و باز این اواخر یاد سعید باحال (ابوسعید ابوالخیر) افتادم. این شیخِ بسیار باحال از یکی از باحالان دیگر به نام ابوطاهر حرمی این طور حکایت* کرده:
«اندر حکایات یافتم که شیخ ابو طاهر حرمی _رضی الله عنه_روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آن وی عنان (افسار) خر وی گرفته بود اندر بازار همی رفت یکی آواز داد که این پیر زندیق (بی دین) امد. آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت (شدت علاقه) خود قصد رجم (پرتاب سنگ) آن مرد کرد اهل بازار جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این محن (غم ها) باز رهی. مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند این مرید را گفت آن صندوق را بیار. چون بیاورد درزهایی (کیسه ها) بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت نگاه کن از همه کسی به من نامه است که فرستاده اند. یکی مخاطبه ی «شیخ امام» کرده است و یکی «شیخ زکی» و یکی «شیخ زاهد» و یکی «شیخ الحرمین» و مانند این و این همه القاب است نه اسم و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا القابی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد این همه خصومت چرا انگیختی؟»
فلانی را صدا می کردند: خانم دکتر! خانم دکتر! من مانده بودم این خانم اگر دکتر است چرا طبابت نمی کند و اگر دکتر است چه تخصصی دارد. تا این که متوجه شدم این خانم شوهرش دکتر است و خودش معلم.
یا قربان صدقه ی فلانی می روند و خاک پایت شوم به راه می اندازند و بادمجان می چینند دور قابش و انجنیر می گویندش یا خان صاحب یا ...(به جان خودم بلد نیستم این القاب را گرنه اینجا نمونه زیاد می آوردم.) بعد معلوم می شود طرف چند سال قومندان بوده و از آن الکی ها و مادر به خطاها هم بوده که هنوز... اَه ، ولش کنید اصلن.
رفقا، بیایید از این آقا یاد بگیریم. اگر باور نداریم که فلانی استاد است، چرا فقط به حکمِ عرف و عام استاد خطابش کنیم؟ صاف و ساده نامی بهش بدهیم که والدینش بهش دادند. در حق هم لطفی بکنیم و نگذاریم به ناحق دچارِ بحران هویتی شویم. بد می گم؟
* منبع: اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر/ محمد بن منور از شاگردان شیخ ابوسعید ابوالخیر(البته این حکایت در ادبیات فارسیِ عمومی (احتمالن دوره ی دبیرستان یا پیش دانشگاهی) ایران هم آمده که من آنجا خوانده بودمش.)
«اندر حکایات یافتم که شیخ ابو طاهر حرمی _رضی الله عنه_روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آن وی عنان (افسار) خر وی گرفته بود اندر بازار همی رفت یکی آواز داد که این پیر زندیق (بی دین) امد. آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت (شدت علاقه) خود قصد رجم (پرتاب سنگ) آن مرد کرد اهل بازار جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این محن (غم ها) باز رهی. مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند این مرید را گفت آن صندوق را بیار. چون بیاورد درزهایی (کیسه ها) بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت نگاه کن از همه کسی به من نامه است که فرستاده اند. یکی مخاطبه ی «شیخ امام» کرده است و یکی «شیخ زکی» و یکی «شیخ زاهد» و یکی «شیخ الحرمین» و مانند این و این همه القاب است نه اسم و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته اند و مرا القابی نهاده اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد این همه خصومت چرا انگیختی؟»
فلانی را صدا می کردند: خانم دکتر! خانم دکتر! من مانده بودم این خانم اگر دکتر است چرا طبابت نمی کند و اگر دکتر است چه تخصصی دارد. تا این که متوجه شدم این خانم شوهرش دکتر است و خودش معلم.
یا قربان صدقه ی فلانی می روند و خاک پایت شوم به راه می اندازند و بادمجان می چینند دور قابش و انجنیر می گویندش یا خان صاحب یا ...(به جان خودم بلد نیستم این القاب را گرنه اینجا نمونه زیاد می آوردم.) بعد معلوم می شود طرف چند سال قومندان بوده و از آن الکی ها و مادر به خطاها هم بوده که هنوز... اَه ، ولش کنید اصلن.
رفقا، بیایید از این آقا یاد بگیریم. اگر باور نداریم که فلانی استاد است، چرا فقط به حکمِ عرف و عام استاد خطابش کنیم؟ صاف و ساده نامی بهش بدهیم که والدینش بهش دادند. در حق هم لطفی بکنیم و نگذاریم به ناحق دچارِ بحران هویتی شویم. بد می گم؟
* منبع: اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید ابوالخیر/ محمد بن منور از شاگردان شیخ ابوسعید ابوالخیر(البته این حکایت در ادبیات فارسیِ عمومی (احتمالن دوره ی دبیرستان یا پیش دانشگاهی) ایران هم آمده که من آنجا خوانده بودمش.)