۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

۲۰

جان را دوست دارم. از امروز صبح. وقتی برایش واقعیت هفته ی گذشته را گفتم، دیدم چهره اش دردآلود شد. برای اولین بار. برای اولین بار من آرام بودم. دلم خواست روی میز خم شوم و در آغوشش بگیرم و بگویم چیزی نیست. بپرسم چرا به مورد من این قدر علاقمند شده. آیا داریم به جایی می رسیم. آیا فکر می کند موفق می شود. اما هیچ کاری نکردم. چون همه ی اینها را فقط در یک صدم ثانیه تجربه کردم. آغاز دوست داشتن اش را، دردش را، آرامشم را، میل به آرام کردنش را، پرسش هایم را.

هر پنج شنبه صبح، زن موی کوتاه که دوماه است شروع به کار کرده، مرا می برد پیش جان. یک روز بالاخره اسمش را می پرسم. یک میز بین ماست. گاه صبحانه ام را می برم آنجا. جان چای یا قهوه می آورد. تا می تواند مرا می خنداند. لطیفه های استرالیایی و مثل های خنده آور ایرلندی برایم می گوید. از روزهای وحشتناکش در مراکش می گوید. و نفرتی که از خاورمیانه دارد. و مدام تلاش می کند مرا در گفت و گوها از همه شان جدا کند. نمی فهمد که از وقتی خردم کردند، عاشق شان شده ام.

امروز پرسید چرا جوراب شلواری به پا کرده ام. گفتم پایم کبود است. باز دلواپس شد. چرا کبود؟ گفتم از کانگ فو است. یادم انداخت که خیلی وقت است دیگر نمی روم. گفتم یخ کرده ام. اینجا خیلی سرد است. تا دم در با مسخره گی می رقصید و می خواند چرا کبود است ساکی؟ چرا کبود است ساکی؟ یادم باشد بپرسم زخم همیشه سرخ بناگوش راستش از کدام ماموریت است.