۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

دریم، دریم، دی ری ری.. ری ریم

صندوق دار به طرفم خم می شود تا صدایش را بهتر بشنوم. هر لحظه صورتش نزدیک و نزدیک تر می شود. و صدایش بلند و بلندتر. بلندی صدایش را نمی شنوم اما از برجستگی رگ های شقیقه اش و درشتی چشمهایش می فهمم که بلندتر و بلندتر در حال فریاد زدن است. با این حال صدایش از من هر لحظه دور و دورتر می شود. همین طور که او در حال به پایان رساندن جمله اش است، من هر لحظه نگران و نگران تر می شوم که چرا در حال کر شدنم. به نیمه ی جمله اش رسیده است و یا شاید هم به نیمه راه برخورد با صورت من، که متوجه می شوم چهره اش در حال تغییر شکل دادن است. دهانش کم کم باریک و دراز می شود. گونه هایش کشیده می شوند و صورتش تا به من برسد، شبیه یک بز شده است...
از خواب که پریدم، هزاران پروانه در شکمم پرواز می کردند.