۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

لابد در انتظار زوالِ کامل؟

داستانِ این ترجمه: علی کریمی- نویسنده ی وبلاگ دوشنبه ها- این کتاب را یافته اند. شعری سروده ی نویسنده ی کتاب در آغازِ-البته نه خودِ آغاز- این کتاب در صفحه ی XX آمده که ساده و آهنگین است. آقای کریمی با آن که خودشان از پسِ ترجمه ی این شعر به خوبی بر می آیند (ترجمه ی پانک راکر یادم هست) خواستند من آن را ترجمه کنم و بگذارم اینجا. من ذوق کرده و تلاش کردم آن را به صورت موزون برگردانم که خب از من ساخته نبود و دست کشیدم از تلاشِ بیهوده.
زوال در افغانستان نامی است که من بدون خواندن تمام کتاب و فقط خواندن شرح کوتاهی به آن می دهم.
با تشکرِ دوباره از آقای کریمی؛ این هم خودِ ترجمه:

در انتظارِ پایان

لبخند افتخار بر لب
در دل هر سرباز مشت است
زمینی که در آن می کاشتند، رها و بایر گشته است.
شلیک کردن آموخته اند اما
خواندن نمی دانند.

در قریه ها که نامهای مقدس دارند،
آتش دیده اند،
انفجار آسمان را.
در کوهستانهای پرهیزگار و پوشیده با سرو
مین رمه هایشان را
بی سر و شکل ساخته است.

در میدان بازیِ کودکان
آنجا که به جای اسباب بازی
پر است از پوکه های ناقص،
کودکی که در جنگ فقط بازی کرده بود،
دو انگشت کمتر از همیشه داشت.

دهه هاست که خارجی ها
گزیده های فناوری شان را روان می کنند
تا به مردم در کشتارِ هم کمک کنند
و بعد دستِ یاری می دهند
تا قفسه های خود را پر کنند.

اکنون ما نشسته ایم
چون کُنده ای در انتظار
هم اکنون که دشمن رخنه می کند،
هم اکنون که زنان
پوست می خراشند با گِل
و پستوهایشان را با خوراک سرد می انبارند.

صاحبخانه ام با جنگ خو کرده است.
می گوید تنها امید ایمان است
و تنها افسوس، مرگ بیهوده.

فیلیپ کاروین