۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

تظاهر نکن که نگرانی

لحظه ی آفتاب
گروه The Living End




با زندگی زیر ابرهای خاکستری
وقتی هیچ چیز هرگز تغییر نمی کند
بیش از این نمی شد خود را حقیر حس کرد
قلب این شهر سرد شده است
می خواهم پیش از این که خیلی پیر شوم از اینجا بروم
اکنون بهترین وقت است

چون تنها چیزی که می شنویم
این است که سال دیگر که بیایی همه چیز بهتر خواهد بود
هرگز و هیچ وقت بهتر نخواهد شد
و اهمیتی نمی دهم که تو چه در چنته داری
چون قرار نیست دیگر منتظر بمانم

این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
دیگر چیزی برای ما نمانده است

لطفن نگران نباش
اگر ما هرگز بازنگشتیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است

اینجا در این مکان آینده ای برای ما نیست
و هیچ کس هرگز تغییر نمی کند
همه در دیروز زندگی می کنند
و ما هرگز بر آنها اثری نداریم
و شاید هرگز نخواهیم داشت

یا بسیار تند می دویم
یا بسیار در سکونیم
ما فکرهایمان را کرده ایم
دیگر چیزی نیست که ما را نگه دارد

چون تنها چیزی که می شنویم
این است که سال دیگر که بیایی همه چیز بهتر خواهد بود
هرگز و هیچ وقت بهتر نخواهد شد
و اهمیتی نمی دهم که تو چه در چنته داری
چون قرار نیست دیگر منتظر بمانم

این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
دیگر چیزی برای ما نمانده است

لطفن نگران نباش
اگر ما هرگز بازنگشتیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است

بله، اینجا جایش است
و اکنون وقتش است
برای لحظه ی ما در آفتاب
لحظه ی آفتاب

و اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم
نه، اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم

این لحظه ی ماست در آفتاب
این زمانی است برای ما که بگریزیم
چون چیزی برای ما باقی نگذاشته اند
چیزی نمانده است

و تظاهر نکن که نگرانی
که ما هرگز برنمی گردیم
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما نمانده است

اینجا متولد شده ایم
اما آیا باید همین جا بمیریم؟
چون چیزی در اینجا برای ما باقی نمانده است
دیگری چیزی برای ما باقی نمانده است

و اهمیتی نمی دهم که چه در چنته داری
چون دیگر قرار نیست منتظر بمانم
در این حوالی