۱۳۹۰ دی ۷, چهارشنبه

از ذله و کلافه و به "اینجا"م رسیده

خبرهای افغانستان را از دویچه وله دری، هشت صبح و بی بی سی فارسی دنبال می کنم. هر چه بیشتر تازه های این سه سایت را می خوانم، بیشتر باورم می شود که ریاست جمهوری در افغانستان کار "هر کسی" هست و می تواند باشد. باور کنید من هم می توانم رییس جمهور شوم. ریاست جمهوری اصلن سخت نیست. فقط کافیست گیج و سردرگم باشید. من رتبه ی اولم. اگر خودی به دست های پشت پرده نشان بدهم، رییس جمهور بعدی من خواهم بود. هاهاها.

۱۳۹۰ آذر ۲۷, یکشنبه

۱۲

بدنش را بیشتر از بدن خودم می شناختم. به او بیشتر از خودم نگاه کرده بودم. برای همین بود که وقتی برای اولین بار زن برهنه ای را می ساختم، شانه هایش ناخودآگاه پهن می شدند. شیب پهلوها، باسن، کمر: مردانه.  تن زنانه، آن قدر روشن و واضح، پیش چشمم مجسم نمی شد. زن قرار بود دست راستش را ستون کرده و روی زمین نشسته باشد. قرار بود زانوهایش را خم کرده و ساق پاهایش را به پهلو روی هم انداخته باشد. قرار نبود درشت باشد. قرار بود تنی نرم و باوقار داشته باشد؛ تن باوقار.

هنگام ساختنش بود که بر خلاف انتظارم و با تعجب متوجه شدم چقدر با اندام زنانه ناآشنایم. هنگام شکل دادن خمیدگی میان دنده های راست و کمرش آنقدر درمانده بودم که مدام وسوسه می شدم از یکی از دخترهای توی کلاس بخواهم که بگذارد تن اش را لمس کنم.  اما نه، باید زن برهنه ای را از نزدیک می دیدم. باید می دیدم چطور پوست زیر پستان چپش در آن حالت نشسته چین خورده و نفس می  کشد. باید چشم و دستم همزمان به خاطر می سپردند. می شد که در کلاس دوشنبه ها باشم و زن را از روی مدل برهنه ای بسازم اگر کمی پول بیشتر می داشتم. 

با چشمان بسته شروع کردم به لمس تن خودم. باید قالب تن زن دستم می آمد. پیش از هر چیز دستانم بودند که باید تفاوت تن او را می فهمیدند و وجودش را به خاطر می سپردند.

سرانجام زنی که من ساختم، شانه هایی لاغر و استخوانی داشت، گردنی باریک و کشیده با موهایی در هم که بالای سرش بسته بود.  انگشتانش عجیب مضطرب بودند اما باسنش آرام و بی خیال روی پایه پهن شده بود. نیم رخش لال بود. وقتی خوب به اندامش دقت کردم، دیدم باردار است. دست راستش را مشت کرده بود. حالت نشستش را دوست داشتم. آسودگی ساق هایش را. برهنه و باوقار بود.