۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه

6

بهش گفتم چی دارد به سرم می آید. و گفتم جالب این است که آدم خودش می داند بعد از هر مرحله به کجا می رسد.
آدم از بس دنبال بک چیز گمشده ی ابدی می گردد، خسته می شود. نه تنها از خودِ جستجو، که از دیگران و از خودش هم خسته می شود.  بعد آدم دلش می خواهد برگردد. دلش می خواهد بشود یک برگ. بشود یک ذره ی گرد و خاک در هوا. بشود یک چیزی که این همه پیچیده نباشد. بشود یک چیز میرا.
ما آدم ها موجودات جاودانی هستیم. نمی میریم چون از ما خاطره دارند. در یادِ هم می مانیم. حالا هم چیزهایی ساخته ایم که ما را مرتب به یاد دیگران بیاورند. حالا دیگر صداها و واژگان با گذر زمان محو و کم رنگ نمی شوند، چه باد بوزد، چه صندوق را نم بزند. من نمی خواهم این همه چیز را. من نمی خواهم یاد و خاطره ای اذیتم کند. توان توقفش را هم ندارم. برای همین دلم می خواهد بشوم یک برگ. یا یک ذره ی گرد و خاک در هوا. بشوم یک چیزی که پدید آمده باشد تا وظیفه اش را انجام بدهد و برود؛ مدعی نباشد. روح نداشته باشد. در همین حد.


۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

یخ تنهایی

روز یکشنبه مهمان سر زده داشتیم. برای اولین بار بود که از این مهمان پذیرایی می کردم. خواهرانم درس و خرید هفتگی را بهانه کرده و جیم شده بودند. مادر نبود که به دادم برسد. سراسر شکنجه ی روحی-روانی بود. هیچ چیز مشترکی نیافتیم که برای هر دویمان جالب باشد. می دانستم چرا اصرار داشت تمام روز پیشم بماند. تنها بود.

شب، بعد از این که به خانه اش رساندمش، به حرف هایی که زده شده بود فکر کردم.
مهم ترین موضوع، تفاوت ماشین لباس شویی هایی بود که تا به حال داشته ایم. البته به اهمیت جاروبرقی هم کمی توجه نشان داده بودیم. شنیده بود که حرف از مجلس ختم قرآن و سفره ی صلوات به میان آوردن، کمکی به باز شدن یخ نمی کند. لطف دیگری که در حقم کرده بود، این بود که هر وقت گپ ها به مرز بدگویی از آشنایان مشترک نزدیک می شد، بی مقاومت همراهی ام می کرد تا موضوع را دور بزنیم. تنها کسی بود که در پنج سال گذشته، این لطف را کرد.

به نظرم هشت سال از من کوچکتر است. خواهش کرد هر وقت خواستم، به دیدنش بروم-اشتراک حس تنهایی را، ناگفته، به میان آورده بود. این کار را می کنم؟ نه.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۸, چهارشنبه

بی

قورباغه ی دلم
بی آواز می جهد باز؛
شهزاده ام رفت.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

مرد نه آنستکه ...

آدم باید بتواند ریشه ی ناکامی هایش را پیدا کند گرنه همین جور خودخوری می کند و خودخوری می کند. بعد باید بلد باشد که چطور این کار را بکند. ریشه یابی را می گویم. در این راه، گاهی ممکن است آدم بیفتد در چاه افسردگی.

همین جا بود که گفته بودم فهمیده ام به کی می گویند مرد. آن موقع رفته بودم دنبال یک سری تغییرات. سیم خاردارهایی را که دورم داشتم، برداشته بودم بلکه چشمم باز شود. و بعد از دو سال شاید، فهمیدم که ذهن و احساس، چقدر ماهرانه با آدم بازی می کنند. نه این که قبلن این را ندانسته باشم. می دانستم اما این قدر ملموس تجربه اش نکرده بودم.

سیم خاردارها را باز می کنی. هفت خوان دوستی ها را به سه خوان تقلیل می دهی. خیلی جالب، به همه احساس مهر می کنی. واقعن جالب است. برچسب ها و نام ها هم رفته رفته کم رنگ می شوند. تو خوبی. تو با هر کسی دمخور می شوی. بغض هایت را حل کرده ای. هر گفت و گویی برایت ارزشمند است. با توجه و علاقه در گفت و گوها شریک می شوی. مثلن به تو می گویند چقدر از فلانی بدشان می آید. تو می دانی آنها با وجود این حس، چقدر به فلانی نیاز دارند. این را، حتی این را، زیبا می بینی چون به هر حال بخشی از داد و دِه زندگیست. هر کاری، هر تجربه ای را یک نیروی مثبت و زیبا می بینی که تو را به جلو می راند. و تو شادمان این پیشروی را حس می کنی. انسانیت برایت یک مفهوم دست یافتنی به نظر می رسد. همیشه انرژی هستی و یاد آن تو را احاطه کرده است. تو در متن خودِ زندگی زندگی می کنی. برای مدتی.

برای مدتی آدم حس سرخوشیِ (به نظر من کاذب) می کند. اما کسی که همیشه حلقه ی دوستانش کوچک بوده، به تعداد انگشتان یک دست شاید، تا مدت زیادی نمی تواند در این بازی موفق بماند. بالاخره یک جایی، یک چیزی، یک آدمی، یک کاری، به من گفت هی، مطمئنی که تظاهر نمی کنی؟ چون می دیدم یک چیزی ناراحتم می کند و معلوم بود که از خودم دوری می کنم اما همچنان به نهضت ادامه می دهم. همه ی این ها برای بهتر بودن است. بعد در این سن، درگیر سوالاتی شده بودم که خیلی ها در نوجوانی می میرند تا جوابشان را بدانند. آمدنم بهر چه بود و الخ.

سرخورده می شدم وقتی می دیدم بعضی آدم ها چقدر حسابگری می کنند. هر قدر برایشان مایه بگذاری باز طلبکارند. وقتی می بینند در دیزی باز است، حیای شان قدر حیای گربه می شود. داشتم حس یک مسیحی فداکار را تجربه می کردم که می گذارد به هر دو طرف صورتش سیلی بزنند. نمی دانم آدم های دور و بر من این طورند یا من استعداد جذب این طور آدم ها را دارم یا هردو؟ این ها مرد نیستند. بعد آدم کم کم حس ناخوشایندی بهش دست می دهد. می بیند با وجود خوردن و خوابیدن و جنبیدن در میان خلق باز تشنه ی انسانیت است. آدم دلش می خواهد این خلق حد خود را بداند. آدم هوس می کند هفت خوانش را باز مرتب بچیند. آدم می داند که می تواند حال بیشترِ این جور آدم ها را به راحتی آب خوردنی، بگیرد، اما تا کی؟ خب، می دانید؟ آدم دوست ندارد همیشه ملعون باشد. متوجه هستید؟ همان تنها بگردد، بهتر است.




۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه

what else?

what else could it be?
I could draw a line;
One side light,
One side dark.
End of the battle.

۱۳۹۰ فروردین ۴, پنجشنبه

سخن بگو


چرا سکوت کرده ای! آیا عشق تو گیاهیست
چنان ضعیف که هوای
نبودنم خائنانه می پژمرد زیبایی دیروزش را؟

طلبی هست که بدهکارم؟
لطفی هست که مرحمت کنی؟

همیشه در خاطر من بوده ای
خاطری که با توجه
بی پایان
در خدمت تو بوده است
خاطری که خسیسانه ترین خواسته اش
چیز دیگری نیست
جز آنچه شادی تو می بخشد.

سخن بگو ــ گرنه این دل گرم،
که زمانی
هزار لذت شیرین تو را و مرا
آزادانه در بر می گرفت،
ویران تر و سردتر و محنت زده تر خواهد شد
از لانه ی متروک و پربرف پرنده ای
-در میان بوته نسترن های بی برگ.
سخن بگو، تا گمان های شکنجه گرانه ام پایان خود را بدانند.


ویلیام وردزورث (۱۸۵۰-۱۷۷۰)

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

با علاقه و احترام به قلمت، کدئین جان!

به سادگی و به روشنی حال شبه فمنیست ها را گرفت و حرف دل من را هم زد: روز زن در خود شکلی از تبعیض را نهفته دارد.

۱۳۸۹ اسفند ۱۴, شنبه

حظیظ و الخ

آخر چطور واژه ی حظیظ را نشنیده بودید؟ این از کلماتی بود که خوانده بودم اما هیچ وقت به کار نبرده بودم. مثل خیلی از واژه های دیگر که می خواندم، اما حتی یک بار هم از آنها استفاده نمی کردم؛ مثل «به صرافت افتادن». البته که به صرافت افتادن از مد افتاده و قدیمی شده. اما مطمئن نیستم که تاریخ مصرف حظیظ گذشته باشد.
بله، عربیست و باید معادل فارسی اش را به کار برد. جای نگرانی نیست. در ویرایش ترجمه، این کار را می کنم. فقط نگرانی من از این بود که نکند این واژه کاملن من- در آورد-ی باشد و فقط برای خودم معنی داشته باشد.
 در همین جا اعتراف می کنم که بعضی واژه ها را تا مدت ها نمی دانستم چطور باید خواند و به ناچار حدس می زدم که زیر و زبر را کجا باید گذاشت. مثلن «الخ». هنوز هم واژه هایی هستند که در درست خواندن شان شک دارم. 
می شود فهرستی بلند بالا از واژه هایی بنویسم که بلد نیستم بخوانم شان. این جاست که به اهمیت بلند خوانی و کتاب خواندن برای دیگری پی می برم. پس برای دیگران کتاب بخوانیم، چون برای خودمان هم خوب خواهد بود.

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

Mutual Friends

داستان دوستان مشترک برگرفته از مجموعه داستانی است که دانشگاه آدلاید استرالیا منتشر کرده است. لطفن برای دانلود این مجموعه به زبان اصلی به اینجا بروید.


دوستان مشترک


جول فیلپ

اِیمی آن طرف اتاق است. شبیه خرگوش است. روی مبل نشسته، با یک دستش لیوان شراب را نگه داشته و دست دیگرش روی میز است. چشمان آبی و بینی دکمه ای شکلش مرا یاد خرگوش کوچولویی می اندازد که در حال جویدن است. وقتی می خندد شانه هایش در پیراهن آبی قشنگش خم می شوند. ما در این مهمانی باز به هم برخوردیم. مهمانی یک دوست مشترک. با هم حرف نزده ایم. انتظار نداشتم با یک گروه پسر وارد شود.

-----

توی یک مهمانی شلوغ بوسیدمش. مرا به خانه اش برد ـ یک خانه پر پیچ و خم که قبلن وسط یک مزرعه بوده، با بازسازی هایی که انگار حلقه های یک درختند در وسط یک جنگل پر درخت. جای قشنگی بود. توی آشپزخانه میان وسایل کرومی و سیاه رقصید. پدر و مادرش برای تماشای مسابقه ی فوتبال رفته بودند به مادرید. ما تنها بودیم.

زیر نور آبی راه پله، تلو تلو خوران بالا رفتم. به اتاق نامرتبش. همه جا بلوز و جوراب افتاده بود. با هم خوابیدیم، سنجاق سرهایش سوزن سوزنمان کردند، و من دستانم را به پهلوهایش کشیدم و به زیر بازوهایش رساندم، هر دو گوشش را بوسیدم.

مجبورم نکرد کاندوم استفاده کنم؛ برایش فرقی نمی کرد. بهترین احساس در زندگیم بود: یعنی من می ارزیدم که این ریسک را بکند، یک همچین چیزی. با این که تن اش سراسر حس بود اما اندامش را بی هیچ توجهی کش و قوس می داد.

بعد، بلند شد و به دستشویی رفت. من مثل جاسوس دفترهای ریاضی، و پوشه های کاغذ را تفتیش کردم. در جستجوی گذشته هایش از دوران مدرسه، در میان دست خط هایش چند تا کارت پستال یافتم و فرم های پزشکی. می خواستم از او بیشتر بدانم، اما هیچی پیدا نکردم؛ کتاب هایش تمیز و مرتب بودند و حوصله سر بر. او از همان اول مثل یک راز بود.

صبح با پیراهن، چهار زانو نشسته بود کف اتاق و موهایش را خشک می کرد. حرکاتش را تماشا می کردم، مبهوتش شده بودم. قبل از خواب چند شمع روشن کرده بود و صبح که بیدار شده بودیم، بینی مان پر از دوده بود. هر بار که از اتاقش بیرون می رفت، مسواک می کرد، گاهی دوازده بار در روز. یک گنجه پر از لباس های پسرانه داشت که همه سایز کمرشان 30 بود.

عجیب ترین دختر بود. من جا می ماندم. نمی فهمیدم چه کار می کنم. خیلی زود گند زدیم. در طول روز، توی گرما، توی اتاق ورم کرده ی من می نشستیم، با کنایه به هم زخم می زدیم، عادات دلباخته های قدیمی مان را به رخ هم می کشیدیم.

من در این گیر و دار عصبانی شدم و او گفت: « ببین، تو اصلن یک رشته ی درست و حسابی نمی خونی. خبرنگاری، این دیگه چیه؟ »
من تیرش را برگرداندم: « داروشناسی، اون دیگه چیه؟ هر روز به قوطی ها برچسب می زنی، مثلن یک کار فوق تخصصی کسل کننده نجام می دی تا بتونی لباسای پسرانه ی بیشتری بخری. »

ما قهر کردیم. توی دانشگاه بی هیچ کلامی از کنار هم می گذشتیم. اصلن مثل یکی از داستان های قلمبه ی حماسی و همیشه در پرده ی تاریکی فرو رفتن و این حرفها نبود. یک رابطه ی موقتی بود. هیچ وقت نگفته بودیم که قرار است رابطه مان به جایی برسد. با این حال آدم اذیت می شد وقتی به جایی نرسیده بود.

-----

حالا ما اینجاییم. توی این مهمانی گُه و او به پسری تکیه می کند. همان طور که حرف می زند، شانه های پسر را نوازش می کند. برَد بِیکر است. لعنت.

همه می شناسندش. رییس کل شان است. جنس مرغوبشان همین است. این شهر پر است از آدمهای مفت خور که پیراهن های کم رنگ می پوشند و بینایی شان هم 20/20 است. تمام روزشان به جرعه جرعه خوردن قهوه در مرکز شهر می گذرد. همه شان در آینده به یک جایی می رسند. همه شان هم موهای گُهی دارند.

دانش قرار بوده یک عامل برابری باشد اما اینطور نیست. توی پیشانی آدم جمع می شود و تبدیل می شود به یک غده ی قلمبه ی کیری شکل. گرفتید چی می گم؟

من غنیمت کوچولویش بودم، راز اهریمنی اش. شرط می بندم حتی حس بدبختی هم نمی کند. شرط می بندم حلقه ای را که نوک سینه اش داشت، در آورده. هیچ وقت شانس نداشتم.

تکیه به دیوار به پایین می لغزم و مشتم را به تهِ جیبم فشار می دهم. من می روم، می روم متیو را پیدا می کنم.

از میان نشیمن رد می شوم. اِیمی همانطور که با موهایش ور می رود، نگاه می کند. نگاهم را از او دریغ می کنم. درِ توری قراضه را محکم می بندم و می روم بیرون توی هوای داغ شب. از خانه ی پر نور بیرون می زنم و می روم سمت ایستگاه اتوبوس کنار جاده. اما در توری دوباره بسته می شود و من پشت سرم را نگاه می کنم.

اِیمی صدایم می کند: «سَمی».از روی کپه های علف خشک می پرد و می آید سمت من. می پرسد: « سیگار می کشی؟ داری کجا می ری؟» نزدیک من است. صورتش مثل یک توپ سفید خالدار است. با پوزخند می گویم: «می رم طرف شهر. می خوام متیو را بعد از کارش ببینم.»

او مکث می کند. خطرناک است که دوباره ببینمش. یک چیز مبهمی در اوست، در برجستگی استخوان ترقوه اش، در این که چطور خط گردنش صاف می رسد به گوش هایش، در این که چطور مثل پسرها راه می رود؛ تاثیر عجیب و پرقدرتی دارد.

می پرسد: « تنها می ری؟»
«... هان.»
می گوید: « بمان، با من اینجا بمان. بعدن با اتوبوس شبانه برمی گردیم.»
لبخند می زنم. نمی فهمم چه کار می کند. دخترها هر چه اندوهشان بیشتر می شود، خوب تر می شوند. پسرها برعکسند؛ من خودم همه ی مهارت های اجتماعی ام را در حفره ی توی قلبم گم کرده ام.

باد تند می شود. او تارهای دراز موهایش را که تمام زمستان در خارج صاف کرده بود و حالا وحشی شده اند، عقب می زند. فشاری در هوای گرم است. انگار انرژی ای است که ابرها در زمین حبس اش کرده اند. در اخبار گفته بودند که تغییرات هوا از امشب شروع می شود.

برَد از در توری بیرون می آید. من نگاهش می کنم. در چهره اش چیزی می خوانم که اِیمی نمی تواند بخواند. پسری همیشه شنگول و خوش شانس که همیشه هم به من از آن لبخندهایی می زند که آدم به دختر دلخواهش می زند. غمگین به نظر می رسد. مشکل من با برَد بِیکر از این قرار است: او هیچ عیبی ندارد. رفقای کثیفش همه جلق می زنند ولی او نه. او توی تمام عالم تک است- حواس جمع و خوش رو و خوش برخورد و از هر لحاظ یک آدم خوب- و این ممکن نیست. حتمن یک جای کار می لنگد.

به اِیمی می گویم:« نه، نمی تونم. باید برم متیو را ببینم.»
نمی تواند اخم خوشگلش را نگه دارد، صورتش بی حالت می شود. خلع سلاح شده.
می گوید: «... خیله خب»
دنبال چیزی هستم تا رنجش اش را برطرف کنم، شاید باید موهایش را پس گردنش جمع کنم، اما نه، هیچ چیز به ذهنم نمی رسد. پس لبخند می زنم و می گذارم با برَد بماند.

-----

اتوبوس پر است از دختر و پسرهای خوش قیافه. شنبه شب است. به شهر می رسم. متیو در آشپزخانه است. روی پیشخوان نقره ای آشپزخانه نشسته و پیشبند و شلوار کثیف ماهیگیری تنش است. دانه های بادام را آسیاب می کند. مثل آشپزهاست. گوشی را در گوشش گذاشته تا صدای پنکه های بزرگ را نشنود. لامپ ها را خاموش و روشن می کنم.

می گوید: « هِی رفیق!»
«هِی.»
« اینجا چی کار می کنی؟ مهمانی چطور بود؟»
یک جعبه خرما را باز می کنم و شروع می کنم به جدا کردن خرماهای چسبناک تا جیبم را پر کنم. در این حین می گویم:« بد نبود. چیز جالبی هم نبود. اِیمی بود. برد بیکر هم بود.»
می گوید: « لعنت»
« می دونم. منظورم اینه که... باهاش حرف زدم. ما چیزی نگفتیم.»
متیو پیشبندش را پرت می کند روی یک سینی پر از غلات تفت داده شده توی یکی از قفسه ها. تنور را خاموش می کند.
« ایمی را ولش. برد بیکر بره به جهنم.»
جواب می دهم: «کاری به ایمی ندارم. امشب چه کاره ای؟ می خوای بریم پشت بام مشروب بخوریم؟»
متیو لبخند می زند. «آها.»

از درِ پکه ای می رویم بیرون توی رستوران. رستوران خالی است. کورن فلکس سازی ای که ما برایش کار می کنیم، َآشپزخانه را از یک شرکت مزخرف دیگر اجاره کرده و تمام روز بوی سیر آنها و مالت داغ ما با هم مخلوط می شوند و سر آشپزها و مشتری ها را گیج می کند. برای همین ما کار پخت و پزمان را شب ها انجام می دهیم. و من و متیو زحمت مان را با شراب های خانگی شان جبران می کنیم.

می پرسم:«سرخ؟ سرخ خوبه؟»
جواب می دهد: «آره». بطری نوشیدنی اش را کم کم با شراب سرخ پر می کند و بعد پاکت چیپسی را از پشت بار برمی دارد. پاکت را پاره می کند و می گوید:« با طعم ژامبون و مالت؟!... چه عجیب!»

هیچ وقت گیر نمی افتیم. خوراک و پوشاک مان را همین طوری جور می کنیم. در این شهر همه چیز ریخته. آپارتمان متیو پر است از بسته های نخود و شیرنارگیل. قفسه های آشپزخانه اش پر است از قوطی های کاکائو و کورن فلکس و برنج و شکر. ما آنقدر صبر می کنیم تا وقتی که کافه های شهر ساندویچ های اضافه شان را رایگان پخش کنند. خودمان را در مهمانی های فارغ التحصیلی جا می کنیم و با دهان پر از باگت به پدران و مادران سربلند تبریکات مان را تف می کنیم. ما در همه چیز شریکیم. به لطف شراب سرخ، گه مان هم همرنگ است.

-----

از رستوران بیرون می آییم. درهای آشپزخانه را قفل می کنیم و گربه ی چاقی را که از کناره ی دری بیرون آمده بود، کیش می کنیم. خیس عرق از سطل های بزرگ زباله بالا می رویم. می رویم داخل تونلی که دو ساختمان روبرو را بالای یک کوچه ی باریک به هم وصل می کند.

به پشت بام می رویم. هنگام پا گذاشتن روی سفال های آبی پشت بام ها که جای جایشان با خزه سیاه شده، تلاش می کنیم تعادل خود را حفظ کنیم. از نردبانی بالا می رویم-آلومینیومی و سبک است و پایه هایش را در قوطی فرو کرده اند. به پشت بام یک هتل قدیمی می رسیم. آنجا، پنهان از همه، لب یک استخر خالی روی پشت بام می نشینیم.

متیو می گوید:« کسی اینجا بوده.» و به چند بطری شکسته اشاره می کند.

عینکم را از کوله پشتی ام بیرون می آورم. عینک را مخصوص وقت هایی نگه می دارم که بخواهم چیز قشنگی را ببینم. به چشم می زنم و همه ی جزییات جهان ظاهر می شوند. صدها هزار خرده شیشه اطراف استخر ریخته است. همه مثل سربازان فرمانبر شق و رق مانده اند. هر کدام یک گوشه ی تیز دارند که در نور شهر می درخشد. خرده برگ های زیتون و گیاهان دیگر توی استخر با گل و لای و کثافت کاری کبوترها قاطی شده اند.
این دخمه ی ماست. چشم انداز ما نصف محله های خاموش وسط شهر است. اینجا منتظر می مانیم. منتظر هیچ. متیو کاشی های سفید شکسته را با کف کفشش خرد می کند.

به من می گوید:« می دونی، امروز رفتم مامانمو دیدم.»
«آره؟»
« رفتم خونه و دیدم یه ده تایی پیام تلفنی گذاشتن. معلوم شد که از کلاس سفالگری بیرونش کردن. مشاوری که تو ازدواج قبلیش پیشش می رفت، اومده اونجا و مامانم تا اونو دیده به هم ریخته. شروع کرده به داد و فریاد و اونو زده. به مشاور می گفته تقصیر اون بوده چون کارشو بلد نبوده.»

«اوه، حالا حالش چطوره؟»

« خوبه، من تمام روز فقط پیشش نشستم. حتی بابا هم اومد. به هم چیز خاصی نگفتن. مامان چیزی نمی گفت. بعدش بابا منو برد تو یه رستوران نشستیم و یه غذای باکلاس دویست دلاری سفارش داد تا مثلن حالمو بهتر کنه. بعد وقتی داشت می خورد به خاطر خوب بودن غذا گریه اش در اومد. گریه کرد. تو یه رستوران گریه کرد.»

«لعنتی»

بطری مشروبم را به او می دهم و قلپ قلپ می نوشد.

« فکر می کنی تا حالا جمع و جورش کرده باشن؟» این را می پرسد و به موهایش فوت می کند. من به زانویم نگاه می کنم.
به وقتی فکر می کنم که یک بار اِیمی به من گفت « می دونی، گاهی وقتا از مردا متنفرم.» وقتی اون طور خشک و کوتاه-در مورد یک آگهی توی تلویزیون- این را گفت، فکر می کنم واقعن از مردها متنفر است.

به متیو می گویم:« اگر جمع و جورش هم نکرده باشند، تقصیری ندارند. یک چیزهایی بین زن و مرد هست که نمی شه حل شون کرد. یگ حفره است. ما همیشه با هم فرق می کنیم.»

-----

باران شروع به باریدن می کند، هوای دم کرده ی اطرافمان تازه و خنک می شود. متیو روکش قوری را به جای کلاه می گذارد روی سرش. مثل احمق ها می شود. می رویم پایین و به سمت آپارتمانش به راه می افتیم. مسیر اتوبوس را به سمت خارج شهر دنبال می کنیم. هر ایستگاه مثل یک چراغ دریایی کوچک در جاده ی ورم کرده به نظر می رسد. به خانه ی متیو می رسیم. متیو لپ تاپش را باز می کند و از روی تختش می خزد تا گلدانش را آب بدهد. یک گیاه گوشتی که کنار پنجره آویزان است.

-----

باران روی پشت بام زمزمه می کند، باد پنجره ها را می لرزاند. من مثل یک گچبر در دوشکم روی زمین می پیچم. خسته و خواب آلوده ام. گلویم خشک است. حتمن حالا اِیمی با آن پسر، برد بیکر، یک جایی توی شهر است.

دلم برایش تنگ می شود. دلم برای اولین شب مان تنگ می شود، وقتی که داشت توی حمام یک آهنگ فی البداهه را زمزمه می کرد و من به دنبال چیزی درباره ی سفری که می خواست برود، همه ی کتاب ها، کارت پستال ها و فرم های پزشکی اش را گشته بودم.

در فرم پزشکی یک چیزی بود. نوشته بود اِیمی یک جور بیماری دارد. یک چیزی بود که هیچ وقت نشنیده بودم. یک چیزی که ثانویه داشت. آمیوره ی ثانویه یا همچین چیزی بود.

همین طوری آزمایشی می پرسم:«هی، تو می دونی آمیوره ی ثانویه چیه؟»

متیو می گوید: «آمِنوره؟» شاپرکی اطراف در توری پرواز می کند، فارغ از حرارت، مجذوب نور لامپ شده است. متیو ادامه می دهد:« این همون بیماری نیست که قاعدگی زنا قطع می شه؟ اون وقت دیگه نمی تونن بچه دار بشن؟»
«... چی؟»
«آره. زنا دیگه نمی تونن بچه دار بشن... چرا می پرسی؟»
به دروغ می گویم: « مم. توی فرم پزشکی مامانم دیدمش.»
برای آرامش خاطرم می گوید: «هه، نگران نباش رفیق. اون یائسگیه. طبیعیه. زنا وقتی سن شون زیاد بشه اون طوری می شن.»
« ... آها»

اِیمی همه ی آن کارها را می کرد، بدون کاندوم با من خوابید، لباس های پسرانه جمع می کرد، حتمن از مسئله خبر داشت که آن طور رفتار می کرد. من آن موقع ناراحت این بودم که وضع او چقدر از من بهتر است و او ناراحت این مسئله بوده.

نمی دانم حالا که قاعدگی اش قطع شده، چه بلایی ممکن است سرش بیاید. شاید مسئله هورمونی باشد. شاید به همین دلیل است که بازویش آنقدر مو دارد. شاید به همین دلیل است که همیشه شانه هایش را خم می کند و مثل پسرها می نشیند. منظوری ندارم- اندام هایش ظریف و زنانه است. اما وقتی ژاکت می پوشید، دستهایش را توی جیبش می گذاشت و مثل یک پسر راه می رفت.

متیو می گوید: «من فکر می کنم که زنا به هر حال سکس دوست ندارن. می گن می خوان باهات بخوابن اما وقتی باهاشون می خوابی، اونجا خشک می شن و تکون نمی خورن.»

می گویم:« نمی دونم.» یخ کرده ام و پاهایم را می برم زیر لحافم.
در واقع اصلن گوش نمی دهم. لبه ی دوشک نازکم را کنار تختش دو لا می کنم تا سرم را رویش بگذارم. متیو تق تق تایپ می کند، سقف با نور آبی لپ تاپش روشن شده. احتمالن توی یوتیوب است.

تلاش می کنم بخوابم.

دو صدای تپ می شنوم. متیو با آن شورتش مثل اردک راه می افتد به سمت حمام. لامپ را روشن می کند. پاهایش سفید است و استخوان های لگن اش بیرون زده. شیر حمام را باز می کند. در درگاه می ایستد، دستهایش روی سرش است. اما تنش در نوسان است یا شاید مست است.

-----

شورتش را تا مچ پایش پایین می آورد. چشمهایم را می بندم. یک لحظه بهترین دوستم را برهنه دیدم. خیلی عجیب بود. یعنی یادش رفته که من اینجا هستم؟ دزدانه چشمهایم را باز می کنم. در حمام باز است. می بینم که دوش می گیرد، کاملن می بینمش که در نورِ گرم می درخشد. عطسه می کند و سرش را در زیر آب دوش عقب می برد. مژگانش به هم می چسبند. چشمهایش در زیر آب بسته است. دست دراز می کند و ژل تن شویی را می گیرد.

لعنتش کنند. چرا در حمام را باز گذاشته؟ چشمهایم را می بندم. تظاهر می کنم که خوابم. تکان نمی خورم. ما به آدم نمی مانیم. در مسواک و دوشک با هم شریک می شویم در میلیونها کار دیگر با همیم. آخر هفته ها زیر سایبان می خوابیدیم و وقتی تازه موهای زیر بغل مان رشد کرده بود، با هم مقایسه شان می کردیم. یعنی الان می خواهد بگوید که همجنس باز است؟

او خیلی کوتاه و کلفت است، ران هایش کلفت تر از آنی است که من انتظار داشتم. آن شکم بیضی اش، باسن پهن اش، خط منحنی موهای روی سینه اش، بدنش اصلن شبیه من نیست. تن دخترها بیشتر چشم آشناست تا تن این.

موبایلم زنگ می زند. روی یک سطح سفت می لرزد. گه بگیرندش. اصلن عادلانه نیست. صدایش کم می شود و مطمئنم متیو نمی تواند بشنود. تلو تلو می خورم تا موبایل را پیدا کنم و یک نگاه به متیو می اندازم. دارد به من نگاه می کند.

می گویم: «اوه، ببخش». وانمود می کنم که شوکه شده ام و می جهم سمت موبایل.
او از زیر دوش بیرون می پرد و به سمت در می دود. بدون هیچ حرفی در را محکم می بندد. صدای حرکاتش را می شنوم که روی زمین می نشیند و به در تکیه می دهد. و بعد هیچ. سکوت. شرمندگی. آنجا می نشیند. شبه اش از زیر در به بیرون می خزد.

به در بسته می گویم: «ببخش متیو».

به موبایلم نگاه می کنم که هنوز زنگ می زند. اِیمی است. هیچ راهی ندارم. الان نمی توانم جواب بدهم. گوشی را توی رختخوابم فشار می دهم تا صدایش را خفه کنم. پشتم را به تخت متیو می کنم و لحاف را می کشم روی خودم.

جوابم را نمی دهد. ما همین طور اینجا گیر کرده ایم.


۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

دلخوشکنک

توی ذهنم هست که باید نامه هایی به یک شاعر جوان را تمام کنم. باید چهارمی را ویرایش کنم. باید باقی نامه ها را به یک جایی برسانم، ویرایش کنم و همه ی مجموعه را در یک برگه ی جداگانه بگذارم توی وبلاگ. اما این چهارمی یک جورایی مایوسم کرد. خودش مایوسم کرد. نظرات شما هم می گفتند که باید مسئولانه ترجمه کرد. همانطور که گفتید، سرسری ترجمه کرده بودم. ترجمه کرده بودم تا آرام شوم، تا از چیزی که اذیتم می کرد خودم را خلاص کنم. شاید فقط یک بار از رو خوانده بودمش و گذاشته بودمش توی وبلاگ. بعد چه آرامشی بهم دست داده بود. چقدر از خودم ممنون بودم که ترجمه می کنم؛ برای دل خودم. حس خیلی خوبی بود. آن ترجمه، خوب یا بد، هر چه که بود، کار خودش را کرد. حالم را بهتر کرد. اما بعد از آن که دیدم انتقادها را، دیگر رویش کلیک نکرده ام. شاید دلم نمی خواهد برگردم به آن حال اضطراب. اما توی ذهنم هست که باید ویرایشش کنم. باید بقیه ی نامه ها را هم سر و سامانی بدهم و همه را یکجا بگذارم در یک برگه ی جداگانه توی همین وبلاگ.

اما الان ترجمه ی دیگری دارم انجام می دهم. چیزی که ازش خیلی خوشم آمده. خیلی هم کنجکاوم بدانم شما که می خوانید، چه برداشتی خواهید داشت. همین الان شروع کرده ام. از نیمه شب گذشته. فردا شب ادامه اش می دهم و به زودی می گذارمش اینجا. خبر خاصی نیست اما دلم حس کرده باید خود را تخلیه کند. گاهی نمی فهمم چه خبر است. اما دنبال فرمایشات دل رفتن بد هم نیست. خودش می داند چه وقت دستور ترجمه بدهد تا آرامش برگردد. حتمن حالا هم خبری هست اما لابد خبر چندان خاص نیست که مغزم درنیافته تا هنوز.

* لطفن گیر بدهید به ترکیب دل+خوش+ کن+ ـَ ک