۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

من در درخت فروردین

آدم ناخن خشکی به نظر می آیم. بی مناسبت چیزی نمی خرم. به همین دلیل گاهی شنیده ام که با ترس به من می گویند ناخن خشک. در حالی که تا یادم هست ناخن هایم را می جویده ام. تازه سه سال است که فهمیده ام ناخن بلند برای زیبایی دست زنانه نعمتی است. اما هر وقت ناخن هایم تر می شوند، مثل ناخن دیگران نرم می شوند و ممکن است راحت خم شوند. خب این یعنی چی؟ با منطق من این یعنی من ناخن خشک نیستم.

یک دلیلش هم این است که امروز رفتم یک مجموعه داستان از یک نویسنده ی استرالیایی خریدم. در حقیقت این سومین کتابی است که از نویسندگان استرالیایی می خرم. ویژگی ای که هر سه کتاب داشتند این بوده که زندگی روستایی استرالیا را به من معرفی کرده اند و تا آنجا که من فهمیده ام بخش بزرگی از ادبیات استرالیا به همین زندگی عادی مردم روستایی پرداخته است.

وقتی کتاب می خرم مثل دخترهایی که به شدت مد روز لباس می پوشند، به خودم افتخار می کنم. اما بعد که به مهمانی تولد دوستی دعوت می شوم، به التماس می افتم که یکی از خواهرهایم لباسی به من قرض بدهند و بدانید که موفق می شوم. من سالهای زیادی در کوچه های اطراف آستان قدس مشهد قدم زده ام و خودم قربانی نگاه دختر کولی هایی بوده ام که می خواستند ازشان چاقو بخرم یا دعا. ازشان یاد گرفته ام.

با مشاهده راحت تر یاد می گیرم. اما نمی دانم چطور زمانی محتوای کتابهایی را که می خواندم بدون مشاهده ی عینی باور می کردم.

عین هایم، ببخشید چشمهایم عینکی هستند. اما خودم نیستم.

دیگر این که بعد از گذشت یک سال انتشار این وبلاگ (اگر پست آزمایشی اول را نادیده بگیرم) ، تازه فهمیده ام که بی ادبم و باید پیش از این خودم را معرفی می کردم.

اینجانب ساکی بدون تذکره هستم. بهترین ویژگی ام مهارت در یافتن و نگه داشتن دوستان خوب است. بدترینش.... اهه! نمی شود که همه چیز را گذاشت توی وب. این یک سال خوب بلاگ درمانی کردم خودم را و متاسفانه ادبیات را با آنکه دوست دارم نمی توانم جدی بگیرم. زندگی لعنتی خیلی بیشتر از آن است.