۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

راز من

فاش گويم؟ البته كه نه، به رازم دست نمی يابی.
كسی چه می داند؟ روزی شايد
اما نه امروز كه يخبندان است،
برف و بوران است.
اُف! تو بسيار كنجكاوي!
می خواهی بشنوی؟ خب...
نه، راز من از من است و فاش اش نخواهم كرد.

يا شايد اصلن چيزی نيست.
فرض كن رازی نيست
اين فقط اسباب سرگرميست.
هوا امروز سوز است، گزنده است.
آدم شال مي خواهد،
روبند و بالاپوش و پوشش های ديگر؛
من به هر كسی خوشامد نمی گويم.
بگذار سرمای خشک  نفيركشان در دالان من بپیچد؛
بگيردم؛ احاطه ام كند؛
بكوبدم؛ بهت ام زند؛
سرمای پر سوزم دهد؛
در پوششم رخنه كند و نيشم زند.
من اما نقاب می زنم تا گرم شوم.
چه كسی در زمستان روسيه روی می گشايد
تا هر بادی از او بوسه بدزدد؟
تو بوسه نمی دزدی؟ سپاس از لطف ات،
حقيقت است باور كن
اما امتحانم نكن، فعلن نه.

بهار زمان بی تكلفی ست اما من
اعتماد ندارم
نه به غبار مارچ؛
نه به تاج های رنگين كمانی باران های مختصر آوريل
و نه حتی به مِی كه گلهايش را
چند ساعت بی آفتاب سرما می زند.

شايد يک روز بی رمق تابستانی،
وقتی پرندگان خوابالود كمتر و كمتر آواز می خوانند
و ميوه ی زرين كاملن رسيده است،
اگر نه آفتاب سوزان بود و نه سراسر ابر،
شايد فاش كنم رازم را
يا تو خود حدس خواهی زد.


كريستينا روزتی (۹۴- ۱۸۳۰)

۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

گل سرخ بيمار

ﺁه، ای گل سرخ
بيمار شدی.
كرم نامريی،
در ميان زوزه های طوفان ﺷﺒﺎﻧﻪ
بسترت را يافت؛
بستر سرمست خون رنگ ات را.
ﻋﺸﻖ تاريک و مرموزش
تباه ات مي كند.


ﻭﯾﻠﯿﺎﻡ ﺑﻠﯿﮏ (۱۸۲۷- ۱۷۵۷)