۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

باغ عشق

به باغ عشق رفتم.
و هرگز چنان ندیده بودم:
نمازخانه ای در میان ساخته بودند،
همانجا که چمن سبزِ بازی هایم بود.

و درهای نمازخانه بسته بود،
و تو را اذن ورود نیست. بر در نوشته بودند؛
پس روی به باغ کردم،
که روزی چه گل های نازنینی داشت
اما امروز گورستانی بود
و سنگ ها به جای گل:
و کشیشان با ردای سیاه، دراطراف در رفتار
خارپیچان بر شوق و آروزهایم.

ویلیام بلیک

مثل قدیمی

برکن کلیسای ننگین را
برکن ازدواج، این ارابه ی نعش کش را
برکن مرد کشتار را
و طلسم قدیمی را شکسته ای.

ویلیام بلیک

من عاشقی نمی دانم

من عاشقی نمی دانم
دلم باید عاقل و آزاد باشد
با شکنندگی پر گوی ام
و از شوق بی حد ام
عاقبت، شکر را شرنگ می سازم
از هر کسی که باشد.

من عاشقی نمی دانم
با اشک های شک در ذهن بی خوابم
عشق را شکسته و زشت می کنم
و با صداهای میمون وار
تنها دراز می کشم در تاریکی بی انتها
و می دانم گریزی نیست

من عاشقی نمی دانم
وقتی دلم به آسانی تسلیم می شود،
کلماتِ وحشی از دهانم می جهند
مُهر نباید می شکست؛
حسادتم بستر سرخوشی را
به میدان جنگ بدل می کند.

من عاشقی نمی دانم
با خرده گناهانم به عشق خیانت می کنم
چون مصیبت پایان را حس می توانم
در همام دم که آغاز می شود
و تلخی آخرین خداحافظی
تلخ پیروز است.

نوئل کوارد (1899-1973)