۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۱, چهارشنبه

مرد نه آنستکه ...

آدم باید بتواند ریشه ی ناکامی هایش را پیدا کند گرنه همین جور خودخوری می کند و خودخوری می کند. بعد باید بلد باشد که چطور این کار را بکند. ریشه یابی را می گویم. در این راه، گاهی ممکن است آدم بیفتد در چاه افسردگی.

همین جا بود که گفته بودم فهمیده ام به کی می گویند مرد. آن موقع رفته بودم دنبال یک سری تغییرات. سیم خاردارهایی را که دورم داشتم، برداشته بودم بلکه چشمم باز شود. و بعد از دو سال شاید، فهمیدم که ذهن و احساس، چقدر ماهرانه با آدم بازی می کنند. نه این که قبلن این را ندانسته باشم. می دانستم اما این قدر ملموس تجربه اش نکرده بودم.

سیم خاردارها را باز می کنی. هفت خوان دوستی ها را به سه خوان تقلیل می دهی. خیلی جالب، به همه احساس مهر می کنی. واقعن جالب است. برچسب ها و نام ها هم رفته رفته کم رنگ می شوند. تو خوبی. تو با هر کسی دمخور می شوی. بغض هایت را حل کرده ای. هر گفت و گویی برایت ارزشمند است. با توجه و علاقه در گفت و گوها شریک می شوی. مثلن به تو می گویند چقدر از فلانی بدشان می آید. تو می دانی آنها با وجود این حس، چقدر به فلانی نیاز دارند. این را، حتی این را، زیبا می بینی چون به هر حال بخشی از داد و دِه زندگیست. هر کاری، هر تجربه ای را یک نیروی مثبت و زیبا می بینی که تو را به جلو می راند. و تو شادمان این پیشروی را حس می کنی. انسانیت برایت یک مفهوم دست یافتنی به نظر می رسد. همیشه انرژی هستی و یاد آن تو را احاطه کرده است. تو در متن خودِ زندگی زندگی می کنی. برای مدتی.

برای مدتی آدم حس سرخوشیِ (به نظر من کاذب) می کند. اما کسی که همیشه حلقه ی دوستانش کوچک بوده، به تعداد انگشتان یک دست شاید، تا مدت زیادی نمی تواند در این بازی موفق بماند. بالاخره یک جایی، یک چیزی، یک آدمی، یک کاری، به من گفت هی، مطمئنی که تظاهر نمی کنی؟ چون می دیدم یک چیزی ناراحتم می کند و معلوم بود که از خودم دوری می کنم اما همچنان به نهضت ادامه می دهم. همه ی این ها برای بهتر بودن است. بعد در این سن، درگیر سوالاتی شده بودم که خیلی ها در نوجوانی می میرند تا جوابشان را بدانند. آمدنم بهر چه بود و الخ.

سرخورده می شدم وقتی می دیدم بعضی آدم ها چقدر حسابگری می کنند. هر قدر برایشان مایه بگذاری باز طلبکارند. وقتی می بینند در دیزی باز است، حیای شان قدر حیای گربه می شود. داشتم حس یک مسیحی فداکار را تجربه می کردم که می گذارد به هر دو طرف صورتش سیلی بزنند. نمی دانم آدم های دور و بر من این طورند یا من استعداد جذب این طور آدم ها را دارم یا هردو؟ این ها مرد نیستند. بعد آدم کم کم حس ناخوشایندی بهش دست می دهد. می بیند با وجود خوردن و خوابیدن و جنبیدن در میان خلق باز تشنه ی انسانیت است. آدم دلش می خواهد این خلق حد خود را بداند. آدم هوس می کند هفت خوانش را باز مرتب بچیند. آدم می داند که می تواند حال بیشترِ این جور آدم ها را به راحتی آب خوردنی، بگیرد، اما تا کی؟ خب، می دانید؟ آدم دوست ندارد همیشه ملعون باشد. متوجه هستید؟ همان تنها بگردد، بهتر است.