۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

من و لذت و سواد موسیقی

من در خانواده ای که جمعیت زنان از مردان به طور نامردانه ای بیشتر است، زندگی می کنم. خانواده ی پدری ام که بیشتر روزهای کودکی و نوجوانی ام را با آنها بوده ام، کاملن مردانه است و تک و توک زنانی که در آن خانواده هستند، تقریبن با نابرابری سنتی ساخته اند. می شود گفت اگر سه ماه زمستان را با خانواده ی مادری می گذراندم، سه ماه تابستان را پیش خانواده ی پدری بودم. پاییز و بهار پیش پدر و مادرم یک کوچه بالاتر برمی گشتم تا کشف کنم که خانه چه طعم خاصی دارد (طعمِ عصرها در صف طولانی نانوایی ایستادن و آخر هفته ها لباس آب کشیدن و شب ها و ظهرها به زور خوابانده شدن). در کل به نوعی نازدانه بوده ام چون ... به راستی نمی دانم چرا نازدانه بوده ام.

با وجود این نازفروشی ها، محدودیت های نانوشته و بیان نشده اما تدوین یافته ای وجود داشته اند برای من که دختر بودم. یکیش شنیدن موسیقی بود. در خانه ی خودمان پدرم جعبه ای چرمی و زیبا داشت که پر بود از کاست های روضه و نوحه و ترانه به زبانهای عربی و اردو به اضافه ی دو سه تا هایده و یکی دوتا ناشناس اگر خوب به یادم مانده باشد.
من اجازه نداشتم به آنها دست بزنم یا انتخاب کنم که چه بشنویم. در حقیقت این بابا بود که هر وقت از بی بی سی خسته می شد، یکی از کاستهایش را انتخاب می کرد و می شنید- می شنیدیم. بابایم می دید که وقتی برنامه ی روز هفتم در بی بی سی شروع می شد و گوینده با صدای بلند می گفت «درووووود» ما چه ذوقی می کردیم. اما بیشتر وقت ها بابا جانِ ما را میل قدرت نمایی فرا می گرفت و رادیو را خاموش می کرد. زن نباید آشکارا نشان می داد که در حال لذت بردن از موسیقی است.

سلیقه ی عموهایم که از بابایم خیلی کوچکتر بودند فرق می کرد. وقتی خانه ی آنها بودم، عصرها صدای اندی و شهره و لیلا فروهر بود و ناسزاها و توبه های مادربزرگ (از شانسِ مادربزرگم در آن موقع هنوز داشتن دستگاه پخش ویدیو ممنوع بود در ایران). دو تا عمه ام حق نداشتند بنشینند نزدیک ضبط صوت یا ترانه ای را که از شهره یا لیلا فروهر شنیده بودند، در حضور عموهایم زمزمه کنند. این کار یک نوع چشم سفیدی بود. البته که در نبود ذکور و مادربزرگ، ما جشنی می گرفتیم با کاست ها و ضبط صوت. در خانه همدستی نداشتم که چنین جسارت هایی بکنم اما در آنجا می شد. متن ترانه ها نازل، هیجان ما ناقص و سلیقه و انتخاب هم محدود به موجود.

خب همه چیز تغییر می کند، آدمها هم. کم کم آهنگ شنیدن های قاچاقی ما رو شدند و بعد قانون های ضد فرهنگی ما شکستند و برای اولین بار بابایم برای ما دخترها گلچینی از ترانه های هایده را خرید. بعد ما جرات کردیم خودمان آهنگ بشنویم. ولی هنوز اجازه نداشتیم برای یافتن آهنگ و آلبومی چادر به سر کنیم و به این کلوپ موسیقی یا فلان کاست فروشی برویم. بماند که این قانونِ بیان نشده و نانوشته هم بعدن شکست.

از رادیو و تلویزیون نام های دیگر شنیدم و در روزنامه و کتاب نام های دیگر خواندم از جمله ی تکرار شدنی ترین شان بتهوون بود که این اواخر یکی از ملودی هایش شده بود، اعلام حضورِ ماشین های جمع آوری زباله در خیابانها. البته که در محیط پر از ابهام و سردرگمی فرهنگی که ما بودیم، هیچ وقت دستم هم به هیچ آلبوم موسیقی کلاسیک نخورد و با این که می دانستم دلم چیزی بیشتر از این ریتم های دیررام دارام دیررا دارام می خواهد و می دانستم که بالاتر از اینها هم وجود دارند، اما نشد که آنها را بشنوم. نواهایی را که با شنیدنشان به جای در گیر شدن دست و پا و کمر و باسن( که البته برای تولید سروتونین و ایجاد شادی مفید هستند) ذهن و روان درگیر می شود و خیال می آید و حتی می توان الهام گرفت و دست به نقاشی برد و بر صحنه اجرا کرد.

پیشرفت تازه ای که کرده ام این است که می توانم با دقت شصت درصد بگویم یک ملودی از موزارت هست یا نه. نه به این دلیل که زیاد موزارت شنیده ام. بلکه به این دلیل که شخصیت موزارت را بیشتر شناخته ام. چنین وصف هایی را فقط خوانده بودم و ناچیزی را که اکنون از لذت موسیقی می دانم مدیون کسانی هستم که در بخش فرهنگ وهنر روزنامه ها و کتاب ها به آن پرداخته بودند و دوستانی که از آنها برایم گفته بودند. کتاب و روزنامه و گفت وگو برای من مثل موسیقی گران و ممنوع نبوده است؛ فقط کافی بود به کتابخانه ی همگانی بروم.

در همین رابطه:

این منم که از افغانستان دور بوده ام صحرا جان. فقر و گرسنگی و اعصاب داغان و روح پژمرده هست، روشنفکر واقعی و قلابی هم هست، همانطور که الماس اصل داریم و شیشه. تو خودت به این زیبایی از لذت و علم موسیقی می گویی بعد چرا نمی خواهی دیگران هم بدانند؟ در کنار همه ی اینها این سوالها هم هستند: می شود تعیین کرد چه وقت در یک جامعه برای پرداختن به هنر-ادبیات، موسیقی،هنرهای تجسمی، سینما و ...- زود است؟ تو می توانی تخمین بزنی کی و «چطور» وقتش می رسد که تسلط آن دسته از فیلم های بی علت و معلول هندی بر سلیقه و بازار سینمای افغانستان کم تر شود و مثلن فیلم های تو را بخرند؟ یا می توانی معلوم کنی کی و «چطور» می رسد روزی که برای ما سخن گفتن از شوپن زود نباشد؟

در اینجا خواندم که بامیان پزشک قانونی ندارد تا جنازه ی زنی را که در رودخانه پیدا شده تحویل بگیرد. بعد یکی گفته بود هنوز در شهرهای کلان پزشک قانونی ندارند چه رسد به بامیان. من هم رک می گویم و چه خوب که تو از رک بودن خوشت می آید. به نظر من حرف تو خیلی شبیه به نظر آن فردی است که برای نداشتن پزشک قانونی در بامیان داده است. نمی شود که از نداشته ها سخن نگفت چون وقتش نیست. مثلن تحلیل آثار فرد زینه مان را نخواند و نشنید چون هنوز سرک ما گاهگل است. اتفاقن وقتش الان است که درِ دنیای آزاد به روی ما باز شده و کم کم داریم در هیاهوی آن سرگیج و سردرگم می شویم.