش می دادم. صدای گاه و بیگاه قمری ها بر سر بام، صدای غژغژ در توالت در گوشه ی حیاط ، صدای به هم خوردن استکان ها و نعلبکی ها ، ریختن چای و کم کم صدای گپ های مادر در مورد تغییر جای وسایل خانه و بعد صدای آه کشیدن بی بی، صدای اعتراض مادر به خاطر دیدن اشک های بی بی و بعد صدای خشم و ترس هردو. بالاخره مادر از جا برمی خاست و در طول هال قدم می زد. یعنی می خواست طوفان کند. نشسته ممکن نبود. مادر رعد می فرستاد و هر دو می باریدند. بی بی طلاق نمی خواست و مادر تحمل دیدن هووی بی بی را نداشت.

در آن ساعت ها بی بی پرنده ی خیسی بود که نمی دانست به کدام جهت برود. دقیقن همین طور بود. مثل یک پرنده ی خیس کوچک ونیازمند به نظر می رسید اما نمی خواست خودش را به دست هیچ آدمی بسپرد تا پناهش دهد. دیگر فهمیده بودم که بی بی احساس داشت. چون آسیب پذیر شده بود. چون گریه می کرد. جمعه بود و او وظیفه ی روتین جمعه هایش را تمام و کمال برایم انجام نمی داد. گاهی خبر نداشت که من هم آنجایم.

بعد از مدتی مادر مرا باز تنها فرستاد. بابو خانه بود و بی بی حلب خالی روغن نباتی را کنار کنتور برق به دیوار حیاط کوبیده بود و با کش وطناب محکمش کرده بود. بعد از ناهار ریزه های نان را در حیاط زیر حلب روغن ریخت. چادرش را سر کرد و مرا به قبرستان برد. کنار قبری که با حصار و پارچه های سبز جدا شده بود، نشست و فاتحه خواند. به پیرمردی پول داد تا قرآن بخواند. بعد مرا رساند خانه مان و رفت. به مادر گفتم بابو خانه بود. گفت می داند. پرسیدم چرا. گفت چون پسر آن زن چاق را منصرف کردم.

هفته ی بعد یک جفت قمری در حلب روغن لانه کرده بودند. زیر حلب، روی زمین پر بود از فضله های خشک شده. پاک کردن شان جان کندن من بود. همیشه غر می زدم و پاک می کردم. بی بی توجهی نمی کرد. قمری هایش را دوست داشت. صبح ها گزارش رفتارهایشان در طول هفته را به من می داد. عصرها من در غیاب گفت و گوهای خانه به صداها گوش می دادم. صدای قمری ها بود و صدای چرخ ریسندگی بی بی. پشم می رسید و آمد و رفت قمری هایش را تماشا می کرد. بی بی درآمد داشت.

هیچ وقت نفهمیدم او بود که آهسته و پیوسته با تغییراتش مرا جلب می کرد یا من بودم که آهسته و پیوسته او را متفاوت تر می یافتم. کم کم ظاهرش هم در نظرم تغییر کرد. اول لاغرتر شد. بعد کندتر و ناگهان متوجه شدم که کج شده است. کج راه می رفت. کج می نشست و کج بلند می شد. در این میان او همچنان گزارش هفتگی رفتارهای قمری ها و جوجه هایشان را به من می داد و من غرغر کنان فضله های خشک شده را می تراشیدم و می شستم.

روزی مادر هم حلب خالی روغنی را به دیوار حیاط کوبید. پدر بهانه کرد که دیوار خانه ی اجاره ای خراب می شود. چند هفته گذشت. اما قمری ای نیامد. بعدتر مادر با خشم تلاش می کرد گلیم بافی یاد بگیرد. این کارهایش اسباب تمسخر من و بابا شده بود.

جمعه ای به بیمارستان رفتم. تختش را نشانم دادند. خواب بود و در جای جای صورتش اخم داشت. پزشک گفته بود دنده اش از مدتها پیش شکسته بود و دریچه ی قلبش هم گشاد شده بود. گفته بود چنان ضعیف است که تاب جراحی را نخواهد داشت. راست می گفت. چنان کوچک و دور بود که تخت تقریبن خالی به نظر می رسید. منتظر ماندم. بیدار نشد. رفتم به خانه اش تا فضله های قمری هایش را پاک کنم و در حیاط ریزه های نان بریزم. جوجه ی قمری ها از لانه به پایین افتاده بود. یک پهلوی حیاط و روی دیوار پر از مورچه شده بود.