صندوق دار به طرفم خم می شود تا صدایش را بهتر بشنوم. هر لحظه صورتش نزدیک و نزدیک تر می شود. و صدایش بلند و بلندتر. بلندی صدایش را نمی شنوم اما از برجستگی رگ های شقیقه اش و درشتی چشمهایش می فهمم که بلندتر و بلندتر در حال فریاد زدن است. با این حال صدایش از من هر لحظه دور و دورتر می شود. همین طور که او در حال به پایان رساندن جمله اش است، من هر لحظه نگران و نگران تر می شوم که چرا در حال کر شدنم. به نیمه ی جمله اش رسیده است و یا شاید هم به نیمه راه برخورد با صورت من، که متوجه می شوم چهره اش در حال تغییر شکل دادن است. دهانش کم کم باریک و دراز می شود. گونه هایش کشیده می شوند و صورتش تا به من برسد، شبیه یک بز شده است...
از خواب که پریدم، هزاران پروانه در شکمم پرواز می کردند.
از خواب که پریدم، هزاران پروانه در شکمم پرواز می کردند.