۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

فقط بالای هجده سال

امروز صبح نوشتم Carpe Diem . موافق بودم با تا شقایق هست و زیبایی و این چیزها. الان که خواندم گفتم چه حرفها!

صبح که این چیزها را می نوشتم راست راستی قبولشان داشتم. خوش و خندان پست قبلی را نوشتم و فرستادم روی وب. بعد هم با این که دلم نمی خواست اما به جبر نازنین روزگار وقت کشی کردم تا موقع رفتن سر کار. ده روز بود که نرفته بودم سر کار و خب زورم می امد که این روز یکشنبه بروم سر کار وقتی تمام خلایق تعطیل هستند. ( من مثل یهودی ها شنبه ها تعطیلم. هی! یاد خوک افتادم. الان هم یاد آنفلوانزای خوکی. یهودی ها و مسلمانها بالاخره در یک چیز با هم توافق دارند: حرام بودن خوک که البته به گفته ی آن کمدین این باعث نمی شود اعراب و اسراییل با هم "کنار" بیایند.) روده درازی؟

رفتم سر کار. و بعد از یکی دو ساعت مشغول بودن، حس کردم چقدر خوب است که کار می کنم. چقدر عالی است که من کارم را به رغم سخت بودنش دوست دارم. دلم می خواست سرمان شلوغ تر شود تا بیشتر کار کنم. هنوز حس تا شقایق هست و این حرفها داشتم. تا آخر حالم همین بود. منظورم تا وقتی است که کار تمام شد و می خواستم برگردم به خانه. رسیدم کنار ماشین. در را باز کردم و خم شدم که کیفم را پرت کنم صندلی عقب و وقتی می خواستم خودم را راست کنم تا مثل آدم با پا وارد ماشین شوم و بنشینم پشت فرمان، صورتم محکم خورد به لبه ی تیز در ماشین. آخ که زمین و زمان تیره و تار شد. آنقدر درد داشتم که بی اختیار اشکم سرازیر شد. نشد مثل آدم بروم داخل ماشین. بنابراین خودم را پرت کردم روی صندلی. نگران جانم شدم بنابراین یکی دو دقیقه همانجا نشستم. نمی دانم ضربه چه تاثیری داشت که در یک آن تا شقایق هست از سرم پرید و چنان احساس بدبختی کردم که دلم خواست به جای بی اختیار اشک ریختن، گریه کنم. یاد همه نشده ها و نکرده ها و بدی ها و نا ممکن های زندگی ام افتادم، همه ی سبکی و خوشی روز تعبیر شد به خوش خیالی و ساده انگاری و ساده لوحی و خودفریبی ... و از خودم بدم آمد... .

راه افتادم. طبق معمول در آن قسمت شهر همه جا خلوت بود و آن چه در خواب نبود چشم من و پروین* بود. البته چراغهای چهار پنج تا ماشین دیگر هم که گویا با من هم مسیر بودند، روشن بود. من این مسیر را حفظِ حفظم. تمام خمیده گی های جاده را. با همان حس بدبختی می راندم سمت خانه. یادآوریِ... به شدت آزارم می داد و نه من آن موسیقی دان بودم و نه داروتیایی در کار بود. همانجا بود که دلم خواست خودم را بکشم. نگویید هیچ وقت به فکر سر به نیست کردن خودتان نیفتاده اید که باورم نمی شود. اما مثل همیشه و مثل همه کس می دانستم که سربه نیست شدن کار من نیست. بنابراین از خودم طور دیگری انتقام گرفتم. طوری که هم ترس داشت، هم هیجان و هم عذاب. همانطور چشمهایم را بستم و رانندگی کردم. فقط در دلم خدا خدا می کردم که هیچ کدام از ماشین های هم مسیرم هوس تغییر لاین به سرشان نزند. بار اول ده ، پانزده متر بیشتر نتوانستم. خیلی ترسیده بودم. اما یک کیلومتر بعد دوباره چشمم را بستم. و فکر کنم بیش از بیست متر را با چشم بسته راندم. سرعت مجاز 60 بود اما من که چشم باز کردم دیدم 80 می روم.

وقتی رسیدم خانه فقط هیجان مانده بود و ترس. آنقدر ترسیده بودم که به مادرم گفتم. جیغ زد « تو دیوانه ای؟! دلت می خواست کسی را بکشی؟**» نمی دانست دلم می خواست خودم را بکشم. حالا فروکش کرده آن حس کافکایی یا زنده به گور صادق هدایتی. یک نماز مَشت خواندم بعد از مدتها. گاهی تلقینِ خیر چیز بدی نیست.

اما حالم نیامد سرجایش. آمدم همه را بنویسم اینجا بلکه راحت شوم.



* نمی دانم این شعر از کیست: همه در خواب شدند و شب هم از نیمه گذشت/ آنچه در خواب نشد چشم من و پروین است. منظور چراغ ماشین قراضه ی من نیست. منظور خوشه ی پروین هست که نمی دانم این وقت سال در این قسمت کره ی زمین اصلا قابل دیدن هست یا نه.
** من آدم نکشته ام اما به گمانم دوبار بعد از باران شدید که قورباغه ها بپر بپرشان را شروع می کنند، یک قورباغه زیر تایر ماشینم له کرده باشم ***- هر بار یکی. اینجا قورباغه ی سمی زیاد است بنابراین دلتان نسوزد. تنازع برای بقاست دیگر.
***من برای نوع بشر و مخلوقات دیگر خطرناکم؟ مجوز رانندگی ام را باید باطل کنند؟

---------
حس زنده به گوری را اینجا زیاد باز نکردم چون در راه که بودم به اندازه ی کافی تسخیرم کرده بود.