پرواز به درون
ریه ها خود را پر می کنند و می گسترند،
بال هایی از خون روشن،
و استخوان هایت
تهی می کنند خود را تا مقدس شوند.
وقتی هوا را به درون می کشی
همچون بالنی بالا می روی،
و قلبت نیز سبک است و بزرگ،
با خوشی ای ناب می تپد، با هلیوم خالص.
بادهای سفید خورشیدی از میان تنت عبور می کنند،
هیچ چیز بر فراز تو نیست،
زمین را می بینی که اکنون
جواهری بیضی شکل است
تابان و به رنگ آبی دریا
از عشق.
تنها در رویاست که می توانی چنین کنی.
در بیداری،
قلبت مشتی ست لرزان
هوایی که نفس می کشی،
با غباری نرم
سد و سنگین شده است.
آفتاب، مسی سنگین و داغ است
که غلاف نازک و صورتی جمجمه ات را می فشرد.
لحظه ی پیش از شلیکِ گلوله همیشه چنین است.
تو تلاش می کنی و تلاش می کنی
تا بلند شوی اما
نمی توانی.
مارگارت آتوود