۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

برسد به دست دوستان

با سلام خدمت پندار جان و سکینه جان و بتول جان محمدی ومعصومه جان و مهرگان جان و صحرا جان و کاکه تیغون عزیز و دیگر دوستان "ناشناس". سلام ویژه خدمت ملا رمضانیِ کم پیدا و حتی غایب. امیدوارم که همه در سرزمین پر نعمت مجازی سالم و صحتمند بوده باشید. اگر جویای احوالات اینجانب هستید، اینجانب در جوار پلیکان ها دعاگوی شما هستم و ملالی نیست جز دوری شما.
این روزها در سفری هستم که نه بلیت لازم دارم و نه بنزین. نه با دوچرخه سفر می کنم و نه با قایق پارویی و بادی. از آن سفرهای مفت و مجانی است که همه می توانید بروید البته اگر -دور از شما- بیکار باشید و دیوانه.

دیگر این که هوا بسیار خوب است و اگر بتوانم برایتان کارت پستال روان می کنم.

به یکدیگر بسیار سلام مرا برسانید.

ارادتمند شما
ساکی
27 اکتبر 2009


دو ساعت بعد: پوزش اگر نام کسی از قلم افتاده. این ریسکی است که همیشه وقتی قرار است دوستان را در فهرستی ردیف کنی وجود دارد. البته که اینجا مالی نیست و مورچه چیه که ...

ناشناس ناشناس، نظر شما حسابی حس کنجکاوی ام را تحریک کرد.


۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

وقتی نیمه شب است و

و او ی من در خواب است:
کاش در مدرسه هندسه نمی آموختم تا «خطوط» چهره اش را نامهای زیبا می دادم. اما ... از کودکی اقلیدس بر من فریاد کرد که این ها «خط» اند. مدرسه آن ذهن پاک و سیال کودک را با خطوط مرزبندی کرد. فراتر که روم شاعر می شوم. سرودهای زیبا بر آن شیارهای نازک چهره اش می خوانم و هر یک را نامی می دهم بی آنکه پیرو جغرافیا شوم.

حال و در این لحظه چین های نازک پریشانی اش دور باد. همه ی آن سرزمین گندمین را خشنود می خواهم.

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

جگر خونی


ایران که بودم  چشم و گوشم پر بود از خبرهای کشته شدن کودکان فلسطینی در بمباران ها و تیراندازی های اسرائیلی ها*. طوری که دیگر برایم عادی شده بود دیدن صحنه های خشن و پر خونی که در تلویزیون پخش می کردند. پدرم با اخبار بی بی سی شام می خورد، می خوابید، با رادیوی کوچکش به مهمانی می رفت تا مبادا اخبار را از دست بدهد و در نتیجه من هم تک تک گویندگان رادیو بی بی سی را اعضای ثابت خانواده می دانستم. اگر آنها خبر بدی می دادند، ازشان بدم می آمد و اگر خبر خوشی بود( که هرگز نبود)، خب ازشان لابد بدم نمی آمد. بسیار طبیعی بود اگر پدرم از خبر بدی که آنها داده بودند، ناراحت شود و به خاطر این ناراحتی اش من و خواهرانم حق دویدن و بازیگوشی اطراف او را نداشته باشیم. طوری شده بود که حتی اگر ما خود خبر را نشنیده بودیم، ارتعاش های امواجی را از پدرم دریافت می کردیم، که تا استخوان ما را می لرزاند و به ما هشدار می داد که آرام! ساکت و بی سر وصدا از کنار پدرتان بگذرید. کاری به کارش نداشته باشید که جگرش خون شده است. در چنین حالتهایی من در دلم افغانستان را لعنت می کردم. می گفتم آخر به ما چه؟ چرا من نباید بازی کنم؟ چرا من نباید بخندم و باید ساکت باشم؟ چرا بابایم نباید حال بازی و حرف زدن با ما را داشته باشد؟ لعنت به این مملکت که حتی از راه دور هم حال ما را می گیرد. افکار خودخواهانه داشتم؟ نه. من کودک بودم. برایم دیدن خون از تلویزیون طبیعی شده بود. برایم شنیدن خبرهای انفجار و تجاوز به زنان در جنگ ها و دفن دسته جمعی کشته گان طبیعی  شده بود. من با این خبرها بزرگ شده بودم. چه می دانستم که نباید دنیا چنین باشد. چه می دانستم که این نباید رسم دنیا باشد. خشم پدرم را نشان خودخواهی اش می دانستم.

تا بزرگ شدم و فهمیدم اگر کسی با چاقو رگ مرا ببرد، من دیگر زنده نیستم و پدر و مادرم عزادار خواهند بود یا به همین صورت، ممکن است من عزیزی را از دست بدهم. اصلن اگر عزیزی هم در کار نباشد، ممکن است من به عنوان انسانی دیگر وجود نداشته باشم. تمام آرزوها و زندگی زشت و زیبایی که می شد داشته باشم، با یک تیغ، در یک لحظه دیگر فرصت هست شدن را نمی داشتند. یک یک آن جسد های پوسیده  که از گورهای دسته جمعی بیرون می کشیدند، مجموعه ای از خاطرات، بازی ها، رقص ها، شتاب ها، هوس های انسانی، عشق ها و ... بوده اند...

++++

چندی پیش(اگر یک ماه و اندی را بشود چندی پیش دانست) در یک برنامه ی رادیویی چند کارشناس فلسفه و اخلاق و کارشناس علوم روباتیک با هم گفت و گو داشتند بر سر اخلاق در روباتها. یک مقام نظامی آمریکا که کارشناس امور روباتیک و به خصوص کنترل و برنامه ریزی هواپیماهای بدون سرنشین بود، توضیح می داد که چطور یک کاربرِ  دستگاه های کنترلِ این هواپیماها صبح از خانه اش بیرون می آید، روی زن و فرزندش را می بوسد و وارد محل کارش(در نوادا؟؟) می شود. طبق برنامه یی  که دارد، هواپیمای بدون سرنشینی را مثلن در خاک پاکستان کنترل می کند. هواپیما هدف را با استفاده از برنامه های روباتیک، شناسایی می کند و بمباران را آغاز می کند. بعد آن کاربر، به خانه اش برمی گردد و ما در خبرها می شنویم که عده ای در فلان محل، به وسیله ی هواپیماهای بدون سرنشین بمباران شده اند و فلان تعداد کشته شده اند. آن مقام نظامی به صراحت گفت هیچ وقت کشتن انسان ها به این راحتی نبوده است. فردی عده ای را می کشد، بدون این که حتی آنها را دیده باشد، یا حتی نیاز باشد دستش را بشوید. و کارشناسان فلسفه و اخلاق بحث می کردند که باید اخلاق را در برنامه ریزی روبات ها گنجاند طوری که وقتی دستوری خلاف اخلاق است، روبات بتواند سرپیچی کند.
تصورش سخت است. کد نویسی های کامپیوتریِ اخلاق برای کشتن انسان ها!!!

++++

خبر تجاوز در زندانها را می خوانم، خبر عملیات های انتحاری، انفجار مسافران که لابد کسانی چشم به راهشانند، اسید پاشی، قتل و تهدید، گروگان گیری، کودک آزاری،...
در این میان کد نویسی اخلاق برای روباتها مرا به خنده می اندازد.
پراکنده ایم در گوشه و کنار این جهان. در هر گوشه عزیزی دارم و این خبرها جگرم را خون می کنند. حال رسم دنیا را می فهمم. جنگ را نمی شود از دنیا محو کرد. حتی کارشناسان جمع می شوند تا بر سر این که چطور در جنگ اخلاق را حفظ کنند، صحبت می کنند. در مورد این صحبت می کنند که چطور می شود، جنگید اما فقط با روبات، و انسانها دخالت مستقیم در جنگ نداشته باشند. در مورد این صحبت نمی شود که جنگ را محو کنند تا خشونت و ضد اخلاق کم رنگ شود. رسم دنیا همین است که جنگ باشد و ویرانی باشد و ...
هی، من از همان کودکی می دانستم.



-----------------
*اینجا تلویزیون پر است از پلیس هایی که با چهره های مصمم به دنبال حل پرونده های قتل و تجاوز یا تروریست های مسلمان هستند. از آن گونه ی خشونت واقعیِ خاورمیانه ای به خشونت خیالی و لوکس غربی کوچ کرده ام.


به فرمایش جناب ملا رمضانی و برای دیگر دوستان علاقمند : قسمت اول برنامه ی رادیویی و قسمت دوم برنامه ی رادیویی.





نگویید اینها چیه، برو بابا اگر حرف تازه ای هست بیا بنویس. وگرنه... نگویید که شما هم عادت کرده اید و خبر هر انفجار، برایتان چیز عادی ای شده.

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

بازی را باید تمام کرد

چرا نمی میریم

در واپسین روزهای سپتامبر
صداها می گویند
تو خواهی مرد.
آن برگ چنین می گوید. آن خنکا هم.
راست می گویند.

روح ما-
چه می تواند کرد؟
هیچ. او نیز
بخشی از نامریی است.

او نیز
منتظر است تا به خانه برود.
می گوید: «دیر است.»
«در را قفل کن. بیا برویم.»

تن نمی پذیرد.
می گوید:
« توپک آهنی مان را
زیرآن درخت پنهان کرده ایم.
بیا بگیریمش.»

رابرت بلای