حوض بزرگی بود که ترک خورده بود، کهنه و کثیف بود. حوض خالی بود. ته حوض، در پریدگی و بریدگی سیمانی اش که چند تا ترک در آن به هم می رسیدند، کمی آب جمع شده بود. من بودم. آب بودم. نمی دانم آب باران بودم یا باقی مانده ی آب خودِ حوض که هنوز کامل بخار نشده. فقط یادم هست که آرام نبودم. مادرم زنی بود ایستاده بر لب حوض. تماشایم می کرد. آرام نبودم چون قرار بود از آن جا بروم. قرار نبود بخار شوم. احتمالن قرار بود فواره بزنم و از حوض به بیرون بجهم. شاید هم قرار بود از دل حوض به عمق زمین بروم و به جریانِ آبی بپیوندم. می دانم که پر از انرژی بودم. نمی جوشیدم. اما پر از انرژی بودم.
مادرم لب حوض ایستاده بود. گفت نمی توانی بیرون بیایی. از تخت بیمارستان برخاستم. پابرهنه راه می رفتم. فقط برای این که خلاف گفته اش عمل کرده باشم. در میان راهرو راه رفتم، سرم گیج رفت و استفراغ کردم. پوستم رنگ نداشت. افتادم، ریختم.
مادرم لب حوض ایستاده بود. گفت نمی توانی بیرون بیایی. از تخت بیمارستان برخاستم. پابرهنه راه می رفتم. فقط برای این که خلاف گفته اش عمل کرده باشم. در میان راهرو راه رفتم، سرم گیج رفت و استفراغ کردم. پوستم رنگ نداشت. افتادم، ریختم.