۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

دلخوشکنک

توی ذهنم هست که باید نامه هایی به یک شاعر جوان را تمام کنم. باید چهارمی را ویرایش کنم. باید باقی نامه ها را به یک جایی برسانم، ویرایش کنم و همه ی مجموعه را در یک برگه ی جداگانه بگذارم توی وبلاگ. اما این چهارمی یک جورایی مایوسم کرد. خودش مایوسم کرد. نظرات شما هم می گفتند که باید مسئولانه ترجمه کرد. همانطور که گفتید، سرسری ترجمه کرده بودم. ترجمه کرده بودم تا آرام شوم، تا از چیزی که اذیتم می کرد خودم را خلاص کنم. شاید فقط یک بار از رو خوانده بودمش و گذاشته بودمش توی وبلاگ. بعد چه آرامشی بهم دست داده بود. چقدر از خودم ممنون بودم که ترجمه می کنم؛ برای دل خودم. حس خیلی خوبی بود. آن ترجمه، خوب یا بد، هر چه که بود، کار خودش را کرد. حالم را بهتر کرد. اما بعد از آن که دیدم انتقادها را، دیگر رویش کلیک نکرده ام. شاید دلم نمی خواهد برگردم به آن حال اضطراب. اما توی ذهنم هست که باید ویرایشش کنم. باید بقیه ی نامه ها را هم سر و سامانی بدهم و همه را یکجا بگذارم در یک برگه ی جداگانه توی همین وبلاگ.

اما الان ترجمه ی دیگری دارم انجام می دهم. چیزی که ازش خیلی خوشم آمده. خیلی هم کنجکاوم بدانم شما که می خوانید، چه برداشتی خواهید داشت. همین الان شروع کرده ام. از نیمه شب گذشته. فردا شب ادامه اش می دهم و به زودی می گذارمش اینجا. خبر خاصی نیست اما دلم حس کرده باید خود را تخلیه کند. گاهی نمی فهمم چه خبر است. اما دنبال فرمایشات دل رفتن بد هم نیست. خودش می داند چه وقت دستور ترجمه بدهد تا آرامش برگردد. حتمن حالا هم خبری هست اما لابد خبر چندان خاص نیست که مغزم درنیافته تا هنوز.

* لطفن گیر بدهید به ترکیب دل+خوش+ کن+ ـَ ک