سرما تسخیرم می کند
و من می لرزم
باد
اشک هایم را می برد
شب مرا به بستر می فرستد
و اندوه
مرا مصمم می کند
نام تو پای مجسمه ای
در حال سوختن است
حتی وقتی با تو بودم
می خواستم که اینجا باشم
باران کمربندم را باز می کند
باد به جای خالی ات شکل می بخشد
من وارد و خارج می شوم
از آن یک دل
و دیگر برای آزادی
تقلا نمی کنم.
و من می لرزم
باد
اشک هایم را می برد
شب مرا به بستر می فرستد
و اندوه
مرا مصمم می کند
نام تو پای مجسمه ای
در حال سوختن است
حتی وقتی با تو بودم
می خواستم که اینجا باشم
باران کمربندم را باز می کند
باد به جای خالی ات شکل می بخشد
من وارد و خارج می شوم
از آن یک دل
و دیگر برای آزادی
تقلا نمی کنم.