۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

رویایی دارم

بله البته، من هم.
سفر دور این دنیا نیست. کار است و عرق ریزیست. صدای فنجان هاست. محل فال گیرهاست. بوی چای هل دار است.


و گه گاه بیلی هالیدی حتی اگر اعتراض کنند. زنان خیانت دیده. مردان تنها. دختران پر شور. مشتریان بی شتاب. با شتاب. با ویلچر. بی ویلچر. پیشخدمت های خوشحالم اما. شیطنت های آفتاب روی رود کابل. دخترکم که دوان دوان از مدرسه می رسد و کیفش را با بی توجهی پشت پیشخوان پرت می کند. می گذارم برنامه ی دوست داشتنی اش را ببیند، پیش از آنکه ببرمش به نوانخانه. آنجا جشنی ست برای تولدش.

رویای من خاموش نمی شود. خیلی زنده است چون رویاست. خیلی زنده است با آنکه زندگیم فرسنگ ها از آن دور می شود. دور می شود و دورتر.


۱۳۹۱ مهر ۱۳, پنجشنبه

ﻧﺴﺨﻪ

ﺭﻓﯿﻖ ﻣﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻧﺴﺨﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﺍﺭﻭﯾﺶ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺍﻓﺎﻗﻪ ﻧﮑﺮﺩ ﭼﻮﻥ ...ﺑﯽ ﭼﻮﻥ. ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﺮﺩ. ﺍﻓﺎﻗﻪ. ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﺷﻌﺮﯼ ﺍﺯ ﺣﺎﻓﻆ. ﺻﺒﺢ ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻦ ﺁﻣﺪ:

ﯾﺎﺩ ﺑﺎﺩ ﺁﻧﮑﻪ ﺳﺮ ﮐﻮﯼ ﺗﻮﺍﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺑﻮﺩ/ ﺩﯾﺪﻩ ﺭﺍ ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﮎ ﺩﺭﺕ ﺣﺎﺻﻞ ﺑﻮﺩ
ﺭﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﺳﻮﺳﻦ ﻭ ﮔﻞ ﺍﺯ ﺍﺛﺮ ﺻﺤﺒﺖ ﭘﺎﮎ/ ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺑﻮﺩ
ﺩﻝ ﭼﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺩ ﻧﻘﻞ ﻣﻌﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ/ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺷﺮﺡ ﺁﻧﭽﻪ ﺑﺮ ﺍﻭ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﻮﺩ
ﺁﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻮﺭ ﻭ ﺗﻄﺎﻭﻝ ﮐﻪ ﺩﺭﯾﻦ ﺩﺍﻣﮕﻪ ﺍﺳﺖ/ ﺁﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﻮﺯ ﻭ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺤﻔﻞ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻫﺮﮔﺰ/ ﭼﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺳﻌﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺩﻝ ﺑﺎﻃﻞ ﺑﻮﺩ
ﺩﻭﺵ ﺑﺮ ﯾﺎﺩ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ ﺑﻪ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺷﺪﻡ / ﺧﻢ ﻣﯽ دیدم ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭ ﭘﺎ ﺩﺭ ﮔﻞ ﺑﻮﺩ
ﺑﺲ ﺑﮕﺸﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺳﺒﺐ ﺩﺭﺩ ﻓﺮﺍﻕ / ﻣﻔﺘﯽ ﻋﻘﻞ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﻻﯾﻌﻘﻞ ﺑﻮﺩ
ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺧﺎﺗﻢ ﻓﯿﺮﻭﺯﻩ ﯼ ﺑﻮ ﺍﺳﺤﺎﻗﯽ/ ﺧﻮﺵ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ﻭﻟﯽ ﺩﻭﻟﺖ ﻣﺴﺘﻌﺠﻞ ﺑﻮﺩ
ﺩﯾﺪﯼ ﺁﻥ ﻗﻬﻘﻪ ﮐﺒﮏ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ﺣﺎﻓﻆ/ ﮐﻪ ﺯ ﺳﺮﭘﻨﺠﻪ ﺷﺎﻫﯿﻦ ﻗﻀﺎ ﻏﺎﻓﻞ ﺑﻮﺩ

ﺻﺒﺢ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺳﻮﻡ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻭ ...ﻭ ﺷﺎﻡ ﺁﺧﺮ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ ﭼﻮﻥ ﻋﻼﻣﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ (ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻮ ﺍﺳﺤﺎﻕ اش ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ; ﺣﺎﻓﻆ ﭘﺎﭼﻪ ﺧﻮﺍﺭ).

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

۱۶

آخرین فصل من


ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻓﺼﻞ ﻣﻦ، ﻓﺼﻞ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﭼﻮﺑﺨﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ. ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻣﺸﺎﻥ. چه ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ. ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺳﯿﺎﻩ ﻧﯿﺴﺖ. بال های ﺳﻔﯿﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺭﻭﯼ ﭘﻮﺳﺘﻢ ﭘﺮﭘﺮﮎ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ﻭ ﻧﻮﺍﺯﺷﻢ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ. ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﻨﺪ. در من تخم می ریزند... ده ها... ﺑﯿﺸﻤﺎﺭ ﺗﺨﻢ.



ﺑﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ. ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ. ﺑﺎ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﺭﯾﺰ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺷﺎﻥ. ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺳﺖ ، ﺍﺯ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ. ﺩﺭ ﺟﺎﻧﻢ ﻣﯽ لولند ﻭ ﻫﺮ ﺳﺎﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺷﺘﻪ ﺍﯼ از ﺭﻭﺍﻧﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ. ﺗﯿﺰ ﻭ ﺭﯾﺰ ﻣﯽ سوزاندم از ریشه.
اما ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺼﻞ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﺪ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ. ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ و به آهستگی ﭘﻮﮎ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺩﺭ این ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﺪ و ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ.

ﻧﺎﺧﻦﻫﺎﯾﻢ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ و ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﮐﻨﺪ بی ﺗﻔﺎﻭتند.

ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ و ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ. ﺣﺘﻤﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ. ﺩﺭﺧﺖ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻻﺑﺪ. ﺷﺎﺥ ﻭ ﺗﻨﻢ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ بال های ﺳﻔﯿﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ.

ﺳﺎﻋﺖ های ﮐﻨﺪ آزارنده اند.

ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻓﺼﻞ ﻣﻦ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﻨﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ -ﺑﻪ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﮐﺮﻡ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ حتی- ﻓﺮﺻﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﺁﻥ بال های ﺳﻔﯿﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ زخم هایم ﭘﺮﭘﺮﮎ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ، ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺗﻘﺎﺹ ﯾﮏ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﺪﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﮐﻼﻍ ﻫﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ.

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

صد پاره

ﮐﺎﺭﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﺟﺎﯾﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺠﺎ
ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺑﻮﺩﻡ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ بود
ﻗﺒﻞ ﯾﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ
ﯾﺎﺩﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐِﯽ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺗﺪﺭﯾﺞ
ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺩﻧﺪ
ﺑﻪ ﻣﮑﺎﻥ ﺍﺑﻄﺎﻝ
ﺻﺪﻫﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪﻡ
ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻫﺮ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﻡ
ﻧﺎﻡ ﺗﺮﺱ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ
ﺭﻧﺞ
ﺍﮔﺮ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ
ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﯽ ﻣﮑﺎﻥ
ﻟﻄﻔﻦ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺎﻥ ﮐﻠﻤﺎﺕ
ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ، ﯾﺎ ﻣﯿﺎﻥ ﺣﺮﻭﻑ
ﻣﺠﺎﻝ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﯽ
ﻟﻄﻔﻦ ﻧﺎﻡ ﻣﺮﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ
محکم، ﺑﺎ ﺻﺪﺍ ﯾﺎ ﺩﺳﺘﯽ
ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺷﻤﺎ ﻓﺮﻣﺎﻧﺶ می دهید
ﺷﻤﺎ، ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺣﻖ اید،
که از این مسائل آرام ندارید
ﻟﻄﻔﻦ ﺷﺘﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ
ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ
ﻓﻘﻂ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮔﺮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ
و ﺑﺎﺯ ﭘﺮﺍﮐﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮ
که ﮔﺮﺩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻩ
ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﻣﯽ ﺳﻮﺯﻧﺪ
ﻭ ﮐﺴﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ.


ﻟﺌﻮﻧﺎﺭﺩ کوئن

ﺗﺒﺼﺮﻩ: ﯾﻬﻮﺩ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﻡ؛ فقط شعر این یهودی بی ربط نبود.

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

ﺣﯿﺎﻁ ﺧﻠﻮﺕ

 

ﺑﺎ ﺳﮓﻫﺎﯼ دخترم
ﺩﺭ ﺑﺎﻍ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ
ﺑﻪ ﭘﺮﺗﻘﺎﻝ ﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ

ﺑﻪ ﮔﻞ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺎﯾﻪهایشان
ﮐﻪ جفت ﺟﻔﺖ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯽخورند
ﺑﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﮔﻮﺵ می دهم
و ﻧﻮﺍﯼ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ

ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺗﻘﻼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﮔﻨﮓ
ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ برد
ﺑﻪ ﺩﻭﺭﺩﺳﺖ ﻫﺎ، ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ.

ﻟﺌﻮﻧﺎﺭﺩ کوئن

۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه

بلبل


خانه ام را در کنار جنگل ساختم
تا آوازت را بشنوم
و چه زیبا بود و چه خوش
و عشق، تازه آغاز می شد

بدرود بلبل من
زمانی دور تو را یافتم
اکنون همه سرودهای زیبایی بی ثمرند
جنگل اطرافت مرده است

خورشید در پس پرده ای غروب می کند
آن زمان است که تو مرا می خواندی
آرامش ابدی بر تو باد بلبل من
در زیر شاخه ی مقدس ات

بدرود بلبل من
زیستم مادامی که به تو نزدیک بودم
هر چند تو آواز می خوانی، در جایی، هنوز
من اما دیگر نمی توانم تو را بشنوم.

لئونارد کوئن

بی خیال

در جنگ شکست خوردم
عهد نامه امضا شد
من شامل نبودم
از مرز گذشتم

باید زندگیم را
وا می نهادم
نامی داشتم
اما بی خیال

سند حقیقت کوچک مان
پارچه ایست که در هوا تکان دادیم
ابزارهای ست 
که به کار بردیم

بخت آزمایی هایی
که سربازان ما کردند
سنگ هایی که بریدیم
سرودهایی که خواندیم

قانون صلح ما
که می گوید
شوهر هدایت می کند
زن فرمان می راند

همه ی این
اصطلاح ها
این بی تفاوتی نازنین
که بعضی عشق می نامند

بی تفاوتی نازنین
که بعضی تقدیر می نامند
ما اما نام های دیگری دادیم
نام های خودمانی تر

نام هایی چنان پرمعنا
و نام هایی چنان حقیقی
که من گم شان کرده ام
و برای تو مرده اند

نیازی نیست
که این وضع ادامه یابد
بعضی حقایق می مانند
و بعضی می میرند

بعضی حقایق می مانند
و بعضی می میرند
نمی دانم کدام شان کدام است
پس بی خیال

نتوانستم بکشم
آن طور که تو کشتی
نتوانستم متنفر باشم
تلاش کردم اما نشد

کسی نمی تواند 
سرنوشت را ببیند
یا بداند چه کسی
آخرین بازمانده خواهد بود

داستان به پایان رسیده است
با راست و دروغ هایش
تو دنیا را بردی
پس بی خیال.

لئونارد کوئن

۱۳۹۱ مهر ۲, یکشنبه

۱۵

ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ. ﻻﻣﭗ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﺍﺳﺘﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ. ﺷﺎﭘﺮﮐﯽ ﺩﺭ ﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﻻﻣﭗ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺳﺮ ﻻﻣﭗ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭼﺴﺒﯿﺪ. ﮐﻢ ﮐﻢ ﺫﻭﺏ ﺷﺪ. تبدیل به ﻣﺎﯾﻊ ﺗﯿﺮﻩ ﺭﻧﮓ ﻭ ﻟﺰﺟﯽ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺍﺯ ﻻﻣﭗ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ماند. ﻗﻄﺮﻩ ﺑﻪ ﺁﻫﺴﺘﮕﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﺶ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﻭ ﺑﺎﺭﯾﮏ تر ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻻﻣﭗ ﭼﮑﯿﺪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯾﺶ ﺩﻡ ﺩﺭﺍﺯﯼ ﺷﺪ و موش سیاه غول پیکری به سرعت به زمین افتاد و باز جهید تا نرم فرود بیاید اما روی صورت من افتاد. درونم را چرخ بزرگی آسیاب می کرد. از تخت روی مرمر بیمارستان ریختم.

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

۱۴

ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ. به آن دلبسته ام. ﺣﺎﻻ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﮐﻨﻢ. ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﻭﺭﻧﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﺭﻩ ﺗﺮﮎ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﯾﺎ ﭼﻨﺪ ﺗﮑﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ. ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﻇﺎﻫﺮ ﺯﯾﺒﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ. ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺍﺳﺖ. ﻟﻮﺩﻩ ﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻟﺮﺯﺵ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ ﺭﺍ.

۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

ﺍﭘﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺎﻭ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ.


ﺳﻪ ﭼﺎﺭ ﻣﺎﻩ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺑﺤﺒﻮﺣﻪ ﯼ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﺎﺕ ﻣﺜﻞ ﮔﺎﻭ ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩﻡ. ﻣﺜﻞ ﮔﺎﻭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺩﺍﺩﻡ. ﺩﺭ نتیجه ی تردید، ﻣﺮﺩﻭﺩ ﺷﺪﻡ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺭﺍ. ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﺶ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺧﺮﺍﺝ ﺩﻫﯽ ﯾﺎ ﺧﺮﺍﺝ ﮔﯿﺮﯼ. ﯾﺎﺩ خراج دهی های ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯽ ﺑﺨﯿﺮ.
ﺣﺎﻻ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ. ﻫﺮ ﭘﻨﺞ ﺷﻨﺒﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﻫﻔﺘﺎد ﻭ ﻫﺸﺖ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑروم تا یک ساعت بحث کنیم که طرف چقدر باید مالیات بپردازد و بعد از همان مسیر برگردم به شهر خودم. در راه رادیو را هههه "چالان" می کنم. از همان هفته ی اول تا وارد بزرگراه شدم، رادیو موجی را گرفت که من از سر کنجکاوی تغییرش ندادم. ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﭼﺎﺭ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﮐﻼﺳﯿﮏ ﭘﺨﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﺣﺎﻻ ﺍﭘﺮﺍ برایم جالب شده. هر چند هنوز معتقدم که من گنجایش موسیقی کلاسیک و اپرا را ندارم چون خیلی فاخرند و حتی در اصل برای مخاطب مذکر به وجود آمده اند، این هفته ﻋﺎﺷﻖ صدای ﺳﺎﺭﺍ ﻣﮑﻠﯿوِﺭ ﺷﺪﻡ. ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻭﺻﯿﺖ ﮐﻨﻢ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ، ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ بودﻡ، ﻭﺳﻂ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺯﯾﺮ ﺗﺎﯾر، روی بستر بیمارستان، ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﺗﯿﺮ ﭼﺮﺍﻕ ﺑﺮﻕ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﺳﻘﻮﻁ ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﯼ ﺁﺧﺮ، ﭘﺎﯼ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﻭ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﻧﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭ ﻓﯿﺴﺒﻮﮎ … ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﺍﯾﻦ ﺗﮑﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺎﺭﺍ ﻣﮑﻠﯿﻮﺭ برای جسم در حال جان کندنم ﭘﺨﺶ ﮐﻨﻨﺪ (عشق خواهد کرد) :
Ruhe sanft, ,mein holdes Leben
Rest gently, my dear one.

ﻭﯾﺪﯾﻮ ﻭ ﻓﺎﯾﻠﯽ با صدای او ﻧﯿﺎﻓﺘﻢ ﻭﺭﻧﻪ ﺣﺘﻤﻦ ﻟﯿﻨﮑﺶ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ.
.
.
.

یافتم. بعد از... یادم نیست و حوصله ندارم حساب کنم چند وقت پیش این را نوشته ام... یافتمش. بشنوید. به من حق می دهید:
Ruhe sanft, mein holdes Leben- Sara Macliver

بلند بشنوید. بلند. به همان بلندی ای که فریاد می زند.

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

۱۳

سه هفته پيش بود كه متوجه ساييدگی ها شده بودم. كاری از من ساخته نبود. كنترل هرگز كار من نبوده. من فقط می روم به آن ﺟﻬﺘﯽ كه رانده می شوم. ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ. ﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ. هر بار كه به خانه ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺸﺘﻢ، ساييده تر شده بودم. تا اين كه امروز صبح در حد خطرناكی نازک بودم. ﻣﻦ ﭼﻨﺎﻥ ﻧﺎﺯﮎ، ﺑﺎﺭ ﭼﻨﺎﻥ ﺳﻨﮕﯿﻦ. ﺍﮔﺮ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﻧﻤﯽ ﺭﻓﺘﻢ. ﺍﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩ. ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﻩ. ﺩﺳﺖ ﺍﻧﺪﺍﺯﻫﺎ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩﻡ. ﺣﺘﯽ آﻥ ﭼﺎﻟﻪ ﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ . ﺍﺻﻠﻦ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﻫﺎ ﻮ ﺑیرﻭﻥ ﺟﻬﯿﺪﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻮ ﺑﻮﺩﻩ که تا اﯾﻦ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﺎﺯﮐﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ، ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ. ﮔﺬﺷﺘﻢ. ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺣﺎﻝ ﻧﺎﺯﮐﻢ ﮔﺬﺭ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ. ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ پا ﺩﺭ آورد؟ ﻫﻨﻮﺯ ﮔﯿﺠﻢ. ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ. ﺳﺮﻋﺖ ﮔﯿﺮ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﺎﻥ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻗﻠﻘﻠﮑﻢ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯾﻢ. ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻓﺮﺳﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺎﺯﮎ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ. ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻓﺮﺳﻮﺩﮔﯿﻢ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﮔﯿﺭ پارکینگ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﺍ ﺯﻣﯿﻦ ﮔﯿﺮ ﮐﻨﺪ. ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﯾﺎ ﻧﺎﺧﻮﺍﺳﺘﻪ، ﺍﻭ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺑﻬﺖ ﺯﺩﻩ ﮔﯽ، ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮ ﺑﻌﺪ، ﺍﯾﻨﺠﺎ، ﺍﺯ ﭼﺮﺧﺶ ﻭﺍﻣﺎﻧﺪﻡ. داغ ﺷﺪﻡ. ﺩﺍﻏﺎﻧﻢ . ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺍﺳﻔﺒﺎﺭﯼ ﺩﺍرم. ﺭﯾﻨﮓ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻢ. ﺁﺵ ﻭ ﻻﺵ ﻭ پلاسیده ام ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻣﯽ ﺭود این ﮐﺎﺑﯿﻦ لعنتی ﺭﺍ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﺒﺮﻡ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺗﺎ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﮔﺬﺷﺖ. ﻋﻤﺭﻡ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺭﺳﯿﺪﻩ. ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﺪ؟ ﮐﻮ ﭼﺎﺑﮑﯽ؟ ﭼﻪ ﺯﻭﺩ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﻬﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ. ﮐﺎﺵ پیاده ﺷﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ.

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

راز من

فاش گويم؟ البته كه نه، به رازم دست نمی يابی.
كسی چه می داند؟ روزی شايد
اما نه امروز كه يخبندان است،
برف و بوران است.
اُف! تو بسيار كنجكاوي!
می خواهی بشنوی؟ خب...
نه، راز من از من است و فاش اش نخواهم كرد.

يا شايد اصلن چيزی نيست.
فرض كن رازی نيست
اين فقط اسباب سرگرميست.
هوا امروز سوز است، گزنده است.
آدم شال مي خواهد،
روبند و بالاپوش و پوشش های ديگر؛
من به هر كسی خوشامد نمی گويم.
بگذار سرمای خشک  نفيركشان در دالان من بپیچد؛
بگيردم؛ احاطه ام كند؛
بكوبدم؛ بهت ام زند؛
سرمای پر سوزم دهد؛
در پوششم رخنه كند و نيشم زند.
من اما نقاب می زنم تا گرم شوم.
چه كسی در زمستان روسيه روی می گشايد
تا هر بادی از او بوسه بدزدد؟
تو بوسه نمی دزدی؟ سپاس از لطف ات،
حقيقت است باور كن
اما امتحانم نكن، فعلن نه.

بهار زمان بی تكلفی ست اما من
اعتماد ندارم
نه به غبار مارچ؛
نه به تاج های رنگين كمانی باران های مختصر آوريل
و نه حتی به مِی كه گلهايش را
چند ساعت بی آفتاب سرما می زند.

شايد يک روز بی رمق تابستانی،
وقتی پرندگان خوابالود كمتر و كمتر آواز می خوانند
و ميوه ی زرين كاملن رسيده است،
اگر نه آفتاب سوزان بود و نه سراسر ابر،
شايد فاش كنم رازم را
يا تو خود حدس خواهی زد.


كريستينا روزتی (۹۴- ۱۸۳۰)

۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

گل سرخ بيمار

ﺁه، ای گل سرخ
بيمار شدی.
كرم نامريی،
در ميان زوزه های طوفان ﺷﺒﺎﻧﻪ
بسترت را يافت؛
بستر سرمست خون رنگ ات را.
ﻋﺸﻖ تاريک و مرموزش
تباه ات مي كند.


ﻭﯾﻠﯿﺎﻡ ﺑﻠﯿﮏ (۱۸۲۷- ۱۷۵۷)

۱۳۹۱ تیر ۴, یکشنبه

گلو

روی دستانم تا خود آرنج رديف است تصور جوش خورده ﯼ زخم هاﯼ ﻣﺮﺩﻩ ﮔﯽ. رديف است كليدهای پيانو. همچنان خواهم نواخت. می زنم تا گلويم. تا بيلی هاليدی.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

بصيرت شاعر و باسواد مملكت ما

در فيسبوك, پاي پوستري از يك فيلم مستند كه قرار بوده در كابل نمايش داده شود و نقد و بررسي اي باشد, نظر نوشته:
"...متاسفانه نشد كه در اين جلسه باشم اما ايشان (فيلم ساز) را به طور اتفاقي در ... ديدم. همان ديدار كوتاه كافي بود كه توانايي و لياقت ايشان اثبات شود..."
من: ??!!

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

به روز رسانی

آخیش. قالب وبلاگ را درست کردم بالاخره. به هر جان كندني كه بود. دلم نمي خواست قالب ديگري داشته باشم. آدم به چه چيزهايي عادت مي كند! تشكر كه ناميزاني قالب را به رويم نياورديد.

۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

از افزونه های فردی

امتحان پایان ترم بود شش سوال خیلی سخت. سخت ترینش ۲۰ نمره داشت. اول از همه به جانش افتادم تا بتوانم باقی را با آسودگی حل کنم. تمام که شد و به ساعت که نگاه کردم نیم وقت امتحان گذشته بود. فرصت نشد سوال های آسان اما کم نمره را تمام کنم. پشیمان از امتحان بیرون آمدم.
در راه, با سرزنش و حسرت نمره هایی که به راحتی می شد بگیرم, بررسی میکردم که چه شد که چنین خام ۲۰ نمره ی قلمبه شدم و باقی را دست کم گرفتم.
  رسیدم به آنجا که باید بین آسانسور و نود و هشت پله یکی را انتخاب می کردم. درست تا دم دو راهی مشغول تماشای ذهنم بودم که چطور مردد مانده و چطور در تقلاست تا تصمیمی بگیرد که نتیجه ی بررسی دلایل ارجحیت دادن به ۲۰ نمره را رد کند. یک دو ثانیه بیشتر طول نکشید که شکستش را دیدم. داشتم از نود و هشت پله خود را بالا می کشاندم.
 من نمی توانم مثل آدم از جایی ماهی بگیرم که محل گذر ده ها دسته ماهی کوچک است. می روم در پی کوسه ماهی ای که خودم را نیست می کند. ریه هایم افزونه ی کله شقی دارند.

۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

!Fuck the World

عارف بوده هر کس این را در ایستگاه اتوبوس روی زمین نوشته. ریز اما خیلی خوش خط نوشته. هر روز صبح که می روم سر کار، می خوانمش و "جیگرم حال میاد".
البته ترجمه ی فارسیش حالت تاسف و اندوه به آدم می دهد. آن مفهوم تجاوز و خشونت را هم با خود دارد و حتی اهانت به کسی که اسمش دنیاست. نه، نه، اصلن خوب نیست. همان خوب است که با غیظ انگلیسی و در دل گفته شود. روزی یک بار، ساعت هشت و چهل دقیقه ی صبح روزهای کاری هفته. همان یک بار معجزه می کند چون دلتان چنان شاد می شود که می خواهید بار دوم هم در دل بگوییدش. این شما را از هر چه دل گرفتگی دنیویست، رهایی می بخشد. قبول حق.

۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

راست بازی

اين شيخ را به خاطر جوگیر شدن ها و نعره زدن هایش زیاد تمسخر کرده اند و کرده ام. اما دوستش می دارم.

آورده اند که شیخ ابوسعید ابوالخیر روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او ، به بازار فرو می راند . جمعی ورنایان می آمدند ، برهنه . هر یکی ازارپای چرمین پوشیده و یکی را بر گردن گرفته می آوردند . چون پیش شیخ رسیدند ، شیخ پرسید که « این کیست؟» گفتند: « امیر مقامران است.» شیخ او را گفت که « این امیری به چه یافتی؟» گفت : « ای شیخ ، به راست باختن و پاک باختن.» شیخ نعره ای بزد و گفت :« راست باز و پاک باز و امیرباش.»*

*« اسرارالتوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید» نوشته محمدبن منور نواده ی ابوسعید ابوالخیر