۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

آهای اهالی ! با یک دزدی به روزم

این ویدیو را ببینید. گاهی انیمیشن خیلی خیلی هنرمندانه تر از انواع دیگر سینما و تصویر است. شیوه ی حرکات و رفتار کاراکترها خیلی صمیمی است. بهتر است پخش موسیقی این وبلاگ را برای هشت دقیقه و هشت ثانیه متوقف کنید تا بتوانید موسیقی ملایم این انیمیشن کوتاه را درهنگام تماشا بشنوید.





*لینک این ویدیو را از منصور نصیری کش رفتم.

*گفتم موسیقی وبلاگ را متوقف کنید. نگفتم که خفه اش کنید.

۱۳۸۷ دی ۱۶, دوشنبه

تنگ است؛ خیلی تنگ

حرف مهمی نیست. فقط دلم خیلی تنگ شده برای بابایم. شعر «والس بابای من» را که ترجمه کردم یاد او افتادم که البته ویسکی نمی خورد و با آن شکم گنده اش نمی تواند برقصد. بابا ی من اما دست مهربانی دارد.

بچه که بودم هر وقت او می رفت خانه ی مادربزرگم من سریش می شدم که مرا هم ببرد تا با عمه و عموهایم بازی کنم. قبول می کرد و ما راه می افتادیم به سمت خانه ی مادربزرگ. دستم را در دست بزرگ و گوشتالودش می گرفت و تند تند راه می رفت. من هم یا کشیده می شدم به دنبالش یا با هر گام او دو سه تا گام را می دویدم تا در کنارش باشم . در بین راه گاهی توقفی می کرد ودستش را می گذاشت روی سینه اش وکمی خم می شد تا با دوست یا آشنایی- که او هم در همین حالت نگاهش می کرد- سلام و احترام رد و بدل کنند. آن موقع بود که من می توانستم یک دو نفس استراحت کنم.

یادم هست بعد ها که بابایم وارد کار بازار شد، دیگر خم نمی شد. دستش را روی سینه اش نمی گذاشت. دستش را می برد بالا و کف دستش را نشان طرف می داد که یعنی سلام . توقف هم نمی کرد. گرچه من دیگر به این توقف های او نیازی نداشتم. چون دست من در دست او نبود. من کنار او راه نمی رفتم. بزرگ دختری شده بودم که باید یک دو قدم عقب تر از او راه می رفتم؛ به خصوص وقتی او با دوستی سلام و احوالپرسی می کرد. همان دوستانی که در کودکی ام لپم را می کشیدند ومن دردم می گرفت. ای کاش بزرگ نمی شدم . بابایم مرا به اینجا نمی فرستاد و هنوز می توانستم دستم را دراز کنم تا بگیردش و برویم خانه ی مادر بزرگ.

با نوستالژی نفس می کشم در این شهر. هربار نوبت یکی است که به شدت در ذهنم تکرارِ نقش کند و این بار باز هم نوبت باباست.

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

عقل و اندوه

Dolor

I have known the inexorable sadness of pencils,
Neat in their boxes, dolor of pad and paper weight,
All the misery of manilla folders and mucilage,
Desolation in immaculate public places,
Lonely reception room, lavatory, switchboard,
The unalterable pathos of basin and pitcher,
Ritual of multigraph, paper-clip, comma,
Endless duplication of lives and objects.

And I have seen dust from the walls of institutions,
Finer than flour, alive, more dangerous than silica,
Sift, almost invisible, through long afternoons of tedium,
Dropping a fine film on nails and delicate eyebrows,
Glazing the pale hair, the duplicate grey standard faces.


Theodore Roethke (1908-1963)



اندوه

من غم همیشگی قلمها را می شناسم،
که مرتب هستند در جعبه هایشان ، اندوهِ وزن دفترچه و کاغذ را،
تمام رنج پوشه های مقوایی و لعاب لزج را ،
دلتنگی مقدس مکان های عمومی را،
اتاق تنهای پذیرش ، توالت ، تلفن خانه را،
وضع همیشه رقت انگیز لگن روشویی و پارچ را،
تشریفات نمودارهای چندگانه ،گیره ی کاغذ، ویرگول را،
ضرب بی پایان جانداران و بی جان ها را.

و من دیده ام گرد و خاکِ دیوارهای موسسه ها را،
که نرم تر از آرد، زنده و خطرناک تر از گَرد سیلیس،
الک شده و تقریبا نامرئی، در بعداز ظهرهای طولانی و ملال انگیز
لایه ای نازک می شود بر ناخن ها و ابروان ظریف،
موهای رنگ باخته را جلا می دهد
و چهره های مضاعفِ خاکستری را
که از معیار خارج نمی شوند.

تئودور روتکه (1963-1908)