۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

فکرهای خوب کجایید؟

نامه ای به همسرم

11/11/1933
زندان بورسا
یگانه و تنهای من!
در نامه ی آخرت گفتی:
« سرم زق زق می کند،
قلبم تیر می کشد!»
تو گفته ای:
«اگر تو را دار بزنند،
اگر تو را از دست بدهم،
خواهم مرد!»
تو زنده می مانی، عزیزم--
خاطره ی من مثل دود سیاهی در باد گم خواهد شد.
البته که تو زنده می مانی، بانوی سرخ موی قلب من:
در قرن بیستم
ماتم فقط
یک سال می ماند.


مرگ--
تنی در تاب با ریسمان.
قلب من
مرگ را چنین نمی پذیرد.
اما
شرط می بندم
اگر دست پرموی سیاه
و عنکبوت وار کولی بیچاره ای
حلقه ی دار بر گردنم بیندازد،
بیهوده منتظر ترس خواهند بود
در چشمان آبی
ناظم.
در تاریک و روشن آخرین صبحگاه
من
دوستانم را خواهم دید و تو را،
و خواهم رفت
به سوی قبرم
بی حسرت چیزی مگر سرودی ناتمام...
همسرم!
پاک دلم،
زرین من،
ای که نگاهت شیرین تر از عسل-- زنبورکم!
چرا برایت نوشتم
می خواهند مرا به دار بیاویزند؟
هنوز محاکمه ای نیست،
به این سادگی که کسی را
مثل مرغی سر نمی برند.
ببین، اصلن اینها را فراموش کن.
اگر پولی داری،
برایم لباس زیر فلانل بخر:
درد سیاتیک ام باز شدید شده است.
و یادت نرود،
همسر یک زندانی
همیشه باید فکرهای خوب کند.


ناظم حکمت
--------------------
متن انگلیسی بسیار ساده بود. بنابر سفارش طبیب اعتماد بنفسم از این پس متن انگلیسی را نمی گذارم. (اما گاهی می گذارم واین یعنی گاهی شک دارم در ترجمه و نیاز شدید به نقد)