۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

غور

داشتم فکر می کردم که اگر یک دستم را ببرند باز هم تعداد رفقای من از انگشتان دستم تجاوز نمی کند. بعد برای فرار از یک سری فکرهای منفی رفتم سراغ این واژه: تجاوز. چرا گفتم تعداد رفقای من از انگشتان دستم « تجاوز» نمی کند؟ این دیگر چه جور حرف زدن است؟
کوچک که بودم وقتی به باغی، جایی برای تفریح می رفتیم، عموهای من از در و دار و درخت بالا می رفتند. صاحب ملک که می آمد، اولین ضربه را به کی می زد؟ به من که روی زمین دم دستش بودم. بقیه در می رفتند. حالا من هم به دم دست ترین واژه که توی ذهنم بود، حمله کردم. با این که عربی ام خوب نیست، تلاش کردم ریشه ی این یکی را در بیاورم. شد جوز. معنی اش را نمی دانم. پس این نشد. وزنش را در آوردم. شد تفاعُل. ناگهان یک دسته ی طولانی از واژه های عربی به این وزن توی ذهنم رژه رفتند. چقدر زیادند در فارسی امروز! تشابه، تساهل، تعامل، تجاهل، تمارض، تقاطع، تکامل، تفاوت، تقارن، توازن، تناول، تداخل، تصادف، تجاوز، تراکم، تداوم، تسامح، تعارض، تقابل، تمایل، تناسب، تواضع...

با این که می شود گفت تعداد رفقای من از انگشتان دستم « بیشتر» نیستند، و با این که تلاش می کنند و می کنیم تا فارسی سره شود، مگر می شود بدون این واژه های عربی همیشه به راحتی منظور را بیان کرد؟ مثلن همین منظور که الان گفتم. منظور این که چرا توی این شش میلیارد و خرده ای فقط اینقدر؟