
نامه هایی به یک شاعر جوان مجموعه ای از ده نامه است که ریلکه به جوانی نوشته است که قصد داشت به ارتش آلمان بپوندد. نامش فرانتس کاپوس بود و نوزده سال داشت. او به ریلکه نامه می نوشت و از ریلکه می خواست شعرهایش را نقد کند و راهنمای او باشد. ریلکه زمانی که اولین نامه را نوشت 27 ساله بود. نتیجه ی نامه نگاری پنج ساله ی آنها، خودآموزِ باارزشی است برای هر کسی که می خواهد بداند هنرمند کیست و برای هنرمند شدن و انسان بودن به چه چیزهایی نیاز است. ریلکه در این نامه ها به مسایل زیادی اشاره می کند که هر کدام را می شود شکافت و تحلیل کرد، از شعر و تکنیک گرفته تا اشاره هایی به سکس. استفان میشل این مجموعه را به انگلیسی ترجمه کرده و من هم آن را از انگلیسی به فارسی برمی گردانم. برخلاف توصیه ی دوستم تلاش کردم ترجمه ام به شیوه ی نگارش و زبانِ سالهای 1280 تا 1300 شمسی نزدیک باشد (یک کم ماجراجویی در ترجمه بد نیست حتی اگر موفقانه نباشد). برای ترجمه چند نامه از محمد تقی بهار خواندم و چرند و پرندِ دهخدا را نیز(هنوز می خوانم). از دوست عزیزم متشکرم که با معلومات تاریخ ادبیاتش، بهار و دهخدا را همدوره ی ریلکه یافت و آثار آنها را برای آشنایی بیشتر با نثر آن دوران پیشنهاد کرد.
نامه هایی به یک شاعر جوان/ راینر ماریا ریلکه
نامه ی اول
پاریس
17 فوریه 1903
آقای محترم
دستخط شما را چند روز پیش دریافت کردم. مایلم از شما به خاطر باوری که به بنده دارید، تشکر کنم. این تنها کاریست که از من ساخته است. من نمی توانم در باره اشعار شما نظری بدهم چون با هر تلاشی برای نقد بیگانه ام. هیچ چیز همچون انتقاد وسعت یک اثر هنری را چندان ناچیز لمس نکرده است. کلمات انتقادی همیشه کمابیش منجر به سوءتفاهم میشوند. امور همیشه آنطور ملموس و بیان شدنی نیستند که معمولا دیگران ما را به باورشان تشویق می کنند. بیشتر تجربیات بیان ناشدنی اند، در فضایی روی می دهند که هیچ کلمه ای در آن وارد نشده است و بیان ناشدنی ترینِ آنها آثار هنریست؛ این هستی های رمزآلود که در کنار زندگیِ کوتاه و گذرای ما جاوید میمانند.
با این مقدمه، میخواهم بعرض برسانم که اشعار شما دارای سبک خاصی نیستند، اگرچه در آنها چیزی شخصی، خاموش و در خفا، در شرف ظهور است. آخرین شعر، «روح من»، بیش از همه چنین حسی را به بنده منتقل کرد. در این شعر چیزی برآمده از درونِ خود شما در تلاش است تا در واژه و آهنگ نمود پیدا کند. و در شعر زیبای «به پلنگ» شاید نوعی خویشاوندی است که با آن موجود بزرگ و منزوی ظاهر میشود. با اینحال، اشعار شما بخودی خود چیزی نیستند، هنوز مستقل نیستند، حتی آخرین شعر و «به پلنگ». نامه صمیمی شما که به انضمام اشعارتان فرستاده اید، بعضی از اشتباهاتی را که در هنگام خواندن حس کردم، مسلم کرد؛ گرچه نمیتوان بروشنی به اشتباه خاصی اشاره نمود.
پرسیده اید که آیا اشعارتان خوب هستند یا نه. شما از بنده میپرسید. پیش از بنده از دیگران هم پرسیده اید. اشعارتان را به مجلات میفرستید. آنها را با اشعار دیگران مقایسه میکنید و وقتی بعضی مجلات، اشعارتان را نمی پذیرند، شما متاثر میشوید. حال (از آنجا که نظر بنده را خواسته اید) استدعا میکنم دست از این کارها بردارید. شما به بیرون توجه میکنید؛ این کاریست که همین اکنون باید از آن دست بکشید. هیچ کس نمیتواند نظری بدهد یا کمکتان کند- هیچ کس. تنها یک کار را باید انجام دهید. به درون خود رجوع کنید. آن چیزیرا که به شما فرمان نوشتن میدهد، شناسایی کنید. ببینید آن چیز در قلب شما ریشه دوانده است یا نه. پیش خود اعتراف کنید آیا خواهید مرد اگر شما را از نوشتن منع کنند. و مهمتر از همه، در خاموشترین ساعتِ شبانه از خود بپرسید: آیا باید بنویسم؟ برای یافتن پاسخ، نیازمند کاوشی عمیق در درون خود هستید. و اگر این پاسخ طنین اندازِ توافق بود، اگر این پرسشِ جدی با «باید» ی ساده و قاطع پاسخ داده شد، زندگیتان را بر این ضرورت بنا کنید. تمام زندگیتان، حتی بیمایه ترین و بی اهمیت ترین ساعت آن باید نشانه و شاهدِ این انگیزه شود. بعد به طبیعت نزدیک شوید. بعد تلاش کنید آن چه را که می بینید و حس میکنید و دوست میدارید و از دست میدهید طوری بیان کنید که انگار پیش از این هیچ کس هرگز از آن نگفته است. شعرعاشقانه نگویید. از فرمهایی که بیش از اندازه سطحی و کم مایه هستند، پرهیز کنید. از عشق گفتن دشوارترین کار است و نیرویی عظیم و کاملا پرورده نیاز است تا بتوان شعری سرود که در میان وفور سنتهای شعریِ خوب و حتی درخشانِ موجود، بی نظیر باشد. بنابراین خود را از موضوعاتِ عام و کلی برهانید و از آن چیزهایی بنویسید که زندگی روزانه در اختیارتان میگذارد. اندوه تان را توصیف کنید و امیالتان را. از افکاری بنویسید که از ذهنتان میگذرد و از اعتقادی که به هر نوع زیبایی ای دارید. اینها را با صداقت محض و از صمیم دل بنویسید و وقتی احساساتتان را بیان میکنید، از هر چه در اختیار دارید، استفاده کنید؛ از تصاویر رویاهایتان، و اشیایی که به خاطر می آورید. زندگی روزانه تان را سرزنش نکنید اگر غنایی در آن نیست، خود را سرزنش کنید. بپذیرید که به آن اندازه شاعر نیستید تا بتوانید غنای زندگیتان را ببینید و به کار گیرید چراکه فقر برای آفرینندهء واقعی معنایی ندارد و هیچ جایی ناچیز و نامتفاوت نیست. و حتی اگر در زندانی باشید که دیوارهایش مانع از رسیدن صداهای بیرون است، آیا دورانِ کودکیتان با شما نیست؟ همان جواهر قیمتی؟ همان گنج خانه ی خاطرات؟ به کودکیتان توجه کنید. تلاش کنید احساساتتان را از عمیق این گذشته عظیم بیرون بکشید. شخصیت شما قویتر خواهد شد. تنهاییتان وسیع خواهد شد و مکانی خواهد بود که در آن میتوانید در روشنای ماه زندگی کنید، جایی خواهد بود که عبور صدای دیگرانرا میشنوید، از دور دست ها. و اگر از این در خود کاویدن، از این غوطه در دنیای درون، شعر تراوید، نخواهید پرسید که آیا اشعارتان خوبند یا نه و تلاشی هم برای جلب توجه مجلات نخواهید کرد. آنها را همچون دارایی طبیعی خود میدانید، تکه ای از زندگیتان، صدایی از زندگیتان. اثر هنری وقتی خوب است که از ضرورت برآمده باشد. این تنها راهی است که میتوان دربارهء اثر هنری قضاوت کرد. معذالک، آقای محترم، بشما هیچ مشورتی نمیدهم جز این که به درون خود رجوع کنید و ببینید از آن سطحی که زندگیتان در آن شناور است، تا چه عمقی میتوان رفت. در آن عمق به سرچشمه که برسید، پاسختان را پیدا میکنید که آیا باید بنویسید یا نه. آن پاسخ را همانطوریکه یافته اید بپذیرید. تلاش نکنید تفسیرش کنید. شاید متوجه شوید که بشما لقب هنرمند میدهند. پس تقدیر را بردوش بگیرید و بدون این که بپرسید چه پاداشی خواهید گرفت، سنگینی و بزرگیش را تحمل کنید. چون آفریننده باید خودش، دنیایی باشد که بتواند همه چیز را در آن پیدا کند و همینطور در طبیعت که تمام زندگیِ آفرینندهء هنر وقف آن است.
اما بعد از این هبوط بدرون و به انزوای درون، شاید به صرافت بیفتید که از شاعر شدن دست بکشید (همانطور که گفتم کسی که حس میکند میتواند بی نوشتن زندگی کند، بهیچ وجه نباید بنویسد). با اینحال، حتی در آنصورت هم بی فایده نخواهد بود اگر این خودشناسی که از شما خواسته ام انجام دهید. بعد از آن زندگیتان راه خود را خواهد یافت و امید که خوب و پربار باشد، و وسیع؛ این چیزیست که برایتان آرزو میکنم؛ بسیار بیشتر از آن چه که بتوانم بیان کنم.
دیگر چه میتوانم بگویم؟ به نظرم به هر چیز، در خورِ آن اشاره کرده ام. و در آخر میخواهم یک نکتهء دیگر را هم علاوه کنم. در مسیر شکوفاییتان، خاموش و مصمم به رشد کردن ادامه دهید. بهیچ صورت ممکن نیست مانع این جریان شوید مگر اینکه به بیرون توجه کنید و منتظر پاسخ به پرسشهایی بمانید که فقط درونیترین احساساتتان، در خاموشترین لحظه هایتان، شاید بتوانند پاسخگو باشند.
بسیار خوشوقت شدم که در نامه تان یادی از پرفسور هوراسک کرده اید. افراد باسواد و فرهیخته ای امثال ایشان بسیار برای من محترم هستند و بنده سالهاست که به ایشان ارادت دارم. لطفا ارادت بنده را بایشان برسانید. ایشان خیلی لطف دارند که هنوز بنده را به یاد دارند و من از این بابت خیلی تشکر میکنم.
شعری را که برایم فرستاده بودید، به شما برمیگردانم. و باز هم از اعتماد صادقانه تان متشکرم. بخاطر پرسشهایی که کردید هم تشکر می کنم و تلاش کردم تا آنجا که میتوانم، صادقانه به آنها پاسخ بدهم. امیدوارم توانسته باشم کمی بیش از آنچه که از یک ناشناس برمیاید، مفید بوده باشم.
قربان شما
راینر ماریا ریلکه