۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

نمایشنامه ی کوتاه (1)

عشق در مسیرِ «ب»*

نقش ها:
ماری: بیست و هشت ساله
روبی: بیشت و هشت ساله
مکان: ایستگاهِ هواییِ مترو در بروکلین
زمان: کنونی؛ اواخر تابستان
.....................................

عشق در مسیرِ «ب»
آدام کرار

ایستگاهی خالی، بالاتر از سطح زمین. ماری، بیست و هشت ساله، به همراه روبی، بیست و هشت ساله، وارد می شود.

روبی: باز هم اینجا آمدیم. خانه ی خودِ آدم، باغ دلگشای من.
ماری: نگاه کن روبی. بالای برج منبع آب، کره ی ماه!
روبی: چی؟
ماری (بامهربانی): وقتی قطار آمد تو بمان. خب؟
روبی: ساعت 2 صبح است. فکر می کنی می گذارم تنها بروی خانه؟
ماری: تو خیلی آقایی. و خیلی هم جذاب. گردنت دیوانه ام می کند.(ماری شروع به بوسیدن گردن روبی می کند.)
روبی: ... ول کن. بسه.
ماری (به نرمی): اینطوری نباش.
روبی: نه، خب... منظورم این است که... این... وضعیت ـــ
ماری(برای چهارمین بار در این شب): نمی توانم پیشت بمانم.
روبی: چرا نه؟
ماری: بهت گفتم که.
روبی: چرا پدرت نمی تواند به گربه غذا بدهد؟
ماری: چون گربه فقط از دست من غذا می خورد.
(روبی با ناباوری سرش را تکان می دهد.)
ماری: هی، تو این باد را دوست نداری؟
روبی: این بالا باد بو می دهد.
ماری: ولی وقتی آن شعر را برای من نوشته بودی، فکر نمی کردی این باد بو می دهد.
روبی: آن وقت آوریل بود. از آن موقع تا حالا بیشتر از صد بار سوار این قطار شده ای.
ماری: پس دیگه فکر نمی کنی که من درخشان ترین ستاره در بروکلین هستم؟
روبی: چرا. فکر می کنم. فقط ــــ
ماری: تو یک زمانی دوست داشتی با من سوار مترو شوی. من مدرک کتبی دارم. (ماری به سمت پوستر تبلیغاتی ای می رود که زمانی روبی روی آن شعری نوشته بود.) ببین! (شعر را می خواند.)
وقتی با تو در قطارِمترو هستم، از بروکلین نمی گذرم
در ماشینی بی سقف هستم که از قصری در سیسیل می گذرد
همراه درخشان ترین ستاره ی دریای مدیترانه: ماری.
روبی: تو آن ستاره هستی، اما ـــ
ماری: و یک بار که برق بین خیابان سی وششم و پسیفیک قطع شد؟ خیلی بد بود؟
روبی: خیلی عالی بود.
(ماری با شوق او را می بوسد. روبی برای لحظه ای به بوسه هایش پاسخ می دهد. اما بعد:)
روبی: من اصلن نمی توانم بفهمم. اگر پشمالو یک شب شام نخورد چی می شود؟ گربه ی لاغری که نیست.
ماری: به من وابسته است.
روبی: من هم.
ماری: راستی؟
روبی: هان!
(سکوت)
ماری(موضوع را عوض می کند): یادم می آید که وقتی بچه بودم، با قطارِاین مسیر می رفتیم کُنی آیلند. وقتی قطار از تونل بیرون می رفت، می شد از پنجره ها داخل خانه ها را خیلی واضح دید. حس می کردم ما از زمین به سیاره ی دیگری رفته ایم. برادرانم پنجره های قطار را باز می کردند و می شد بوی آشپزخانه ها و اتاق نشیمن های جنوب بروکلین را حس کرد. بوی سیر و شکر داغ ... خمیر، ادویه ...
روبی: چند سالت بود؟
ماری: پیش از مرگ مادرم بود، پس باید چهار سالم بوده باشد. فکر می کردیم سفرمان چند روز طول می کشد.
روبی: می دانم چه می گویی... مثل قطاری که من هر بار بعد از رساندن تو سوار می شوم. به نظرم می رسد که تا ابد ادامه دارد. هیچ کس توی قطار نیست، و من فکر می کنم نه مسئول موتوری هست، نه شوفری و نه ایستگاهی. صدای تلق تلق قطار بلندتر و بلندتر می شود. تلاش می کنم بوی موهایت یادم بیاید، بوی شانه هایت. اما مثل رویاست. مثل یک رویای احمقانه.
ماری: اووو. روبی.
روبی: بمان.
ماری: اوووو.
روبی: بمان.
ماری: دلم می خواهد بمانم...
روبی: خب؟
ماری: نمی توانم.
روبی: باورم نمی شود که به خاطر گربه ات باشد.
ماری: ها؟
روبی: واضح است که مشکلی هست و ما درباره اش هیچ کاری نمی کنیم. پدرت از من خوشش نمی آید. وقتی از شغلم صحبت می کردم، یک جوری به برادرانت نگاه کرد ـــ
ماری: آنها نمی فهمند تو چه کار می کنی. تو برای آنها مثل ای. تی هستی. آنها هیچ وقت با کسی اهل ویرجینیا آشنا نبوده اند. چه اهمیتی دارد؟ من که دوست دارم حرفهایت را درباره ی مردمی با پیشینه ی تاریخی بشنوم.
روبی: شاید تو آنقدر برای من احترام قائل نیستی که شب پیشم بمانی. وقتت را با من می گذرانی، یک کمکی در سرخ کردن سیب زمینی می کنی و بعد می روی.
ماری: تا حالا مردی مثل تو ندیده ام که این قدر مسئله ی شب ماندن را بزرگ کرده باشد.
روبی: من خیلی خسته ام. سه ماه است که خوابیدنی را تصور می کنم. خوابیدن در شبی که اصلن روز نمی شود، و هیچ کس دیگری هم در جهان نیست. رویاهایی که آرزوی دیدن شان را دارم ـــ اما هیچ وقت نمی بینم.
ماری (دلسوزانه): روبی...
روبی: تمام عمرم رویای چنین خوابی را داشته ام. کاش می شد فقط امشب بمانی.
ماری: متاسفم.
روبی: چرا؟! ... در اصل تو واقعن نمی خواهی با من باشی، چون پدرت فکر می کند من به اندازه ی کافی برای تو مناسب نیستم ـــ
ماری: بیا اینجا.(ماری او را به سمت نیمکت می برد و وادارش می کند که بنشیند. خودش کنار او می نشیند و سر او را روی شانه اش نگه می دارد.)
روبی: اینطوری نمی خواهم.
ماری(ساکتش می کند): س س س س.
روبی: روی این نیمکت درد سیاتیک می گیرم ـــ
ماری: ساکت باش و چشمهایت را ببند. ببندشان ـــ وگرنه خودم می بندمشان.
(سکوتی کوتاه. روبی چشمهایش را می بندد. ماری آواز می خواند.)
س س س. بامبینو، چشمهات را ببند
ستاره ها از آسمان گَـرد می ریزند
کبوترها همه شب بخیر می گن ـــ
روبی: ماری ـــ
ماری(می خواند): چشمات را ببند، بامبینو، سنجابک من.
روبی: ماری من دوستت دارم.
ماری: اوو. روبی...
روبی: باید همیشه منتظر قطار بعدی بمانم؟
ماری: چشمهایت را ببند. - خدای من، روبی تو چقدر خوش قیافه ای- بیا حالا تظاهر کنیم که توی تخت تو هستیم. تو می توانی بوی سیر را حس کنی، پرده های آهاردارِ نو را، پارافینِ کف خانه ... و ما. و آن هوای کُنی آیلند. و تو سر رویِ شانه ام دراز کشیده ای، توی ساحل، توی ابر.
روبی( خواب وبیدار): کس دیگری نیست؟
ماری: فقط ماییم.
(بعد از مدتی روبی شروع می کند به خرخرکردن)
ماری: روبی؟... واقعن خوابیده ای؟ ... وای... از دست تو چه کار کنم! نمی دانی من هم تو را دوست دارم؟ می خزیدم توی تخت ات و تا ابد با تو می خوابیدم، فقط اگر...
روبی: ... مامان؟
ماری: بله، من اینجایم. حالا بخواب.
(سکوت. روبی ناگهان بیدار می شود)
روبی: آه!!!
ماری: عیبی ندارد.
روبی: چرا دارد.
ماری: چه خوابی می دیدی؟
روبی: قطار، همیشه قطار.
ماری: اوهوم.
روبی: با من بیا به خانه. شب پیشم بمان.
ماری: نه. نمی آیم.
روبی: یا با من بیا خانه، یا ...
ماری: یا چی؟
روبی: یا یک دلیل خوب بیاور. غیر از پشمالو.
ماری: روبی، من با اولتیماتوم موافق نیستم.
روبی: خیلی خوب. خیلی خوب.
ماری: منظورت چیست؟
روبی: دیگر نمی توانم اینطور ادامه بدهم.
ماری: من می توانم تنهایی با مترو بروم. دختر بزرگی هستم.
(روبی سر تکان می دهد.)
روبی: اصلن نمی توانم.(روبی از ماری می گذرد.)
ماری: چی؟ چی؟
روبی: امشب می رسانمت به خانه ات. اما بعد... دیگر تمام است.
ماری: ترکم می کنی! در خیابان بیست و پنجم! من واقعن ـــ! ... اصلن برو خانه ات. به تو احتیاجی ندارم.
(روبی به سمت نیمکتی می رود و در انتظار قطار رویش می نشیند. وقفه. ماری سیگاری در می آورد و روشنش می کند.)
روبی: تو گفتی که ترک کرده ای.
ماری: درسته. اما مثل این که... قطار فقط در یک جهت پیش می رود.
(سیگار می کشد.)
روبی: وقتی سیگار می کشی...
ماری: چی می شه؟
روبی: جالب نیست.
(ماری با عصبانیت چندین سیگار را در دهانش و در هر سوراخ بینی اش هم یک سیگار می گذارد. بعد سمت روبی می رود و شروع می کند به روشن کردن سیگارها.)
روبی: بس کن. (روبی سیگارها را از دهان و بینی ماری می گیرد و دور می اندازد.)
ماری: هی! ( به صورت روبی سیلی می زند) خدای من! (سیلی دیگری می زند.) تو خیلی عجیبی! توی لعنتی هیچ می دانستی چقدر عجیبی؟ و با آن چشمهایت که به من نگاه می کنی، چه کاری می توانم بکنم؟
روبی: خب...
ماری: اگر شب پیشت می ماندم...
روبی: بله، همه چیز تغییر می کرد. ما از همدیگر بیشتر می دانستیم. خدا می داند چه پیش می آمد. اما بهتر می بود. حتمن بهتر می بود.
ماری: من پنج ماه و چهار روز است که تو را می بینم. و تو می خواهی...
روبی: می شه دستِ کم یک جدول زمانی داشته باشیم؟
ماری: نه!
روبی: یک اشاره ای، علامتی؟ روشنایی ای در انتهای تونل.
ماری: فکر می کردم من روشنایی تو هستم.
روبی: من چی؟ روشنایی تو هستم؟ می توانم کاری بیشتر از دیوانه کردنت بکنم؟
ماری: خدای من. تو می خواهی مجبورم کنی که بگویمش؟ هان؟ اما اگر بگویمش، هیچ وقت نمی توانم پس بگیرمش.ـــ نمی خواهم بگویمش. هنوز نه.
روبی: چرا نه؟؟!
ماری: هیچ وقت... نمی خواهم توی قفس زندگی کنم.
روبی: معلوم است که نمی کنی! من می دانم که تو یک پرنده ی وحشی هستی، و این را دوست دارم. فقط می خواهم با تو باشم.
ماری: یک سال پیش توی قفس بودم... تو نمی توانستی مرا بشناسی.
روبی: منظورت چیست؟
ماری: ... خودم را توی قفس زندانی کردم. کلید را گم کردم و فراموش کردم که توی قفس هستم. روزی دو بسته سیگار می کشیدم، کنسرو را از قوطی اش می خوردم، شراب را مستقیمن از جعبه می خوردم و با ماکارونی حرف می زدم. پیش پدرم زندگی نمی کردم. توی خیابان لوریمر بودم؛ جای تاریکی بود که پنجره هایش میله های زنگ زده داشتند. منتظر کسی بودم... که واضح بود دیگر هیچ وقت برنمی گردد، اما برای خودم آنقدر واضح نبود. (وقفه) فقط با دیدن تو بود... که من کم کم دوباره حس آزادی کردم. با تو قطارسوار شدن را دوست دارم؛ سفر به آن بیرون را، ریل های هوایی را، باد را، این طوری که تو نگاهم می کنی. (وقفه) من اینطوری... خودم را گم می کنم، خیلی خوب از مردَم مراقبت می کنم ـــ و دوست دارم از تو مراقبت کنم ـــ اما... نمی توانم ـــ نمی خواهم ـــ به خیابان لوریمر برگردم. یا به هر جایی که باز خودم را آنطوری گم کنم... نمی توانم پیش تو بمانم. و نمی توانم بگویم کِی می خواهم. من فقط ...
روبی: خب. عیب ندارد.
ماری: عیب ندارد؟
روبی: بله.
(به سوی هم می روند. ماری صورت روبی را بوسه باران می کند.)
ماری: توی سه ماه گذشته اصلن به سیگار لب هم نزدم. قسم می خورم. (>ماری بسته ی سیگارش را دور می اندازد.)
روبی: از آن وقتی تعریف کن که در حال سیگار کشیدن توی مدرسه مچت را گرفته بودند.
(ماری کنار روبی روی نیمکت می نشیند و سر روبی را روی شانه اش می گذارد.)
ماری: نیمسالِ دوم بود. دبیرستانِ ویلیامزبِرگ. سی و پنج سال بود که دخترها توی آن دستشویی سیگار می کشیدند ـــ در واقع پنجره از نیکوتین سیگار زرد شده بود. و ناظم جدید که شامه اش را در جنگ ویتنام از دست داده بود. خب ما آنجا درحال دود کردن بودیم که صدای تق تقِ در بلند شد...

(ما صدای قطاری را می شنویم که به آهستگی وارد ایستگاه می شود. روبی سر برمی گرداند تا به آمدن قطار نگاه کند و پس از لحظه ای بلند می شود. ماری به روبی نگاه می کند و بعد او هم بلند می شود و کنار روبی می ایستد. دستش را می گیرد. انگار منتظرند قطار در ایستگاه توقف کند. پرده پایین می آید.)
پایان


*برگرفته از
کاردن،ویلیام و برلین، پاملا(2003). فستیوال نمایشنامه های کوتاهِ نمایشنامه نویسانِ اچ پی 2003 ــ نمایشنامه های مترو. ایالات متحده ی آمریکا. 2004.