از دو روز پیش تا به حال مامان نیامده به اتاقم. جرات ندارد بیاید داخل. از درگاه با من صحبت می کند. به صورتم نگاه نکرده. برایش غریبه ای هستم شاید. احتمالن توان آشنایی با من را در خود نمی بیند. حتمن گیج است که با من چه کند، چه بگوید. برایش آدم متفاوتی شده ام. انگار کسی دخترش را برده و من را جایش گذاشته. این را می فهمم. دو روز پیش گریه می کرد و می گفت چه کنم؟ کی را نفرین کنم که دخترم این طور شده؟ کی را نفرین کنم؟