چرا سکوت کرده ای! آیا عشق تو گیاهیست
چنان ضعیف که هوای
نبودنم خائنانه می پژمرد زیبایی دیروزش را؟
طلبی هست که بدهکارم؟
لطفی هست که مرحمت کنی؟
همیشه در خاطر من بوده ای
خاطری که با توجه
بی پایان
در خدمت تو بوده است
خاطری که خسیسانه ترین خواسته اش
چیز دیگری نیست
جز آنچه شادی تو می بخشد.
سخن بگو ــ گرنه این دل گرم،
که زمانی
هزار لذت شیرین تو را و مرا
آزادانه در بر می گرفت،
ویران تر و سردتر و محنت زده تر خواهد شد
از لانه ی متروک و پربرف پرنده ای
-در میان بوته نسترن های بی برگ.
سخن بگو، تا گمان های شکنجه گرانه ام پایان خود را بدانند.
ویلیام وردزورث (۱۸۵۰-۱۷۷۰)