بهش گفتم چی دارد به سرم می آید. و گفتم جالب این است که آدم خودش می داند بعد از هر مرحله به کجا می رسد.
آدم از بس دنبال بک چیز گمشده ی ابدی می گردد، خسته می شود. نه تنها از خودِ جستجو، که از دیگران و از خودش هم خسته می شود. بعد آدم دلش می خواهد برگردد. دلش می خواهد بشود یک برگ. بشود یک ذره ی گرد و خاک در هوا. بشود یک چیزی که این همه پیچیده نباشد. بشود یک چیز میرا.
ما آدم ها موجودات جاودانی هستیم. نمی میریم چون از ما خاطره دارند. در یادِ هم می مانیم. حالا هم چیزهایی ساخته ایم که ما را مرتب به یاد دیگران بیاورند. حالا دیگر صداها و واژگان با گذر زمان محو و کم رنگ نمی شوند، چه باد بوزد، چه صندوق را نم بزند. من نمی خواهم این همه چیز را. من نمی خواهم یاد و خاطره ای اذیتم کند. توان توقفش را هم ندارم. برای همین دلم می خواهد بشوم یک برگ. یا یک ذره ی گرد و خاک در هوا. بشوم یک چیزی که پدید آمده باشد تا وظیفه اش را انجام بدهد و برود؛ مدعی نباشد. روح نداشته باشد. در همین حد.
آدم از بس دنبال بک چیز گمشده ی ابدی می گردد، خسته می شود. نه تنها از خودِ جستجو، که از دیگران و از خودش هم خسته می شود. بعد آدم دلش می خواهد برگردد. دلش می خواهد بشود یک برگ. بشود یک ذره ی گرد و خاک در هوا. بشود یک چیزی که این همه پیچیده نباشد. بشود یک چیز میرا.
ما آدم ها موجودات جاودانی هستیم. نمی میریم چون از ما خاطره دارند. در یادِ هم می مانیم. حالا هم چیزهایی ساخته ایم که ما را مرتب به یاد دیگران بیاورند. حالا دیگر صداها و واژگان با گذر زمان محو و کم رنگ نمی شوند، چه باد بوزد، چه صندوق را نم بزند. من نمی خواهم این همه چیز را. من نمی خواهم یاد و خاطره ای اذیتم کند. توان توقفش را هم ندارم. برای همین دلم می خواهد بشوم یک برگ. یا یک ذره ی گرد و خاک در هوا. بشوم یک چیزی که پدید آمده باشد تا وظیفه اش را انجام بدهد و برود؛ مدعی نباشد. روح نداشته باشد. در همین حد.