۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

آدم ها و ثانیه های قدیس

دیشب شاید برای سومین بار بود که سومین معجزه را دیدم. بهترین فیلمی نیست که دیده ام اما یکی از تاثیر گذارترین ها بوده است. سعی کردم ببینم در زندگی من چه کسانی معجزه کرده اند؛ زندگی ای که مدام از آن ایراد می گیرم و نق می زنم و ناله می کنم.
مهم نیست که معجزه کوچک یا بزرگ باشد؛ مهم است؟ اصلن می شود معجزه را کوچک دانست؟ همه ی معجزه ها بزرگند. حتی دیدنِ هر روزه ی آن پیرمردِ ناشناس در صبح های مه آلودِ آخر پاییز چهارده سالگی ام معجزه ی بزرگی است. آن صبح ها، من چه می دانستم که قرار است او برای همیشه در ذهن من بماند و دو سال بعد بشود سوژه ی اولین داستانم و بعد من به خاطر نوشتن از او آن همه تغییر کنم در درونم؛ گرچه داستان نویس نشدم. یا مثلن ندیدن عزیزترین کس زندگی ام هم معجزه است. معجزه ای که آن همه و این همه در زندگی ام تاثیر گذاشت و اگر طور دیگری می بود، من طور دیگری می بودم.
یاد بنجامین باتن افتادم وقتی که داشت در مورد تفاوت های بزرگی صحبت می کرد که جابه جایی یک ثانیه از گذر زندگی ایجاد می کند. همین توالی حوادث، ملاقات ها، آشنایی ها، بریدن ها... در زندگی من معجزه است. حتی اگر خیلی سخت گیر باشم، در زندگی ام چندین ثانیه و چندین نفر بوده اند که معجزه کرده اند و گذشته اند. های! زندگیِ لامصب* چه قدرتی دارد!

* در واژه نامه ی من: بی انتها