۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

پرسش بیهوده

"Why do I love" You, Sir?
Emily Dickinson

"Why do I love" You, Sir?
Because—
The Wind does not require the Grass
To answer—Wherefore when He pass
She cannot keep Her place.

Because He knows—and
Do not You—
And We know not—
Enough for Us
The Wisdom it be so—

The Lightning—never asked an Eye
Wherefore it shut—when He was by—
Because He knows it cannot speak—
And reasons not contained—
—Of Talk—
There be—preferred by Daintier Folk—

The Sunrise—Sire—compelleth Me—
Because He's Sunrise—and I see—
Therefore—Then—
I love Thee—


سرور من، چرا شما را «دوست می دارم»؟

سرور من ، چرا شما را «دوست می دارم»؟
ــ زیرا
نسیم از چمن نمی پرسد ــ
که چرا ز هر جا که او می گذرد،
دامن از دست چمن می رود.

و او می داند ــ و
شما نمی دانید ــ
و ما نمی دانیم ــ
مارا بس است
خرد را بگذار ــ

برق هرگز نپرسید از چشم
چرا فرو بسته شد ــ آنگاه که او تابید ــ
زیرا که می داند چشم سخن نمی گوید ــ
ــ سخن را ــ
در ظرفِ دلیل جایی نیست.
بگذار سفیهان بگویند.

آفتاب ــ سرور من ــ مرا بر می انگیزد
زیرا که او آفتاب است ــ و من می بینم ــ
از این روست ــ که ــ
من شما را دوست می دارم ــ

امیلی دیکینسون

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

لحظه ی خوب


همیشه به آن لحظه فکر می کرد. در آن لحظه ، همه جا تاریک بود و او هیچ چیز نمی دید. از این بابت خوشحال بود. همه جا ساکت بود و او می توانست توی رختخوابش غلت بزند و فکر کند؛ به هر چیز که دوست داشت.

اما امشب، هنوز تصمیم نگرفته بود که به چه چیزی فکر کند. برایش عجیب بود. تمام روز بیرون از رختخوابش بود. اول رفته بود به بانک و بعد به مراسم تدفین پدر یکی از همکارانش. در تمام طول روز به این لحظه فکر کرده بود. بارها دلش خواسته بود  زودتر شب شود. تمام روز برایش خسته کننده و ملال انگیز بود. شغل جدیدش در بانک که کسل کننده بود. باید مدام پشت میز می نشست و مهر و امضا می کرد و مراسم تدفین که مجبور بود در آن شرکت کند، همه برایش کسل کننده بودند.
همزمان با تغییر شغلش محل سکونتش را هم تغییر داده بود. قبلاً در یک فروشگاه لوازم موسیقی کار می کرد. با موسیقی آشنا شده بود و از آشنایی و رابطه با مشتریان هنرمند لذت می برد. اما حالا بدون هیچ جنب و جوشی ساعات کارش را می گذراند و وقتی که از بانک بیرون می آمد، هنوز هم احساس می کرد که باید مثل یک کارمند بانک مودب، دقیق، رسمی و جدی باشد. او مجبور بود صبح ها سر ساعت معینی از خانه اش خارج شود، ناهارش را سر ساعت معینی بخورد و همیشه مراقب زمان باشد.

امروز مثل همیشه موقع برگشتن در اتوبوس آدمهای عجیب  با قیافه های مچاله شده و عبوس دیده بود. پیرمردی که کنارش نشسته بود و بوی نفتالین می داد و زنی که ساک بزرگ دستی اش او را به یاد سطل زباله  انداخته بود.

او فقط منتظر این لحظه ی خوب بود. از این لحظه خوشش می آمد. به خاطر این که مال خودش بود. تنهای تنها بود. خودش بود. از تنهاییش لذت می برد و دلش می خواست همه ی شب را بخورد. گاهی فکر می کرد این احساس دیوانگی است. اما باز هم دوست داشت این احساس را داشته باشد. در این لحظه می توانست به چیزهایی که دوست دارد فکر کند. اما حالا که آن لحظه رسیده بود، نمی دانست به چه فکر کند. هر چه با خودش کلنجار رفت، نتوانست موضوع خوبی برای فکر کردن پیدا کند. 

گونه ی چپش را روی بالِش فشرد. کم کم داشت کلافه می شد. اصلاً نمی فهمید. موضوع جالبی برای فکر کردن  وجود نداشت. هیچ چیز. دیشب هم همین طور شده بود. اما توقع نداشت امشب هم موضوعی نداشته باشد.

در جایش چرخید. پتویش را بالا کشید و در دستهایش فشرد. به سقف خیره شد. صاف و تاریک بود. خالی و کدر. احساس کرد اگر به چیزی فکر نکند هرگز خوابش نمی برد. به اتوبوس فکر کرد و به مسافران. به کارش. به این که فردا سوار اتوبوس می شود؛ به بانک می رود و باید با آدمهای  زیادی برخورد کند. به ساک آن زن فکر کرد. زیاد هم شبیه سطل زباله نبود. بیشتر فکرکرد.

مشهد-1379

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

آیدن کلمن

Aidan Coleman

آیدن کُلمن (Aidan Coleman) در سال 1976 در ویلز به دنیا آمد و تا هشت سالگی در انگلستان زندگی کرد. بعد از آن در سال 1984 همراه خانواده اش به استرالیا مهاجرت کرد. ساکن آدلاید است و اولین کتابش را در سال 2002 با عنوان جاده ی مین نورث منتشر کرد. دومین مجموعه شعر او با عنوان خیابانها و باندهای پرواز در سال 2005 منتشر شده است.

آیدن کلمن درباره ی خود و شعرش میگوید: وقتی دبیرستان را تمام کردم، طرفدار سرسخت تی.اس.الیوت بودم. بعد شروع کردم به سرودن شعر درباره ی آدمها و مسایل معمولی و دوران قدیم و مفهوم جهان و زندگی. و اینها واقعن ربطی به زندگی خودم نداشتند. آشنایی با شعر استرالیا و شعر استرالیای جنوبی [یکی از ایالت های استرالیا] بود که دنیا را برای من واقعی کرد و همه چیز در نظرم گسترده تر شد. من به خصوص شعر درباره ی شب، باران و باران در حومه ی شهر را دوست دارم. شعرهای من درباره ی مسایل روزمره است.
 



حمام

دراینجا چیز هولناکی هست
البته که صندلی نیست
یا فکر آب هم نیست.

این است که اینجا دیگران کار مرا می کنند،
در این صبح
مثل خیلی شبها دیر وقت.

دست بیمارم با باند محکم بسته شده.
آنها آن یکی را کنترل می کنند.
با لیف و صابون.

بعد بلندم می کنند برای شستن
جاهایی که آفتاب را ندیده اند
از یک هفته پیش.

پرستار خشک و اخموست؛ بی رحم
قبول دارد، مهربان باید بود
چون خیلی ها از آنجا برنمی گردند.

به جای او، لینا خشکم می کند،
با دو حوله، تند تند
مثل یک سگ خیس.

با خوشی مزه مزه می کنم
طعم این توجه محرمانه را.
سر شارم از تماس سخت ظریفانه اش.


Shower

There's sonething terrifying here
though it's not the chair
or the thought of water.

It's that I've been manhandled in here,
on a morning
like too many late nights.

My bad arm pinned close in a makeshift sling.
They boss the other
with soap and flannel.

Then they lift me for the parts
that haven't seen the light of day
for near a week.

The nurse is stern, abrupt; cruel
she admits, to be kind
because so many don't make it back.

Instead of her, Leana dries me,
with two towels, scruffily,
like a wet dog.

I savour this
more private attention.
Bask in her tender-rough touch.

دزدی

دیشب مُردم، در حالی که هول و هراس
همه را گرفته بود.
در اتاق دیگری بیدار شدم.

دستم، پاها، شاید ذهنم:
از دست داده بودمشان، بی هیچ مقاومتی

ماهرانه تر از هر دزدی ای بود
به سختی می شود باور کرد.


Theft

I died last night, while panic
happended round me;
came awake to a different room.

My arm, my legs. perhaps my mind:
I gave them up without a struggle.

It was more gentle than any theft.
Too gentle to believe.


۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

جنگ دنیاها

خیلی چیزها هستند که قطعیت ندارند. چون خیلی چیزها هستند که ما نمی دانیم. خیلی چیزها هستند که فکر می کنیم در موردشان خیلی می دانیم اما نمی دانیم. یادمان می رود که خیلی چیزها قطعیت ندارند. خیلی چیزها نسبی هستند. همین نسبی بودنشان است که سبب تدوام تکاپوی ماست. اگر همه چیز این دنیا قطعی می بود، این دنیا این دنیای خوشه های در هم رفته نمی بود. اگر همه چیز این دنیا قطعی می بود، همه چیز یک دست می بود، یک دانه دنیای خط کشی شده و قالب بندی شده می داشتیم. همه ی ما یکسان می پوشیدیم و تکلیف خیلی چیزها معلوم می بود، معمایی در کار نمی بود، رازی، انگیزه ای. حالا این میان من حیرت می کنم چطور کسانی می توانند با قاطعیت دار بزنند، مفاهیم را، احساسات را، سرنوشت ها را، آدم ها را.

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

غور

داشتم فکر می کردم که اگر یک دستم را ببرند باز هم تعداد رفقای من از انگشتان دستم تجاوز نمی کند. بعد برای فرار از یک سری فکرهای منفی رفتم سراغ این واژه: تجاوز. چرا گفتم تعداد رفقای من از انگشتان دستم « تجاوز» نمی کند؟ این دیگر چه جور حرف زدن است؟
کوچک که بودم وقتی به باغی، جایی برای تفریح می رفتیم، عموهای من از در و دار و درخت بالا می رفتند. صاحب ملک که می آمد، اولین ضربه را به کی می زد؟ به من که روی زمین دم دستش بودم. بقیه در می رفتند. حالا من هم به دم دست ترین واژه که توی ذهنم بود، حمله کردم. با این که عربی ام خوب نیست، تلاش کردم ریشه ی این یکی را در بیاورم. شد جوز. معنی اش را نمی دانم. پس این نشد. وزنش را در آوردم. شد تفاعُل. ناگهان یک دسته ی طولانی از واژه های عربی به این وزن توی ذهنم رژه رفتند. چقدر زیادند در فارسی امروز! تشابه، تساهل، تعامل، تجاهل، تمارض، تقاطع، تکامل، تفاوت، تقارن، توازن، تناول، تداخل، تصادف، تجاوز، تراکم، تداوم، تسامح، تعارض، تقابل، تمایل، تناسب، تواضع...

با این که می شود گفت تعداد رفقای من از انگشتان دستم « بیشتر» نیستند، و با این که تلاش می کنند و می کنیم تا فارسی سره شود، مگر می شود بدون این واژه های عربی همیشه به راحتی منظور را بیان کرد؟ مثلن همین منظور که الان گفتم. منظور این که چرا توی این شش میلیارد و خرده ای فقط اینقدر؟ 

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

[{(" / \ ")}]

چقدر این...
... من نیستم به جز امروز و فردا روز و روزهای دگر.

دختری که پشت می کند به همه اما پیراهش را رو به همه پوشیده. یعنی که همیشه یک بندهایی هست و مانع می شود آدم  کل بار وبندیلش را جمع کند و محو شود.

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (4)


نامه ی چهارم


ورپسود، نزدیک بره من
16 جولای 1903

حدوداً ده روز پیش خسته و کاملاً بیمار پاریس را ترک کردم و باین دشتهای سبز شمالی آمدم. وسعت و سکوت اینجا و این آسمان باید که حال مرا رو بخوبی ببرد. لکن بنده در بحبوحهء بارانهای طولانی باینجا رسیدم. امروز اولین روز است که باران دست از سر دشت همیشه مواج از باد برداشته است. و بنده از این فرصت پیشامده حسن استفاده را کرده و بشما آقای عزیز سلام عرض میکنم.

آقای کاپوس عزیز: بنده نامهء شما را مدتی طولانی بی پاسخ گذاشته ام، نه باین سبب که فراموش شده باشد، بعکس، نامهء شما از آن نامه هاییست که هر وقت آدم آنرا میان نامه های دیگر میبیند، میخواهد دوباره بخواند و من شما را در آن بازمیشناسم بنحویکه انگار نزدیک من هستید. همین حالا که نامه تانرا در آرامش این مکان دورافتاده خواندم، تحت تاثیر زیبایی اشتیاق شما بزندگی قرار گرفته ام، حتی بیشتر از وقتی که در پاریس بودم. در پاریس سروصدای زیاد همه چیز را مرتعش میکند. باین خاطر همه چیز بطور متفاوتی بازتابیده و بعد محو میشود. در اینجا که دشتهای وسیع مرا احاطه کرده و باد از سمت دریا بدشت میوزد، اینجا من حس میکنم که هیچ جا هیچ کس نیست که بتواند جواب احساسات و پرسشهای شما را که هر کدام حیات جداگانه ای دارند، بدهد. حتی فصیح ترین آدمها هم نمیتوانند کمکی بکنند زیرا چیزی که کلمات بآن اشاره میکنند، بسیار ظریف است، تقریباً بیان ناشدنیست. با اینحال فکر میکنم که بی پاسخ نخواهید ماند اگر باین چیزهایی که همین حالا من در برابرم میبینم، ایمان داشته باشید. به طبیعت ایمان داشته باشید، به سادگی طبیعت، به چیزهای کوچکی که دیگران بندرت میبینند و بسیار غیرمترقبه بزرگ میشوند، بی اندازه میشوند.

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

دلشده

بسیار و زیاد و شدید و طولانی در برزخم. بسیار زیاد و شدید جدا افتاده شده ام وهمزمان بسیار زیاد و شدید نیاز به کسی ندارم. به کی می توان نیاز داشت وقتی هر کسی خود در نیازهای خود مانده است؟ به کی می توان اعتماد کرد؟ راستی هم، واقعن خانه ی دوست کجاست؟
همه چیز پر از تناقض است. نگاه نفرت می بینم و همزمان می دانم که این نگاه ها به من عادت کرده اند. حتی نگاه و کلام آن که دوست است با کردارش نمی خواند. همه زخمی اند و از درد زخم ها سخن می گویند با این حال اکراهی در زخم زدن به دیگران ندارند. و خود من هم. پر از تناقضم. و اصلن اشکال کار در این است که من این تناقض ها را پیدا می کنم تا با آنها کنار نیایم.

نفسم بالا نمی آید. این خانه تنگ است. این کوچه، این شهر تنگ است. کجا بروم که حتی این خود من هم در آن نباشد؟ این خودی که هر روز به ارزش هایش شک می کند. ارزش های نو می کارد و باز روز بعد از ریشه بیمارشان می کند. کجا بروم که تعریف دیگری از من شود؟ کجا بروم که این من دیگر این منی که هست نباشد؟ چه کنم که یا این من نباشم یا مرا از نو بزایند؟ چه کنم که خسته ام و زخم خورده و دلشده؟ و نمی خواهم باشم. ای من، بمیر... برو... گم شو...

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

بخش امور گمشدگان

باخبر شدم که بخشی از غرور زنانه ام برگشته. بدین سبب می شنگیم تا مدتی.

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

4

از دو روز پیش تا به حال مامان نیامده به اتاقم. جرات ندارد بیاید داخل. از درگاه با من صحبت می کند. به صورتم نگاه نکرده. برایش غریبه ای هستم شاید. احتمالن توان آشنایی با من را در خود نمی بیند. حتمن گیج است که با من چه کند، چه بگوید. برایش آدم متفاوتی شده ام. انگار کسی دخترش را برده و من را جایش گذاشته. این را می فهمم. دو روز پیش گریه می کرد و می گفت چه کنم؟ کی را نفرین کنم که دخترم این طور شده؟ کی را نفرین کنم؟


۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

النگوی طلا

جول فیلپ (!!Hey JOEL) نویسنده و خبرنگار جوان استرالیایی است که در آدلاید به دنیا آمده است.



او در معرفی خود می گوید:
« جول فیلپ به خاطر کار و درسش سراسر استرالیا و اروپا را گشته است. مدتی در بریتانیا تحصیل کرده است. در آن دوران با چهارده دانشجوی دیگر هم خانه بوده که در همه چیز با هم شریک بودند - با هم می خوردند، می نوشیدند و دوشک هایشان را به هال می بردند تا یکجا بخوابند! حالا به استرالیا برگشته تا دوره ی کارشناسی ارشد خبرنگاری را تمام کند و بعد باز راه سفر بگیرد و دنیا را بیشتر ببیند و بیشتر یاد بگیرد.
جول خبرنگاری را دوست دارد چون روزنامه نگاری بی شباهت به نویسندگی نیست. در هر دو کار باید روایتی روشن و واضح داشت. در ضمن خبرنگار با رویدادهای واقعی سرو کار دارد.
در دو ماه گذشته*، او با همه نوع آدمی مصاحبه کرده است: سیاستمداران، کشاورزان، میلیونرها، فعالان حقوق بومیان، مدیران ارشد و غیره و غیره. همچنین در این مدت او از قلمروی شمالی استرالیا و ایالت کوئینزلند و نیز از ایالت خودش، استرالیای جنوبی،
گزارش هایی تهیه کرد.
جول امیدوار است همچنان که بیشتر می بیند و می آموزد، نویسنده ی بهتری شود.»


داستان کوتاه النگوی طلا در مجله ی ادبی Wet Ink، شماره ی 17، دسامبر 2009 نشر شده است.




النگوی طلا
جول فیلپ

من کمونیست هستم، پس برایم آسان نیست، اما چون دوستش دارم، کیف پولم را بیرون می کشم و کاغذهای رنگ پریده، بال زنان روی زمین پخش می شوند.

موهایش را پشت گوشش می فرستد و خم می شود روی فرش تا در جمع کردن شان به من کمک کند. کفش های آبی و جوراب مشکی اش را پوشیده. در حالی که زانویش زیر بغلش است، از من بوسه ای می چیند. سرتا پا لبخند و زیبایی است اما می دانم در آن لحظه به چه فکر می کند، به رسید های قدیمی. به نظرش کار بیهوده ای است که من کیف پولم را پر می کنم از عکس ها و رسید هایی که با دوستانم از باغ وحش گرفتیم. در حالی که در کف فروشگاه تیفانی مشغول گفت و گوی بی کلام مان هستیم، فروشنده نگاهمان می کند، دو تا جوان عاشق. دوست دخترم می گوید بندازشان دور، اینها فقط یک مشت کاغذند، آدم ها و مکان ها را که برنمی گردانند. و من مطمئنم که می دانست. همیشه باخته بود.

ما دوباره می ایستیم و خود را میان بازنشسته گان فریب خورده ای می بینیم که شادمانی را در زیورهای ظریف و کوچک سنگی جستجو می کنند. کارت پس انداز بانکی ام را روی پیشخوان می کوبم. صدای وزوز از سر گرفته می شود. او زینتی اش را انتخاب کرده: یک النگوی طلای نُـه عیار. زیاد نرم نیست. بیست دقیقه بود که با توجه به بودجه ی دانشجویی ام بر سر قیمت چانه می زدم. بعد از وارد کردن رمز کارت می دانم که تقریبن از هر لحاظ فقیرتر هستم.

اما او النگو را روی مچش می لغزاند و در هوا می رقصاند. می گوید دوستم دارد و هیچ وقت النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد. مرا می رقصاند و در خیابان دستانش را در هوا رقص و تاب می دهد در حالی که من رسید دیگری را درون کیف پولم می لغزانم. می گوید در تالار رقص النگو در دستش می ماند و سر میز شام در اسپلاند هم و حتی وقتی در اتاقمان در ساختمان بلند هتل خوابیده ایم، النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد.

پس این اشراق کوچک من است. حالا می فهمم. حالا می دانم که این هاله ی دور مچ که او با چشمان آبی اش ستایش می کند، نوستالژی کوچک اوست. این النگو فقط یک استوانه ی مسی طلا پوش نیست، گرچه دستش را سنگین می کند، مثل کیف من که در جیبم است، با این حال او هم النگو را نگه می دارد و مرا همان طور در شهر می گرداند. و اگر قرار است این طور باشد، و اگر می خواهم همچنان دوستش بدارم و دنیایش را با این خاطرات مادی پر کنم، مارکس باید منتظر بماند.




* در دو ماه گذشته، استرالیا درگیر مناظره ها و مباحث انتخابات نخست وزیری بود و در جریان این رویداد خبرنگاران مسایل بسیاری را در رسانه ها مطرح کردند.

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

3

حوض بزرگی بود که ترک خورده بود، کهنه و کثیف بود. حوض خالی بود. ته حوض، در پریدگی و بریدگی سیمانی اش که چند تا ترک در آن به هم می رسیدند، کمی آب جمع شده بود. من بودم. آب بودم. نمی دانم آب باران بودم یا باقی مانده ی آب خودِ حوض که هنوز کامل بخار نشده. فقط یادم هست که آرام نبودم. مادرم زنی بود ایستاده بر لب حوض. تماشایم می کرد. آرام نبودم چون قرار بود از آن جا بروم. قرار نبود بخار شوم. احتمالن قرار بود فواره بزنم و از حوض به بیرون بجهم. شاید هم قرار بود از دل حوض به عمق زمین بروم و به جریانِ آبی بپیوندم. می دانم که پر از انرژی بودم. نمی جوشیدم. اما پر از انرژی بودم.

مادرم لب حوض ایستاده بود. گفت نمی توانی بیرون بیایی. از تخت بیمارستان برخاستم. پابرهنه راه می رفتم. فقط برای این که خلاف گفته اش عمل کرده باشم. در میان راهرو راه رفتم، سرم گیج رفت و استفراغ کردم. پوستم رنگ نداشت. افتادم، ریختم.


۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

2

...
پول، این پول مادر سگ، این است که کارها را می تواند خیلی زود رو به راه کند. تف، تف به این وضع. تف به ما که مثل خر توی گل مانده ایم. کی می تواند تعیین کند که رنج بی پولی در این وضعیت برای من سنگین تر است یا رنج بیماری برای فلانی.

خواب می بینم. همیشه خوابم و خواب می بینم. می خوابم و بیدار می شوم. می خوابم و بیدار می شوم. می خوابم و خواب می بینم. خواب می بینم که منتظر چیزی هستم. همیشه در خوابهایم منتظرم به چیزی برسم یا چیزی به من برسد یا چیزی را به من بدهند. در این خوابها و در این انتظارها گاهی کسی هم با من هست. دوستی، خواهری. انتظارها هم انتظارهای عادی هستند. مثلن گرسنه ام و سفارش غذا داده ام. در خواب مراحل تهیه ی غذا را با انتظار می بینم و وقتی قرار است که غذا سرو شود، از خواب بیدار می شوم. یا منتظر اتوبوس هستم و تمام لحظه ها و اضطراب های انتظار و دیر رسیدن را حس می کنم اما وقتی اتوبوس می رسد و قرار است نتیجه ی انتظار را ببینم تا خیالم راحت شود، از خواب بیدار می شوم. این چند باری هم که او را در خواب دیده ام، همین طور بوده. منتظر بوده ام تا با هم خلوت کنیم و راز و نیاز اما وقتی آن لحظه رسیده، از خواب بیدار شده ام. گویا ضمیر من باور دارد که به چیزی نمی رسم.

...

دیروز او بی دلیل با خشم و نفرتی عجیب با من رفتار کرد. هر وقت با او حرف می زدم با فریاد می گفت: «چه می دانم. گمشو بیرون از اتاق.» یا «نه! نیست. گمشو برو بیرون.» یا وقتی می خواست حمام کند و من در حمام مشغول پاک کردن جلای ناخنم بودم ( سه هفته بود که روی ناخن هایم جلا داشتم. یک روز تمام با دیدن بلندی ناخن هایم، هوس جلا دادنشان مرا رها نکرده بود.) بی مقدمه گفت: « گمشو بیرون می خواهم حمام کنم.» من هم گفتم خب بکن. من تا کارم تمام نشود، نمی روم. گفت «اینها را ببر بیرون کارت را تمام کن.» گفتم نه . گفت «خودم می برم.» و قوطی اَسِتن را از پیشم برداشت و برد بیرون. من اما از جایم تکان نخوردم. خیلی احساس اهانت می کردم. تمام این حرف ها را با فریاد به من می گفت. و من تلاش می کردم در مقابل عصبیتش با آرامی و خونسردی رفتار کنم تا چنین القا کنم که برایم اصلن اهمیتی ندارد اگر او همان لحظه از فریاد و خشم، خودش را جر بدهد. مقابل آینه مشغول بازی با موچین و ابروهایم شدم. آمد داد زد « گمشو دیگه». هیچ نگفتم. چنان با اهانت و غضب داد می زد که صدای مادرش بلند شد. پرسید تو با کی داری اینطوری حرف می زنی؟ او گفت این مثل بچه ها لج کرده و نمی رود بیرون تا من حمام کنم. و خلاصه بحث بین آن دوتا در گرفت. مادرش گفت آدم با سگش هم اینطور رفتار نمی کند. او گفت «چون اون سگ است. اما این حتی سگ هم نیست.» و همین طور ادامه دادند. تا بالاخره مادرش کوتاه آمد و گفت من از دست شماها خسته شده ام. احترام به هم را نمی فهمید.

من بغض کرده بودم در حمام ولی تظاهر می کردم که خونسردم و دارم با موچین ابروهایم را مرتب می کنم.
...

امروز صبح صحنه ی دیروز را در ذهنم ویرایش و بازسازی می کردم. با این کار احساس خوبی به من دست می داد. اغلب این کار را می کنم وقتی ناراحت هستم. او سر من فریاد می کشد که گم شوم. من نمی روم و برسرش فریاد می کشم. او دوباره با خشم محکم سر من را می کوبد به لبه ی دستشویی. سرم خونین می شود. هیچ توان و امیدی برای دفاع از خود ندارم و به همین دلیل تسلیم خشونت او هستم. بعد من همان طور گیج می دوم به طبقه ی پایین. قصد دارم خودکشی کنم. از در می دوم به بیرون توی خیابان و چون خیابانِ ما یک خیابان اصلی است و ماشین زیاد از آن می گذرد، یکی با سرعت به من می کوبد و پرت می شوم به گوشه ای. اما در ذهنم به خود می گویم من نمی میرم. چون متاسفانه بدبخت تر از آنی هستم که خوشی مردن به سراغم بیاید. من معلول و له شده، در بیمارستانم. چون سرعت ماشین آنقدرها زیاد نبوده. خانه ی ما درست پیش از یک میدان کوچک است و ماشین ها پیش از رسیدن به میدان، سرعت شان را کم می کنند تا اگر لازم شد به ماشین های دیگر راه بدهند.

حالا می خواهم به انگشتان کج و گوشتی دستم با ناخن های کوتاه نگاه کنم. با اهانت و تقبیح جسم خودم، هر نوع امیدی را در خود می کشم. خوب می شوم. خوب می شوم و باز آن زندگی را از سر می گیرم.


۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

خود-توسری-لازم بوده ام

آن گرامیِ بی ریا، مرا به گیاه ضعیفی تشبیه کرده بود. خیلی خوشم آمده. خیلی. فکر کرده ام (که از این نوع به ندرت دست می دهد) و متوجه شده ام که چه دقیق است؛ من به راستی نه ریشه دوانده ام و نه ساقه و برگِ درست و درمانی گرفته ام. همان که بوده ام هستم. نه می توانم دو لاخ رشته ی ریشه مانندم را از جا بکنم و روان شوم و نه توان ماندن و درخت شدن دارم. بعد اسم اینجا را ببین. یعنی مُرده ی خود بزرگ بینی ام شده بوده ام. مُرده!

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

من این همه نیستم

و باز این اواخر یاد سعید باحال (ابوسعید ابوالخیر) افتادم. این شیخِ بسیار باحال از یکی از باحالان دیگر به نام ابوطاهر حرمی این طور حکایت* کرده:
«اندر حکایات یافتم که شیخ ابو طاهر حرمی _رضی الله عنه_روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آن وی عنان (افسار) خر وی گرفته بود اندر بازار همی رفت یکی آواز داد که این پیر زندیق (بی دین) امد. آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت (شدت علاقه) خود قصد رجم (پرتاب سنگ) آن مرد کرد اهل بازار جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این محن (غم ها) باز رهی. مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند این مرید را گفت آن صندوق را بیار. چون بیاورد درزهایی (کیسه ها) بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت نگاه کن از همه کسی به من نامه است که فرستاده اند. یکی مخاطبه ی «شیخ امام» کرده است و یکی «شیخ زکی» و یکی «شیخ زاهد» و یکی «شیخ الحرمین» و مانند این و این همه القاب است نه اسم و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا القابی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد این همه خصومت چرا انگیختی؟»

فلانی را صدا می کردند: خانم دکتر! خانم دکتر! من مانده بودم این خانم اگر دکتر است چرا طبابت نمی کند و اگر دکتر است چه تخصصی دارد. تا این که متوجه شدم این خانم شوهرش دکتر است و خودش معلم.
یا قربان صدقه ی فلانی می روند و خاک پایت شوم به راه می اندازند و بادمجان می چینند دور قابش و انجنیر می گویندش یا خان صاحب یا ...(به جان خودم بلد نیستم این القاب را گرنه اینجا نمونه زیاد می آوردم.) بعد معلوم می شود طرف چند سال قومندان بوده و از آن الکی ها و مادر به خطاها هم بوده که هنوز... اَه ، ولش کنید اصلن.
رفقا، بیایید از این آقا یاد بگیریم. اگر باور نداریم که فلانی استاد است، چرا فقط به حکمِ عرف و عام استاد خطابش کنیم؟ صاف و ساده نامی بهش بدهیم که والدینش بهش دادند. در حق هم لطفی بکنیم و نگذاریم به ناحق دچارِ بحران هویتی شویم. بد می گم؟

* منبع: اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر/ محمد بن منور از شاگردان شیخ ابوسعید ابوالخیر(البته این حکایت در ادبیات فارسیِ عمومی (احتمالن دوره ی دبیرستان یا پیش دانشگاهی) ایران هم آمده که من آنجا خوانده بودمش.)

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (3)


نامه ی سوم


ویارِجیو، نزدیک پیزا (ایتالیا)
23 آوریل 1903

آقای عزیز

نامه ای که بمناسبت عید پاک برایم فرستادید، خیلی خوشحالم کرد چون خبرهای خوبی از شما در آن بود و آنطور که شما از هنر عالی و دوستداشتنی یاکوبسن گفته اید، خاطرم را آسوده کرد که در راهنمایی شما و پاسخ به پرسشهای زیادی که دارید، اشتباه نکرده ام.

حالا کلید درِ «نیلز لاین»(1)را یافته اید. این کتاب پر از شکوه و معناست. هر چه بیشتر خوانده شود، از آن بیشتر میتوان گرفت، از نا محسوسترین عطرهای زندگی تا طعم پرقدرتِ بزرگترین میوه های آن. در آن چیزی نیست که در بازتاب مواج خاطرات، یافت نتوانیم، تجربه نکرده و با آن زندگی نکرده باشیم. هیچ تجربه ای بی اهمیت نیست و کوچکترین رویدادی همچون تقدیر شکافته میشود؛ خودِ تقدیر بمانند بافت وسیع و حیرت آوری است که هر تارِ آنرا دستی بینهایت ظریف گرفته و در کنار تار دیگری قرار داده که با صد ها تار دیگر در پیوند است. با خواندن این کتاب برای اول بار، شادمانی فوق العاده ای در خود حس خواهید کرد و در شگفتیهای بیشمار آن غرق خواهید شد گویا در رویای تازه ای هستید. اما میتوانم بگویم که حتی بعد هم، آدم این کتابها را دوباره و دوباره میخواند و باز با همان شگفتی. هیچ از قدرت اعجابش کم نمی شود و جادوی آن باز آدم را تسخیر میکند همانطور که بار اول کرده بود.

۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (2)

نامه ی دوم


ویارِجیو، نزدیک پیزا(ایتالیا)
5 آوریل 1903

آقای عزیز
باید مرا ببخشید که تا امروز منتظر ماندید تا من با مسرت بیاد نامهء شما بتاریخ 24 فوریه بیفتم. در اینمدت بنده ناخوش بودم. بواقع بیمار نبودم، اما آن ضعف حین سرماخوردگی بر من عارض شده بود که مانع میشد دست بکاری ببرم. و بالاخره از آنجاییکه این ضعف تصمیم به ترک من نداشت، باین دریای جنوب آمدم که پیش از این هم برای حال من مفید بوده است. اما هنوز ناخوش هستم. میدانم که انتظار سخت است. لکن شما ناچارید این چند خط را بجای نامه ای که مایل بودم برایتان بنویسم، بپذیرید.

البته باید بدانید که بنده از هر نامهء شما خوشحال میشوم. بابت جواب نامه تان باید مرا ببخشید. یحتمل جوابهای من اغلب شما را قانع نمیکنند. چراکه ما بواقع و دقیقاً در ژرفترین و مهمترین امور، چنان تنهاییم که بگفتار نمی آید. خیلی چیزها باید پیش بیایند، خیلی چیزها باید جور شوند، ابر و مه و خورشید و فلک دست بدست هم بدهند تا یکنفر بتواند با موفقیت دیگری را راهنمایی کند.

بنده امروز فقط میخواهم دو مطلب دیگر را هم علاوه کنم:

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

گذار

من هم یک بابو داشتم که وقتی از او ماجرای خواستگاری و عروسی اش را با حاجیه اش می پرسیدم، ذوق می کرد و با علاقه تعریف می کرد که چطور حاجیه اش بر اسب نشسته بود و در آن روز چقدر زیبا بود. تعریف می کرد که چقدر حاجیه اش سفید و روشن بود و خنده هایش را در روز عروسی همیشه به خاطر دارد. حاجیه اش در این موقع از خجالت رنگ به رنگ می شد و مانع می شد تا بابو حرفهایش را تمام کند. ابهتش را جمع می کرد و با تشر به بابو می گفت « برو به حیاط. ببین باز این گربه ها چطور باغچه را رسوا کردند.» بابو عمدن می گفت «به چشم دلبندم». و می رفت. اما لحنش مرا از خنده منفجر می کرد.

لطافت بابو جراتم می داد تا از حاجیه اش بپرسم: «بی بی، تعریف کن. تو بگو چطوری بود عروسی تان؟» و بی بی با تظاهر به جدیت می گفت: « باور نکن. دروغ می گه. من اصلن رویم نمی شد که بخندم. اصلن خوش نبودم.»

بابویم دو سال پیش رفت. من خداحافظی نکردم. حالا بی بی ناخوش است. خیلی ناخوش است. می ترسم خیلی دلش بخواهد که برود.

در همین رابطه :


۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

راینر ماریا ریلکه - نامه هایی به یک شاعر جوان (1)


نامه هایی به یک شاعر جوان مجموعه ای از ده نامه است که ریلکه به جوانی نوشته است که قصد داشت به ارتش آلمان بپوندد. نامش فرانتس کاپوس بود و نوزده سال داشت. او به ریلکه نامه می نوشت و از ریلکه می خواست شعرهایش را نقد کند و راهنمای او باشد. ریلکه زمانی که اولین نامه را نوشت 27 ساله بود. نتیجه ی نامه نگاری پنج ساله ی آنها، خودآموزِ باارزشی است برای هر کسی که می خواهد بداند هنرمند کیست و برای هنرمند شدن و انسان بودن به چه چیزهایی نیاز است. ریلکه در این نامه ها به مسایل زیادی اشاره می کند که هر کدام را می شود شکافت و تحلیل کرد، از شعر و تکنیک گرفته تا اشاره هایی به سکس. استفان میشل این مجموعه را به انگلیسی ترجمه کرده و من هم آن را از انگلیسی به فارسی برمی گردانم. برخلاف توصیه ی دوستم تلاش کردم ترجمه ام به شیوه ی نگارش و زبانِ سالهای 1280 تا 1300 شمسی نزدیک باشد (یک کم ماجراجویی در ترجمه بد نیست حتی اگر موفقانه نباشد). برای ترجمه چند نامه از محمد تقی بهار خواندم و چرند و پرندِ دهخدا را نیز(هنوز می خوانم). از دوست عزیزم متشکرم که با معلومات تاریخ ادبیاتش، بهار و دهخدا را همدوره ی ریلکه یافت و آثار آنها را برای آشنایی بیشتر با نثر آن دوران پیشنهاد کرد.


نامه هایی به یک شاعر جوان/ راینر ماریا ریلکه

نامه ی اول

پاریس
17 فوریه 1903


آقای محترم


دستخط شما را چند روز پیش دریافت کردم. مایلم از شما به خاطر باوری که به بنده دارید، تشکر کنم. این تنها کاریست که از من ساخته است. من نمی توانم در باره اشعار شما نظری بدهم چون با هر تلاشی برای نقد بیگانه ام. هیچ چیز همچون انتقاد وسعت یک اثر هنری را چندان ناچیز لمس نکرده است. کلمات انتقادی همیشه کمابیش منجر به سوءتفاهم میشوند. امور همیشه آنطور ملموس و بیان شدنی نیستند که معمولا دیگران ما را به باورشان تشویق می کنند. بیشتر تجربیات بیان ناشدنی اند، در فضایی روی می دهند که هیچ کلمه ای در آن وارد نشده است و بیان ناشدنی ترینِ آنها آثار هنریست؛ این هستی های رمزآلود که در کنار زندگیِ کوتاه و گذرای ما جاوید میمانند.

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

1

اتاق شاید چهارمتری بود. دو تا در آهنی داشت. دیوارها کثیف بودند. پنجره ای در کار نبود. گفته بودند اگر خودم داوطلبانه نروم، به پلیس زنگ می زنند. یک دوشک اسفنجی کنج اتاق افتاده بود. یک صندلی هم در کنج دیگر. تاریک بود. تنها چیز روشن در اتاق روکش سفیدِ دوشک بود. پرستار گفت بشین. در را بست. پرسیدم نمی شه بیرون منتظر بمانم؟ گفت می خواهی فرار کنی؟ آن چشم های درشتش ناخواسته تحقیرم کرد. کیفم را پرت کردم روی صندلی. یک دل سیر گریه کردم. وقتی دیگر پایم را به زمین نمی کوبیدم، گذاشتند بروم خانه. هر روز زنگ می زنند و احوالم را می پرسند. هر روز با خنده و صدای شاد می گویم خوبم. فقط یک اشتباه بود. با همه بگو بخندم را حفظ کرده ام. حتی شدیدتر می خندم. قهقهه می زنم از ته گلویم. از آن تهِ ته ، همانجا که وقتی به دنیا آمده بودم، گریه سر داده بودم. شدیدتر می خندم تا اگر کسی شکی دارد، برطرف شود. فقط یک اشتباه بود که فکر کردم اجازه دارم زندگی نکنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

آگهی جذب نیروی انسانی

به مقداری روحیه ی اَلکی خوشی (خوشیِ خرکی) جهت دوستیابی و ادامه ی حیات در استرالیا نیازمندیم.
به همان مقدار روحیه ی الکی خوشی جهت برقراری تفاهم و دوستی با نسل جدید نیازمندیم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

سِیر

دو روز پیش رفتم خون هدیه دادم؛ خدا می داند به کی یا چه کسانی. به لوله ی درازی که یک سرش به رگ من و سر دیگرش به کیسه ی خون وصل بود نگاه می کردم، به سِیر خونی که از من می رفت و فکر می کردم غیر از سلول، چیز دیگری هم از من در این لوله هست؟ بعد تمام بعدازظهر احساس ضعف می کردم و تنگی نفس. کوچه و خانه های این شهر هم که یا روی بلندی هستند، یا در سرازیری. کمتر خیابانی هست که صاف و مستقیم باشد. نتوانستم از ایستگاه اتوبوس تا کتابخانه ی دانشگاه را بی توقف بروم. میانه ی راه، نفسم بند آمد و تمام قفس سینه ام درد شدیدی گرفت. نشستم. هیچ چیز را واضح نمی دیدم. خط ها محو شده بودند. مرزی بین اشیا نبود. بار اولم نبود که خون می دادم. هیچ وقت این طور نشده بودم. با هر نفس درد شدیدی حس می کردم. سرم را به دیوار تکیه دادم ودر حالی که تلاش می کردم واضح ببینم، به صداها گوش دادم. دانشجوها تکی یا گروهی می گذشتند. ده دقیقه طول کشید تا بتوانم راحت نفس بکشم. در این ده دقیقه، با وجودِ درد، تمام توجهم به طور جالبی به اطراف بود. در غیاب خطوط، اطرافم خیلی زیبا شده بود. چقدر خوب بود که صداها را می شنیدم، بدون آنکه بدانم از کیست. آدم ها حجم رنگ هایی بودند در هم که از خود صدا تولید می کردند. صدای قدم زدن، صدای دویدن، صدای گفت و گوهای یک طرفه با موبایل یا صدای های و هوی های گروهی.

بعد کم کم به خودم آمدم که آن طور مظلومک روی لبه ی نیمکت نشسته بودم و سر به دیوار تکیه داده بودم و در تلاش برای نفس کشیدن، از دهانم هزار دست نامرئی به گداییِ هوا بیرون آمده بود. کم کم احساس خوب بودنِ اخلاقی به من دست داد. به خون فکر کردم و نقشی که در کل تاریخ داشته است و نقشی که در طبقه بندی ها دارد و نقشی که در بلوغ رنج آور ما دارد و رنگی که در جام شراب دارد و نیرویی که در رگ ها می دواند. خیلی درد داشتم برای نفس کشیدن. اما احساس خوب بودن کردم. به مفهوم شسته شدن از طریق رنج بردن در سکوت و انزوا همان قدر علاقه دارم که به مفهوم رستگاری در میان خلق. بلند شدم و به راه افتادم. سه چهار متر تا ورودی کتابخانه فاصله داشتم. آرام آرام و بی شتاب در زیر آفتاب راه رفتم تا برسم به ورودی. به کتابخانه که رسیدم، ردیف قفسه ها و کامپیوترها و وزش هوای خنکِ سیستم کولرها به من می گفت تجربه ی ده- پانزده دقیقه ی پیش فقط تاثیر افت ناگهانی سلولهای قرمزِ اکسیژن رسان به مغز بوده است و بس.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

تناقض می گویم و از گفته ی خود دلشادم

تا من هستم، همه عزیزانم هستند، حتی آنها که می گویند رفتگان اند.

جمله ی خبریِ بالا در رد و پذیرش مرگ است که هر از گاهی خیلی دلش می خواهد بپر بپر کند تا به چشم بیاید. می دانم مرگ هست اما چه اشکالی دارد اگر رفتنِ کسی را باور نکنم؟

دو تا جمله ی به ترتیب خبری و پرسشیِ تاییدیِ بالا هم یعنی مرگ با بپر بپر کردن به نتیجه می رسد و به چشم می آید اما کی گفته بی عقلیست اگر آدم نادیده بگیرد چیزی را که زورش به آن نمی رسد؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

آدم ها و ثانیه های قدیس

دیشب شاید برای سومین بار بود که سومین معجزه را دیدم. بهترین فیلمی نیست که دیده ام اما یکی از تاثیر گذارترین ها بوده است. سعی کردم ببینم در زندگی من چه کسانی معجزه کرده اند؛ زندگی ای که مدام از آن ایراد می گیرم و نق می زنم و ناله می کنم.
مهم نیست که معجزه کوچک یا بزرگ باشد؛ مهم است؟ اصلن می شود معجزه را کوچک دانست؟ همه ی معجزه ها بزرگند. حتی دیدنِ هر روزه ی آن پیرمردِ ناشناس در صبح های مه آلودِ آخر پاییز چهارده سالگی ام معجزه ی بزرگی است. آن صبح ها، من چه می دانستم که قرار است او برای همیشه در ذهن من بماند و دو سال بعد بشود سوژه ی اولین داستانم و بعد من به خاطر نوشتن از او آن همه تغییر کنم در درونم؛ گرچه داستان نویس نشدم. یا مثلن ندیدن عزیزترین کس زندگی ام هم معجزه است. معجزه ای که آن همه و این همه در زندگی ام تاثیر گذاشت و اگر طور دیگری می بود، من طور دیگری می بودم.
یاد بنجامین باتن افتادم وقتی که داشت در مورد تفاوت های بزرگی صحبت می کرد که جابه جایی یک ثانیه از گذر زندگی ایجاد می کند. همین توالی حوادث، ملاقات ها، آشنایی ها، بریدن ها... در زندگی من معجزه است. حتی اگر خیلی سخت گیر باشم، در زندگی ام چندین ثانیه و چندین نفر بوده اند که معجزه کرده اند و گذشته اند. های! زندگیِ لامصب* چه قدرتی دارد!

* در واژه نامه ی من: بی انتها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

this waiting room

I am part of the load
Not rightly balanced
I drop off in the grass,
like the old Cave-sleepers, to browse
wherever I fall.

For hundreds of thousands of years I have been dust-grains
floating and flying in the will of the air,
often forgetting ever being
in that state, but in sleep
I migrate back. I spring loose
from the four-branched, time -and-space cross,
this waiting room.

I walk into a huge pasture
I nurse the milk of millennia

Everyone does this in different ways.
Knowing that conscious decisions
and personal memory
are much too small a place to live,
every human being streams at night
into the loving nowhere, or during the day,
in some absorbing work.

(Mathnawi, VI 216-227)
Rumi,'We Are Three'


متن بالا ترجمه ایست از این شعر مولانا در دفتر ششمِ مثنوی:

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

نگرانم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم
رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

غیبت صغری

دوستان عزیز، این روزها، روزهای امتحانات است و مقاله و کاغذهای چرک نویس و ماشین حساب و فایل و نمودار و دست کم پنج- شش طعم دهنده و تکمیل کننده ی اضطراب. از گِل دو هفته ی آینده که بیرون آمدم، دویده به وبلاگستان پناه می آورم. تشکر از احوالپرسی هایتان.

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

در پیِ اویی که نمی یابیم

تنها با دیگران
چارلز بوکوفسکی

گوشت* استخوان را در بر می گیرد
و گاه ذهنی در آنجاست
و گاه روحی
و زنان می شکنند
گلدان ها را بر دیوارها
و مردان بسیار می نوشند
بسیار
و هیچ کس نمی یابد
«او»یش را
اما همچنان
می گردند
می خزند به درون و بیرون
بسترها.
گوشت در بر می گیرد
استخوان را و
گوشت می گردد
در پی چیزی بیش از
گوشت.

امیدی نیست
هرگز:
ما همه در دام افتاده ایم
درتک گونه ای
از تقدیر.
هیچ کس تا کنون نیافته است
«او»یش را.

زباله دان های شهر پر می شوند
اوراق فروشی ها پر می شوند
تیمارستان ها پر می شوند
بیمارستان ها پر می شوند
گورستان ها پر می شوند

هیچ چیز دیگری
پر نمی شود

از طرفِ ناشناس


* flesh در فرهنگ غربی مسیحی به مفهوم آدم (بشر) هم به کار رفته است.

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

خوشحالم که قوزک پای چپ زرافه ی نازنین می خارد.

مدتی است که از کشف خارش قوزک پای چپ این زرافه ی ایده الیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده، خیلی خوشحالم، خیلی. عشقی را که به کتاب خواندن داشتم، به یادم می آورد. زندگی ای می کردم برای خودم. چه حالی می کردم. چه دنیایی بود. لعنت بر انترنت.

دمیان، اولین رمان سنگینی بود که خواندم. چقدر با رمان های مشاهیر فرانسوی و روسی و آمریکاییِ کاغذ کاهی و جلد چروکی که خوانده بودم، فرق می کرد. چقدر عزیز بود برایم. چقدر از ملاقات با توانایی های نوشتن، بیان و زبان خوشحال بودم. چقدر دمیان و استفان ددالوس در سیمای هنرمند در جوانی، برایم عزیزند. چقدر ترجمه های خوب می خواندم. اغراق نیست اگر بگویم نیم دنیایم را با این جور رمان ها و شخصیت ها به درون کشیدم. اغراق نیست اگر بگویم با خواندن این ها بود که یاد گرفتم خودم را و اطرافم را تحلیل کنم. درست یا نادرست، خود را اینطوری از بی ره نمایی نجات می دادم. آدم اذیت می شود اما می ارزد به این که عینی و کانکریت نباشی؛ می ارزد به زیبایی گپ و گفت های درونی ای که در تو رخ می دهند و تو پس از هر جدالِ رنج آور، بزرگ تر می شوی و تشنه تر. نوجوانی ام را پرورش می دادم. چقدر خوب بود کتاب. حالا ایده آل ها در کناری، بی هیچ جنب و جوشی، خاموش مرا نگاه می کنند که چطور در میان رئال های کمابیش متفاوت دست و پا می زنم؛ می دانند که دیگر هیچ وقت مرا تسخیر نخواهند توانست. واقعیت تلخیست.

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

دریم، دریم، دی ری ری.. ری ریم

صندوق دار به طرفم خم می شود تا صدایش را بهتر بشنوم. هر لحظه صورتش نزدیک و نزدیک تر می شود. و صدایش بلند و بلندتر. بلندی صدایش را نمی شنوم اما از برجستگی رگ های شقیقه اش و درشتی چشمهایش می فهمم که بلندتر و بلندتر در حال فریاد زدن است. با این حال صدایش از من هر لحظه دور و دورتر می شود. همین طور که او در حال به پایان رساندن جمله اش است، من هر لحظه نگران و نگران تر می شوم که چرا در حال کر شدنم. به نیمه ی جمله اش رسیده است و یا شاید هم به نیمه راه برخورد با صورت من، که متوجه می شوم چهره اش در حال تغییر شکل دادن است. دهانش کم کم باریک و دراز می شود. گونه هایش کشیده می شوند و صورتش تا به من برسد، شبیه یک بز شده است...
از خواب که پریدم، هزاران پروانه در شکمم پرواز می کردند.

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

نمایشنامه ی کوتاه (2)

هِرا*
دیوید ویه نِر


نور بر قطار «ل» در ایستگاه بروکلین می افتد. هرا، پانزده ساله، نزدیک به انتهای واگن خالی می نشیند و در دفترش یادداشت می کند. گابریه لا، هفده ساله، وارد واگن می شود. به سمت یکی از میله های وسط واگن می رود و پیشانی اش را به آن فشار می دهد. وقفه.

هرا: سلام
(گابریه لا به هرا نگاه می کند و دوباره پیشانی اش را به میله تکیه می دهد.)
گابریه لا: خفه.
هرا: این آخرین واگـُـنه.
گابریه لا: گفتم با من حرف بزنی؟
هرا: چی؟
گابریه لا: گفتم با من حرف بزنی؟ ازت خواستم با من حرف بزنی؟
هرا: نه.
گابریه لا: نه. خب پس باید خفه خون بگیری.
(گابریه لا از هرا رو برمی گرداند، به سمت در می رود، و به درازای قطار نگاه می کند. پا به پا می کند. بی قرار است. وقفه.)
هرا: من تو رو می شناسم.
گابریلا: چی؟
هرا: گفتم تو رو می شناسم.
گابریه لا: اِ؟ خب تبریک می گم. (گابریه لا رو برمی گرداند. وقفه ای کوتاه.)
هرا: تو مَنو می شناسی؟
گابریه لا: چی؟
هرا: تو مَنو می شناسی؟
گابریه لا: آره. همون دختری هستی که توی قطار مدام با من حرف می زنی.
هرا: ببخشید.(وقفه ی کوتاه.) منو یادت نیست.
(گابریه لا می چرخد تا به هرا توجه کند.)
گابریه لا: آها. خب، آره. تو هرا کوچولو هستی که اسکیت بورد داری. تو رو این اطراف دیده ام.
هرا: اونی که تو می گی، رُزیه.
گابریه لا: چی؟
هرا: اون که می گی، رُزیه. اسمش رُزی ست. من اسکیت بورد ندارم.
گابریه لا: اِ، خب گاهی وختا** به نظرم دخترای سفید کوچولو همه شون مثل همند. می دونی که؟
هرا: آره.
(گابریه لا باز به درازای قطار نگاه می کند.)
هرا: من زیر دوش بودم.
گابریه لا: ببین، حوصله ندارم الان با تو حرف بزنم. [به اسپانیایی:] می فهمی؟
هرا: بله.
گابریه لا: ذهنم خیلی درگیره.
هرا: خب.
(گابریه لا می نشیند. هرا در دفترش یادداشت می کند. وقفه)
گابریه لا: اون چیه؟
هرا: هیچی.
گابریه لا: چی می نویسی؟
هرا: هیچی.
گابریه لا: تو یک چیزی می نویسی. به من نگاه می کنی و می نویسی. داری درباره ی من می نویسی؟
هرا: نه.
گابریه لا: بده ش ببینم.
هرا: نه.
(گابریه لا به دفتر چنگ می زند. هرا تلاش می کند دفتر را نگه دارد. گابریه لا مشتش را بلند می کند.)
گابریه لا: مجبورم نکن صورتِت رو له کنم.
(هرا دفتر را رها می کند.)
هرا: مال منه.
گابریه لا: (با توجه به تصویر روی جلد.) این چیه؟
هرا: گربه ی من.
گابریه لا: این گربه ی توست.(گابریلا دفتر را باز می کند.)
هرا: خصوصیه
گابریه لا: (می خواند.) امروز صورت ندارم
فقط شکل تاریکی هستم در نور
مثل سایه ای که پسرها پیش پروژکتور می سازند
من موجودی ساخته ی انگشتانم
من خرگوشم
من سگم
دوباره خرگوشم
و صورتی ندارم
فقط یک شکل هستم
پشتم را مثل علامت پرسش خم می کنم
و درست مثل سایه ی کسی به نظر می رسم
و آمدنم درست مثل دور شدن است.

این چه مزخرفیه؟
هرا: هیچی
گابریه لا: منظورم این نیست که چیه. تو نوشتیش.
هرا: من فقط یک چیزهایی می نویسم.
گابریه لا: چطو می تونی علامت پرسش باشی؟(با ادا تقلید می کند.) من سگم. من خرگوشم ـــ چطو می تونی خرگوش باشی؟
هرا: می شه پسش بِـدی؟
گابریه لا: عجب چیزای گُهی می نویسی.
هرا: من فقط یک چیزایی می نویسم.
گابریه لا: چرا اینا رو می نویسی؟
هرا: نمی دونم.
گابریه لا: فکر می کنی نویسنده ی معروفی، چیزی هستی؟
هرا: نه. من فقط ــ گاهی وقتها چیزی می بینم. یا کسی چیزی می گه. من فقط می نویسمش.
گابریه لا: خب حالا هر چی. ( گابریه لا ورق می زند. می خواند.) از این سرِ کلاسِ آقای اِم به داین نگاه می کنم. خب، این یکی گُه جالبیه.(می خواند.) از این سرِ کلاسِ آقای اِم به داین نگاه می کنم. او مرا نمی بیند. اما من به او نگاه می کنم. داین کیه؟
هرا: یک پسر.
گابریه لا: پسرِ تازه وارد؟
(هرا با سر تایید می کند.)
گابریه لا: یکی از اون سیاه های دومینکنی که زنجیر طلا به گردن دارند، نیست. هست؟
(هرا با سر رد می کند.)
گابریه لا: اصلن حالیشون نمی شه با یه خانم چطور رفتار کنن.(گابریه لا ورق می زند.) من زیر دوش بودم. و فلاکا و ورونیکا با من ور رفتند. و تو و لانِگرا و بقیه ی دخترها یک چیزهایی گفتید. و فلاکا، اون باز با من ور رفت. و ورونیکا زد به باسنم. و من چسبیده بودم به دیوار. و ورونیکا می زد به باسنم. و من لخت بودم. و تو یادت نیست.(به خودش.) لعنت.
هرا: فکر می کنم خنده دار بود. به نظرم خنده دار بود.
گابریه لا: اون دختر تو بودی.
هرا: یادت آمد.
گابریه لا: خنده دار نبود.
هرا: همه می خندیدند.
گابریه لا: همه غلط کردند.
هرا: تو خندیدی.
گابریه لا: آره، خب، از اون خنده ها نبود.
هرا: چه خنده ای بود؟ (وقفه.) می شه پَـسِش بِدی؟
گابریه لا: فرق کردی، می دونی؟ چون من اصلن نشناختمت، می دونی؟
هرا: آره.
گابریه لا: چون تو سرتاپا خیس بودی.
هرا: می شه پَـسِش بِدی؟
گابریه لا: بگیر.(گابریه لا دفتر را به هرا پس می دهد.) نباید بذاری کسی تو رو با این ببینه. می دونی.
هرا: چرا؟
گابریه لا: چون ازَت می گیرَنِـش.
هرا: چرا؟
گابریه لا: چون دلشون می خواد. ببین تو که نمی خوای گُه بکاری که توجه همه رو جلب کنی، [به اسپانیایی:] می دونی؟
هرا: نمی دونم.
گابریه لا: ببین، وخت ندارم که همه چیز رو واسَت توضیح بِـدَم. خانم خانما. دبیرستان همین طوره دیگه جونی. با این دفترت از اون کارای بچه گانه ی دختر سفیدا رو می کنی، عکس گربه ت رو می گذاری روی جلدش و از این چیزا. یکی دفترت را می گاد و خلاص. اوکی؟
هرا: چرا؟
گابریه لا: [به اسپانیایی:] ای بابا. [به انگلیسی:] عین همون کاریه که کردن دیگه. مثل این می مونه که تو با لباس شنا می ری زیر دوشِ حمام. مردم می بینن. مردم این لعنتی را پاره پوره می کنن، دختر. می زنن در کونت. چه می دونم. شایدم بدتر. تا حالا خوش شانس بودی.
هرا: مربی گفت می تونم.
گابریه لا: مربی؟ تو مربی رو زیرِ دوش دیدی؟
هرا: نه.
گابریه لا: ورونیکا رو زیر دوش دیدی؟
هرا: بله.
گابریه لا: همینه دیگه.
هرا: من دوش گرفتن رو دوست ندارم.
گابریه لا: خب معلومه که دوس نداری. هیش کی*** دوس نداره.
هرا: تو دوست نداری؟
گابریه لا: چی؟
هرا: تو دوش گرفتن رو دوست نداری؟
گابریه لا: نه. مگه دیوانه ام، نه. همه لُختند. همه به تنـِت نگا می کنن. نگات می کنن مثلِ ــ می دونی، زیر ذره بین می گیرندت. اوووووو، این چاقه. اووووو، این مو نداره. اون دخترای کوچولویی که مو ندارن. آی که چقد دلم براشون می سوزه.
هرا: آره.
گابریه لا: تو داری؟
هرا: چی؟
گابریه لا: تو داری، منظورم ...(گابریه لا به شلوارش اشاره می کند.)
هرا: آها. بله.
گابریه لا: خب پس خوبه.
هرا:(بعد از کمی فکر کردن) تو بدن خوبی داری.
گابریه لا: چی؟
هرا: توــ
گابریه لا: هوی، تو لِزبیَـنی****؟
هرا: نه. نه. فراموشش کن.
گابریه لا: لعنت به تو. (وقفه. گابریه لا به درازای قطار نگاه می کند.) مربی. لِزبیَـنه.
هرا: آره؟
گابریه لا: باور کن. (وقفه ی کوتاه.) فکر می کنی تنِ خوبی دارم؟
هرا: بدنت زنانه است. بدن یک زن را داری.
گابریه لا: به نظرم بد نیستم. یک کم اضافه دارم، می دونی. یه جاهایی. ورونیکا همیشه نشونم می ده و می گه باید رژیم بگیرم و از این غلط های زیادی.
هرا: دوستته؟ این ورونیکا؟
گابریه لا: آره. (ضرباهنگ.) نمی دونم. یعنی گاهی وَختا آره. اما گاهی وَختا هم دیوونه می شه و از همه متنفر می شه. ورونیکا روانی.
هرا: آره.
گابریه لا: انگار کن ورونیکا یک کثافت کاری هایی می کنه و تو انگار کن نمی خوای قاطی بشی اما ورونیکا یک جوری مجبورت می کنه. اون و فلاکا. آدم نمی تونه تو کثافت شون نباشه یا چیزی بگه چون اونا دیوونه اند. تو هم نمی خوای اونا رو دلخور کنی. نمی دونم. انگار که مجبور باشی قاطی شون بشی، می دونی. این مُهِـمه.
هرا: آره.
(وقفه. گابریه لا به درازای قطار نگاه می کند.)
گابریه لا: (به خودش.) لعنت به این قطار «ل». (وقفه.) و مثلن امروز ــ ما با خانمِ جی کلاسِ جبرانی داشتیم، من و ورونیکا و فلاکا. نمره ها رو دادند. من شصت و چار شدم. و ورونیکا، این جنده فقط شصت و نه شده بود، اما همش به روم می زد که من از این درسِ گُه افتادم. می گفت چطوری می رم تو کلاسِ ویژه. و این کونیِ آشغال، فلاکا، می گفت نمی خوان با عقب افتاده ها بگردن.(ضرباهنگ.) زنگِ آخر رو که زدن، این دوتا منتظر من نموندن. رفتن.
هرا: رزی هم توی کلاس ویژه است.
گابریه لا: خفه شو بابا.
هرا: ببخش ـــ
گابریه لا: قرار نیست که من با عقب مونده ها برَم سرِ یک کلاس.
هرا: خب.
گابریه لا: امتحان تجدیدی می دَم.
هرا: خوبه.
(وقفه ی کوتاه. هر دو در سکوت نشسته اند. قطار از چراغِ های روشنِ کارهای تعمیری در تونل می گذرد. پرتوهای نور به درون واگن می تابند و چهره ی هر دو با نورِ درخشان و سفید، تابان می شود. هرا رو به شیشه می کند.)
گابریه لا: قطار لعنتی. همیشه این طور زیرِ رودخونه رو گـَـند می زنن، می دونی؟
هرا: نگاه کن.
گابریه لا: به چی؟
هرا: فقط نگاه کن.
(گابریه لا از پنجره به بیرون نگاه می کند.)
گابریه لا: آره. چراغ ها. خب که چی؟
هرا: مثل ستاره هستند.
گابریه لا: لعنت به تو هرا. چه مرگته؟ دختر باحالی هستی، بعد یک دَفه همچین مزخرفهایی می گی. اینا فقط چراغند دختر. این لعنتی ها ستاره نیستند.
هرا: قشنگند.
(نور چراغ ها کم می شود. صدای گفت و گوهای دختران نوجوان از واگن کناری شنیده می شود. گابریه لا به سمت در می رود.)
گابریه لا: لعنتی.
هرا: ورونیکاست؟
گابریه لا: آره.
هرا: می ترسی؟
گابریه لا: ببین، من باید برم. تو ایستگاه بعد پیاده شو.
هرا: من مونت رُزه پیاده می شم.
گابریه لا: ایستگاه بعد. ایستگاه بعدی پیاده شو و برو. حالیت شد؟
هرا: باشه.
گابریه لا: ایستگاه بعدی. من شوخی ندارم.
هرا: خب.
گابریه لا: و می دونی. اشکالی نمی بینم اگر بخوای با من دوش بگیری.
هرا: خوبه.
(گابریه لا در را باز می کند و به واگن بعدی می رود. سرعت قطار به آهستگی کم می شود. هرا دفترش را باز می کند و یک سطر می نویسد. به آن نگاه می کند. با صدای بلند می خواندش.)
هرا: ستاره ها زیر زمین هم هستند.
(یک ضرباهنگ. صحنه تاریک می شود.)

پایان نمایش.

* برگرفته از
کاردن،ویلیام و برلین، پاملا(2003). فستیوال نمایشنامه های کوتاهِ نمایشنامه نویسانِ اچ پی 2003 ــ نمایشنامه های مترو. ایالات متحده ی آمریکا. 2004.
** گاهی وقت ها
*** هیچ کس
**** زنِ همجنس گرا

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

89

مدتی بود که به صد حیله خوشی و خنده می کردم تا یک چیزی را از خود برانم. یک چیزی که فکر می کردم دلواپسی است اما شبیه دلواپسی از آب در آمد؛ اندوه است اما شبیه اندوه شد. ناامیدی است، اما گویا آن هم نبود. همین که نمی شناسمش، عاجزم می کند. تصور کنید آدم بشود پنجاه ساله اما هنوز نتواند بفهمد که بر او چی می گذرد. من که حس ناتوانی بهم دست می دهد. چون دیگر گذشته آن روزهایی که ادعا کنم هنوز کو تا بلوغ؛ همین که آدم خودش را می بیند که چسیبده به یک دسته خاطراتِ مشخص از گذشته اش، نشان می دهد که خامی خیلی وقت پیش گذشته است. وقتی آدم شروع می کند به نگران شدن، وقتی آدم می ماند که حسش را چه نامی بدهد، خامی گذشته است. در خامی، تاکیدی نیست که به حس نام بدهی. حالا نگران نام هر حسی هستم؛ این یکی را ترس بنامم؛ آن یکی را دلهره؛ این دیگری را سردرگمی؛ آن طرف تر، آن یکی را دلشوره؛ آن دورتر علاقه است؛ این یکی شوک عصبی است؛... و هر کدام از کجا آمده اند؛ و چی شده که آمده اند.
مدتی بود که نقش آدم خوشحال را داشتم تا حس کردن چیزی را از خود برانم. یک چیز نامشخص که حتی شاید رگه های خوشحالی هم در خود دارد. تا این که دیگر بریدم. دیگر خسته شدم از راندنش. بگذار بیاید تا بدانم چیست. بگذار بیاید تا بفهمم چه باید کرد. و حالا که آمده، مخلوطی از تندیِ درد ها و سرخورده گی هایم را با شیرینی خاطره های خوب با خود آورده است. دیوانه کننده است اگر توصیفش کنم. تصویر مالیخولیایی زنی را می بینم که به هر کس دست می زند، شوک الکتریکی می گیرد اما به جای جیغ زدن، می خندد. بدجوری عاجزم کرده است. آنقدر ناتوانم ساخته که حتی نمی توانم عنوانی بر این نوشته بگذارم. به رسم دنیای کد و عدد، 89 است.

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

دل خسته گی

گفتن یا نگفتن؛
تلفن کردن یا نکردن؛
گپ زدن یا نزدن؛
دیدن یا ندیدن؛
بروز دادن یا بروز ندادن؛
گم و گور شدن یا منتظر ماندن؛
اینها پیش مسئله های بودن یا نبودن اند؛

دل خسته گی.

۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

نمایشنامه ی کوتاه (1)

عشق در مسیرِ «ب»*

نقش ها:
ماری: بیست و هشت ساله
روبی: بیشت و هشت ساله
مکان: ایستگاهِ هواییِ مترو در بروکلین
زمان: کنونی؛ اواخر تابستان
.....................................

عشق در مسیرِ «ب»
آدام کرار

ایستگاهی خالی، بالاتر از سطح زمین. ماری، بیست و هشت ساله، به همراه روبی، بیست و هشت ساله، وارد می شود.

روبی: باز هم اینجا آمدیم. خانه ی خودِ آدم، باغ دلگشای من.
ماری: نگاه کن روبی. بالای برج منبع آب، کره ی ماه!
روبی: چی؟
ماری (بامهربانی): وقتی قطار آمد تو بمان. خب؟
روبی: ساعت 2 صبح است. فکر می کنی می گذارم تنها بروی خانه؟
ماری: تو خیلی آقایی. و خیلی هم جذاب. گردنت دیوانه ام می کند.(ماری شروع به بوسیدن گردن روبی می کند.)
روبی: ... ول کن. بسه.
ماری (به نرمی): اینطوری نباش.
روبی: نه، خب... منظورم این است که... این... وضعیت ـــ
ماری(برای چهارمین بار در این شب): نمی توانم پیشت بمانم.
روبی: چرا نه؟
ماری: بهت گفتم که.
روبی: چرا پدرت نمی تواند به گربه غذا بدهد؟
ماری: چون گربه فقط از دست من غذا می خورد.
(روبی با ناباوری سرش را تکان می دهد.)
ماری: هی، تو این باد را دوست نداری؟
روبی: این بالا باد بو می دهد.
ماری: ولی وقتی آن شعر را برای من نوشته بودی، فکر نمی کردی این باد بو می دهد.
روبی: آن وقت آوریل بود. از آن موقع تا حالا بیشتر از صد بار سوار این قطار شده ای.
ماری: پس دیگه فکر نمی کنی که من درخشان ترین ستاره در بروکلین هستم؟
روبی: چرا. فکر می کنم. فقط ــــ
ماری: تو یک زمانی دوست داشتی با من سوار مترو شوی. من مدرک کتبی دارم. (ماری به سمت پوستر تبلیغاتی ای می رود که زمانی روبی روی آن شعری نوشته بود.) ببین! (شعر را می خواند.)
وقتی با تو در قطارِمترو هستم، از بروکلین نمی گذرم
در ماشینی بی سقف هستم که از قصری در سیسیل می گذرد
همراه درخشان ترین ستاره ی دریای مدیترانه: ماری.
روبی: تو آن ستاره هستی، اما ـــ
ماری: و یک بار که برق بین خیابان سی وششم و پسیفیک قطع شد؟ خیلی بد بود؟
روبی: خیلی عالی بود.
(ماری با شوق او را می بوسد. روبی برای لحظه ای به بوسه هایش پاسخ می دهد. اما بعد:)
روبی: من اصلن نمی توانم بفهمم. اگر پشمالو یک شب شام نخورد چی می شود؟ گربه ی لاغری که نیست.
ماری: به من وابسته است.
روبی: من هم.
ماری: راستی؟
روبی: هان!
(سکوت)
ماری(موضوع را عوض می کند): یادم می آید که وقتی بچه بودم، با قطارِاین مسیر می رفتیم کُنی آیلند. وقتی قطار از تونل بیرون می رفت، می شد از پنجره ها داخل خانه ها را خیلی واضح دید. حس می کردم ما از زمین به سیاره ی دیگری رفته ایم. برادرانم پنجره های قطار را باز می کردند و می شد بوی آشپزخانه ها و اتاق نشیمن های جنوب بروکلین را حس کرد. بوی سیر و شکر داغ ... خمیر، ادویه ...
روبی: چند سالت بود؟
ماری: پیش از مرگ مادرم بود، پس باید چهار سالم بوده باشد. فکر می کردیم سفرمان چند روز طول می کشد.
روبی: می دانم چه می گویی... مثل قطاری که من هر بار بعد از رساندن تو سوار می شوم. به نظرم می رسد که تا ابد ادامه دارد. هیچ کس توی قطار نیست، و من فکر می کنم نه مسئول موتوری هست، نه شوفری و نه ایستگاهی. صدای تلق تلق قطار بلندتر و بلندتر می شود. تلاش می کنم بوی موهایت یادم بیاید، بوی شانه هایت. اما مثل رویاست. مثل یک رویای احمقانه.
ماری: اووو. روبی.
روبی: بمان.
ماری: اوووو.
روبی: بمان.
ماری: دلم می خواهد بمانم...
روبی: خب؟
ماری: نمی توانم.
روبی: باورم نمی شود که به خاطر گربه ات باشد.
ماری: ها؟
روبی: واضح است که مشکلی هست و ما درباره اش هیچ کاری نمی کنیم. پدرت از من خوشش نمی آید. وقتی از شغلم صحبت می کردم، یک جوری به برادرانت نگاه کرد ـــ
ماری: آنها نمی فهمند تو چه کار می کنی. تو برای آنها مثل ای. تی هستی. آنها هیچ وقت با کسی اهل ویرجینیا آشنا نبوده اند. چه اهمیتی دارد؟ من که دوست دارم حرفهایت را درباره ی مردمی با پیشینه ی تاریخی بشنوم.
روبی: شاید تو آنقدر برای من احترام قائل نیستی که شب پیشم بمانی. وقتت را با من می گذرانی، یک کمکی در سرخ کردن سیب زمینی می کنی و بعد می روی.
ماری: تا حالا مردی مثل تو ندیده ام که این قدر مسئله ی شب ماندن را بزرگ کرده باشد.
روبی: من خیلی خسته ام. سه ماه است که خوابیدنی را تصور می کنم. خوابیدن در شبی که اصلن روز نمی شود، و هیچ کس دیگری هم در جهان نیست. رویاهایی که آرزوی دیدن شان را دارم ـــ اما هیچ وقت نمی بینم.
ماری (دلسوزانه): روبی...
روبی: تمام عمرم رویای چنین خوابی را داشته ام. کاش می شد فقط امشب بمانی.
ماری: متاسفم.
روبی: چرا؟! ... در اصل تو واقعن نمی خواهی با من باشی، چون پدرت فکر می کند من به اندازه ی کافی برای تو مناسب نیستم ـــ
ماری: بیا اینجا.(ماری او را به سمت نیمکت می برد و وادارش می کند که بنشیند. خودش کنار او می نشیند و سر او را روی شانه اش نگه می دارد.)
روبی: اینطوری نمی خواهم.
ماری(ساکتش می کند): س س س س.
روبی: روی این نیمکت درد سیاتیک می گیرم ـــ
ماری: ساکت باش و چشمهایت را ببند. ببندشان ـــ وگرنه خودم می بندمشان.
(سکوتی کوتاه. روبی چشمهایش را می بندد. ماری آواز می خواند.)
س س س. بامبینو، چشمهات را ببند
ستاره ها از آسمان گَـرد می ریزند
کبوترها همه شب بخیر می گن ـــ
روبی: ماری ـــ
ماری(می خواند): چشمات را ببند، بامبینو، سنجابک من.
روبی: ماری من دوستت دارم.
ماری: اوو. روبی...
روبی: باید همیشه منتظر قطار بعدی بمانم؟
ماری: چشمهایت را ببند. - خدای من، روبی تو چقدر خوش قیافه ای- بیا حالا تظاهر کنیم که توی تخت تو هستیم. تو می توانی بوی سیر را حس کنی، پرده های آهاردارِ نو را، پارافینِ کف خانه ... و ما. و آن هوای کُنی آیلند. و تو سر رویِ شانه ام دراز کشیده ای، توی ساحل، توی ابر.
روبی( خواب وبیدار): کس دیگری نیست؟
ماری: فقط ماییم.
(بعد از مدتی روبی شروع می کند به خرخرکردن)
ماری: روبی؟... واقعن خوابیده ای؟ ... وای... از دست تو چه کار کنم! نمی دانی من هم تو را دوست دارم؟ می خزیدم توی تخت ات و تا ابد با تو می خوابیدم، فقط اگر...
روبی: ... مامان؟
ماری: بله، من اینجایم. حالا بخواب.
(سکوت. روبی ناگهان بیدار می شود)
روبی: آه!!!
ماری: عیبی ندارد.
روبی: چرا دارد.
ماری: چه خوابی می دیدی؟
روبی: قطار، همیشه قطار.
ماری: اوهوم.
روبی: با من بیا به خانه. شب پیشم بمان.
ماری: نه. نمی آیم.
روبی: یا با من بیا خانه، یا ...
ماری: یا چی؟
روبی: یا یک دلیل خوب بیاور. غیر از پشمالو.
ماری: روبی، من با اولتیماتوم موافق نیستم.
روبی: خیلی خوب. خیلی خوب.
ماری: منظورت چیست؟
روبی: دیگر نمی توانم اینطور ادامه بدهم.
ماری: من می توانم تنهایی با مترو بروم. دختر بزرگی هستم.
(روبی سر تکان می دهد.)
روبی: اصلن نمی توانم.(روبی از ماری می گذرد.)
ماری: چی؟ چی؟
روبی: امشب می رسانمت به خانه ات. اما بعد... دیگر تمام است.
ماری: ترکم می کنی! در خیابان بیست و پنجم! من واقعن ـــ! ... اصلن برو خانه ات. به تو احتیاجی ندارم.
(روبی به سمت نیمکتی می رود و در انتظار قطار رویش می نشیند. وقفه. ماری سیگاری در می آورد و روشنش می کند.)
روبی: تو گفتی که ترک کرده ای.
ماری: درسته. اما مثل این که... قطار فقط در یک جهت پیش می رود.
(سیگار می کشد.)
روبی: وقتی سیگار می کشی...
ماری: چی می شه؟
روبی: جالب نیست.
(ماری با عصبانیت چندین سیگار را در دهانش و در هر سوراخ بینی اش هم یک سیگار می گذارد. بعد سمت روبی می رود و شروع می کند به روشن کردن سیگارها.)
روبی: بس کن. (روبی سیگارها را از دهان و بینی ماری می گیرد و دور می اندازد.)
ماری: هی! ( به صورت روبی سیلی می زند) خدای من! (سیلی دیگری می زند.) تو خیلی عجیبی! توی لعنتی هیچ می دانستی چقدر عجیبی؟ و با آن چشمهایت که به من نگاه می کنی، چه کاری می توانم بکنم؟
روبی: خب...
ماری: اگر شب پیشت می ماندم...
روبی: بله، همه چیز تغییر می کرد. ما از همدیگر بیشتر می دانستیم. خدا می داند چه پیش می آمد. اما بهتر می بود. حتمن بهتر می بود.
ماری: من پنج ماه و چهار روز است که تو را می بینم. و تو می خواهی...
روبی: می شه دستِ کم یک جدول زمانی داشته باشیم؟
ماری: نه!
روبی: یک اشاره ای، علامتی؟ روشنایی ای در انتهای تونل.
ماری: فکر می کردم من روشنایی تو هستم.
روبی: من چی؟ روشنایی تو هستم؟ می توانم کاری بیشتر از دیوانه کردنت بکنم؟
ماری: خدای من. تو می خواهی مجبورم کنی که بگویمش؟ هان؟ اما اگر بگویمش، هیچ وقت نمی توانم پس بگیرمش.ـــ نمی خواهم بگویمش. هنوز نه.
روبی: چرا نه؟؟!
ماری: هیچ وقت... نمی خواهم توی قفس زندگی کنم.
روبی: معلوم است که نمی کنی! من می دانم که تو یک پرنده ی وحشی هستی، و این را دوست دارم. فقط می خواهم با تو باشم.
ماری: یک سال پیش توی قفس بودم... تو نمی توانستی مرا بشناسی.
روبی: منظورت چیست؟
ماری: ... خودم را توی قفس زندانی کردم. کلید را گم کردم و فراموش کردم که توی قفس هستم. روزی دو بسته سیگار می کشیدم، کنسرو را از قوطی اش می خوردم، شراب را مستقیمن از جعبه می خوردم و با ماکارونی حرف می زدم. پیش پدرم زندگی نمی کردم. توی خیابان لوریمر بودم؛ جای تاریکی بود که پنجره هایش میله های زنگ زده داشتند. منتظر کسی بودم... که واضح بود دیگر هیچ وقت برنمی گردد، اما برای خودم آنقدر واضح نبود. (وقفه) فقط با دیدن تو بود... که من کم کم دوباره حس آزادی کردم. با تو قطارسوار شدن را دوست دارم؛ سفر به آن بیرون را، ریل های هوایی را، باد را، این طوری که تو نگاهم می کنی. (وقفه) من اینطوری... خودم را گم می کنم، خیلی خوب از مردَم مراقبت می کنم ـــ و دوست دارم از تو مراقبت کنم ـــ اما... نمی توانم ـــ نمی خواهم ـــ به خیابان لوریمر برگردم. یا به هر جایی که باز خودم را آنطوری گم کنم... نمی توانم پیش تو بمانم. و نمی توانم بگویم کِی می خواهم. من فقط ...
روبی: خب. عیب ندارد.
ماری: عیب ندارد؟
روبی: بله.
(به سوی هم می روند. ماری صورت روبی را بوسه باران می کند.)
ماری: توی سه ماه گذشته اصلن به سیگار لب هم نزدم. قسم می خورم. (>ماری بسته ی سیگارش را دور می اندازد.)
روبی: از آن وقتی تعریف کن که در حال سیگار کشیدن توی مدرسه مچت را گرفته بودند.
(ماری کنار روبی روی نیمکت می نشیند و سر روبی را روی شانه اش می گذارد.)
ماری: نیمسالِ دوم بود. دبیرستانِ ویلیامزبِرگ. سی و پنج سال بود که دخترها توی آن دستشویی سیگار می کشیدند ـــ در واقع پنجره از نیکوتین سیگار زرد شده بود. و ناظم جدید که شامه اش را در جنگ ویتنام از دست داده بود. خب ما آنجا درحال دود کردن بودیم که صدای تق تقِ در بلند شد...

(ما صدای قطاری را می شنویم که به آهستگی وارد ایستگاه می شود. روبی سر برمی گرداند تا به آمدن قطار نگاه کند و پس از لحظه ای بلند می شود. ماری به روبی نگاه می کند و بعد او هم بلند می شود و کنار روبی می ایستد. دستش را می گیرد. انگار منتظرند قطار در ایستگاه توقف کند. پرده پایین می آید.)
پایان


*برگرفته از
کاردن،ویلیام و برلین، پاملا(2003). فستیوال نمایشنامه های کوتاهِ نمایشنامه نویسانِ اچ پی 2003 ــ نمایشنامه های مترو. ایالات متحده ی آمریکا. 2004.





۱۳۸۸ بهمن ۲۷, سه‌شنبه

آلی اسمیث

آلی اسمیث در سال 1962 در اسکاتلند به دنیا آمد. در دانشگاه ابردین به تحصیل پرداخت و برای گرفتن دکترا وارد دانشگاه کمبریج شد اما هرگز این مقطع را به پایان نرساند. او در دانشگاه استراثکلاید تدریس می کرد تا اینکه به مدت یک سال دچار بیماری شد. پس از آن تمام وقت به کار نویسندگی پرداخته است.اولین کتاب او عشق آزاد و داستانهای دیگر(1995) برنده ی جایزه ی کتاب سال در اسکاتلند شد.
اولین رمان او دوست داشتن در سال 1997 منتشر شد و مورد استقبال منتقدان قرار گرفت. رمان دوست داشتن داستان رابطه ی دوستانه ای است که در دوران کودکی اتفاق می افتد. دومین مجموعه داستانهای کوتاه اسمیث با نام داستانهای دیگر و داستانهای دیگر در سال 1999 منتشر شد. دومین رمان او به نام دنیای هتل که در سال 2001 منتشر شد، همچون رمان اولش موفقیت ها و جوایز زیادی به دست آورد. او نویسنده ی مقالات و نقدهای ادبی در مجلات و روزنامه های معتبر است . آلی اسمیث هم اکنون در کمبریج زندگی می کند.


دیگر آثار او:
مجموعه داستانِ داستان کامل و داستانهای دیگر (2003)،غیر منتظره (2004)دختر پسر را ملاقات می کند (2007)مجموعه داستان اول شخص و داستانهای دیگر (2006)عاشق کتاب (2008) و ...
داستانهای اسمیث پر از رازهستند، پر از معماهای حل نشده. این اسرار در کنار تحریک تخیل خواننده، به هر داستان غنای بیشتری می بخشد و آن را بخشی از دنیای پیچیده تر و وسیع تر می کند. این اسرار داستان را به واقعیت نزدیکتر می کنند زیرا خود زندگی به همین شیوه است؛ رشته ی بی پایانی از وقایع عجیب و سرانجام های نامعلوم.
زبان برای آلی اسمیث اهمیت ویژه ای دارد نه فقط به خاطر لطیفه ها ، کنایه ها و مفاهیم دوگانه ی واژگانی که می تواند به کار گیرد بلکه به خاطراین که بتواند به راوی داستانش رنگ و بو و پیچیدگی های روانی و شخصیتی ببخشد. نشانه گذاری در آثار او بیشتر و بیشتر گمراه کننده می شود و گاهی اصلا وجود ندارد. برخی این تحرک و پویایی زبانی و بازی با واژه ها در داستان های او را نشان تاثیر جیمز جویس بر نویسنده می دانند.



اول شخص

به هر حال این یک توی جدید و یک منِ جدید است. در این داستانِ بخصوص ، ما به همان روش قدیمی برای یکدیگر جدید هستیم. خب این یقینن باعث می شود که یک کم احساس قدیمی بودن بکنم. کاملن مطمئن نیستم که بدنه ی این داستان بتواند پذیرای چنین نو بودنی باشد آن هم وقتی که –مثل بدنِ من- تمام نویی های قابل قبول را به خوبی پذیرفته؛ آن هایی را که بسیار بارز هستند، آنهایی را که باید داشته باشیم: درخشش نوجوانی، دانایی بیست سالگی، خامی سی و پنج سالگی، شگفتی های تکان دهنده و ناگهانی چهل سالگی، و غیره. جز این یکی. این یکی غیر منتظره است. امروز وقتی بیدار شدم ، تو نبودی. آمدم پایین و اتاق برایم به صورت عجیبی خالی بود. بعد دیدم که میز ناهار خوری منتقل شده به بیرون در چمن زیر آفتاب و تو آنجا در انتظار من نشسته بودی و صبحانه روی میز آماده بود.
می گویم نمی دانم دیگر می توانم این کار را انجام دهم یا نه.
می گویی خمیازه.
( در واقع تو خمیازه نمی کشی ، تو واژه ی خمیازه را می گویی. بعد، از آن سوی میز به من نگاه می کنی و لبخند می زنی. من هنوز به لبخندت عادت نکرده ام و به این که لبخند تو برای من باشد. گاهی وقتی تو به من لبخند می زنی احساس می کنم که باید پشت سرم را نگاه کنم تا ببینم به چه کسی لبخند می زنی.)
در حالی که می نشینم می گویم جدی هستم. مطمئن نیستم که دیگر در زندگیم جایی برای این چیزها مانده باشد. فکر نمی کنم که دیگر به اندازه ی کافی صبور باشم. اصلا از من گذشته که این کار را بکنم. از سن من گذشته که پدر و مادر کسی را ملاقات کنم. به خاطر خدا، من خودم در سن کسی هستم که فرزند دارد.
می گویی کی در مورد پدر و مادر حرف زد؟ من فقط میز را جابه جا کردم و قهوه درست کردم.
می گویم من برای ملاقات با یک عالمه دوست گرمابه و گلستانِ یک آدم جدید و این جور چیزها زیادی مسن هستم.
تو می گویی خب. حالا هر چی.
می گویم مثل این است که بروی تعطیلات ولی ببینی که در خانه ای پر از غریبه های پر سر و صدا هستی.
می گویی خب ممنونم.
می گویم منظورم را که می فهمی.
می گویی خب، بنابراین شانس در خانه ات را زده چون من پدر و مادری ندارم. هرگز نداشته ام. من بدون پدر و مادر به دنیا آمدم.
می گویم عالیست.
و من صد ها دوست دارم که همه شان از آن آدم هایی هستند که به راحتی و بدون نیاز به دانستن گذشته ات حضور ترا در زندگیم می پذیرند. خوش شانسی است. مگر نه؟ آزادیم. مگر نه؟
می گویم باور کردنش یک کم سخت است.
می گویی دیدن دوستان تو هم به همان اندازه برای من ترس آور است. مثلا تصور کن، تصور کن که وارد یک کتابخانه ی واقعن بزرگ می شوی با پنجره های بلند و دیوارهای قاب بندی شده با چوب و پر از کتاب. پر از کتاب های خیلی قدیمی، هزاران هزار کتاب. بوی خیلی خوبی دارد و همه چیز، تمام کتاب های کهنه و تمام برگه های کهنه ی آنها-
می گویم تو در اینجا یک بار از واژه ی قدیمی و دوبار از واژه ی کهنه استفاده کردی. بالاخره تو هم کامل و بی نقص نیستی.
می گویی چنین جایی خیلی خوب و قشنگ است. اما وقتی من وارد می شوم ، نگاه می کنم و می بینم که هیچ کدام از این کتاب ها را نخوانده ام. و هر لحظه ممکن است احساس کنم که باید درباره ی تمام آنچه در تمام کتاب های این کتابخانه است امتحان خیلی سختی بدهم.
می گویم بداخلاقیِ پیری در مقابل جوانی.
تو به من نگاه می کنی. یک ابرویت را بالا می اندازی.
می گویم این یک نقل قول است . این نامی است که ما کتابدارها به کتابخانه داده ایم.
می گویی فقط ده سال است . آنقدر ها هم زیاد نیست. خب ، پانزده سال. هان، فهمیدم. مثل وقتی است که ما بیدار شدیم و تو چرخیدی و به من نگاه کردی و گفتی من مثل یک چیزی در هاکی روی یخ هستم. چی بود؟
می گویم دیسک. من گفتم مثل این است که من یک دیسک در بسترم دارم.
می گویی هان، یک دیسک.
می گویم دقیقن همین طور است. این موضوع یکی از قفسه های کتابخانه است؛ هاکی روی یخ؛ دیسک. کی جرات می کند بعد از آن حرف از آریل¹ به میان بیاورد؟
می گویی فقط پرسیل نان بایو² وگرنه من فورا کهیر می گیرم. من پوست خیلی حساسی دارم.
تو این را مثل یک لطیفه ی کِنایی می گویی؛ چنان با خنده که من باز هم به تردید می افتم شاید تو من را در بر کرده ای، تو تمام این مدت مرا در بر کرده بود ه ای چون تو دقیقا درباره ی همه چیز و همه کس می دانی. تو به راستی بیشتر از من می دانی، در باره ی همه چیز. اما به دلیلی تظاهر می کنی که نمی دانی. اگرچه من نمی توانم بفهمم که چه دلیلی می تواند باشد. تو تصویر کامل معصومیت هستی. پشتت را به صندلی تکیه می دهی . دو تا از پایه های صندلی در هواست.
می گویم می افتی.
می گویی هرگز.
در حال تماشای آسمانی. من رد نگاهت را می گیرم و متوجه می شوم که پرواز بادخورک های تابستانی را تماشا می کنی؛ پرندگانی که تازه از جنوب برگشته اند.
می گویی این ها همان پرندگانی نیستند که در حال پرواز می خوابند؟
می گویم بله.
می گویی معرکه است. و هیچ وقت روی زمین نمی نشینند؟ و پرواز می کنند و پرواز می کنند و مجبورند آشیانه هایشان را در ارتفاعی بسازند که با زمین تماس نداشته باشند، و باید سرعت پروازشان را همین اندازه نگه دارند؟
می گویم بله.
می گویی تصور کن. مثل آهنگی است که هیچ وقت به پایان نمی رسد، مثل یک موسیقی که پیوسته و تا ابد در حال نواخته شدن است، مثل این است که تو یکسره با آن می روی و ادامه می دهی حتی در حال خواب.
می ایستی. دستهایت را در هوا می کشی. خم می شوی مانند یک کمانِ آماده برای رها کردن تیر.
می گویم هیچ چیز مشترکی بین ما نیست.
می گویی آهان. هیچ چیزی .
می گویم بهتر است الان این را یک روزه بدانیم.
می گویی قبول.
پشت صندلی من می ایستی و دست هایت را دورم حلقه می کنی، بعد آن ها را می بری زیر بلوزم. دست هایت بی واسطه بر من هستند. مرا در زیر لباسم سخت در آغوش می گیری. اگر جایی در این نزدیکی کتابخانه ای هست پس همین حالا یک نفر سقف آن را برداشته و سیل آفتاب قفسه ها را در خود گرفته و تمام کتاب های کهنه در همین لحظه به یاد می آورند معنای در جلد³ محصور بودن و شیرازه4 داشتن را.
می گویم بی فایده است.
تو از پشت سرم می گویی کاملن.
می توانم در پشتم خنده ی بی صدای تو را که از بالا به پایین می لغزد حس کنم.
می گویم می دانی، تو اولین نفری نیستی که باعث شده من این حس را داشته باشم.
می گویی به هر حال امروز من اولین نفر هستم.

سقف را از من برداشته ای و تمام کتابخانه را به یک جنگل تبدیل کرده ای. هر کتاب یک درخت است. روی هر درختی چیزی جز پرنده نیست.
چطور می توانم جان به در ببرم؛ اینجا، در این جنگل وحشی؟

می گویم اولین بار که دیدمت در حال خوردن سیب بودی. خب، تقریبن اولین بار بود.
می گویی یادم هست.
می گویم یک کشف بود. تو فقط داشتی یک سیب می خوردی انگار در زندگی هیچ کار دیگری برای انجام دادن وجود نداشت.
می گویی وجود ندارد.
حالا کمی بعد درهمان روز است. ما به بستر برگشته ایم. تصمیم گرفتیم داستان چگونه یکدیگر را ملاقات کرده ایم را بسازیم تا وقتی دوستان همدیگر را دور هر میزی در هر کافه یا رستورانی و یا در غذاخوریِ هر دهاتی می بینیم، بتوانیم یکدیگر را حمایت کنیم. اما آن قسمتِ سیب و دیدن تو برای تقریبا اولین بار در حال خوردن سیب، حقیقت دارد.
می گویی در قسمت پروازهای خروجی اتفاق افتاد.
می گویم منظورت چیست؟
می گویی در فرودگاه. همانجایی که پیش از این کار می کردی. تو یونیفرم قشنگی پوشیده بودی.
می گویم در قسمت پروازهای خروجی یونیفرم می پوشند؟
می گویی بله. منظورم این است که تو می پوشی. یک یونیفرم خیلی قشنگ. به هر حال من ازش خوشم آمده بود.
می گویم و تو در سفر دور دنیا بودی. تنهایی دور دنیا مسافرت می کردی؟
می گویی من در یک مسافرت یک روزه دور دنیا بودم. می خواستم ببینم ممکن است این کار را در یک روز انجام داد یا نه. و تو یکی از آن مامورهای بازرسی بودی که به خاطر تروریسم چمدان و کت مسافران را با دستگاه پرتوِ ایکس بازرسی می کردی. و از من خواستی کتم را در بیاورم.
و وقتی این کار را کردی دیدم به جای یک بازویت چیزی مثل یک، یک ویولن داشتی و جایی که باید دستت می بود آن تکه چوب پیچ خورده ی انتهای ویولن بود-
می گویی و من دیدم که تو به من زل زده ای و من به بازو و دستم نگاه کردم و گفتم لعنتی، باز هم.
می گویم و بعد من از تو خواستم که همراهم به اتاق گفتگو بروی.
می گویی و من گفتم واقعن نیازی به این کار نیست. من فقط دارم یک سری تغییرات را می گذرانم. تغییر ضروری است.
می گویم کمابیش، تغییرپذیری، پیری.
می گویی که یاد جوانیش افتاده.
می گویم برگشتیم سر موضوع سن من. در دوران من همه چیز با حالا فرق داشت.
می گویی خوب است . تغییر خوب است. و مسلم است که من باید بعدش کفش هایم را در می آوردم تا با دستگاه بررسی شوند. از آن دستگاه هایی که کفش را با پرتو ایکس –
می گویم و تو به جای پاهایت –
می گویی سُم داشتم. سُم های کوچک و تمیز مثل سم های کره اسب یا الاغ یا بز یا چه می گویند به آنها؟ گوزن؟ عزیزم؟
می گویم مرا اینطور صدا نکن. این باعث می شود که احساس پیری کنم. و بعد من ترا به اتاق مصاحبه راهنمایی کردم و مودبانه خواستم برای پر کردن یک فرم به سوالاتم پاسخ دهی.
می گویی در واقع خیلی رمانتیک بود. اولین دیدار ما خیلی رمانتیک بود.
می گویم اسم.آدرس. سن. ملیت. شغل.
می گویی شغل: سُم زدن. من تمام دنیا را سم زده ام. اینطور زندگی کردن عالیست. باعث می شود همیشه جوان به نظر برسم. درست است. این همان چیزی است که به دوستانت می گوییم. من چی؟ در مورد من چه بگوییم؟
می گویم آنها می خواهند داستان زندگی طولانی و جالب مرا قبل از آشنایی با تو بدانند.
سرت را بر سینه ام می گذاری. در آغوشم آرام می گیری.
می گویی ادامه بده.
می گویم من درابتدای یک عشق تازه بودم. آن انرژی و شادی خاصی که در اوایل یک عشق تازه حس می شود وجودم را پر کرده بود. در حال قدم زدن در یک جاده ی روستایی آهنگ عاشقانه ای را با سوت می زدم. کناره ی جاده پر بود از سبزه و گل های وحشی. دیدم کنار پیرزنی هستم که پشته ی سنگینی از هیزم را می کشد. منظره ی بدیعی بود. انگار در کشور دیگری بودم.
می گویی دریکی از آن کشورها که سیستم گرمای مرکزی ندارند.
می گویم بله. و به پیرزن گفتم می توانم کمکتان کنم؟ او توقف کرد و از من پرسید آیا واقعن مطمئنم که می خواهم کمکش کنم؟ و من گفتم بله. بعد به جایی که زمانی دست چپم بود نگاه کردم و دیدم که هیچ چیزی آنجا نیست. بالای آستینم را نگاه کردم. بالا زدمش و دیدم که بازویم از جایی نزدیک به کمرم قطع شده. به پیرزن گفتم نظرم عوض شد. اشکالی ندارد اگر بخواهم که دستم را به من برگردانید؟
می گویی خیلی دیر شده بود.
می گویم و پیرزن در حالی که از داستان بیرون می رفت، گفت می دانی ، آن قدیم قدیم ها، آن روزها من دقیقن همین طور بودم که تو هستی.
من فریاد زدم برگرد! دستم را همین الان پس بده!
صدایش را از ورای پشته ی هیزمی که حمل می کرد شنیدم که می گفت وحشتناک است. وقتی با یک شخص محترم سر میز نشسته ای چنگالت را در کدام دست می گیری؟ چطور کسی می تواند بفهمد که تو ازدواج کرده ای یا نه؟ از این به بعد چطور گیتار می زنی؟ یا حتی چطور دوباره قادر هستی که با دو نیمه ی نارگیل صدای سم های اسب را در بیاوری؟ خیلی غم انگیز است.
می گویی احمق بی شعور.
من پشت سرش فریاد زدم تو یک احمق بی شعوری! او گفت نه ، نیستم. من به تو لطف کردم. حالا وقتی تو در آیینه نگاه می کنی یک فرد کاملا جدید را می بینی. تو باید از من ممنون باشی. حق نشناس نادان.
می گویی تو چه کار کردی؟
من ایستادم و رفتن اش را تماشا کردم. به انتهای خون آلود آستینم نگاه کردم و چنان احساس سرگیجه کردم که هیچ کاری از من بر نمی آمد. رفتم روی یک سنگ بزرگ کنار جاده نشستم. تابستان بود و اطرافم پر بود از آواز پرندگان و رایحه ی جعفری وحشی در تابش آفتاب و می دانستم که باید زودتر خود را به بیمارستان برسانم. منظورم این است که، دلم می خواهد بتوانم بگویم که آنجا نشستم و به جایی که دستم بود نگاه کردم و در نبودِ فقط یک دست، ناگهان اشتیاق موجودات خیالی را برای داشتن استخوان درک کردم . ناگهان درک کردم که مردگان تا چه اندازه دلشان می خواهد هر چیز دیگری باشند جز یک مُرده؛ البته اگر بتوانند چیزی بخواهند. اما این طور نبود. پر از خشم بودم. پر از حس از دست داده گی.
تو استخوان سینه ام را می بوسی. دستت را دراز می کنی و دست چپم را می گیری.
می گویم مواظب آنجا باش.
دوباره سرت را بر سینه ام می گذاری. دستم را آهسته تکان می دهی.
می گویی اما آن دستت که قطع شد زندگی شاد و موفقی را ادامه داد. دست تو مثل تمام فیلم های درجه دو ویژگیهای صاحب اصلی اش را با خود داشت. به تنهایی می توانست سونات بنوازد. نه تنها می توانست اسب سواری کند بلکه می توانست در پایان اسب را به بهترین شکلِ ممکن تیمار کند. خوب پوکر بازی می کرد، در تایپ و جستجوی گوگل خیلی مهارت داشت و همیشه غرق در خواندن یک کتاب خوب بود. وقتی کسی در خیابان از او گدایی می کرد، همیشه در جیبی فرو می رفت و از آن سکه بیرون می آورد. فاسق مشهوری هم بود. کاملن طبیعی بود اگر دست تو در حالی که تازه یک معشوق را شاد و راضی در خمودگی بعد از عشق بازی رها کرده بود، در نیمه های شب به تنهایی در شهر بگردد تا به سراغ معشوق دیگری برود که منتظر نشسته تا با دست تو دست بدهد. خود تو هم به عنوان یک نوازنده ی ماهر درام خیلی مشهور شده بودی. ما اینطوری با هم آشنا شدیم. یک شب به طور تصادفی قرار بود در همان باری دستم را بنوازم و سُم بکوبم که تو هم اجرا کننده ی اصلی آهنگی بودی. عصر همان روز، ساعت چهار، زمان تمرین، من از درِ بار وارد شدم-
می گویم تو در حال خوردن سیبی بودی.
می گویی معلوم است چون این یک کشف بود.
می گویم می دانم.
می گویی و ما همدیگر را دیدیم.
می گویم پس ما این طوری همدیگر را دیدیم.
می گویی هان. یا چطور است که ما هیچ داستانی نداشته باشیم. چطور است که ملاقات ما هیچ داستانی نداشته باشد؟
(تو از مقابل در خانه ی من گذشتی. من در ورودی خانه ام نشسته بودم و ایمیل هایم را می خواندم. حال خوشی نداشتم چون دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و تکرار قسمتی از یک سریال دهه ی هفتاد را تماشا می کردم که نامش داستانهای غیر منتظره بود. یکی از سریال هایی بود که من سی سال پیش در نوجوانی دیده بودم و هیچ فراموشش نکردم. آن قسمت از سریال درباره ی دختر نوجوانی بود که پدر و مادرش در یک سانحه ی رانندگی کشته شده بودند. زندگی دختر در انزوا و دور از علاقه می گذرد. پس از این که معلم ناخوشایند پیانو درس را تمام می کند ، دختر به سمت خانه ی مادربزرگ بی محبتش به راه می افتد. در راه مرد شروری او را تعقیب می کند. آن روزها کسی بود که دختران نوجوان را می کشت. تصاویر زیادی بودند که گل و لای زیر و رو شده ی کف دریاچه را نشان می دادند و پلیس ها را همراه با سگهای پلیس که قلاده شان را در میان علفزارها می کشیدند. دفعه ی بعد که دختر بیرون می رود، باز هم مرد را می بیند. مرد دوباره دختر را دنبال می کند. دختر برای فرار از مرد به سمت پیرزن مهربانی می رود که تصادفی او را می بیند. پیرزن مهربان بیشتر از مادربزرگ واقعی اش به یک مادربزرگ شبیه است. دختر همراه پیرزن مهربان از میان زمین های بایر و ناهموار می گذرد تا به جایی می رسند که پیرزن مهربان به او می گوید در آنجا برایش یک فنجان چای درست می کند. دختر آرام می شود. برای اولین بار احساس امنیت می کند. بعد یک نفر وارد می شود. همان مرد شریر. در تمام این مدت او و پیرزن مهربان همدست بوده اند. اینجاست که داستان به پایان می رسد.
سی سال پیش این داستان سی دقیقه ای مرا وحشت زده کرده بود. سی سال بعد همین داستان مرا عصبانی کرد. شخصیت دختر داستان فقط برای این که یک داستان شسته رُفته به وجود بیاید، قربانی یک پایان هولناک می شود. تمام شب در ذهنم بر سر این شسته رُفتگی و حماقت و بدبینی بحث و جدل بود. وقتی بیدار شدم هنوز هم به فکر یک پایان دیگر برای دختر داستان بودم. هنوز می خواستم راهی پیش پای شخصیت دختر بگذارم، می خواستم به خیلی چیزها در داستان شکل بهتری بدهم.
من در ورودی خانه ام در زیر آفتاب نشسته بودم و ایمیل هایم را می خواندم. تو از در خانه ام گذشتی. سرت را برای سلام کردن تکان دادی. جعبه ی مستطیل شکل و درازی از پشتت آویزان بود. شنیدم که دری را در انتهای خیابان باز کردی و مدتی نگذشت که شنیدم کسی با چیزی نوای زیبایی را می نواخت.

موسیقی بود. با تمام وجودم حس می کردم. مرا غافلگیر کرد. هوا را تغییر داد. وارد خانه ی من شد و اتاق مرا به مکان کاملا متفاوتی تبدیل کرد.
تو بودی.
خانه ات را یافتم. بیرون خانه ات ایستادم. چیز تازه ای مرا گستاخ ساخته بود. می دانستم که تو یک کم از من جوانتری. می دانستم که من یک کم از تو مسن ترم. در زدم. تو جواب دادی. تو درحال خوردن یک سیب بودی.)
حالا در بستر کهنه ام درحالی که تو در آغوشم هستی می گویم نهایت آزادی و بی قیدی. داستانی بی داستان. بی واژه های توصیفی. بی آغاز یا وسط یا پایان. نهایت آزادی.
می گویی بی نهایت.
بالای سر ما ورای پنجره ی باز در سقف شیبدارِ اتاق خواب برگ ها هستند، ابرها، آبی بیکران، بادخورک ها.

نیمه های بعدازظهر است که من به اتاق پشت خانه می روم و ترا می بینم که در چهارگوشی از آفتاب بر صندلی ای کنار پنجره نشسته ای. کتاب می خوانی. مرا می بینی و کتاب را پایین می آوری.
می گویی فقط سعی می کنم یک کم عقب ماندگی ها را جبران کنم. چشمک می زنی.
می گویم فهمیدم. بالاخره فهمیدم. من ترا درخیال می بینم. تمام اینها ساخته ی من است. تو واقعی نیستی.
می گویی اُه. شاید هم من هستم که ترا در خیال می بینم. حالا چی ؟
می گویم تو اولین نفر نیستی که از این خیال ها برای من می بافد.
می گویی من پیش- خیال هستم، من. من پس - خیال هستم. خیال.
واژه ی خیال را همانطوری می گویی که واژه ی خمیازه را امروز صبح گفته بودی. تلاش می کنم نخندم.
غروب است. ما دوباره در بستر هستیم. یک کم خجالت آور است که در یک روز با یک نفر چندین بار به بستر می روم.
می گویم تو اولین نفری نیستی که من در یک روز چندین بار با او به بستر رفته ام.
می گویی امیدوارم این طور نباشد.
می گویم تو اولین نفری نیستی که من تا به حال با او حس تازه گی کرده ام.
می گویی آخرین هم نخواهم بود.
می گویم تو اولین نفری نیستی که فکر کرده می تواند مرا نجات دهد.
می گویی من هرگز چنین گستاخی ای نکرده ام.
می گویم تو اولین نفری نیستی که عشق را فشرده و عصاره ی آن را هر چه که هست در چشمانم ریخته تا دنیا را این قدر متفاوت ببینم.
می گویی هان؟
و چهره ی معصومانه ای را به خود می گیری که همیشه هنگام تظاهر به خامی و سادگی از خود نشان می دهی.
می گویم تو اولین نفری نیستی که من تا به حال چنین گفتگوی خوبی با او داشته ام.
می گویی می دانم. آنجا بوده ام، این کار را کرده ام... تو حس می کنی خیلی باتجربه ای.
می گویم ممنون. و تو اولین نفری نخواهی بود که مرا به خاطر یک نفر دیگر یا کار دیگری ترک می کند.
می گویی ولی پیش از این که ترکت کنم اوقات خوبی خواهیم داشت.
می گویم و تو اولین نفری نیستی که، که، آه، که-
می گویی که ترا عاجز کرده است؟ خب تو هم اولین نفری نیستی که زخمی عشق شده است. تو اولین نفری نیستی که در خانه ی مرا زده است. تو اولین نفری نیستی که من به خاطرش دل به دریا زدم. تو اولین نفری نیستی که من تلاش کرده ام با بازی درخشانم در نقش کسی که از هیچ چیزی تاثیر نمی گیرد، بر او اثر بگذارم. تو اولین نفری نیستی که مرا خندانده است. تو اولین نفری نیستی که من تا به حال خندانده ام. تو اولین نفری نیستی که نقطه. اما در همین لحظه آن یک نفر تو هستی. در همین لحظه من آن یک نفر هستم. ما در همین لحظه آن یک نفر هستیم. همین کافیست . مگر نه؟
می گویم تو اولین نفری نیستی که چنین سخنرانی ای برای من می کند.
بعد ما هردو به بازوی جدید یکدیگر می خندیم.

روزها بدون این که متوجه باشیم می گذرند. تابستان است . بیرون تاریک است. چنین به نظر می رسد که تا سرزدن نور مدت زیادی نمانده.
در حالی که به طبقه ی پایین می روم تا برایمان چای درست کنم، میز ناهار خوری را می بینم که هنوز در نور ماه در میان چمن های باغ است.
غیر منتظره به نظر می آید. میز در خطر و غیر عادی به نظر می رسد. فضای باغ را تغییر داده است. باغ آن را تغییر داده است.
همانطور که به میز نگاه می کنم متوجه می شوم میز فراتر از اختیار من است. منظورم این است که تا این لحظه فکر می کردم من مالک آن میز هستم. حالا که به میز که در فضای بازِ بیرون قرار دارد نگاه می کنم، می دانم مالکش نیستم. برای اولین بار می دانم ممکن است من مالک هیچ چیز نباشم.
اگر امشب باران ببارد، چوب فورا خمیده نمی شود. اما اگر برای مدت طولانی در آن فضای باز رهایش کنیم، متلاشی خواهد شد. تاب بر می دارد و از هم باز می شود. لک دار می شود. زنبورها و جانوران دیگر آن را می جوند تا مصالح لازم برای ساختن لانه شان را فراهم کنند و با این کارشان شیارهای کوچکی در سرتاسر میز پدیدار خواهد شد. پایه هایش غرق در علف خواهد شد. علف دور پایه هایش می پیچد و رشد می کند. پیچک آن را خواهد یافت. گرما و سرما ویرانش خواهد کرد. سرسبزی آن را خواهد بلعید ، خواهد خشکید و دوباره در اطرافش خواهد جوشید، فرسوده اش خواهد ساخت، ویران و رنگ باخته.
نمی دانم فردا یا روز بعد به چه خواهم اندیشید، اما چیزی که در این لحظه به آن می اندیشم همین است.
این بهترین چیزی است که می تواند برای هر چیزی که تا کنون تصور کرده ام از من است ، اتفاق بیفتد.


1- Ariel نام یک پودر لباسشویی و در این جا اشاره به موضوع کتاب های یک قفسه از کتابخانه است.
2- Persil Non-Bio نام یک نوع پودر لباسشویی و در این جا اشاره به موضوع کتاب های یک قفسه از کتابخانه است.
3- که در این جا به مفهوم پوست هم هست.
4- که در این جا به مفهوم ستون مهره ها هم هست.

ترجیحا

- ما خودِ این دارو را نداریم اما مشابه اش هست اگر بخواهید.
خودِ دارو را می خواستم.
- خودِ این دارو را نمی شه به راحتی پیدا کرد.
ناچار خواستم مشابه اش را نشانم بدهد.
- تاثیرِ این دارو مثل همان دارویی است که شما توی نسخه دارید.
حرفش را قبول نداشتم. مشابه را دیدم. رویش نوشته شده بود که می شود از این به جای آن یکی استفاده کرد. همان را گرفتم. کاش می شد به همین راحتی برای هر چیزی مشابهی یافت که درست مثل نمونه ی اصلی اثر کند.

****

من ترجمه می خواهم. ترجمه ی فارسی. ترجیحا ترجمه ی داستان کوتاه. ترجیحا داستان کوتاهی که محشر باشد. ترجیحا ترجمه ای که خواندنش آدم را تا روزها شارژ نگه دارد. کارم به نق نق کردن رسیده باز.


۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

!!!!!!

می پرسد غیر از اینها دیگه چه کار می کنید؟
- من یک وبلاگ دارم که برایم مهم شده.
می پرسد چی توی وبلاگتان هست؟
- گاهی ترجمه می کنم می گذارم آنجا. گاهی هم یک حرفهایی می زنم که خب به کسانی که دور و برم هستند، نمی توانم بگویم. چون برایشان وقت تلف کردن است.
می پرسد چی ترجمه می کنید؟
- من ادبیات دوست دارم.
خوشحال می شود.
(خوشحال می شوم هم از این که یک نفر روبرویم نشسته که از این موضوع خوشحال شده و هم از این که خوشحالی اش نشان می دهد که بالاخره به یک جاهایی داریم می رسیم.)
روانشناس می گوید خب این مشکل که شما دارید بسیار طبیعی است. حتی برای کاری که می کنید لازم است. خوبه که افسرده باشید و از جهان شاکی باشید و حرفهایی بزنید که برای خیلی ها وقت تلف کردن است. و برعکس هم اگر باشد خوبه؛ یعنی بیش از اندازه ی طبیعی شاد باشید و از هر حرکت مولکول های هوا به وجد بیایید و باز هم حرفهایی بزنید که برای خیلی ها وقت تلف کردن است. اصلن خوبه که حرفهایی داشته باشید که کسی حوصله ندارد بشنود ولی می تواند بخواند.
(از تعجب شیشه ی عینکم ترک می خورد)
- نه،نه! اشتباه نکنید من شاعر یا نویسنده نیستم. من فقط از ادبیات خوشم می آید. همین.



۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

لابد در انتظار زوالِ کامل؟

داستانِ این ترجمه: علی کریمی- نویسنده ی وبلاگ دوشنبه ها- این کتاب را یافته اند. شعری سروده ی نویسنده ی کتاب در آغازِ-البته نه خودِ آغاز- این کتاب در صفحه ی XX آمده که ساده و آهنگین است. آقای کریمی با آن که خودشان از پسِ ترجمه ی این شعر به خوبی بر می آیند (ترجمه ی پانک راکر یادم هست) خواستند من آن را ترجمه کنم و بگذارم اینجا. من ذوق کرده و تلاش کردم آن را به صورت موزون برگردانم که خب از من ساخته نبود و دست کشیدم از تلاشِ بیهوده.
زوال در افغانستان نامی است که من بدون خواندن تمام کتاب و فقط خواندن شرح کوتاهی به آن می دهم.
با تشکرِ دوباره از آقای کریمی؛ این هم خودِ ترجمه:

در انتظارِ پایان

لبخند افتخار بر لب
در دل هر سرباز مشت است
زمینی که در آن می کاشتند، رها و بایر گشته است.
شلیک کردن آموخته اند اما
خواندن نمی دانند.

در قریه ها که نامهای مقدس دارند،
آتش دیده اند،
انفجار آسمان را.
در کوهستانهای پرهیزگار و پوشیده با سرو
مین رمه هایشان را
بی سر و شکل ساخته است.

در میدان بازیِ کودکان
آنجا که به جای اسباب بازی
پر است از پوکه های ناقص،
کودکی که در جنگ فقط بازی کرده بود،
دو انگشت کمتر از همیشه داشت.

دهه هاست که خارجی ها
گزیده های فناوری شان را روان می کنند
تا به مردم در کشتارِ هم کمک کنند
و بعد دستِ یاری می دهند
تا قفسه های خود را پر کنند.

اکنون ما نشسته ایم
چون کُنده ای در انتظار
هم اکنون که دشمن رخنه می کند،
هم اکنون که زنان
پوست می خراشند با گِل
و پستوهایشان را با خوراک سرد می انبارند.

صاحبخانه ام با جنگ خو کرده است.
می گوید تنها امید ایمان است
و تنها افسوس، مرگ بیهوده.

فیلیپ کاروین

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

سوگواری

سوگواری
نلی هنینگ

«حالا نرو؛
من به تو
همچو رویایی چسبیده ام.»

چه کوتاه بوده ام من
یا تو زود به بلندترین شاخه رسیدی؟
بگذریم.
همه ی پیچک ها را خشکانده ام
و خود را هرس کرده ام؛
می خواهم رویا بمانم
و از نو قد بکشم
برای آن که بلد نیست
رویا ببیند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

من و لذت و سواد موسیقی

من در خانواده ای که جمعیت زنان از مردان به طور نامردانه ای بیشتر است، زندگی می کنم. خانواده ی پدری ام که بیشتر روزهای کودکی و نوجوانی ام را با آنها بوده ام، کاملن مردانه است و تک و توک زنانی که در آن خانواده هستند، تقریبن با نابرابری سنتی ساخته اند. می شود گفت اگر سه ماه زمستان را با خانواده ی مادری می گذراندم، سه ماه تابستان را پیش خانواده ی پدری بودم. پاییز و بهار پیش پدر و مادرم یک کوچه بالاتر برمی گشتم تا کشف کنم که خانه چه طعم خاصی دارد (طعمِ عصرها در صف طولانی نانوایی ایستادن و آخر هفته ها لباس آب کشیدن و شب ها و ظهرها به زور خوابانده شدن). در کل به نوعی نازدانه بوده ام چون ... به راستی نمی دانم چرا نازدانه بوده ام.

با وجود این نازفروشی ها، محدودیت های نانوشته و بیان نشده اما تدوین یافته ای وجود داشته اند برای من که دختر بودم. یکیش شنیدن موسیقی بود. در خانه ی خودمان پدرم جعبه ای چرمی و زیبا داشت که پر بود از کاست های روضه و نوحه و ترانه به زبانهای عربی و اردو به اضافه ی دو سه تا هایده و یکی دوتا ناشناس اگر خوب به یادم مانده باشد.
من اجازه نداشتم به آنها دست بزنم یا انتخاب کنم که چه بشنویم. در حقیقت این بابا بود که هر وقت از بی بی سی خسته می شد، یکی از کاستهایش را انتخاب می کرد و می شنید- می شنیدیم. بابایم می دید که وقتی برنامه ی روز هفتم در بی بی سی شروع می شد و گوینده با صدای بلند می گفت «درووووود» ما چه ذوقی می کردیم. اما بیشتر وقت ها بابا جانِ ما را میل قدرت نمایی فرا می گرفت و رادیو را خاموش می کرد. زن نباید آشکارا نشان می داد که در حال لذت بردن از موسیقی است.

سلیقه ی عموهایم که از بابایم خیلی کوچکتر بودند فرق می کرد. وقتی خانه ی آنها بودم، عصرها صدای اندی و شهره و لیلا فروهر بود و ناسزاها و توبه های مادربزرگ (از شانسِ مادربزرگم در آن موقع هنوز داشتن دستگاه پخش ویدیو ممنوع بود در ایران). دو تا عمه ام حق نداشتند بنشینند نزدیک ضبط صوت یا ترانه ای را که از شهره یا لیلا فروهر شنیده بودند، در حضور عموهایم زمزمه کنند. این کار یک نوع چشم سفیدی بود. البته که در نبود ذکور و مادربزرگ، ما جشنی می گرفتیم با کاست ها و ضبط صوت. در خانه همدستی نداشتم که چنین جسارت هایی بکنم اما در آنجا می شد. متن ترانه ها نازل، هیجان ما ناقص و سلیقه و انتخاب هم محدود به موجود.

خب همه چیز تغییر می کند، آدمها هم. کم کم آهنگ شنیدن های قاچاقی ما رو شدند و بعد قانون های ضد فرهنگی ما شکستند و برای اولین بار بابایم برای ما دخترها گلچینی از ترانه های هایده را خرید. بعد ما جرات کردیم خودمان آهنگ بشنویم. ولی هنوز اجازه نداشتیم برای یافتن آهنگ و آلبومی چادر به سر کنیم و به این کلوپ موسیقی یا فلان کاست فروشی برویم. بماند که این قانونِ بیان نشده و نانوشته هم بعدن شکست.

از رادیو و تلویزیون نام های دیگر شنیدم و در روزنامه و کتاب نام های دیگر خواندم از جمله ی تکرار شدنی ترین شان بتهوون بود که این اواخر یکی از ملودی هایش شده بود، اعلام حضورِ ماشین های جمع آوری زباله در خیابانها. البته که در محیط پر از ابهام و سردرگمی فرهنگی که ما بودیم، هیچ وقت دستم هم به هیچ آلبوم موسیقی کلاسیک نخورد و با این که می دانستم دلم چیزی بیشتر از این ریتم های دیررام دارام دیررا دارام می خواهد و می دانستم که بالاتر از اینها هم وجود دارند، اما نشد که آنها را بشنوم. نواهایی را که با شنیدنشان به جای در گیر شدن دست و پا و کمر و باسن( که البته برای تولید سروتونین و ایجاد شادی مفید هستند) ذهن و روان درگیر می شود و خیال می آید و حتی می توان الهام گرفت و دست به نقاشی برد و بر صحنه اجرا کرد.

پیشرفت تازه ای که کرده ام این است که می توانم با دقت شصت درصد بگویم یک ملودی از موزارت هست یا نه. نه به این دلیل که زیاد موزارت شنیده ام. بلکه به این دلیل که شخصیت موزارت را بیشتر شناخته ام. چنین وصف هایی را فقط خوانده بودم و ناچیزی را که اکنون از لذت موسیقی می دانم مدیون کسانی هستم که در بخش فرهنگ وهنر روزنامه ها و کتاب ها به آن پرداخته بودند و دوستانی که از آنها برایم گفته بودند. کتاب و روزنامه و گفت وگو برای من مثل موسیقی گران و ممنوع نبوده است؛ فقط کافی بود به کتابخانه ی همگانی بروم.

در همین رابطه:

این منم که از افغانستان دور بوده ام صحرا جان. فقر و گرسنگی و اعصاب داغان و روح پژمرده هست، روشنفکر واقعی و قلابی هم هست، همانطور که الماس اصل داریم و شیشه. تو خودت به این زیبایی از لذت و علم موسیقی می گویی بعد چرا نمی خواهی دیگران هم بدانند؟ در کنار همه ی اینها این سوالها هم هستند: می شود تعیین کرد چه وقت در یک جامعه برای پرداختن به هنر-ادبیات، موسیقی،هنرهای تجسمی، سینما و ...- زود است؟ تو می توانی تخمین بزنی کی و «چطور» وقتش می رسد که تسلط آن دسته از فیلم های بی علت و معلول هندی بر سلیقه و بازار سینمای افغانستان کم تر شود و مثلن فیلم های تو را بخرند؟ یا می توانی معلوم کنی کی و «چطور» می رسد روزی که برای ما سخن گفتن از شوپن زود نباشد؟

در اینجا خواندم که بامیان پزشک قانونی ندارد تا جنازه ی زنی را که در رودخانه پیدا شده تحویل بگیرد. بعد یکی گفته بود هنوز در شهرهای کلان پزشک قانونی ندارند چه رسد به بامیان. من هم رک می گویم و چه خوب که تو از رک بودن خوشت می آید. به نظر من حرف تو خیلی شبیه به نظر آن فردی است که برای نداشتن پزشک قانونی در بامیان داده است. نمی شود که از نداشته ها سخن نگفت چون وقتش نیست. مثلن تحلیل آثار فرد زینه مان را نخواند و نشنید چون هنوز سرک ما گاهگل است. اتفاقن وقتش الان است که درِ دنیای آزاد به روی ما باز شده و کم کم داریم در هیاهوی آن سرگیج و سردرگم می شویم.