مدتی است که از کشف خارش قوزک پای چپ این زرافه ی ایده الیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده، خیلی خوشحالم، خیلی. عشقی را که به کتاب خواندن داشتم، به یادم می آورد. زندگی ای می کردم برای خودم. چه حالی می کردم. چه دنیایی بود. لعنت بر انترنت.
دمیان، اولین رمان سنگینی بود که خواندم. چقدر با رمان های مشاهیر فرانسوی و روسی و آمریکاییِ کاغذ کاهی و جلد چروکی که خوانده بودم، فرق می کرد. چقدر عزیز بود برایم. چقدر از ملاقات با توانایی های نوشتن، بیان و زبان خوشحال بودم. چقدر دمیان و استفان ددالوس در سیمای هنرمند در جوانی، برایم عزیزند. چقدر ترجمه های خوب می خواندم. اغراق نیست اگر بگویم نیم دنیایم را با این جور رمان ها و شخصیت ها به درون کشیدم. اغراق نیست اگر بگویم با خواندن این ها بود که یاد گرفتم خودم را و اطرافم را تحلیل کنم. درست یا نادرست، خود را اینطوری از بی ره نمایی نجات می دادم. آدم اذیت می شود اما می ارزد به این که عینی و کانکریت نباشی؛ می ارزد به زیبایی گپ و گفت های درونی ای که در تو رخ می دهند و تو پس از هر جدالِ رنج آور، بزرگ تر می شوی و تشنه تر. نوجوانی ام را پرورش می دادم. چقدر خوب بود کتاب. حالا ایده آل ها در کناری، بی هیچ جنب و جوشی، خاموش مرا نگاه می کنند که چطور در میان رئال های کمابیش متفاوت دست و پا می زنم؛ می دانند که دیگر هیچ وقت مرا تسخیر نخواهند توانست. واقعیت تلخیست.
دمیان، اولین رمان سنگینی بود که خواندم. چقدر با رمان های مشاهیر فرانسوی و روسی و آمریکاییِ کاغذ کاهی و جلد چروکی که خوانده بودم، فرق می کرد. چقدر عزیز بود برایم. چقدر از ملاقات با توانایی های نوشتن، بیان و زبان خوشحال بودم. چقدر دمیان و استفان ددالوس در سیمای هنرمند در جوانی، برایم عزیزند. چقدر ترجمه های خوب می خواندم. اغراق نیست اگر بگویم نیم دنیایم را با این جور رمان ها و شخصیت ها به درون کشیدم. اغراق نیست اگر بگویم با خواندن این ها بود که یاد گرفتم خودم را و اطرافم را تحلیل کنم. درست یا نادرست، خود را اینطوری از بی ره نمایی نجات می دادم. آدم اذیت می شود اما می ارزد به این که عینی و کانکریت نباشی؛ می ارزد به زیبایی گپ و گفت های درونی ای که در تو رخ می دهند و تو پس از هر جدالِ رنج آور، بزرگ تر می شوی و تشنه تر. نوجوانی ام را پرورش می دادم. چقدر خوب بود کتاب. حالا ایده آل ها در کناری، بی هیچ جنب و جوشی، خاموش مرا نگاه می کنند که چطور در میان رئال های کمابیش متفاوت دست و پا می زنم؛ می دانند که دیگر هیچ وقت مرا تسخیر نخواهند توانست. واقعیت تلخیست.