۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

یخ تنهایی

روز یکشنبه مهمان سر زده داشتیم. برای اولین بار بود که از این مهمان پذیرایی می کردم. خواهرانم درس و خرید هفتگی را بهانه کرده و جیم شده بودند. مادر نبود که به دادم برسد. سراسر شکنجه ی روحی-روانی بود. هیچ چیز مشترکی نیافتیم که برای هر دویمان جالب باشد. می دانستم چرا اصرار داشت تمام روز پیشم بماند. تنها بود.

شب، بعد از این که به خانه اش رساندمش، به حرف هایی که زده شده بود فکر کردم.
مهم ترین موضوع، تفاوت ماشین لباس شویی هایی بود که تا به حال داشته ایم. البته به اهمیت جاروبرقی هم کمی توجه نشان داده بودیم. شنیده بود که حرف از مجلس ختم قرآن و سفره ی صلوات به میان آوردن، کمکی به باز شدن یخ نمی کند. لطف دیگری که در حقم کرده بود، این بود که هر وقت گپ ها به مرز بدگویی از آشنایان مشترک نزدیک می شد، بی مقاومت همراهی ام می کرد تا موضوع را دور بزنیم. تنها کسی بود که در پنج سال گذشته، این لطف را کرد.

به نظرم هشت سال از من کوچکتر است. خواهش کرد هر وقت خواستم، به دیدنش بروم-اشتراک حس تنهایی را، ناگفته، به میان آورده بود. این کار را می کنم؟ نه.