از دو روز پیش تا به حال مامان نیامده به اتاقم. جرات ندارد بیاید داخل. از درگاه با من صحبت می کند. به صورتم نگاه نکرده. برایش غریبه ای هستم شاید. احتمالن توان آشنایی با من را در خود نمی بیند. حتمن گیج است که با من چه کند، چه بگوید. برایش آدم متفاوتی شده ام. انگار کسی دخترش را برده و من را جایش گذاشته. این را می فهمم. دو روز پیش گریه می کرد و می گفت چه کنم؟ کی را نفرین کنم که دخترم این طور شده؟ کی را نفرین کنم؟
۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سهشنبه
النگوی طلا
جول فیلپ (!!Hey JOEL) نویسنده و خبرنگار جوان استرالیایی است که در آدلاید به دنیا آمده است.
* در دو ماه گذشته، استرالیا درگیر مناظره ها و مباحث انتخابات نخست وزیری بود و در جریان این رویداد خبرنگاران مسایل بسیاری را در رسانه ها مطرح کردند.
او در معرفی خود می گوید:
« جول فیلپ به خاطر کار و درسش سراسر استرالیا و اروپا را گشته است. مدتی در بریتانیا تحصیل کرده است. در آن دوران با چهارده دانشجوی دیگر هم خانه بوده که در همه چیز با هم شریک بودند - با هم می خوردند، می نوشیدند و دوشک هایشان را به هال می بردند تا یکجا بخوابند! حالا به استرالیا برگشته تا دوره ی کارشناسی ارشد خبرنگاری را تمام کند و بعد باز راه سفر بگیرد و دنیا را بیشتر ببیند و بیشتر یاد بگیرد.
جول خبرنگاری را دوست دارد چون روزنامه نگاری بی شباهت به نویسندگی نیست. در هر دو کار باید روایتی روشن و واضح داشت. در ضمن خبرنگار با رویدادهای واقعی سرو کار دارد.
در دو ماه گذشته*، او با همه نوع آدمی مصاحبه کرده است: سیاستمداران، کشاورزان، میلیونرها، فعالان حقوق بومیان، مدیران ارشد و غیره و غیره. همچنین در این مدت او از قلمروی شمالی استرالیا و ایالت کوئینزلند و نیز از ایالت خودش، استرالیای جنوبی، گزارش هایی تهیه کرد.
جول امیدوار است همچنان که بیشتر می بیند و می آموزد، نویسنده ی بهتری شود.»
داستان کوتاه النگوی طلا در مجله ی ادبی Wet Ink، شماره ی 17، دسامبر 2009 نشر شده است.
النگوی طلا
جول فیلپ
من کمونیست هستم، پس برایم آسان نیست، اما چون دوستش دارم، کیف پولم را بیرون می کشم و کاغذهای رنگ پریده، بال زنان روی زمین پخش می شوند.
موهایش را پشت گوشش می فرستد و خم می شود روی فرش تا در جمع کردن شان به من کمک کند. کفش های آبی و جوراب مشکی اش را پوشیده. در حالی که زانویش زیر بغلش است، از من بوسه ای می چیند. سرتا پا لبخند و زیبایی است اما می دانم در آن لحظه به چه فکر می کند، به رسید های قدیمی. به نظرش کار بیهوده ای است که من کیف پولم را پر می کنم از عکس ها و رسید هایی که با دوستانم از باغ وحش گرفتیم. در حالی که در کف فروشگاه تیفانی مشغول گفت و گوی بی کلام مان هستیم، فروشنده نگاهمان می کند، دو تا جوان عاشق. دوست دخترم می گوید بندازشان دور، اینها فقط یک مشت کاغذند، آدم ها و مکان ها را که برنمی گردانند. و من مطمئنم که می دانست. همیشه باخته بود.
ما دوباره می ایستیم و خود را میان بازنشسته گان فریب خورده ای می بینیم که شادمانی را در زیورهای ظریف و کوچک سنگی جستجو می کنند. کارت پس انداز بانکی ام را روی پیشخوان می کوبم. صدای وزوز از سر گرفته می شود. او زینتی اش را انتخاب کرده: یک النگوی طلای نُـه عیار. زیاد نرم نیست. بیست دقیقه بود که با توجه به بودجه ی دانشجویی ام بر سر قیمت چانه می زدم. بعد از وارد کردن رمز کارت می دانم که تقریبن از هر لحاظ فقیرتر هستم.
اما او النگو را روی مچش می لغزاند و در هوا می رقصاند. می گوید دوستم دارد و هیچ وقت النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد. مرا می رقصاند و در خیابان دستانش را در هوا رقص و تاب می دهد در حالی که من رسید دیگری را درون کیف پولم می لغزانم. می گوید در تالار رقص النگو در دستش می ماند و سر میز شام در اسپلاند هم و حتی وقتی در اتاقمان در ساختمان بلند هتل خوابیده ایم، النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد.
پس این اشراق کوچک من است. حالا می فهمم. حالا می دانم که این هاله ی دور مچ که او با چشمان آبی اش ستایش می کند، نوستالژی کوچک اوست. این النگو فقط یک استوانه ی مسی طلا پوش نیست، گرچه دستش را سنگین می کند، مثل کیف من که در جیبم است، با این حال او هم النگو را نگه می دارد و مرا همان طور در شهر می گرداند. و اگر قرار است این طور باشد، و اگر می خواهم همچنان دوستش بدارم و دنیایش را با این خاطرات مادی پر کنم، مارکس باید منتظر بماند.
« جول فیلپ به خاطر کار و درسش سراسر استرالیا و اروپا را گشته است. مدتی در بریتانیا تحصیل کرده است. در آن دوران با چهارده دانشجوی دیگر هم خانه بوده که در همه چیز با هم شریک بودند - با هم می خوردند، می نوشیدند و دوشک هایشان را به هال می بردند تا یکجا بخوابند! حالا به استرالیا برگشته تا دوره ی کارشناسی ارشد خبرنگاری را تمام کند و بعد باز راه سفر بگیرد و دنیا را بیشتر ببیند و بیشتر یاد بگیرد.
جول خبرنگاری را دوست دارد چون روزنامه نگاری بی شباهت به نویسندگی نیست. در هر دو کار باید روایتی روشن و واضح داشت. در ضمن خبرنگار با رویدادهای واقعی سرو کار دارد.
در دو ماه گذشته*، او با همه نوع آدمی مصاحبه کرده است: سیاستمداران، کشاورزان، میلیونرها، فعالان حقوق بومیان، مدیران ارشد و غیره و غیره. همچنین در این مدت او از قلمروی شمالی استرالیا و ایالت کوئینزلند و نیز از ایالت خودش، استرالیای جنوبی، گزارش هایی تهیه کرد.
جول امیدوار است همچنان که بیشتر می بیند و می آموزد، نویسنده ی بهتری شود.»
داستان کوتاه النگوی طلا در مجله ی ادبی Wet Ink، شماره ی 17، دسامبر 2009 نشر شده است.
النگوی طلا
جول فیلپ
من کمونیست هستم، پس برایم آسان نیست، اما چون دوستش دارم، کیف پولم را بیرون می کشم و کاغذهای رنگ پریده، بال زنان روی زمین پخش می شوند.
موهایش را پشت گوشش می فرستد و خم می شود روی فرش تا در جمع کردن شان به من کمک کند. کفش های آبی و جوراب مشکی اش را پوشیده. در حالی که زانویش زیر بغلش است، از من بوسه ای می چیند. سرتا پا لبخند و زیبایی است اما می دانم در آن لحظه به چه فکر می کند، به رسید های قدیمی. به نظرش کار بیهوده ای است که من کیف پولم را پر می کنم از عکس ها و رسید هایی که با دوستانم از باغ وحش گرفتیم. در حالی که در کف فروشگاه تیفانی مشغول گفت و گوی بی کلام مان هستیم، فروشنده نگاهمان می کند، دو تا جوان عاشق. دوست دخترم می گوید بندازشان دور، اینها فقط یک مشت کاغذند، آدم ها و مکان ها را که برنمی گردانند. و من مطمئنم که می دانست. همیشه باخته بود.
ما دوباره می ایستیم و خود را میان بازنشسته گان فریب خورده ای می بینیم که شادمانی را در زیورهای ظریف و کوچک سنگی جستجو می کنند. کارت پس انداز بانکی ام را روی پیشخوان می کوبم. صدای وزوز از سر گرفته می شود. او زینتی اش را انتخاب کرده: یک النگوی طلای نُـه عیار. زیاد نرم نیست. بیست دقیقه بود که با توجه به بودجه ی دانشجویی ام بر سر قیمت چانه می زدم. بعد از وارد کردن رمز کارت می دانم که تقریبن از هر لحاظ فقیرتر هستم.
اما او النگو را روی مچش می لغزاند و در هوا می رقصاند. می گوید دوستم دارد و هیچ وقت النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد. مرا می رقصاند و در خیابان دستانش را در هوا رقص و تاب می دهد در حالی که من رسید دیگری را درون کیف پولم می لغزانم. می گوید در تالار رقص النگو در دستش می ماند و سر میز شام در اسپلاند هم و حتی وقتی در اتاقمان در ساختمان بلند هتل خوابیده ایم، النگو را از دستش بیرون نخواهد آورد.
پس این اشراق کوچک من است. حالا می فهمم. حالا می دانم که این هاله ی دور مچ که او با چشمان آبی اش ستایش می کند، نوستالژی کوچک اوست. این النگو فقط یک استوانه ی مسی طلا پوش نیست، گرچه دستش را سنگین می کند، مثل کیف من که در جیبم است، با این حال او هم النگو را نگه می دارد و مرا همان طور در شهر می گرداند. و اگر قرار است این طور باشد، و اگر می خواهم همچنان دوستش بدارم و دنیایش را با این خاطرات مادی پر کنم، مارکس باید منتظر بماند.
* در دو ماه گذشته، استرالیا درگیر مناظره ها و مباحث انتخابات نخست وزیری بود و در جریان این رویداد خبرنگاران مسایل بسیاری را در رسانه ها مطرح کردند.
۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه
3
حوض بزرگی بود که ترک خورده بود، کهنه و کثیف بود. حوض خالی بود. ته حوض، در پریدگی و بریدگی سیمانی اش که چند تا ترک در آن به هم می رسیدند، کمی آب جمع شده بود. من بودم. آب بودم. نمی دانم آب باران بودم یا باقی مانده ی آب خودِ حوض که هنوز کامل بخار نشده. فقط یادم هست که آرام نبودم. مادرم زنی بود ایستاده بر لب حوض. تماشایم می کرد. آرام نبودم چون قرار بود از آن جا بروم. قرار نبود بخار شوم. احتمالن قرار بود فواره بزنم و از حوض به بیرون بجهم. شاید هم قرار بود از دل حوض به عمق زمین بروم و به جریانِ آبی بپیوندم. می دانم که پر از انرژی بودم. نمی جوشیدم. اما پر از انرژی بودم.
مادرم لب حوض ایستاده بود. گفت نمی توانی بیرون بیایی. از تخت بیمارستان برخاستم. پابرهنه راه می رفتم. فقط برای این که خلاف گفته اش عمل کرده باشم. در میان راهرو راه رفتم، سرم گیج رفت و استفراغ کردم. پوستم رنگ نداشت. افتادم، ریختم.
مادرم لب حوض ایستاده بود. گفت نمی توانی بیرون بیایی. از تخت بیمارستان برخاستم. پابرهنه راه می رفتم. فقط برای این که خلاف گفته اش عمل کرده باشم. در میان راهرو راه رفتم، سرم گیج رفت و استفراغ کردم. پوستم رنگ نداشت. افتادم، ریختم.
