۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

17

1. کتاب دیدم. مجموعه ی شعر. شعرهای خوب برای ترجمه. نخریدم. دماغش را در خود نمی دیدم. دلش هم نیست. وسوسه اش هم نیست حالا که وقتش هست.

2. باز هم کتاب دیدم. نخریدم و به من ثابت شد که داغدارم و همه شعرها برایم با گه برابرند. دیگر نه می خواهم شاخ درخت شانه هایم را بگیرد، نه صدایم بوی نعنا بدهد و نه برای خوب دیدن دنیایم آمادگی بگیرم.

3. لامپ را در پیراهن گلدارم پیچاندم و در پارک  روی نیمکتی رها کردم. نیمکت مرا به یاد آورد.

4. باز مثل گاو خشمگینم و معلوم نیست چندبار مرده ام.

1. راستش این است که می ترسم کتاب بخوانم. کتابها مرا برمی گردانند ولی مکان غیب شده است. دنیا عوض شده. من گم خواهم شد.