۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه

سینه ی سخت مورچه، زبان خاموش


Winter Poem
Robert Bly

The quivering wings of the winter ant
Wait for lean winter to end.
I love you in slow, dimwitted ways,
Hardly speaking, one or two words only.

What caused us each to live hidden?
A wound, the wind, a word, a parent.
Sometimes we wait in a helpless way,
Awkwardly, not whole and not healed.

When we hid the wound, we fell back
From a human to a shelled life.
Now we feel the ant’s hard chest,
The carapace, the silent tongue.

This must be the way of the ant,
The winter ant, the way of those
Who are wounded and want to live:
To breathe, to sense another, and to wait.


شعر زمستانی

بالهای لرزان مورچه ی زمستانی
در انتظار است
برای به سر رسیدن قحط زمستان.
تو را به شیوه ی کند و احمقانه ی خود دوست می دارم،
به زبان نمی آید، مگر با یک یا دو واژه.

چه شد که هر یک در نهان زندگی می کنیم؟
زخمی، بادی، حرفی، مادری.
گاه ناامیدانه منتظریم،
انتظاری آزارنده، نه به کمال و نه به تمام.

زخم را که پنهان کردیم،
سقوط کردیم از انسان
به زندگی در انزوا.
و حال سینه ی سخت مورچه را حس می کنیم،
آن پوسته ی سخت را، آن زبان خاموش را.

شیوه ی مورچه است این،
مورچه ی زمستانی،
شیوه ی آنهایی که زخمی اند و می خواهند زنده بمانند:
تا نفس بکشند، تا دیگری را حس کنند، و در انتظار بمانند.
رابرت بلای

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

فلسفه ی دست روی دست گذاشتن برای مبتدیان

خب من هم صلح می خواهم .آها. این هم از نماد (لوگو).



اما نمی دانم از کی باید بخواهم. از خودم یا از دیگران؟ به نظرم این کارها بیشتر جنبه ی نمایشی دارد(بله، بله، می دانم. همان بدبینی همیشگی). ساده لوحانه ترین حالتش این است:

یکی این نماد را می بیند. بعد با خود می گوید: این خانم از من صلح می خواهد. همین نماد را جای دیگری هم می بیند و می گوید: اِ، این هم که از من صلح می خواهد. بعد باز هم با خود می گوید: من صلح از کجا بیاورم. در جیبم که نیست. بعد چون داریم ساده لوحانه ترین حالتش را بررسی می کنیم، طفلک در میان نمادها سرگیجه می گیرد.
بعد من عزا می گیرم که وای این که سرگیجه گرفت پس کی قرار است به این نماد پاسخ بدهد؟ من که این نماد را اینجا گذاشتم. بالاخره باید یکی پیدا شود. دیگری هم که این کار را در وبلاگش کرده همین فکر را می کند. بعد ما هی منتظر می مانیم وهی منتظر می مانیم و همین طور منتظر می مانیم تا این که یک روز عده ای( +من) از خود می پرسند واقعن این صلح چی هست؟ اما تا آن موقع یک سال گذشته و باز موقع آن شده که نماد صلح در وبلاگها بگذاریم بلکه با تکرار و تکرار این کار نسل جدید با نگاه کردن به این نماد رشد کنند و شاید انیشتنی پیدا شد و جواب سوال ما را داد.

۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه

Service Unavailable


دوستان بلاگفایی، به خصوص آنهایی که در ایران نیستند، پیشنهاد می کنم به وردپرس با بلاگر کوچ کنید. (شنیده ام گاهی در ایران حساب کاربران وردپرس باز نمی شود) این که رسمش نیست. هر از چند گاهی ما از خواندن نوشته ها و نظرات دیگران محروم می شویم به خاطر این که همه چیزو همه کار در ایران سیاسی است. حتی بلندی پاشنه ی کفش یک خانم. خواهش می کنم در مورد پیشنهاد من فکر کنید. یک وقت می بینید کلن بلاگفا را هک کردند و شما حتی نتوانستید وارد حساب کاربری تان بشوید. ببینید من کی به شما هشدار می دهم. دوراندیش باشید و سرمایه هایتان را از بلاگفا نجات دهید خواننده ای را هم از نگرانی و حسرت نخواندن تان برهانید



پی نوشت: البته شاید هم من بی خودی شلوغ می کنم. اما این بار چندم است که آمده ام پشت در خانه هایتان اما بلاگفا ناامیدم کرده.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

زندگیتان را بسرایید. به همین سادگی!

به تو رو آورده ام

به تو رو آورده ام
پروردگار
از این خاموشی خوددارانه ی لعنتی
که در جهان است
نه، جهان نه، خاموشی نه، آه
پروردگار بیا
پروردگار بیا
ما در زمین غمگینیم
پروردگار بیا
ما در زمین غمگینیم.

=========
درون

چشم سرخ ات-
می گویی صابون
-زخم؟
دور چشمت
و پایین تر روی گونه ات
- نشان مادرزاد؟ زخم؟
نزدیک، نزدیک مرا می کشی به درون
زخم-

درباره ی شاعر:
جین والنتاین شاعر معاصر آمریکایی است که تا به حال یازده مجموعه شعر از او منتشر شده است. شعرها و کتابهایش برنده ی جوایز ادبی بسیاری شده است و اکنون در دانشگاه نیویورک تدریس می کند. این شعرها را از کتاب "دری در کوهستان" که مجموعه ای از شعرهای جدید و قدیم اوست، ترجمه کرده ام. در این مجموعه، شعرها ترتیب و توالی زمانی و مفهومی جالبی دارند و شاعر آنها را طوری چیده که هر پاره شعر با واژه ی مشترک یا ارائه ی تصویر ومفهوم مشترکی با شعر پیشین در ارتباط است در واقع هر شعر همزمان هم ادامه ی شعر پیشین است و هم خود شعر مستقلی است. گویا فصل های رمانی هستند که زندگی و تجربیات یک زن را روایت می کند. البته من در انتخاب این دو شعر این ترتیب را رعایت نکرده ام. بعضی شعرهایش هم خیلی کسل کننده هستند، همانطور که همه ی ما در زندگی فصل های کسالت را تجربه می کنیم.

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

وقتی ساکی عصبانی می شود

خب در این وقت هیچ کاری از من برنمی آید مگر این که خردمندانه به خود بگویم:

بر آستانه تسلیم سر بنه ساکی
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد

این هم نهایت مصالحه گری. دیگر چه می خواهی؟
اما یواشکی، آن گوشه کنارهای وجودم داد می زنم: ای نامراد! چه خبرت است؟ این چند تا سلول دراز عصبی را هم نمی توانی در من ببینی؟ آخر چقدر اینها را می کشی ؟!!

البته که من نا شکر نیستم. باید اعتراف کنم که در زندگیم دوران صلح و آرامشی هم بوده که بسیار زیاد به آرامش پیش از طوفان شبیه اند و من خاطره هایی دارم که کمتر رگه های ناخوشی در آنها پیداست. بعد از این دوره ناگهان طوفان اول می رسد و هنوز از ویرانی اش بیرون نیامده ام که دومی از راه می رسد و بعد سومی و چهارمی با هم می رسند و ....

کاش این همه طوفان که مرحمت شده، خاصیت خوبِ نِی هم مرحمت می شد و من خم می شدم و در امان می ماندم. اما حالا چی؟ خاصیت نِی از نوع بی ریشه اش به من داده شده، آن هم از نوع ناکوکش! چون کم زور هستم درنتیچه پرگویم و پرگویی گاهی آدم را در مسیر مصالحه گری سوق می دهد.

حالا که از ستیزه گری دست برداشتم و کنار آمده ام، تو هم کنار بیا دیگر. اینقدر بر من مکوب که یک روزی می بینی خرد شدم. گفته باشم ها!
آمدم بنویسم اینجا از بس در طوفان های پی در پی این سال ها، دلم برای یک آرامش پیش از طوفان تنگ شده. ببینم ساز ناکوکم را که خفه کنم، تو چقدر دنیایم را آرام می کنی.

++++++

پس از انتشار: هه هه هه. یکی نیست بگوید: بی سواد! نِی که نیاز به کوک ندارد!!

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

سوخته ام و بازگشته ام

صبح در خانه ی سوخته
مارگارت آتوود

در خانه ی سوخته صبحانه می خورم
می فهمی: نه خانه ای هست
و نه صبحانه ای
با این حال من اینجایم.
با قاشق گداخته می خورم
از ظرفی که آن هم گداخته است.
هیچ کس دیگری نیست.

کجا رفته اند؟ برادر، خواهر،
مادر و پدر؟
به ساحل رفته اند شاید.
لباسهایشان هنوز از جا رختی آویزان است.
ظرفهایشان در ظرفشویی انباشته است،
کنار همان اجاق هیزم سوز
با آن شبکه و کتری دودزده اش.

تمام جزئیات آشکارند.
فنجان حلبی و آینه ی موج دار.
روز تابان و بی سرودیست،
دریاچه آبیست و جنگل تماشایی،
در شرق آسمان دسته ابری
در سکوت ورم می کند،
همچون نان سیاه.

می توانم پیچ وتاب های پارچه ی مشمایی را ببینم،
می توانم ترک های شیشه را ببینم
که در تابش آفتاب
همچون زبانه های آتشند.

نمی توانم دست و پای خود را ببینم
یا بدانم آیا یک دام است یا موهبت
این که بازگشته ام به خانه ای
که در آن همه چیز پایان یافته است
مدتها پیش؛
کتری وآینه، قاشق و ظرف
و تن خودم
و تنی که داشته ام
و تنی که دارم
اکنون
که پشت میز صبحانه ام، تنها و شاد
با پاهای برهنه ی کودکی بر کف چوبی سوخته
(گویا می بینم)
در لباس سوزانم، شورت نازک سبز
و تی شرت زرد چرکین
که در برگرفته اند
خاکستر تابنده ی
جسم غایبم را.
من فروزانم.



Morning in the Burned House

In the burned house I am eating breakfast.
You understand: there is no house, there is no breakfast,
yet here I am.

The spoon which was melted scrapes against
the bowl which was melted also.
No one else is around.

Where have they gone to, brother and sister,
mother and father? Off along the shore,
perhaps. Their clothes are still on the hangers,

their dishes piled beside the sink,
which is beside the woodstove
with its grate and sooty kettle,

every detail clear,
tin cup and rippled mirror.
The day is bright and songless,

the lake is blue, the forest watchful.
In the east a bank of cloud
rises up silently like dark bread.

I can see the swirls in the oilcloth,
I can see the flaws in the glass,
those flares where the sun hits them.

I can't see my own arms and legs
or know if this is a trap or blessing,
finding myself back here, where everything

in this house has long been over,
kettle and mirror, spoon and bowl,
including my own body,

including the body I had then,
including the body I have now
as I sit at this morning table, alone and happy,

bare child's feet on the scorched floorboards
(I can almost see)
in my burning clothes, the thin green shorts

and grubby yellow T-shirt
holding my cindery, non-existent,
radiant flesh. Incandescent.

Margaret Atwood