...
پول، این پول مادر سگ، این است که کارها را می تواند خیلی زود رو به راه کند. تف، تف به این وضع. تف به ما که مثل خر توی گل مانده ایم. کی می تواند تعیین کند که رنج بی پولی در این وضعیت برای من سنگین تر است یا رنج بیماری برای فلانی.
خواب می بینم. همیشه خوابم و خواب می بینم. می خوابم و بیدار می شوم. می خوابم و بیدار می شوم. می خوابم و خواب می بینم. خواب می بینم که منتظر چیزی هستم. همیشه در خوابهایم منتظرم به چیزی برسم یا چیزی به من برسد یا چیزی را به من بدهند. در این خوابها و در این انتظارها گاهی کسی هم با من هست. دوستی، خواهری. انتظارها هم انتظارهای عادی هستند. مثلن گرسنه ام و سفارش غذا داده ام. در خواب مراحل تهیه ی غذا را با انتظار می بینم و وقتی قرار است که غذا سرو شود، از خواب بیدار می شوم. یا منتظر اتوبوس هستم و تمام لحظه ها و اضطراب های انتظار و دیر رسیدن را حس می کنم اما وقتی اتوبوس می رسد و قرار است نتیجه ی انتظار را ببینم تا خیالم راحت شود، از خواب بیدار می شوم. این چند باری هم که او را در خواب دیده ام، همین طور بوده. منتظر بوده ام تا با هم خلوت کنیم و راز و نیاز اما وقتی آن لحظه رسیده، از خواب بیدار شده ام. گویا ضمیر من باور دارد که به چیزی نمی رسم.
...
دیروز او بی دلیل با خشم و نفرتی عجیب با من رفتار کرد. هر وقت با او حرف می زدم با فریاد می گفت: «چه می دانم. گمشو بیرون از اتاق.» یا «نه! نیست. گمشو برو بیرون.» یا وقتی می خواست حمام کند و من در حمام مشغول پاک کردن جلای ناخنم بودم ( سه هفته بود که روی ناخن هایم جلا داشتم. یک روز تمام با دیدن بلندی ناخن هایم، هوس جلا دادنشان مرا رها نکرده بود.) بی مقدمه گفت: « گمشو بیرون می خواهم حمام کنم.» من هم گفتم خب بکن. من تا کارم تمام نشود، نمی روم. گفت «اینها را ببر بیرون کارت را تمام کن.» گفتم نه . گفت «خودم می برم.» و قوطی اَسِتن را از پیشم برداشت و برد بیرون. من اما از جایم تکان نخوردم. خیلی احساس اهانت می کردم. تمام این حرف ها را با فریاد به من می گفت. و من تلاش می کردم در مقابل عصبیتش با آرامی و خونسردی رفتار کنم تا چنین القا کنم که برایم اصلن اهمیتی ندارد اگر او همان لحظه از فریاد و خشم، خودش را جر بدهد. مقابل آینه مشغول بازی با موچین و ابروهایم شدم. آمد داد زد « گمشو دیگه». هیچ نگفتم. چنان با اهانت و غضب داد می زد که صدای مادرش بلند شد. پرسید تو با کی داری اینطوری حرف می زنی؟ او گفت این مثل بچه ها لج کرده و نمی رود بیرون تا من حمام کنم. و خلاصه بحث بین آن دوتا در گرفت. مادرش گفت آدم با سگش هم اینطور رفتار نمی کند. او گفت «چون اون سگ است. اما این حتی سگ هم نیست.» و همین طور ادامه دادند. تا بالاخره مادرش کوتاه آمد و گفت من از دست شماها خسته شده ام. احترام به هم را نمی فهمید.
من بغض کرده بودم در حمام ولی تظاهر می کردم که خونسردم و دارم با موچین ابروهایم را مرتب می کنم.
...
امروز صبح صحنه ی دیروز را در ذهنم ویرایش و بازسازی می کردم. با این کار احساس خوبی به من دست می داد. اغلب این کار را می کنم وقتی ناراحت هستم. او سر من فریاد می کشد که گم شوم. من نمی روم و برسرش فریاد می کشم. او دوباره با خشم محکم سر من را می کوبد به لبه ی دستشویی. سرم خونین می شود. هیچ توان و امیدی برای دفاع از خود ندارم و به همین دلیل تسلیم خشونت او هستم. بعد من همان طور گیج می دوم به طبقه ی پایین. قصد دارم خودکشی کنم. از در می دوم به بیرون توی خیابان و چون خیابانِ ما یک خیابان اصلی است و ماشین زیاد از آن می گذرد، یکی با سرعت به من می کوبد و پرت می شوم به گوشه ای. اما در ذهنم به خود می گویم من نمی میرم. چون متاسفانه بدبخت تر از آنی هستم که خوشی مردن به سراغم بیاید. من معلول و له شده، در بیمارستانم. چون سرعت ماشین آنقدرها زیاد نبوده. خانه ی ما درست پیش از یک میدان کوچک است و ماشین ها پیش از رسیدن به میدان، سرعت شان را کم می کنند تا اگر لازم شد به ماشین های دیگر راه بدهند.
حالا می خواهم به انگشتان کج و گوشتی دستم با ناخن های کوتاه نگاه کنم. با اهانت و تقبیح جسم خودم، هر نوع امیدی را در خود می کشم. خوب می شوم. خوب می شوم و باز آن زندگی را از سر می گیرم.
پول، این پول مادر سگ، این است که کارها را می تواند خیلی زود رو به راه کند. تف، تف به این وضع. تف به ما که مثل خر توی گل مانده ایم. کی می تواند تعیین کند که رنج بی پولی در این وضعیت برای من سنگین تر است یا رنج بیماری برای فلانی.
خواب می بینم. همیشه خوابم و خواب می بینم. می خوابم و بیدار می شوم. می خوابم و بیدار می شوم. می خوابم و خواب می بینم. خواب می بینم که منتظر چیزی هستم. همیشه در خوابهایم منتظرم به چیزی برسم یا چیزی به من برسد یا چیزی را به من بدهند. در این خوابها و در این انتظارها گاهی کسی هم با من هست. دوستی، خواهری. انتظارها هم انتظارهای عادی هستند. مثلن گرسنه ام و سفارش غذا داده ام. در خواب مراحل تهیه ی غذا را با انتظار می بینم و وقتی قرار است که غذا سرو شود، از خواب بیدار می شوم. یا منتظر اتوبوس هستم و تمام لحظه ها و اضطراب های انتظار و دیر رسیدن را حس می کنم اما وقتی اتوبوس می رسد و قرار است نتیجه ی انتظار را ببینم تا خیالم راحت شود، از خواب بیدار می شوم. این چند باری هم که او را در خواب دیده ام، همین طور بوده. منتظر بوده ام تا با هم خلوت کنیم و راز و نیاز اما وقتی آن لحظه رسیده، از خواب بیدار شده ام. گویا ضمیر من باور دارد که به چیزی نمی رسم.
...
دیروز او بی دلیل با خشم و نفرتی عجیب با من رفتار کرد. هر وقت با او حرف می زدم با فریاد می گفت: «چه می دانم. گمشو بیرون از اتاق.» یا «نه! نیست. گمشو برو بیرون.» یا وقتی می خواست حمام کند و من در حمام مشغول پاک کردن جلای ناخنم بودم ( سه هفته بود که روی ناخن هایم جلا داشتم. یک روز تمام با دیدن بلندی ناخن هایم، هوس جلا دادنشان مرا رها نکرده بود.) بی مقدمه گفت: « گمشو بیرون می خواهم حمام کنم.» من هم گفتم خب بکن. من تا کارم تمام نشود، نمی روم. گفت «اینها را ببر بیرون کارت را تمام کن.» گفتم نه . گفت «خودم می برم.» و قوطی اَسِتن را از پیشم برداشت و برد بیرون. من اما از جایم تکان نخوردم. خیلی احساس اهانت می کردم. تمام این حرف ها را با فریاد به من می گفت. و من تلاش می کردم در مقابل عصبیتش با آرامی و خونسردی رفتار کنم تا چنین القا کنم که برایم اصلن اهمیتی ندارد اگر او همان لحظه از فریاد و خشم، خودش را جر بدهد. مقابل آینه مشغول بازی با موچین و ابروهایم شدم. آمد داد زد « گمشو دیگه». هیچ نگفتم. چنان با اهانت و غضب داد می زد که صدای مادرش بلند شد. پرسید تو با کی داری اینطوری حرف می زنی؟ او گفت این مثل بچه ها لج کرده و نمی رود بیرون تا من حمام کنم. و خلاصه بحث بین آن دوتا در گرفت. مادرش گفت آدم با سگش هم اینطور رفتار نمی کند. او گفت «چون اون سگ است. اما این حتی سگ هم نیست.» و همین طور ادامه دادند. تا بالاخره مادرش کوتاه آمد و گفت من از دست شماها خسته شده ام. احترام به هم را نمی فهمید.
من بغض کرده بودم در حمام ولی تظاهر می کردم که خونسردم و دارم با موچین ابروهایم را مرتب می کنم.
...
امروز صبح صحنه ی دیروز را در ذهنم ویرایش و بازسازی می کردم. با این کار احساس خوبی به من دست می داد. اغلب این کار را می کنم وقتی ناراحت هستم. او سر من فریاد می کشد که گم شوم. من نمی روم و برسرش فریاد می کشم. او دوباره با خشم محکم سر من را می کوبد به لبه ی دستشویی. سرم خونین می شود. هیچ توان و امیدی برای دفاع از خود ندارم و به همین دلیل تسلیم خشونت او هستم. بعد من همان طور گیج می دوم به طبقه ی پایین. قصد دارم خودکشی کنم. از در می دوم به بیرون توی خیابان و چون خیابانِ ما یک خیابان اصلی است و ماشین زیاد از آن می گذرد، یکی با سرعت به من می کوبد و پرت می شوم به گوشه ای. اما در ذهنم به خود می گویم من نمی میرم. چون متاسفانه بدبخت تر از آنی هستم که خوشی مردن به سراغم بیاید. من معلول و له شده، در بیمارستانم. چون سرعت ماشین آنقدرها زیاد نبوده. خانه ی ما درست پیش از یک میدان کوچک است و ماشین ها پیش از رسیدن به میدان، سرعت شان را کم می کنند تا اگر لازم شد به ماشین های دیگر راه بدهند.
حالا می خواهم به انگشتان کج و گوشتی دستم با ناخن های کوتاه نگاه کنم. با اهانت و تقبیح جسم خودم، هر نوع امیدی را در خود می کشم. خوب می شوم. خوب می شوم و باز آن زندگی را از سر می گیرم.

