داستانِ این ترجمه: علی کریمی- نویسنده ی وبلاگ دوشنبه ها- این کتاب را یافته اند. شعری سروده ی نویسنده ی کتاب در آغازِ-البته نه خودِ آغاز- این کتاب در صفحه ی XX آمده که ساده و آهنگین است. آقای کریمی با آن که خودشان از پسِ ترجمه ی این شعر به خوبی بر می آیند (ترجمه ی پانک راکر یادم هست) خواستند من آن را ترجمه کنم و بگذارم اینجا. من ذوق کرده و تلاش کردم آن را به صورت موزون برگردانم که خب از من ساخته نبود و دست کشیدم از تلاشِ بیهوده.
زوال در افغانستان نامی است که من بدون خواندن تمام کتاب و فقط خواندن شرح کوتاهی به آن می دهم.
با تشکرِ دوباره از آقای کریمی؛ این هم خودِ ترجمه:
در انتظارِ پایان
لبخند افتخار بر لب
در دل هر سرباز مشت است
زمینی که در آن می کاشتند، رها و بایر گشته است.
شلیک کردن آموخته اند اما
خواندن نمی دانند.
در قریه ها که نامهای مقدس دارند،
آتش دیده اند،
انفجار آسمان را.
در کوهستانهای پرهیزگار و پوشیده با سرو
مین رمه هایشان را
بی سر و شکل ساخته است.
در میدان بازیِ کودکان
آنجا که به جای اسباب بازی
پر است از پوکه های ناقص،
کودکی که در جنگ فقط بازی کرده بود،
دو انگشت کمتر از همیشه داشت.
دهه هاست که خارجی ها
گزیده های فناوری شان را روان می کنند
تا به مردم در کشتارِ هم کمک کنند
و بعد دستِ یاری می دهند
تا قفسه های خود را پر کنند.
اکنون ما نشسته ایم
چون کُنده ای در انتظار
هم اکنون که دشمن رخنه می کند،
هم اکنون که زنان
پوست می خراشند با گِل
و پستوهایشان را با خوراک سرد می انبارند.
صاحبخانه ام با جنگ خو کرده است.
می گوید تنها امید ایمان است
و تنها افسوس، مرگ بیهوده.
فیلیپ کاروین
۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه
۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه
سوگواری
سوگواری
نلی هنینگ
«حالا نرو؛
من به تو
همچو رویایی چسبیده ام.»
چه کوتاه بوده ام من
یا تو زود به بلندترین شاخه رسیدی؟
بگذریم.
همه ی پیچک ها را خشکانده ام
و خود را هرس کرده ام؛
می خواهم رویا بمانم
و از نو قد بکشم
برای آن که بلد نیست
رویا ببیند.
نلی هنینگ
«حالا نرو؛
من به تو
همچو رویایی چسبیده ام.»
چه کوتاه بوده ام من
یا تو زود به بلندترین شاخه رسیدی؟
بگذریم.
همه ی پیچک ها را خشکانده ام
و خود را هرس کرده ام؛
می خواهم رویا بمانم
و از نو قد بکشم
برای آن که بلد نیست
رویا ببیند.
۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه
من و لذت و سواد موسیقی
من در خانواده ای که جمعیت زنان از مردان به طور نامردانه ای بیشتر است، زندگی می کنم. خانواده ی پدری ام که بیشتر روزهای کودکی و نوجوانی ام را با آنها بوده ام، کاملن مردانه است و تک و توک زنانی که در آن خانواده هستند، تقریبن با نابرابری سنتی ساخته اند. می شود گفت اگر سه ماه زمستان را با خانواده ی مادری می گذراندم، سه ماه تابستان را پیش خانواده ی پدری بودم. پاییز و بهار پیش پدر و مادرم یک کوچه بالاتر برمی گشتم تا کشف کنم که خانه چه طعم خاصی دارد (طعمِ عصرها در صف طولانی نانوایی ایستادن و آخر هفته ها لباس آب کشیدن و شب ها و ظهرها به زور خوابانده شدن). در کل به نوعی نازدانه بوده ام چون ... به راستی نمی دانم چرا نازدانه بوده ام.
با وجود این نازفروشی ها، محدودیت های نانوشته و بیان نشده اما تدوین یافته ای وجود داشته اند برای من که دختر بودم. یکیش شنیدن موسیقی بود. در خانه ی خودمان پدرم جعبه ای چرمی و زیبا داشت که پر بود از کاست های روضه و نوحه و ترانه به زبانهای عربی و اردو به اضافه ی دو سه تا هایده و یکی دوتا ناشناس اگر خوب به یادم مانده باشد.
من اجازه نداشتم به آنها دست بزنم یا انتخاب کنم که چه بشنویم. در حقیقت این بابا بود که هر وقت از بی بی سی خسته می شد، یکی از کاستهایش را انتخاب می کرد و می شنید- می شنیدیم. بابایم می دید که وقتی برنامه ی روز هفتم در بی بی سی شروع می شد و گوینده با صدای بلند می گفت «درووووود» ما چه ذوقی می کردیم. اما بیشتر وقت ها بابا جانِ ما را میل قدرت نمایی فرا می گرفت و رادیو را خاموش می کرد. زن نباید آشکارا نشان می داد که در حال لذت بردن از موسیقی است.
سلیقه ی عموهایم که از بابایم خیلی کوچکتر بودند فرق می کرد. وقتی خانه ی آنها بودم، عصرها صدای اندی و شهره و لیلا فروهر بود و ناسزاها و توبه های مادربزرگ (از شانسِ مادربزرگم در آن موقع هنوز داشتن دستگاه پخش ویدیو ممنوع بود در ایران). دو تا عمه ام حق نداشتند بنشینند نزدیک ضبط صوت یا ترانه ای را که از شهره یا لیلا فروهر شنیده بودند، در حضور عموهایم زمزمه کنند. این کار یک نوع چشم سفیدی بود. البته که در نبود ذکور و مادربزرگ، ما جشنی می گرفتیم با کاست ها و ضبط صوت. در خانه همدستی نداشتم که چنین جسارت هایی بکنم اما در آنجا می شد. متن ترانه ها نازل، هیجان ما ناقص و سلیقه و انتخاب هم محدود به موجود.
خب همه چیز تغییر می کند، آدمها هم. کم کم آهنگ شنیدن های قاچاقی ما رو شدند و بعد قانون های ضد فرهنگی ما شکستند و برای اولین بار بابایم برای ما دخترها گلچینی از ترانه های هایده را خرید. بعد ما جرات کردیم خودمان آهنگ بشنویم. ولی هنوز اجازه نداشتیم برای یافتن آهنگ و آلبومی چادر به سر کنیم و به این کلوپ موسیقی یا فلان کاست فروشی برویم. بماند که این قانونِ بیان نشده و نانوشته هم بعدن شکست.
از رادیو و تلویزیون نام های دیگر شنیدم و در روزنامه و کتاب نام های دیگر خواندم از جمله ی تکرار شدنی ترین شان بتهوون بود که این اواخر یکی از ملودی هایش شده بود، اعلام حضورِ ماشین های جمع آوری زباله در خیابانها. البته که در محیط پر از ابهام و سردرگمی فرهنگی که ما بودیم، هیچ وقت دستم هم به هیچ آلبوم موسیقی کلاسیک نخورد و با این که می دانستم دلم چیزی بیشتر از این ریتم های دیررام دارام دیررا دارام می خواهد و می دانستم که بالاتر از اینها هم وجود دارند، اما نشد که آنها را بشنوم. نواهایی را که با شنیدنشان به جای در گیر شدن دست و پا و کمر و باسن( که البته برای تولید سروتونین و ایجاد شادی مفید هستند) ذهن و روان درگیر می شود و خیال می آید و حتی می توان الهام گرفت و دست به نقاشی برد و بر صحنه اجرا کرد.
پیشرفت تازه ای که کرده ام این است که می توانم با دقت شصت درصد بگویم یک ملودی از موزارت هست یا نه. نه به این دلیل که زیاد موزارت شنیده ام. بلکه به این دلیل که شخصیت موزارت را بیشتر شناخته ام. چنین وصف هایی را فقط خوانده بودم و ناچیزی را که اکنون از لذت موسیقی می دانم مدیون کسانی هستم که در بخش فرهنگ وهنر روزنامه ها و کتاب ها به آن پرداخته بودند و دوستانی که از آنها برایم گفته بودند. کتاب و روزنامه و گفت وگو برای من مثل موسیقی گران و ممنوع نبوده است؛ فقط کافی بود به کتابخانه ی همگانی بروم.
در همین رابطه:
این منم که از افغانستان دور بوده ام صحرا جان. فقر و گرسنگی و اعصاب داغان و روح پژمرده هست، روشنفکر واقعی و قلابی هم هست، همانطور که الماس اصل داریم و شیشه. تو خودت به این زیبایی از لذت و علم موسیقی می گویی بعد چرا نمی خواهی دیگران هم بدانند؟ در کنار همه ی اینها این سوالها هم هستند: می شود تعیین کرد چه وقت در یک جامعه برای پرداختن به هنر-ادبیات، موسیقی،هنرهای تجسمی، سینما و ...- زود است؟ تو می توانی تخمین بزنی کی و «چطور» وقتش می رسد که تسلط آن دسته از فیلم های بی علت و معلول هندی بر سلیقه و بازار سینمای افغانستان کم تر شود و مثلن فیلم های تو را بخرند؟ یا می توانی معلوم کنی کی و «چطور» می رسد روزی که برای ما سخن گفتن از شوپن زود نباشد؟
در اینجا خواندم که بامیان پزشک قانونی ندارد تا جنازه ی زنی را که در رودخانه پیدا شده تحویل بگیرد. بعد یکی گفته بود هنوز در شهرهای کلان پزشک قانونی ندارند چه رسد به بامیان. من هم رک می گویم و چه خوب که تو از رک بودن خوشت می آید. به نظر من حرف تو خیلی شبیه به نظر آن فردی است که برای نداشتن پزشک قانونی در بامیان داده است. نمی شود که از نداشته ها سخن نگفت چون وقتش نیست. مثلن تحلیل آثار فرد زینه مان را نخواند و نشنید چون هنوز سرک ما گاهگل است. اتفاقن وقتش الان است که درِ دنیای آزاد به روی ما باز شده و کم کم داریم در هیاهوی آن سرگیج و سردرگم می شویم.
با وجود این نازفروشی ها، محدودیت های نانوشته و بیان نشده اما تدوین یافته ای وجود داشته اند برای من که دختر بودم. یکیش شنیدن موسیقی بود. در خانه ی خودمان پدرم جعبه ای چرمی و زیبا داشت که پر بود از کاست های روضه و نوحه و ترانه به زبانهای عربی و اردو به اضافه ی دو سه تا هایده و یکی دوتا ناشناس اگر خوب به یادم مانده باشد.
من اجازه نداشتم به آنها دست بزنم یا انتخاب کنم که چه بشنویم. در حقیقت این بابا بود که هر وقت از بی بی سی خسته می شد، یکی از کاستهایش را انتخاب می کرد و می شنید- می شنیدیم. بابایم می دید که وقتی برنامه ی روز هفتم در بی بی سی شروع می شد و گوینده با صدای بلند می گفت «درووووود» ما چه ذوقی می کردیم. اما بیشتر وقت ها بابا جانِ ما را میل قدرت نمایی فرا می گرفت و رادیو را خاموش می کرد. زن نباید آشکارا نشان می داد که در حال لذت بردن از موسیقی است.
سلیقه ی عموهایم که از بابایم خیلی کوچکتر بودند فرق می کرد. وقتی خانه ی آنها بودم، عصرها صدای اندی و شهره و لیلا فروهر بود و ناسزاها و توبه های مادربزرگ (از شانسِ مادربزرگم در آن موقع هنوز داشتن دستگاه پخش ویدیو ممنوع بود در ایران). دو تا عمه ام حق نداشتند بنشینند نزدیک ضبط صوت یا ترانه ای را که از شهره یا لیلا فروهر شنیده بودند، در حضور عموهایم زمزمه کنند. این کار یک نوع چشم سفیدی بود. البته که در نبود ذکور و مادربزرگ، ما جشنی می گرفتیم با کاست ها و ضبط صوت. در خانه همدستی نداشتم که چنین جسارت هایی بکنم اما در آنجا می شد. متن ترانه ها نازل، هیجان ما ناقص و سلیقه و انتخاب هم محدود به موجود.
خب همه چیز تغییر می کند، آدمها هم. کم کم آهنگ شنیدن های قاچاقی ما رو شدند و بعد قانون های ضد فرهنگی ما شکستند و برای اولین بار بابایم برای ما دخترها گلچینی از ترانه های هایده را خرید. بعد ما جرات کردیم خودمان آهنگ بشنویم. ولی هنوز اجازه نداشتیم برای یافتن آهنگ و آلبومی چادر به سر کنیم و به این کلوپ موسیقی یا فلان کاست فروشی برویم. بماند که این قانونِ بیان نشده و نانوشته هم بعدن شکست.
از رادیو و تلویزیون نام های دیگر شنیدم و در روزنامه و کتاب نام های دیگر خواندم از جمله ی تکرار شدنی ترین شان بتهوون بود که این اواخر یکی از ملودی هایش شده بود، اعلام حضورِ ماشین های جمع آوری زباله در خیابانها. البته که در محیط پر از ابهام و سردرگمی فرهنگی که ما بودیم، هیچ وقت دستم هم به هیچ آلبوم موسیقی کلاسیک نخورد و با این که می دانستم دلم چیزی بیشتر از این ریتم های دیررام دارام دیررا دارام می خواهد و می دانستم که بالاتر از اینها هم وجود دارند، اما نشد که آنها را بشنوم. نواهایی را که با شنیدنشان به جای در گیر شدن دست و پا و کمر و باسن( که البته برای تولید سروتونین و ایجاد شادی مفید هستند) ذهن و روان درگیر می شود و خیال می آید و حتی می توان الهام گرفت و دست به نقاشی برد و بر صحنه اجرا کرد.
پیشرفت تازه ای که کرده ام این است که می توانم با دقت شصت درصد بگویم یک ملودی از موزارت هست یا نه. نه به این دلیل که زیاد موزارت شنیده ام. بلکه به این دلیل که شخصیت موزارت را بیشتر شناخته ام. چنین وصف هایی را فقط خوانده بودم و ناچیزی را که اکنون از لذت موسیقی می دانم مدیون کسانی هستم که در بخش فرهنگ وهنر روزنامه ها و کتاب ها به آن پرداخته بودند و دوستانی که از آنها برایم گفته بودند. کتاب و روزنامه و گفت وگو برای من مثل موسیقی گران و ممنوع نبوده است؛ فقط کافی بود به کتابخانه ی همگانی بروم.
در همین رابطه:
این منم که از افغانستان دور بوده ام صحرا جان. فقر و گرسنگی و اعصاب داغان و روح پژمرده هست، روشنفکر واقعی و قلابی هم هست، همانطور که الماس اصل داریم و شیشه. تو خودت به این زیبایی از لذت و علم موسیقی می گویی بعد چرا نمی خواهی دیگران هم بدانند؟ در کنار همه ی اینها این سوالها هم هستند: می شود تعیین کرد چه وقت در یک جامعه برای پرداختن به هنر-ادبیات، موسیقی،هنرهای تجسمی، سینما و ...- زود است؟ تو می توانی تخمین بزنی کی و «چطور» وقتش می رسد که تسلط آن دسته از فیلم های بی علت و معلول هندی بر سلیقه و بازار سینمای افغانستان کم تر شود و مثلن فیلم های تو را بخرند؟ یا می توانی معلوم کنی کی و «چطور» می رسد روزی که برای ما سخن گفتن از شوپن زود نباشد؟
در اینجا خواندم که بامیان پزشک قانونی ندارد تا جنازه ی زنی را که در رودخانه پیدا شده تحویل بگیرد. بعد یکی گفته بود هنوز در شهرهای کلان پزشک قانونی ندارند چه رسد به بامیان. من هم رک می گویم و چه خوب که تو از رک بودن خوشت می آید. به نظر من حرف تو خیلی شبیه به نظر آن فردی است که برای نداشتن پزشک قانونی در بامیان داده است. نمی شود که از نداشته ها سخن نگفت چون وقتش نیست. مثلن تحلیل آثار فرد زینه مان را نخواند و نشنید چون هنوز سرک ما گاهگل است. اتفاقن وقتش الان است که درِ دنیای آزاد به روی ما باز شده و کم کم داریم در هیاهوی آن سرگیج و سردرگم می شویم.
۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه
تظاهر نکن که نگرانی
لحظه ی آفتاب
گروه The Living End
با زندگی زیر ابرهای خاکستری
وقتی هیچ چیز هرگز تغییر نمی کند
بیش از این نمی شد خود را حقیر حس کرد
قلب این شهر سرد شده است
می خواهم پیش از این که خیلی پیر شوم از اینجا بروم
اکنون بهترین وقت است
چون تنها چیزی که می شنویم
این است که سال دیگر که بیایی همه چیز بهتر خواهد بود
هرگز و هیچ وقت بهتر نخواهد شد
و اهمیتی نمی دهم که تو چه در چنته داری
چون قرار نیست دیگر منتظر بمانم
این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
دیگر چیزی برای ما نمانده است
لطفن نگران نباش
اگر ما هرگز بازنگشتیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است
اینجا در این مکان آینده ای برای ما نیست
و هیچ کس هرگز تغییر نمی کند
همه در دیروز زندگی می کنند
و ما هرگز بر آنها اثری نداریم
و شاید هرگز نخواهیم داشت
یا بسیار تند می دویم
یا بسیار در سکونیم
ما فکرهایمان را کرده ایم
دیگر چیزی نیست که ما را نگه دارد
چون تنها چیزی که می شنویم
این است که سال دیگر که بیایی همه چیز بهتر خواهد بود
هرگز و هیچ وقت بهتر نخواهد شد
و اهمیتی نمی دهم که تو چه در چنته داری
چون قرار نیست دیگر منتظر بمانم
این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
دیگر چیزی برای ما نمانده است
لطفن نگران نباش
اگر ما هرگز بازنگشتیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است
بله، اینجا جایش است
و اکنون وقتش است
برای لحظه ی ما در آفتاب
لحظه ی آفتاب
و اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم
نه، اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم
این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
چیزی نمانده است
و تظاهر نکن که نگرانی
که ما هرگز برنمی گردیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است
اینجا متولد شده ایم
اما آیا باید همین جا بمیریم؟
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما باقی نمانده است
و اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم
در این حوالی
گروه The Living End
با زندگی زیر ابرهای خاکستری
وقتی هیچ چیز هرگز تغییر نمی کند
بیش از این نمی شد خود را حقیر حس کرد
قلب این شهر سرد شده است
می خواهم پیش از این که خیلی پیر شوم از اینجا بروم
اکنون بهترین وقت است
چون تنها چیزی که می شنویم
این است که سال دیگر که بیایی همه چیز بهتر خواهد بود
هرگز و هیچ وقت بهتر نخواهد شد
و اهمیتی نمی دهم که تو چه در چنته داری
چون قرار نیست دیگر منتظر بمانم
این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
دیگر چیزی برای ما نمانده است
لطفن نگران نباش
اگر ما هرگز بازنگشتیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است
اینجا در این مکان آینده ای برای ما نیست
و هیچ کس هرگز تغییر نمی کند
همه در دیروز زندگی می کنند
و ما هرگز بر آنها اثری نداریم
و شاید هرگز نخواهیم داشت
یا بسیار تند می دویم
یا بسیار در سکونیم
ما فکرهایمان را کرده ایم
دیگر چیزی نیست که ما را نگه دارد
چون تنها چیزی که می شنویم
این است که سال دیگر که بیایی همه چیز بهتر خواهد بود
هرگز و هیچ وقت بهتر نخواهد شد
و اهمیتی نمی دهم که تو چه در چنته داری
چون قرار نیست دیگر منتظر بمانم
این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
دیگر چیزی برای ما نمانده است
لطفن نگران نباش
اگر ما هرگز بازنگشتیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است
بله، اینجا جایش است
و اکنون وقتش است
برای لحظه ی ما در آفتاب
لحظه ی آفتاب
و اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم
نه، اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم
این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
چیزی نمانده است
و تظاهر نکن که نگرانی
که ما هرگز برنمی گردیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است
اینجا متولد شده ایم
اما آیا باید همین جا بمیریم؟
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما باقی نمانده است
و اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم
در این حوالی
۱۳۸۸ دی ۲۲, سهشنبه
امید که تکراری نباشد
رستگاری
لنگستون هیوز
برگردان: ساکی
بعد از انتشار: محال بود که این داستان کوتاه که من آن را در مجموعه داستانهای کوتاه آمریکایی یافته بودم از لنگستون هیوز باشد و تا به حال ترجمه نشده باشد. بنابراین به فارسی در اینترنت جستجو کردم و ببینید چه شاهکاری یافتم. شرمنده که من این ترجمه های خام و نپخته و غلط غلوط را اینجا منتشر می کنم. البته یک زرنگی من این است که اسمش را گذاشته ام کارگاه ترجمه!! پس راههای از زیر تقصیر در رفتن به تعداد آدمها زیاد است.
لنگستون هیوز
برگردان: ساکی
وقتی سیزده ساله می شدم، از گناه نجاتم دادند و رستگار شدم البته نه نجات واقعی. این طور بود که در کلیسای عمه رید مراسم احیا برگزار کرده بودند. چند هفته و هر شب مراسم موعظه و سرود خوانی و دعا و فریاد بود و چند گناهکار را آورده بودند به پیشگاه مسیح و آمار عضویت کلیسا به سرعت افزایش یافته بود. درست پیش از پایان مراسم احیا مراسم ویژه ای هم برای بچه ها ترتیب داده بودند تا «بره ها را به آغوش گله بیاورند.» عمه ام تا چند روز بعد در موردش حرف می زد. آن شب مرا به ردیف جلو بردند و در کنار بقیه ی گناهکاران کوچک که تا آن روز به پیشگاه خداوند مشرف نشده بودند، روی نیمکت توبه کاران نشاندند.
عمه ام به من گفته بود وقتی تو رستگار می شوی، نوری را می بینی و در درونت اتفاقی خواهد افتاد! و مسیح پا به زندگیت خواه گذاشت! و خداوند از آن به بعد همیشه با تو است! عمه ام گفت تو مسیح را در وجودت خواهی دید و او را می شنوی و حس می کنی. من باور کرده بودم. از بزرگترهای دیگر هم همین را شنیده بودم و به نظرم می رسید که باید درست باشد. آن روز همان طور در کلیسای گرم و شلوغ نشسته بودم و منتظر مسیح بودم تا بر من هویدا شود.
واعظ موعظه ی موزون حیرت آوری کرد که تمام مدت همراه بود با ناله و فریاد و گریه های غریبانه و شرح تصاویر وحشتناک دوزخ. و بعد سرودی درباره ی نود و نه نجات یافته در آغل خواند و بره ی کوچکی که در سرما تنها مانده بود. بعد گفت:« نمی آیی؟ به سوی مسیح نمی آیی؟ ای بره های جوان، به سوی مسیح نمی آیید؟» و بازوانش را برای همه ی ما گناهکاران کوچک نشسته بر نیمکت توبه کاران، گشود. دختران خردسال گریه کردند و چند تایشان از جا پریدند و در دم پیش مسیح رفتند. اما بیشتر ما همانطور آنجا نشسته ماندیم.
بزرگترهای زیادی آمده بودند و دور ما زانو زده بودند و دعا می خواندند؛ پیرزن هایی با چهره های سیاه براق و موهای بافته، پیرمردانی با دستان پُر گِره. و تمام حاضران سرودی خواندند که از چراغهایی می گفت که با وجود کم سویی هنوز روشن اند و از چند گناهکار بدبخت که باید نجات می یافتند. تمام ساختمان کلیسا از دعا خوانی و سرود در جنبش بود.
با این حال من هنوز منتظر بودم تا مسیح را ببینم.
سرانجام تمام بچه ها به محراب رفته بودند و نجات یافته بودند جز من و یک پسر دیگر به نام وستلی که پسرِ یک عیاش بی بندو بار بود. خادمان و شماسان کلیسا دعا گویان من و وستلی را محاصره کرده بودند. هوای کلیسا خیلی داغ شده بود و داشت دیر می شد. سرانجام وستلی گفت:«لعنتِ خدا! من اَ اینجا نشستن خسّه شدم. بلند شو نجات پیدا کنیم.» و برخاست و نجات یافت.
و من تک و تنها روی نیمکت توبه کاران مانده بودم. عمه ام آمد و زانو به زانوی من نشست و گریه کرد. در همین حال دعاها و سرودها در کلیسای کوچک در اطراف من چرخ می خوردند. جماعت عبادت کننده با تمام توان ضجه می زدند و با صداهای اندوهناک تنها برای من دعا می کردند. و من با خیال راحت منتظر مسیح بودم، منتظر بودم، منتظر بودم- اما نیامد. می خواستم ببینمش. اما هیچ اتفاقی برای من نیفتاد. هیچ! فکر می کردم باید اتفاقی برایم بیفتد اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
سرودها را می شنیدم و صدای واعظ را که می گفت:«چرا نمی آیی؟ فرزندم، چرا نمی آیی به سوی مسیح؟ مسیح در انتظار توست. او می خواهد تو بیایی. چرا نمی آیی؟ خواهر رید، نام این بچه چیست؟»
عمه ام اشک ریزان گفت:«لنگستون».
«لنگستون، چرا نمی آیی؟ چرا نمی آیی تا نجات پیدا کنی؟ ای بره ی پرودگار! چرا نمی آیی؟»
دیگر به راستی دیر شده بود. کم کم احساس شرمندگی می کردم که همه چیز را آنقدر طول داده بودم. در حیرت بودم که خدا درباره ی وستلی چه فکر می کند. او که اصلن مسیح را ندیده بود اما آنطور با افتخار روی سکو نشسته بود و با نیش باز به من نگاه می کرد و لنگ های کوتاهش را تکان می داد. خادمان و پیرزن ها هم دورش زانو زده بودند و دعا می کردند. خدا وستلی را به خاطر سوء استفاده از نام او و دروغگویی در کلیسا با صاعقه نکشته بود. پس فکر کردم برای این که دردسر بیشتری درست نکنم، بهتر است من هم به دروغ بگویم که مسیح آمد و بلند شوم و نجات پیدا کنم.
پس بلند شدم.
ناگهان تمام صحن تبدیل به دریایی از فریاد و خروش شد و دیدند که من بلند شدم. امواج خرسندی آنجا را شست. زنها از جا پریدند. عمه ام بازوهایش را دور من انداخت. واعظ دستم را گرفت و مرا به سمت سکو راهنمایی کرد.
وقتی همه چیز آرام شد، در سکوتی که ایجاد شده بود و گاه گاه با «آمین» های برآمده از خلسه می شکست، همه ی بره های جوان به نام خداوند متبرک شدند. بعد سرودهای شادمانی تمام فضای صحن را پر کرد.
آن شب، برای اولین بار در زندگیم – چون دیگر یک پسر بزرگ دوازده ساله بودم- گریه کردم. تنها در تخت خوابم گریه کردم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. سرم را زیر پتو پنهان کردم اما عمه ام شنید. بیدار شد و به شوهرش گفت که من گریه می کنم چون روح القدس به زندگیم وارد شده و چون من مسیح را دیده ام. اما من گریه می کردم چون نتوانسته بودم بگویم که دروغ گفته ام، که همه را در کلیسا فریب داده ام، که مسیح را ندیده ام، و حالا هم باور نداشتم که اصلن مسیحی وجود داشته باشد چون به کمکم نیامده بود.
عمه ام به من گفته بود وقتی تو رستگار می شوی، نوری را می بینی و در درونت اتفاقی خواهد افتاد! و مسیح پا به زندگیت خواه گذاشت! و خداوند از آن به بعد همیشه با تو است! عمه ام گفت تو مسیح را در وجودت خواهی دید و او را می شنوی و حس می کنی. من باور کرده بودم. از بزرگترهای دیگر هم همین را شنیده بودم و به نظرم می رسید که باید درست باشد. آن روز همان طور در کلیسای گرم و شلوغ نشسته بودم و منتظر مسیح بودم تا بر من هویدا شود.
واعظ موعظه ی موزون حیرت آوری کرد که تمام مدت همراه بود با ناله و فریاد و گریه های غریبانه و شرح تصاویر وحشتناک دوزخ. و بعد سرودی درباره ی نود و نه نجات یافته در آغل خواند و بره ی کوچکی که در سرما تنها مانده بود. بعد گفت:« نمی آیی؟ به سوی مسیح نمی آیی؟ ای بره های جوان، به سوی مسیح نمی آیید؟» و بازوانش را برای همه ی ما گناهکاران کوچک نشسته بر نیمکت توبه کاران، گشود. دختران خردسال گریه کردند و چند تایشان از جا پریدند و در دم پیش مسیح رفتند. اما بیشتر ما همانطور آنجا نشسته ماندیم.
بزرگترهای زیادی آمده بودند و دور ما زانو زده بودند و دعا می خواندند؛ پیرزن هایی با چهره های سیاه براق و موهای بافته، پیرمردانی با دستان پُر گِره. و تمام حاضران سرودی خواندند که از چراغهایی می گفت که با وجود کم سویی هنوز روشن اند و از چند گناهکار بدبخت که باید نجات می یافتند. تمام ساختمان کلیسا از دعا خوانی و سرود در جنبش بود.
با این حال من هنوز منتظر بودم تا مسیح را ببینم.
سرانجام تمام بچه ها به محراب رفته بودند و نجات یافته بودند جز من و یک پسر دیگر به نام وستلی که پسرِ یک عیاش بی بندو بار بود. خادمان و شماسان کلیسا دعا گویان من و وستلی را محاصره کرده بودند. هوای کلیسا خیلی داغ شده بود و داشت دیر می شد. سرانجام وستلی گفت:«لعنتِ خدا! من اَ اینجا نشستن خسّه شدم. بلند شو نجات پیدا کنیم.» و برخاست و نجات یافت.
و من تک و تنها روی نیمکت توبه کاران مانده بودم. عمه ام آمد و زانو به زانوی من نشست و گریه کرد. در همین حال دعاها و سرودها در کلیسای کوچک در اطراف من چرخ می خوردند. جماعت عبادت کننده با تمام توان ضجه می زدند و با صداهای اندوهناک تنها برای من دعا می کردند. و من با خیال راحت منتظر مسیح بودم، منتظر بودم، منتظر بودم- اما نیامد. می خواستم ببینمش. اما هیچ اتفاقی برای من نیفتاد. هیچ! فکر می کردم باید اتفاقی برایم بیفتد اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
سرودها را می شنیدم و صدای واعظ را که می گفت:«چرا نمی آیی؟ فرزندم، چرا نمی آیی به سوی مسیح؟ مسیح در انتظار توست. او می خواهد تو بیایی. چرا نمی آیی؟ خواهر رید، نام این بچه چیست؟»
عمه ام اشک ریزان گفت:«لنگستون».
«لنگستون، چرا نمی آیی؟ چرا نمی آیی تا نجات پیدا کنی؟ ای بره ی پرودگار! چرا نمی آیی؟»
دیگر به راستی دیر شده بود. کم کم احساس شرمندگی می کردم که همه چیز را آنقدر طول داده بودم. در حیرت بودم که خدا درباره ی وستلی چه فکر می کند. او که اصلن مسیح را ندیده بود اما آنطور با افتخار روی سکو نشسته بود و با نیش باز به من نگاه می کرد و لنگ های کوتاهش را تکان می داد. خادمان و پیرزن ها هم دورش زانو زده بودند و دعا می کردند. خدا وستلی را به خاطر سوء استفاده از نام او و دروغگویی در کلیسا با صاعقه نکشته بود. پس فکر کردم برای این که دردسر بیشتری درست نکنم، بهتر است من هم به دروغ بگویم که مسیح آمد و بلند شوم و نجات پیدا کنم.
پس بلند شدم.
ناگهان تمام صحن تبدیل به دریایی از فریاد و خروش شد و دیدند که من بلند شدم. امواج خرسندی آنجا را شست. زنها از جا پریدند. عمه ام بازوهایش را دور من انداخت. واعظ دستم را گرفت و مرا به سمت سکو راهنمایی کرد.
وقتی همه چیز آرام شد، در سکوتی که ایجاد شده بود و گاه گاه با «آمین» های برآمده از خلسه می شکست، همه ی بره های جوان به نام خداوند متبرک شدند. بعد سرودهای شادمانی تمام فضای صحن را پر کرد.
آن شب، برای اولین بار در زندگیم – چون دیگر یک پسر بزرگ دوازده ساله بودم- گریه کردم. تنها در تخت خوابم گریه کردم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. سرم را زیر پتو پنهان کردم اما عمه ام شنید. بیدار شد و به شوهرش گفت که من گریه می کنم چون روح القدس به زندگیم وارد شده و چون من مسیح را دیده ام. اما من گریه می کردم چون نتوانسته بودم بگویم که دروغ گفته ام، که همه را در کلیسا فریب داده ام، که مسیح را ندیده ام، و حالا هم باور نداشتم که اصلن مسیحی وجود داشته باشد چون به کمکم نیامده بود.
بعد از انتشار: محال بود که این داستان کوتاه که من آن را در مجموعه داستانهای کوتاه آمریکایی یافته بودم از لنگستون هیوز باشد و تا به حال ترجمه نشده باشد. بنابراین به فارسی در اینترنت جستجو کردم و ببینید چه شاهکاری یافتم. شرمنده که من این ترجمه های خام و نپخته و غلط غلوط را اینجا منتشر می کنم. البته یک زرنگی من این است که اسمش را گذاشته ام کارگاه ترجمه!! پس راههای از زیر تقصیر در رفتن به تعداد آدمها زیاد است.
۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه
بحران
در نتیجه ی یک انقلاب و تحول روانی درونی، تصمیم گرفتم ساکی را از صحنه ی اینترنت محو کنم. تا چند ساعت هم همین طور بود. ساکی و همه ی دار و ندارش حذف شده بود. حتی حساب کاربریِ یازده ساله ی خود را در یاهو به همراه تمام متعلقاتش در ایمیل و مسنجر و نقشه و عکس و هر چی خرت و پرت بود، جمع کردم و تا ابد حذف کردم. نوبت فیس بوک رسید. آن را هم حذف کردم. بعد از آنجا که دگرگونی خیلی ناگهانی و شدید بود- یک چیزی مثل بحران چهل سالگی در مردان که ممکن است زنان در سنین متفاوتی تجربه اش کنند- زورم رسید به این وبلاگ بدبخت بیچاره ی فلک زده ی طفل معصوم. با چنگال های درنده وارد حسابِ بلاگر شدم و رفتم سروقت تنظیمات. همانجا خواستم حذفش کنم که دیدم گزینه ی «ارسال وبلاگ» التماس کنان می خواهد رحمی به این درخت بی پناه بکنم. تمام وبلاگ را در یک فایل ذخیره کردم و وبلاگ را حذف کردم. با اندوه و خشم و رحم و مهربانی و همه ی احساسات و عواطفی که همه در من به طور همزمان در غلیان بودند، کامپیوتر را خاموش کردم و بلند شدم.
دو قدم بعد برگشتم و کامپیوتر را روشن کردم. خدایا همین دو کلام حرف بی حساب را هم اگر اینجا نزنم و ننویسم، پس چه کنم؟ یعنی دیگر تمام و کمال لالی وبی مخاطبی را بپذیرم؟ مگر می شد؟ خیلی غیر عاقلانه به نظرم رسید این کارِ «حذف کردن» به خصوص که همه چیز را در یک فایل در کامپیوتر ذخیره کرده بودم. راستی که من گاهی وقت ها نسبت به خودم میل شدیدی به کلاه گذاشتن یا کلاه برداشتن دارم.
یک حساب یاهوی دیگر ساختم. یک وبلاگ هم در وردپرس ساختم. همه چیز را از بلاگر به آنجا انتقال دادم و نامش را هم گذاشتم «ترجمان»! حالا هی قالب وبلاگ را تغییر می دهم، هی تغییر می دهم، هی تغییر می دهم... اما اصلن به دلم نمی نشست.
توبه کردم و برگشتم سرِ همین نازنین خودم. گرچه بلاگر امکانِ داشتن چند صفحه با موضوع های متفاوت را ندارد، اما دست نویسنده آزادتر است برای ویرایش و ایجاد تغییرات.
درختک خودم را آب می دهم و آفتاب و سایه اش را میزان می کنم. همین ساکی هم می مانم.
جمله ی ظالمانه ایست اما: زندگیست دیگر.
دو قدم بعد برگشتم و کامپیوتر را روشن کردم. خدایا همین دو کلام حرف بی حساب را هم اگر اینجا نزنم و ننویسم، پس چه کنم؟ یعنی دیگر تمام و کمال لالی وبی مخاطبی را بپذیرم؟ مگر می شد؟ خیلی غیر عاقلانه به نظرم رسید این کارِ «حذف کردن» به خصوص که همه چیز را در یک فایل در کامپیوتر ذخیره کرده بودم. راستی که من گاهی وقت ها نسبت به خودم میل شدیدی به کلاه گذاشتن یا کلاه برداشتن دارم.
یک حساب یاهوی دیگر ساختم. یک وبلاگ هم در وردپرس ساختم. همه چیز را از بلاگر به آنجا انتقال دادم و نامش را هم گذاشتم «ترجمان»! حالا هی قالب وبلاگ را تغییر می دهم، هی تغییر می دهم، هی تغییر می دهم... اما اصلن به دلم نمی نشست.
توبه کردم و برگشتم سرِ همین نازنین خودم. گرچه بلاگر امکانِ داشتن چند صفحه با موضوع های متفاوت را ندارد، اما دست نویسنده آزادتر است برای ویرایش و ایجاد تغییرات.
درختک خودم را آب می دهم و آفتاب و سایه اش را میزان می کنم. همین ساکی هم می مانم.
جمله ی ظالمانه ایست اما: زندگیست دیگر.
۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه
آرام، ای دل
آرام، ای دل
امیلیانا توررررررینی
آرام، ای دل
چنین بلند تپیدن نگیر
به خاطر من آرام بمان
آن هنگام که او از تو گذر می کند.
ای اشک، نه
جاری نشو.
اگر بخواهی کورم کنی،
من هم اکنون شکست خورده ام.
ای لب، نه
کلامی نگو
مبادا بشنود
لرزش صدایت را.
ای دست، دستش را رها کن
نرم و سبک
مبادا در زیر ناخن هایت خونین شود.
آه، پروردگار
تاجت را بردار
دیگر پادشاه من نیستی
با آن قلب بی رحمت
آرام، ای دل
چنین بلند تپیدن نگیر
به خاطر من آرام بمان
آن هنگام که او از تو گذر می کند.
ای اشک، نه
جاری نشو
اگر بخواهی کورم کنی،
من هم اکنون شکست خورده ام.
امیلیانا توررررررینی
آرام، ای دل
چنین بلند تپیدن نگیر
به خاطر من آرام بمان
آن هنگام که او از تو گذر می کند.
ای اشک، نه
جاری نشو.
اگر بخواهی کورم کنی،
من هم اکنون شکست خورده ام.
ای لب، نه
کلامی نگو
مبادا بشنود
لرزش صدایت را.
ای دست، دستش را رها کن
نرم و سبک
مبادا در زیر ناخن هایت خونین شود.
آه، پروردگار
تاجت را بردار
دیگر پادشاه من نیستی
با آن قلب بی رحمت
آرام، ای دل
چنین بلند تپیدن نگیر
به خاطر من آرام بمان
آن هنگام که او از تو گذر می کند.
ای اشک، نه
جاری نشو
اگر بخواهی کورم کنی،
من هم اکنون شکست خورده ام.
۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه
کوچ
بی بی می گفت مورچه ها ما را رانده بودند. من با پوزخند می گفتم چه ربطی به مورچه ها دارد، بابایم پول لازم داشت باید خانه را می فروخت. او چیزی نمی گفت؛ یعنی که من خیلی بی اعتقادم. بعد از این که بابو سر پیری خواسته بود عروس نو به خانه اش بیاورد، آن پیرزن ریز و لاغر بالاخره به چشمم آمده بود. پیش از آن برایم فقط بی بی بود که جمعه ها می رفتم خانه اش تا وظیفه ی مادربزرگی اش را برایم انجام دهد. مرا به گردش می برد و برایم بستنی یا لواشک می خرید. بزرگتر که شدم، می رفتم که وظیفه ی نوه گی ام را برایش انجام دهم؛ به جایش در صف نانوایی می ایستادم و خانه اش را با آن که همیشه پاک بود، جارو می زدم. با این که نیازی به این کارها نبود و من هم چندان اهل نوه گی کردن نبودم، اما چنان حوصله ام در آنجا سر می رفت که چاره ی دیگری نداشتم.
وقتی شنیدم بابو قصد دارد با زن چاق و نیرومندی که سینه های بزرگ و آویزان داشت ازدواج کند، ناگهان بی بی در نظرم زنی شد. زنی شد که شوهر داشت و وجودش ، برخلاف آنچه من می شناختم، به جمعه ها خلاصه نمی شد. او روزهای دیگر هفته را هم زندگی می کرد. از آن بی بی که ماشین وار با مادربزرگی اش مرا جمعه ها راضی نگه می داشت، تبدیل شده بود به زنی که می توانست بگرید و حسادت کند. بعد از آن مدتی بود که جمعه ها تنها نمی رفتم به خانه اش. همراهی داشتم که خشمگین بود و پر از ایده های انتقام. وقتی غر می زد ، تند و محکم قدم برمی داشت و من تلاش می کردم عقب نمانم. در خانه ی بی بی ، مادر مرا به کاری وا می داشت و خودش چای دم می کرد و می نشست کنار مادرش. من گوش می دادم، از پشت هر دیواری، به تمام صداهای خانه گوش می دادم. صدای گاه و بیگاه قمری ها بر سر بام، صدای غژغژ در توالت در گوشه ی حیاط ، صدای به هم خوردن استکان ها و نعلبکی ها ، ریختن چای و کم کم صدای گپ های مادر در مورد تغییر جای وسایل خانه و بعد صدای آه کشیدن بی بی، صدای اعتراض مادر به خاطر دیدن اشک های بی بی و بعد صدای خشم و ترس هردو. بالاخره مادر از جا برمی خاست و در طول هال قدم می زد. یعنی می خواست طوفان کند. نشسته ممکن نبود. مادر رعد می فرستاد و هر دو می باریدند. بی بی طلاق نمی خواست و مادر تحمل دیدن هووی بی بی را نداشت.
در آن ساعت ها بی بی پرنده ی خیسی بود که نمی دانست به کدام جهت برود. دقیقن همین طور بود. مثل یک پرنده ی خیس کوچک ونیازمند به نظر می رسید اما نمی خواست خودش را به دست هیچ آدمی بسپرد تا پناهش دهد. دیگر فهمیده بودم که بی بی احساس داشت. چون آسیب پذیر شده بود. چون گریه می کرد. جمعه بود و او وظیفه ی روتین جمعه هایش را تمام و کمال برایم انجام نمی داد. گاهی خبر نداشت که من هم آنجایم.
بعد از مدتی مادر مرا باز تنها فرستاد. بابو خانه بود و بی بی حلب خالی روغن نباتی را کنار کنتور برق به دیوار حیاط کوبیده بود و با کش وطناب محکمش کرده بود. بعد از ناهار ریزه های نان را در حیاط زیر حلب روغن ریخت. چادرش را سر کرد و مرا به قبرستان برد. کنار قبری که با حصار و پارچه های سبز جدا شده بود، نشست و فاتحه خواند. به پیرمردی پول داد تا قرآن بخواند. بعد مرا رساند خانه مان و رفت. به مادر گفتم بابو خانه بود. گفت می داند. پرسیدم چرا. گفت چون پسر آن زن چاق را منصرف کردم.
هفته ی بعد یک جفت قمری در حلب روغن لانه کرده بودند. زیر حلب، روی زمین پر بود از فضله های خشک شده. پاک کردن شان جان کندن من بود. همیشه غر می زدم و پاک می کردم. بی بی توجهی نمی کرد. قمری هایش را دوست داشت. صبح ها گزارش رفتارهایشان در طول هفته را به من می داد. عصرها من در غیاب گفت و گوهای خانه به صداها گوش می دادم. صدای قمری ها بود و صدای چرخ ریسندگی بی بی. پشم می رسید و آمد و رفت قمری هایش را تماشا می کرد. بی بی درآمد داشت.
هیچ وقت نفهمیدم او بود که آهسته و پیوسته با تغییراتش مرا جلب می کرد یا من بودم که آهسته و پیوسته او را متفاوت تر می یافتم. کم کم ظاهرش هم در نظرم تغییر کرد. اول لاغرتر شد. بعد کندتر و ناگهان متوجه شدم که کج شده است. کج راه می رفت. کج می نشست و کج بلند می شد. در این میان او همچنان گزارش هفتگی رفتارهای قمری ها و جوجه هایشان را به من می داد و من غرغر کنان فضله های خشک شده را می تراشیدم و می شستم.
روزی مادر هم حلب خالی روغنی را به دیوار حیاط کوبید. پدر بهانه کرد که دیوار خانه ی اجاره ای خراب می شود. چند هفته گذشت. اما قمری ای نیامد. بعدتر مادر با خشم تلاش می کرد گلیم بافی یاد بگیرد. این کارهایش اسباب تمسخر من و بابا شده بود.
جمعه ای به بیمارستان رفتم. تختش را نشانم دادند. خواب بود و در جای جای صورتش اخم داشت. پزشک گفته بود دنده اش از مدتها پیش شکسته بود و دریچه ی قلبش هم گشاد شده بود. گفته بود چنان ضعیف است که تاب جراحی را نخواهد داشت. راست می گفت. چنان کوچک و دور بود که تخت تقریبن خالی به نظر می رسید. منتظر ماندم. بیدار نشد. رفتم به خانه اش تا فضله های قمری هایش را پاک کنم و در حیاط ریزه های نان بریزم. جوجه ی قمری ها از لانه به پایین افتاده بود. یک پهلوی حیاط و روی دیوار پر از مورچه شده بود.
وقتی شنیدم بابو قصد دارد با زن چاق و نیرومندی که سینه های بزرگ و آویزان داشت ازدواج کند، ناگهان بی بی در نظرم زنی شد. زنی شد که شوهر داشت و وجودش ، برخلاف آنچه من می شناختم، به جمعه ها خلاصه نمی شد. او روزهای دیگر هفته را هم زندگی می کرد. از آن بی بی که ماشین وار با مادربزرگی اش مرا جمعه ها راضی نگه می داشت، تبدیل شده بود به زنی که می توانست بگرید و حسادت کند. بعد از آن مدتی بود که جمعه ها تنها نمی رفتم به خانه اش. همراهی داشتم که خشمگین بود و پر از ایده های انتقام. وقتی غر می زد ، تند و محکم قدم برمی داشت و من تلاش می کردم عقب نمانم. در خانه ی بی بی ، مادر مرا به کاری وا می داشت و خودش چای دم می کرد و می نشست کنار مادرش. من گوش می دادم، از پشت هر دیواری، به تمام صداهای خانه گوش می دادم. صدای گاه و بیگاه قمری ها بر سر بام، صدای غژغژ در توالت در گوشه ی حیاط ، صدای به هم خوردن استکان ها و نعلبکی ها ، ریختن چای و کم کم صدای گپ های مادر در مورد تغییر جای وسایل خانه و بعد صدای آه کشیدن بی بی، صدای اعتراض مادر به خاطر دیدن اشک های بی بی و بعد صدای خشم و ترس هردو. بالاخره مادر از جا برمی خاست و در طول هال قدم می زد. یعنی می خواست طوفان کند. نشسته ممکن نبود. مادر رعد می فرستاد و هر دو می باریدند. بی بی طلاق نمی خواست و مادر تحمل دیدن هووی بی بی را نداشت.
در آن ساعت ها بی بی پرنده ی خیسی بود که نمی دانست به کدام جهت برود. دقیقن همین طور بود. مثل یک پرنده ی خیس کوچک ونیازمند به نظر می رسید اما نمی خواست خودش را به دست هیچ آدمی بسپرد تا پناهش دهد. دیگر فهمیده بودم که بی بی احساس داشت. چون آسیب پذیر شده بود. چون گریه می کرد. جمعه بود و او وظیفه ی روتین جمعه هایش را تمام و کمال برایم انجام نمی داد. گاهی خبر نداشت که من هم آنجایم.
بعد از مدتی مادر مرا باز تنها فرستاد. بابو خانه بود و بی بی حلب خالی روغن نباتی را کنار کنتور برق به دیوار حیاط کوبیده بود و با کش وطناب محکمش کرده بود. بعد از ناهار ریزه های نان را در حیاط زیر حلب روغن ریخت. چادرش را سر کرد و مرا به قبرستان برد. کنار قبری که با حصار و پارچه های سبز جدا شده بود، نشست و فاتحه خواند. به پیرمردی پول داد تا قرآن بخواند. بعد مرا رساند خانه مان و رفت. به مادر گفتم بابو خانه بود. گفت می داند. پرسیدم چرا. گفت چون پسر آن زن چاق را منصرف کردم.
هفته ی بعد یک جفت قمری در حلب روغن لانه کرده بودند. زیر حلب، روی زمین پر بود از فضله های خشک شده. پاک کردن شان جان کندن من بود. همیشه غر می زدم و پاک می کردم. بی بی توجهی نمی کرد. قمری هایش را دوست داشت. صبح ها گزارش رفتارهایشان در طول هفته را به من می داد. عصرها من در غیاب گفت و گوهای خانه به صداها گوش می دادم. صدای قمری ها بود و صدای چرخ ریسندگی بی بی. پشم می رسید و آمد و رفت قمری هایش را تماشا می کرد. بی بی درآمد داشت.
هیچ وقت نفهمیدم او بود که آهسته و پیوسته با تغییراتش مرا جلب می کرد یا من بودم که آهسته و پیوسته او را متفاوت تر می یافتم. کم کم ظاهرش هم در نظرم تغییر کرد. اول لاغرتر شد. بعد کندتر و ناگهان متوجه شدم که کج شده است. کج راه می رفت. کج می نشست و کج بلند می شد. در این میان او همچنان گزارش هفتگی رفتارهای قمری ها و جوجه هایشان را به من می داد و من غرغر کنان فضله های خشک شده را می تراشیدم و می شستم.
روزی مادر هم حلب خالی روغنی را به دیوار حیاط کوبید. پدر بهانه کرد که دیوار خانه ی اجاره ای خراب می شود. چند هفته گذشت. اما قمری ای نیامد. بعدتر مادر با خشم تلاش می کرد گلیم بافی یاد بگیرد. این کارهایش اسباب تمسخر من و بابا شده بود.
جمعه ای به بیمارستان رفتم. تختش را نشانم دادند. خواب بود و در جای جای صورتش اخم داشت. پزشک گفته بود دنده اش از مدتها پیش شکسته بود و دریچه ی قلبش هم گشاد شده بود. گفته بود چنان ضعیف است که تاب جراحی را نخواهد داشت. راست می گفت. چنان کوچک و دور بود که تخت تقریبن خالی به نظر می رسید. منتظر ماندم. بیدار نشد. رفتم به خانه اش تا فضله های قمری هایش را پاک کنم و در حیاط ریزه های نان بریزم. جوجه ی قمری ها از لانه به پایین افتاده بود. یک پهلوی حیاط و روی دیوار پر از مورچه شده بود.
۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه
It is not true! It is not true!
این هم از شباهت من به یک شخصیت سیاسی. چند وقتی بود که فکر می کردم سارکوزی هستم.

What Famous Leader Are You?
personality tests by similarminds.com

What Famous Leader Are You?
personality tests by similarminds.com
۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه
قیس دهزاد
وصیت اش همه درباره ی بنیادی ترین حقوق آدمی است. در اشتباه بود که خود را کشت؟ نمی دانم چون هنوز نمی دانم شهامت در بیهوده ماندن است یا با امیدی خود را کشتن. چه کسی نیاز به آمرزش دارد؟! کی به خود می آییم؟ آنقدر قربانی است که فرصت عزاداری نیست. تا چند نسل؟ قیس دهزاد نگران دلفین ها هم بوده. پنهانم کنید تا بتوانم بگریم. خدای من.