در نتیجه ی یک انقلاب و تحول روانی درونی، تصمیم گرفتم ساکی را از صحنه ی اینترنت محو کنم. تا چند ساعت هم همین طور بود. ساکی و همه ی دار و ندارش حذف شده بود. حتی حساب کاربریِ یازده ساله ی خود را در یاهو به همراه تمام متعلقاتش در ایمیل و مسنجر و نقشه و عکس و هر چی خرت و پرت بود، جمع کردم و تا ابد حذف کردم. نوبت فیس بوک رسید. آن را هم حذف کردم. بعد از آنجا که دگرگونی خیلی ناگهانی و شدید بود- یک چیزی مثل بحران چهل سالگی در مردان که ممکن است زنان در سنین متفاوتی تجربه اش کنند- زورم رسید به این وبلاگ بدبخت بیچاره ی فلک زده ی طفل معصوم. با چنگال های درنده وارد حسابِ بلاگر شدم و رفتم سروقت تنظیمات. همانجا خواستم حذفش کنم که دیدم گزینه ی «ارسال وبلاگ» التماس کنان می خواهد رحمی به این درخت بی پناه بکنم. تمام وبلاگ را در یک فایل ذخیره کردم و وبلاگ را حذف کردم. با اندوه و خشم و رحم و مهربانی و همه ی احساسات و عواطفی که همه در من به طور همزمان در غلیان بودند، کامپیوتر را خاموش کردم و بلند شدم.
دو قدم بعد برگشتم و کامپیوتر را روشن کردم. خدایا همین دو کلام حرف بی حساب را هم اگر اینجا نزنم و ننویسم، پس چه کنم؟ یعنی دیگر تمام و کمال لالی وبی مخاطبی را بپذیرم؟ مگر می شد؟ خیلی غیر عاقلانه به نظرم رسید این کارِ «حذف کردن» به خصوص که همه چیز را در یک فایل در کامپیوتر ذخیره کرده بودم. راستی که من گاهی وقت ها نسبت به خودم میل شدیدی به کلاه گذاشتن یا کلاه برداشتن دارم.
یک حساب یاهوی دیگر ساختم. یک وبلاگ هم در وردپرس ساختم. همه چیز را از بلاگر به آنجا انتقال دادم و نامش را هم گذاشتم «ترجمان»! حالا هی قالب وبلاگ را تغییر می دهم، هی تغییر می دهم، هی تغییر می دهم... اما اصلن به دلم نمی نشست.
توبه کردم و برگشتم سرِ همین نازنین خودم. گرچه بلاگر امکانِ داشتن چند صفحه با موضوع های متفاوت را ندارد، اما دست نویسنده آزادتر است برای ویرایش و ایجاد تغییرات.
درختک خودم را آب می دهم و آفتاب و سایه اش را میزان می کنم. همین ساکی هم می مانم.
جمله ی ظالمانه ایست اما: زندگیست دیگر.
دو قدم بعد برگشتم و کامپیوتر را روشن کردم. خدایا همین دو کلام حرف بی حساب را هم اگر اینجا نزنم و ننویسم، پس چه کنم؟ یعنی دیگر تمام و کمال لالی وبی مخاطبی را بپذیرم؟ مگر می شد؟ خیلی غیر عاقلانه به نظرم رسید این کارِ «حذف کردن» به خصوص که همه چیز را در یک فایل در کامپیوتر ذخیره کرده بودم. راستی که من گاهی وقت ها نسبت به خودم میل شدیدی به کلاه گذاشتن یا کلاه برداشتن دارم.
یک حساب یاهوی دیگر ساختم. یک وبلاگ هم در وردپرس ساختم. همه چیز را از بلاگر به آنجا انتقال دادم و نامش را هم گذاشتم «ترجمان»! حالا هی قالب وبلاگ را تغییر می دهم، هی تغییر می دهم، هی تغییر می دهم... اما اصلن به دلم نمی نشست.
توبه کردم و برگشتم سرِ همین نازنین خودم. گرچه بلاگر امکانِ داشتن چند صفحه با موضوع های متفاوت را ندارد، اما دست نویسنده آزادتر است برای ویرایش و ایجاد تغییرات.
درختک خودم را آب می دهم و آفتاب و سایه اش را میزان می کنم. همین ساکی هم می مانم.
جمله ی ظالمانه ایست اما: زندگیست دیگر.