و او ی من در خواب است:
کاش در مدرسه هندسه نمی آموختم تا «خطوط» چهره اش را نامهای زیبا می دادم. اما ... از کودکی اقلیدس بر من فریاد کرد که این ها «خط» اند. مدرسه آن ذهن پاک و سیال کودک را با خطوط مرزبندی کرد. فراتر که روم شاعر می شوم. سرودهای زیبا بر آن شیارهای نازک چهره اش می خوانم و هر یک را نامی می دهم بی آنکه پیرو جغرافیا شوم.
حال و در این لحظه چین های نازک پریشانی اش دور باد. همه ی آن سرزمین گندمین را خشنود می خواهم.
۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه
جگر خونی
ایران که بودم چشم و گوشم پر بود از خبرهای کشته شدن کودکان فلسطینی در بمباران ها و تیراندازی های اسرائیلی ها*. طوری که دیگر برایم عادی شده بود دیدن صحنه های خشن و پر خونی که در تلویزیون پخش می کردند. پدرم با اخبار بی بی سی شام می خورد، می خوابید، با رادیوی کوچکش به مهمانی می رفت تا مبادا اخبار را از دست بدهد و در نتیجه من هم تک تک گویندگان رادیو بی بی سی را اعضای ثابت خانواده می دانستم. اگر آنها خبر بدی می دادند، ازشان بدم می آمد و اگر خبر خوشی بود( که هرگز نبود)، خب ازشان لابد بدم نمی آمد. بسیار طبیعی بود اگر پدرم از خبر بدی که آنها داده بودند، ناراحت شود و به خاطر این ناراحتی اش من و خواهرانم حق دویدن و بازیگوشی اطراف او را نداشته باشیم. طوری شده بود که حتی اگر ما خود خبر را نشنیده بودیم، ارتعاش های امواجی را از پدرم دریافت می کردیم، که تا استخوان ما را می لرزاند و به ما هشدار می داد که آرام! ساکت و بی سر وصدا از کنار پدرتان بگذرید. کاری به کارش نداشته باشید که جگرش خون شده است. در چنین حالتهایی من در دلم افغانستان را لعنت می کردم. می گفتم آخر به ما چه؟ چرا من نباید بازی کنم؟ چرا من نباید بخندم و باید ساکت باشم؟ چرا بابایم نباید حال بازی و حرف زدن با ما را داشته باشد؟ لعنت به این مملکت که حتی از راه دور هم حال ما را می گیرد. افکار خودخواهانه داشتم؟ نه. من کودک بودم. برایم دیدن خون از تلویزیون طبیعی شده بود. برایم شنیدن خبرهای انفجار و تجاوز به زنان در جنگ ها و دفن دسته جمعی کشته گان طبیعی شده بود. من با این خبرها بزرگ شده بودم. چه می دانستم که نباید دنیا چنین باشد. چه می دانستم که این نباید رسم دنیا باشد. خشم پدرم را نشان خودخواهی اش می دانستم.
تا بزرگ شدم و فهمیدم اگر کسی با چاقو رگ مرا ببرد، من دیگر زنده نیستم و پدر و مادرم عزادار خواهند بود یا به همین صورت، ممکن است من عزیزی را از دست بدهم. اصلن اگر عزیزی هم در کار نباشد، ممکن است من به عنوان انسانی دیگر وجود نداشته باشم. تمام آرزوها و زندگی زشت و زیبایی که می شد داشته باشم، با یک تیغ، در یک لحظه دیگر فرصت هست شدن را نمی داشتند. یک یک آن جسد های پوسیده که از گورهای دسته جمعی بیرون می کشیدند، مجموعه ای از خاطرات، بازی ها، رقص ها، شتاب ها، هوس های انسانی، عشق ها و ... بوده اند...
++++
چندی پیش(اگر یک ماه و اندی را بشود چندی پیش دانست) در یک برنامه ی رادیویی چند کارشناس فلسفه و اخلاق و کارشناس علوم روباتیک با هم گفت و گو داشتند بر سر اخلاق در روباتها. یک مقام نظامی آمریکا که کارشناس امور روباتیک و به خصوص کنترل و برنامه ریزی هواپیماهای بدون سرنشین بود، توضیح می داد که چطور یک کاربرِ دستگاه های کنترلِ این هواپیماها صبح از خانه اش بیرون می آید، روی زن و فرزندش را می بوسد و وارد محل کارش(در نوادا؟؟) می شود. طبق برنامه یی که دارد، هواپیمای بدون سرنشینی را مثلن در خاک پاکستان کنترل می کند. هواپیما هدف را با استفاده از برنامه های روباتیک، شناسایی می کند و بمباران را آغاز می کند. بعد آن کاربر، به خانه اش برمی گردد و ما در خبرها می شنویم که عده ای در فلان محل، به وسیله ی هواپیماهای بدون سرنشین بمباران شده اند و فلان تعداد کشته شده اند. آن مقام نظامی به صراحت گفت هیچ وقت کشتن انسان ها به این راحتی نبوده است. فردی عده ای را می کشد، بدون این که حتی آنها را دیده باشد، یا حتی نیاز باشد دستش را بشوید. و کارشناسان فلسفه و اخلاق بحث می کردند که باید اخلاق را در برنامه ریزی روبات ها گنجاند طوری که وقتی دستوری خلاف اخلاق است، روبات بتواند سرپیچی کند.
تصورش سخت است. کد نویسی های کامپیوتریِ اخلاق برای کشتن انسان ها!!!
++++
خبر تجاوز در زندانها را می خوانم، خبر عملیات های انتحاری، انفجار مسافران که لابد کسانی چشم به راهشانند، اسید پاشی، قتل و تهدید، گروگان گیری، کودک آزاری،...
در این میان کد نویسی اخلاق برای روباتها مرا به خنده می اندازد.
پراکنده ایم در گوشه و کنار این جهان. در هر گوشه عزیزی دارم و این خبرها جگرم را خون می کنند. حال رسم دنیا را می فهمم. جنگ را نمی شود از دنیا محو کرد. حتی کارشناسان جمع می شوند تا بر سر این که چطور در جنگ اخلاق را حفظ کنند، صحبت می کنند. در مورد این صحبت می کنند که چطور می شود، جنگید اما فقط با روبات، و انسانها دخالت مستقیم در جنگ نداشته باشند. در مورد این صحبت نمی شود که جنگ را محو کنند تا خشونت و ضد اخلاق کم رنگ شود. رسم دنیا همین است که جنگ باشد و ویرانی باشد و ...
هی، من از همان کودکی می دانستم.
-----------------
*اینجا تلویزیون پر است از پلیس هایی که با چهره های مصمم به دنبال حل پرونده های قتل و تجاوز یا تروریست های مسلمان هستند. از آن گونه ی خشونت واقعیِ خاورمیانه ای به خشونت خیالی و لوکس غربی کوچ کرده ام.
به فرمایش جناب ملا رمضانی و برای دیگر دوستان علاقمند : قسمت اول برنامه ی رادیویی و قسمت دوم برنامه ی رادیویی.
نگویید اینها چیه، برو بابا اگر حرف تازه ای هست بیا بنویس. وگرنه... نگویید که شما هم عادت کرده اید و خبر هر انفجار، برایتان چیز عادی ای شده.
۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه
بازی را باید تمام کرد
چرا نمی میریم
در واپسین روزهای سپتامبر
صداها می گویند
تو خواهی مرد.
آن برگ چنین می گوید. آن خنکا هم.
راست می گویند.
روح ما-
چه می تواند کرد؟
هیچ. او نیز
بخشی از نامریی است.
او نیز
منتظر است تا به خانه برود.
می گوید: «دیر است.»
«در را قفل کن. بیا برویم.»
تن نمی پذیرد.
می گوید:
« توپک آهنی مان را
زیرآن درخت پنهان کرده ایم.
بیا بگیریمش.»
رابرت بلای
در واپسین روزهای سپتامبر
صداها می گویند
تو خواهی مرد.
آن برگ چنین می گوید. آن خنکا هم.
راست می گویند.
روح ما-
چه می تواند کرد؟
هیچ. او نیز
بخشی از نامریی است.
او نیز
منتظر است تا به خانه برود.
می گوید: «دیر است.»
«در را قفل کن. بیا برویم.»
تن نمی پذیرد.
می گوید:
« توپک آهنی مان را
زیرآن درخت پنهان کرده ایم.
بیا بگیریمش.»
رابرت بلای
۱۳۸۸ مهر ۳, جمعه
سینه ی سخت مورچه، زبان خاموش
Winter Poem
Robert Bly
The quivering wings of the winter ant
Wait for lean winter to end.
I love you in slow, dimwitted ways,
Hardly speaking, one or two words only.
What caused us each to live hidden?
A wound, the wind, a word, a parent.
Sometimes we wait in a helpless way,
Awkwardly, not whole and not healed.
When we hid the wound, we fell back
From a human to a shelled life.
Now we feel the ant’s hard chest,
The carapace, the silent tongue.
This must be the way of the ant,
The winter ant, the way of those
Who are wounded and want to live:
To breathe, to sense another, and to wait.
شعر زمستانی
بالهای لرزان مورچه ی زمستانی
در انتظار است
برای به سر رسیدن قحط زمستان.
تو را به شیوه ی کند و احمقانه ی خود دوست می دارم،
به زبان نمی آید، مگر با یک یا دو واژه.
چه شد که هر یک در نهان زندگی می کنیم؟
زخمی، بادی، حرفی، مادری.
گاه ناامیدانه منتظریم،
انتظاری آزارنده، نه به کمال و نه به تمام.
زخم را که پنهان کردیم،
سقوط کردیم از انسان
به زندگی در انزوا.
و حال سینه ی سخت مورچه را حس می کنیم،
آن پوسته ی سخت را، آن زبان خاموش را.
شیوه ی مورچه است این،
مورچه ی زمستانی،
شیوه ی آنهایی که زخمی اند و می خواهند زنده بمانند:
تا نفس بکشند، تا دیگری را حس کنند، و در انتظار بمانند.
رابرت بلای
۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه
فلسفه ی دست روی دست گذاشتن برای مبتدیان
خب من هم صلح می خواهم .آها. این هم از نماد (لوگو).

اما نمی دانم از کی باید بخواهم. از خودم یا از دیگران؟ به نظرم این کارها بیشتر جنبه ی نمایشی دارد(بله، بله، می دانم. همان بدبینی همیشگی). ساده لوحانه ترین حالتش این است:
یکی این نماد را می بیند. بعد با خود می گوید: این خانم از من صلح می خواهد. همین نماد را جای دیگری هم می بیند و می گوید: اِ، این هم که از من صلح می خواهد. بعد باز هم با خود می گوید: من صلح از کجا بیاورم. در جیبم که نیست. بعد چون داریم ساده لوحانه ترین حالتش را بررسی می کنیم، طفلک در میان نمادها سرگیجه می گیرد.
بعد من عزا می گیرم که وای این که سرگیجه گرفت پس کی قرار است به این نماد پاسخ بدهد؟ من که این نماد را اینجا گذاشتم. بالاخره باید یکی پیدا شود. دیگری هم که این کار را در وبلاگش کرده همین فکر را می کند. بعد ما هی منتظر می مانیم وهی منتظر می مانیم و همین طور منتظر می مانیم تا این که یک روز عده ای( +من) از خود می پرسند واقعن این صلح چی هست؟ اما تا آن موقع یک سال گذشته و باز موقع آن شده که نماد صلح در وبلاگها بگذاریم بلکه با تکرار و تکرار این کار نسل جدید با نگاه کردن به این نماد رشد کنند و شاید انیشتنی پیدا شد و جواب سوال ما را داد.
اما نمی دانم از کی باید بخواهم. از خودم یا از دیگران؟ به نظرم این کارها بیشتر جنبه ی نمایشی دارد(بله، بله، می دانم. همان بدبینی همیشگی). ساده لوحانه ترین حالتش این است:
یکی این نماد را می بیند. بعد با خود می گوید: این خانم از من صلح می خواهد. همین نماد را جای دیگری هم می بیند و می گوید: اِ، این هم که از من صلح می خواهد. بعد باز هم با خود می گوید: من صلح از کجا بیاورم. در جیبم که نیست. بعد چون داریم ساده لوحانه ترین حالتش را بررسی می کنیم، طفلک در میان نمادها سرگیجه می گیرد.
بعد من عزا می گیرم که وای این که سرگیجه گرفت پس کی قرار است به این نماد پاسخ بدهد؟ من که این نماد را اینجا گذاشتم. بالاخره باید یکی پیدا شود. دیگری هم که این کار را در وبلاگش کرده همین فکر را می کند. بعد ما هی منتظر می مانیم وهی منتظر می مانیم و همین طور منتظر می مانیم تا این که یک روز عده ای( +من) از خود می پرسند واقعن این صلح چی هست؟ اما تا آن موقع یک سال گذشته و باز موقع آن شده که نماد صلح در وبلاگها بگذاریم بلکه با تکرار و تکرار این کار نسل جدید با نگاه کردن به این نماد رشد کنند و شاید انیشتنی پیدا شد و جواب سوال ما را داد.
۱۳۸۸ شهریور ۲۷, جمعه
Service Unavailable
دوستان بلاگفایی، به خصوص آنهایی که در ایران نیستند، پیشنهاد می کنم به وردپرس با بلاگر کوچ کنید. (شنیده ام گاهی در ایران حساب کاربران وردپرس باز نمی شود) این که رسمش نیست. هر از چند گاهی ما از خواندن نوشته ها و نظرات دیگران محروم می شویم به خاطر این که همه چیزو همه کار در ایران سیاسی است. حتی بلندی پاشنه ی کفش یک خانم. خواهش می کنم در مورد پیشنهاد من فکر کنید. یک وقت می بینید کلن بلاگفا را هک کردند و شما حتی نتوانستید وارد حساب کاربری تان بشوید. ببینید من کی به شما هشدار می دهم. دوراندیش باشید و سرمایه هایتان را از بلاگفا نجات دهید خواننده ای را هم از نگرانی و حسرت نخواندن تان برهانید
پی نوشت: البته شاید هم من بی خودی شلوغ می کنم. اما این بار چندم است که آمده ام پشت در خانه هایتان اما بلاگفا ناامیدم کرده.
۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه
زندگیتان را بسرایید. به همین سادگی!
به تو رو آورده ام
به تو رو آورده ام
پروردگار
از این خاموشی خوددارانه ی لعنتی
که در جهان است
نه، جهان نه، خاموشی نه، آه
پروردگار بیا
پروردگار بیا
ما در زمین غمگینیم
پروردگار بیا
ما در زمین غمگینیم.
=========
درون
چشم سرخ ات-
می گویی صابون
-زخم؟
دور چشمت
و پایین تر روی گونه ات
- نشان مادرزاد؟ زخم؟
نزدیک، نزدیک مرا می کشی به درون
زخم-
درباره ی شاعر:
جین والنتاین شاعر معاصر آمریکایی است که تا به حال یازده مجموعه شعر از او منتشر شده است. شعرها و کتابهایش برنده ی جوایز ادبی بسیاری شده است و اکنون در دانشگاه نیویورک تدریس می کند. این شعرها را از کتاب "دری در کوهستان" که مجموعه ای از شعرهای جدید و قدیم اوست، ترجمه کرده ام. در این مجموعه، شعرها ترتیب و توالی زمانی و مفهومی جالبی دارند و شاعر آنها را طوری چیده که هر پاره شعر با واژه ی مشترک یا ارائه ی تصویر ومفهوم مشترکی با شعر پیشین در ارتباط است در واقع هر شعر همزمان هم ادامه ی شعر پیشین است و هم خود شعر مستقلی است. گویا فصل های رمانی هستند که زندگی و تجربیات یک زن را روایت می کند. البته من در انتخاب این دو شعر این ترتیب را رعایت نکرده ام. بعضی شعرهایش هم خیلی کسل کننده هستند، همانطور که همه ی ما در زندگی فصل های کسالت را تجربه می کنیم.
به تو رو آورده ام
پروردگار
از این خاموشی خوددارانه ی لعنتی
که در جهان است
نه، جهان نه، خاموشی نه، آه
پروردگار بیا
پروردگار بیا
ما در زمین غمگینیم
پروردگار بیا
ما در زمین غمگینیم.
=========
درون
چشم سرخ ات-
می گویی صابون
-زخم؟
دور چشمت
و پایین تر روی گونه ات
- نشان مادرزاد؟ زخم؟
نزدیک، نزدیک مرا می کشی به درون
زخم-
درباره ی شاعر:
جین والنتاین شاعر معاصر آمریکایی است که تا به حال یازده مجموعه شعر از او منتشر شده است. شعرها و کتابهایش برنده ی جوایز ادبی بسیاری شده است و اکنون در دانشگاه نیویورک تدریس می کند. این شعرها را از کتاب "دری در کوهستان" که مجموعه ای از شعرهای جدید و قدیم اوست، ترجمه کرده ام. در این مجموعه، شعرها ترتیب و توالی زمانی و مفهومی جالبی دارند و شاعر آنها را طوری چیده که هر پاره شعر با واژه ی مشترک یا ارائه ی تصویر ومفهوم مشترکی با شعر پیشین در ارتباط است در واقع هر شعر همزمان هم ادامه ی شعر پیشین است و هم خود شعر مستقلی است. گویا فصل های رمانی هستند که زندگی و تجربیات یک زن را روایت می کند. البته من در انتخاب این دو شعر این ترتیب را رعایت نکرده ام. بعضی شعرهایش هم خیلی کسل کننده هستند، همانطور که همه ی ما در زندگی فصل های کسالت را تجربه می کنیم.
۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
وقتی ساکی عصبانی می شود
خب در این وقت هیچ کاری از من برنمی آید مگر این که خردمندانه به خود بگویم:
بر آستانه تسلیم سر بنه ساکی
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
این هم نهایت مصالحه گری. دیگر چه می خواهی؟
اما یواشکی، آن گوشه کنارهای وجودم داد می زنم: ای نامراد! چه خبرت است؟ این چند تا سلول دراز عصبی را هم نمی توانی در من ببینی؟ آخر چقدر اینها را می کشی ؟!!
البته که من نا شکر نیستم. باید اعتراف کنم که در زندگیم دوران صلح و آرامشی هم بوده که بسیار زیاد به آرامش پیش از طوفان شبیه اند و من خاطره هایی دارم که کمتر رگه های ناخوشی در آنها پیداست. بعد از این دوره ناگهان طوفان اول می رسد و هنوز از ویرانی اش بیرون نیامده ام که دومی از راه می رسد و بعد سومی و چهارمی با هم می رسند و ....
کاش این همه طوفان که مرحمت شده، خاصیت خوبِ نِی هم مرحمت می شد و من خم می شدم و در امان می ماندم. اما حالا چی؟ خاصیت نِی از نوع بی ریشه اش به من داده شده، آن هم از نوع ناکوکش! چون کم زور هستم درنتیچه پرگویم و پرگویی گاهی آدم را در مسیر مصالحه گری سوق می دهد.
حالا که از ستیزه گری دست برداشتم و کنار آمده ام، تو هم کنار بیا دیگر. اینقدر بر من مکوب که یک روزی می بینی خرد شدم. گفته باشم ها!
آمدم بنویسم اینجا از بس در طوفان های پی در پی این سال ها، دلم برای یک آرامش پیش از طوفان تنگ شده. ببینم ساز ناکوکم را که خفه کنم، تو چقدر دنیایم را آرام می کنی.
++++++
پس از انتشار: هه هه هه. یکی نیست بگوید: بی سواد! نِی که نیاز به کوک ندارد!!
بر آستانه تسلیم سر بنه ساکی
که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد
این هم نهایت مصالحه گری. دیگر چه می خواهی؟
اما یواشکی، آن گوشه کنارهای وجودم داد می زنم: ای نامراد! چه خبرت است؟ این چند تا سلول دراز عصبی را هم نمی توانی در من ببینی؟ آخر چقدر اینها را می کشی ؟!!
البته که من نا شکر نیستم. باید اعتراف کنم که در زندگیم دوران صلح و آرامشی هم بوده که بسیار زیاد به آرامش پیش از طوفان شبیه اند و من خاطره هایی دارم که کمتر رگه های ناخوشی در آنها پیداست. بعد از این دوره ناگهان طوفان اول می رسد و هنوز از ویرانی اش بیرون نیامده ام که دومی از راه می رسد و بعد سومی و چهارمی با هم می رسند و ....
کاش این همه طوفان که مرحمت شده، خاصیت خوبِ نِی هم مرحمت می شد و من خم می شدم و در امان می ماندم. اما حالا چی؟ خاصیت نِی از نوع بی ریشه اش به من داده شده، آن هم از نوع ناکوکش! چون کم زور هستم درنتیچه پرگویم و پرگویی گاهی آدم را در مسیر مصالحه گری سوق می دهد.
حالا که از ستیزه گری دست برداشتم و کنار آمده ام، تو هم کنار بیا دیگر. اینقدر بر من مکوب که یک روزی می بینی خرد شدم. گفته باشم ها!
آمدم بنویسم اینجا از بس در طوفان های پی در پی این سال ها، دلم برای یک آرامش پیش از طوفان تنگ شده. ببینم ساز ناکوکم را که خفه کنم، تو چقدر دنیایم را آرام می کنی.
++++++
پس از انتشار: هه هه هه. یکی نیست بگوید: بی سواد! نِی که نیاز به کوک ندارد!!
۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه
سوخته ام و بازگشته ام
صبح در خانه ی سوخته
مارگارت آتوود
در خانه ی سوخته صبحانه می خورم
می فهمی: نه خانه ای هست
و نه صبحانه ای
با این حال من اینجایم.
با قاشق گداخته می خورم
از ظرفی که آن هم گداخته است.
هیچ کس دیگری نیست.
کجا رفته اند؟ برادر، خواهر،
مادر و پدر؟
به ساحل رفته اند شاید.
لباسهایشان هنوز از جا رختی آویزان است.
ظرفهایشان در ظرفشویی انباشته است،
کنار همان اجاق هیزم سوز
با آن شبکه و کتری دودزده اش.
تمام جزئیات آشکارند.
فنجان حلبی و آینه ی موج دار.
روز تابان و بی سرودیست،
دریاچه آبیست و جنگل تماشایی،
در شرق آسمان دسته ابری
در سکوت ورم می کند،
همچون نان سیاه.
می توانم پیچ وتاب های پارچه ی مشمایی را ببینم،
می توانم ترک های شیشه را ببینم
که در تابش آفتاب
همچون زبانه های آتشند.
نمی توانم دست و پای خود را ببینم
یا بدانم آیا یک دام است یا موهبت
این که بازگشته ام به خانه ای
که در آن همه چیز پایان یافته است
مدتها پیش؛
کتری وآینه، قاشق و ظرف
و تن خودم
و تنی که داشته ام
و تنی که دارم
اکنون
که پشت میز صبحانه ام، تنها و شاد
با پاهای برهنه ی کودکی بر کف چوبی سوخته
(گویا می بینم)
در لباس سوزانم، شورت نازک سبز
و تی شرت زرد چرکین
که در برگرفته اند
خاکستر تابنده ی
جسم غایبم را.
من فروزانم.
Morning in the Burned House
In the burned house I am eating breakfast.
You understand: there is no house, there is no breakfast,
yet here I am.
The spoon which was melted scrapes against
the bowl which was melted also.
No one else is around.
Where have they gone to, brother and sister,
mother and father? Off along the shore,
perhaps. Their clothes are still on the hangers,
their dishes piled beside the sink,
which is beside the woodstove
with its grate and sooty kettle,
every detail clear,
tin cup and rippled mirror.
The day is bright and songless,
the lake is blue, the forest watchful.
In the east a bank of cloud
rises up silently like dark bread.
I can see the swirls in the oilcloth,
I can see the flaws in the glass,
those flares where the sun hits them.
I can't see my own arms and legs
or know if this is a trap or blessing,
finding myself back here, where everything
in this house has long been over,
kettle and mirror, spoon and bowl,
including my own body,
including the body I had then,
including the body I have now
as I sit at this morning table, alone and happy,
bare child's feet on the scorched floorboards
(I can almost see)
in my burning clothes, the thin green shorts
and grubby yellow T-shirt
holding my cindery, non-existent,
radiant flesh. Incandescent.
Margaret Atwood
مارگارت آتوود
در خانه ی سوخته صبحانه می خورم
می فهمی: نه خانه ای هست
و نه صبحانه ای
با این حال من اینجایم.
با قاشق گداخته می خورم
از ظرفی که آن هم گداخته است.
هیچ کس دیگری نیست.
کجا رفته اند؟ برادر، خواهر،
مادر و پدر؟
به ساحل رفته اند شاید.
لباسهایشان هنوز از جا رختی آویزان است.
ظرفهایشان در ظرفشویی انباشته است،
کنار همان اجاق هیزم سوز
با آن شبکه و کتری دودزده اش.
تمام جزئیات آشکارند.
فنجان حلبی و آینه ی موج دار.
روز تابان و بی سرودیست،
دریاچه آبیست و جنگل تماشایی،
در شرق آسمان دسته ابری
در سکوت ورم می کند،
همچون نان سیاه.
می توانم پیچ وتاب های پارچه ی مشمایی را ببینم،
می توانم ترک های شیشه را ببینم
که در تابش آفتاب
همچون زبانه های آتشند.
نمی توانم دست و پای خود را ببینم
یا بدانم آیا یک دام است یا موهبت
این که بازگشته ام به خانه ای
که در آن همه چیز پایان یافته است
مدتها پیش؛
کتری وآینه، قاشق و ظرف
و تن خودم
و تنی که داشته ام
و تنی که دارم
اکنون
که پشت میز صبحانه ام، تنها و شاد
با پاهای برهنه ی کودکی بر کف چوبی سوخته
(گویا می بینم)
در لباس سوزانم، شورت نازک سبز
و تی شرت زرد چرکین
که در برگرفته اند
خاکستر تابنده ی
جسم غایبم را.
من فروزانم.
Morning in the Burned House
In the burned house I am eating breakfast.
You understand: there is no house, there is no breakfast,
yet here I am.
The spoon which was melted scrapes against
the bowl which was melted also.
No one else is around.
Where have they gone to, brother and sister,
mother and father? Off along the shore,
perhaps. Their clothes are still on the hangers,
their dishes piled beside the sink,
which is beside the woodstove
with its grate and sooty kettle,
every detail clear,
tin cup and rippled mirror.
The day is bright and songless,
the lake is blue, the forest watchful.
In the east a bank of cloud
rises up silently like dark bread.
I can see the swirls in the oilcloth,
I can see the flaws in the glass,
those flares where the sun hits them.
I can't see my own arms and legs
or know if this is a trap or blessing,
finding myself back here, where everything
in this house has long been over,
kettle and mirror, spoon and bowl,
including my own body,
including the body I had then,
including the body I have now
as I sit at this morning table, alone and happy,
bare child's feet on the scorched floorboards
(I can almost see)
in my burning clothes, the thin green shorts
and grubby yellow T-shirt
holding my cindery, non-existent,
radiant flesh. Incandescent.
Margaret Atwood
۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه
Little ladybird
برای ذهن مشوش دوست نادیده ام در سرزمینی دور سروده ام.
To the years ahead
On my finger tips,
I raise you up to the air.
My breath
I blow it to you.
Extend your little
red wings now;
Fly over the years
-when loneliness
streaked into the gloomy air
he used to take in.
Go to him; remember but
to send me messages
if your little black dots
are still shining,
when you hide
in the grass,
grown-up,
with your lover,
My little ladybird!
برای سالهای پیش رو
بر سرانگشتانم
در هوا بلندت می کنم.
به سویت فوت می کنم
نفسم را.
اکنون بگشا
بالهای کوچک قرمزت را
پرواز کن بر فراز سالها
-وقتی رگه های تنهایی
هوای اندوهناکی را آکنده بود
که او به درون می کشید.
برو به سویش؛ اما به یاد داشته باش
برایم پیام بفرستی
تا بدانم آیا
خالهای سیاه کوچکت
هنوز می درخشند،
وقتی بالغ شده ای
و همراه معشوقت
در علفزار
پنهان می شوی.
کفشدوزک کوچکِ من!