۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سهشنبه
آخ که ...
فکر کنم دو روز دوام آوردم. ترک عادت به این راحتی ها هم که فکر می کردم نیست. اما قول می دهم که تعداد ساعت های وبگردی ام را کم و مفید کنم. تاسف برانگیز ترین خبری که خواندم این است. و البته که من از درستی آن نمی توانم صد در صد اطمینان داشته باشم. اما به چشم خودم این خصوصیت ِ خانوادگیِ «برای پول از این دفتر به آن دفتر دویدن» را در بعضی ها دیده ام. این تاسف مرا بیشتر می کند.
۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه
ترک اعتیاد
من شرمنده ی تمام عزیزانی هستم که هر از گاهی به این وبلاگ سر می زنند تا ببینند آیا به روز شده یا نه. این روزها همه چیز درب و داغان است و آشفته. درست است که نوشتن در وبلاگ وقت زیادی نمی برد اما عادت بدی که دارم این است که تا وارد وبلاگم شوم، وبگردی ها شروع می شوند و اووووهو همه در خواب می شوند و شب هم از نیمه می گذرد و آنچه در خواب نشده چشم من و مانیتور است. مسئله خواب نیست. در نوجوانی به قول مادرم کیسه ی خواب را پاره کرده ام پس دیگر نیازی به خواب نیست. باید که اعتیادم را به اینترنت کم کنم.
مثلن:
مادر: بلدی ماست مایه کنی؟
من: نه.
مادر: نمی خواهی یادت بدهم؟ روزی به دردت می خورد.
من: هر وقت لازم شد ماست درست کنم، کافیست یک کوچولو در گوگل جستجو کنم. حل است.
مادر سر تکان می دهد.
مثلنِ دیگر:
خواهرم: ماشین را که دیزاین 2010 کردی. بیا با اتوبوس برویم.
من: خب حالا که زود است.
خواهر: بهتر. می توانیم یک کم زودتر برویم. آنجا رودخانه هم هست که می توانیم برویم کنارش تا وقتی فرصت داریم. مردم می آیند ماهیگیری می کنند. خوش می گذرد.
من (عصبانی): نه. چرا زود برویم؟ که چی بشود؟ خب ماهی بگیرند. بگذار این وبلاگ را هم بخوانم. اصلن الان در گوگل می زنم «برنامه ی حرکت اتوبوس ها» تا ببینم با کدام اتوبوس درست سر موقع می رسیم. چرا زود برویم؟
خواهر(عصبانی تر): گور پدر گوگل. من رفتم.
زندگی واقعی همینطور از زیر دستم در می رود. باید که منظم شوم. متاسفانه تا مدتی دیر به دیر به روز می کنم این وبلاگ را. دلم تنگ می شود برای همه. مواظب خودتان باشید. بدرود.
مثلن:
مادر: بلدی ماست مایه کنی؟
من: نه.
مادر: نمی خواهی یادت بدهم؟ روزی به دردت می خورد.
من: هر وقت لازم شد ماست درست کنم، کافیست یک کوچولو در گوگل جستجو کنم. حل است.
مادر سر تکان می دهد.
مثلنِ دیگر:
خواهرم: ماشین را که دیزاین 2010 کردی. بیا با اتوبوس برویم.
من: خب حالا که زود است.
خواهر: بهتر. می توانیم یک کم زودتر برویم. آنجا رودخانه هم هست که می توانیم برویم کنارش تا وقتی فرصت داریم. مردم می آیند ماهیگیری می کنند. خوش می گذرد.
من (عصبانی): نه. چرا زود برویم؟ که چی بشود؟ خب ماهی بگیرند. بگذار این وبلاگ را هم بخوانم. اصلن الان در گوگل می زنم «برنامه ی حرکت اتوبوس ها» تا ببینم با کدام اتوبوس درست سر موقع می رسیم. چرا زود برویم؟
خواهر(عصبانی تر): گور پدر گوگل. من رفتم.
زندگی واقعی همینطور از زیر دستم در می رود. باید که منظم شوم. متاسفانه تا مدتی دیر به دیر به روز می کنم این وبلاگ را. دلم تنگ می شود برای همه. مواظب خودتان باشید. بدرود.
۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه
یادم تو را فراموش
بعضی چیزها هستند که خیلی منتظرشانی تا بیایند، تا برسند. اما وقتی آمده اند، می خواهی فراموششان کنی، مثل امروز. با تعجب برای اولین بار است که ذهنم اینقدر از امروز آگاه است. درگیرو دار فراموش کردن امروز بودم که یادم افتاد هیچ چیزی در این دنیا از بین نمی رود. ماده به انرژی و انرژی به ماده تبدیل می شود. این انرژی هم حتمن نباید یک چیز را جابجا کند تا انرژی اش بدانم، این انرژی می تواند مرا کنترل کند. و می کند.
و فراموشی اگر به معنای حذف چیزی از ذهن باشد دروغ ساده لوحانه ایست. اصلن حذف ناممکن است. حتی وقتی یک حرف "ح" را تایپ و بعد دیلیت می کنیم، آن را حذف نکرده ایم. حرف "ح" فقط دیگر دیده نمی شود. ذهن همه چیز را می گیرد. وقتی چیزی به وجود آمد، به این معنی نیست که از اول نبوده. امروز از ازل بوده و فراموش کردنش به معنای حذفش نیست. فراموش کردنش هیچ کمکی نمی کند. با به یاد داشتنش ادامه می دهم. گریزی نیست. حتی با مرگ هم گریزی نیست. پس از مرگ هم این روز هست و بوده. من هم به شکل دیگری، انرژی مثبت یا منفی هستم. من امروز متولد شده بودم. ماده شده بودم.
----------------
* بگردید حروف بعد از "ح" را پیدا کنید. یک راهنمایی: یک واژه ی دو حرفی است.
پس از دو روز:
حل معما: یک واژه ی عربی است،«حَی».
و فراموشی اگر به معنای حذف چیزی از ذهن باشد دروغ ساده لوحانه ایست. اصلن حذف ناممکن است. حتی وقتی یک حرف "ح" را تایپ و بعد دیلیت می کنیم، آن را حذف نکرده ایم. حرف "ح" فقط دیگر دیده نمی شود. ذهن همه چیز را می گیرد. وقتی چیزی به وجود آمد، به این معنی نیست که از اول نبوده. امروز از ازل بوده و فراموش کردنش به معنای حذفش نیست. فراموش کردنش هیچ کمکی نمی کند. با به یاد داشتنش ادامه می دهم. گریزی نیست. حتی با مرگ هم گریزی نیست. پس از مرگ هم این روز هست و بوده. من هم به شکل دیگری، انرژی مثبت یا منفی هستم. من امروز متولد شده بودم. ماده شده بودم.
----------------
* بگردید حروف بعد از "ح" را پیدا کنید. یک راهنمایی: یک واژه ی دو حرفی است.
پس از دو روز:
حل معما: یک واژه ی عربی است،«حَی».
۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه
من در درخت فروردین
آدم ناخن خشکی به نظر می آیم. بی مناسبت چیزی نمی خرم. به همین دلیل گاهی شنیده ام که با ترس به من می گویند ناخن خشک. در حالی که تا یادم هست ناخن هایم را می جویده ام. تازه سه سال است که فهمیده ام ناخن بلند برای زیبایی دست زنانه نعمتی است. اما هر وقت ناخن هایم تر می شوند، مثل ناخن دیگران نرم می شوند و ممکن است راحت خم شوند. خب این یعنی چی؟ با منطق من این یعنی من ناخن خشک نیستم.
یک دلیلش هم این است که امروز رفتم یک مجموعه داستان از یک نویسنده ی استرالیایی خریدم. در حقیقت این سومین کتابی است که از نویسندگان استرالیایی می خرم. ویژگی ای که هر سه کتاب داشتند این بوده که زندگی روستایی استرالیا را به من معرفی کرده اند و تا آنجا که من فهمیده ام بخش بزرگی از ادبیات استرالیا به همین زندگی عادی مردم روستایی پرداخته است.
وقتی کتاب می خرم مثل دخترهایی که به شدت مد روز لباس می پوشند، به خودم افتخار می کنم. اما بعد که به مهمانی تولد دوستی دعوت می شوم، به التماس می افتم که یکی از خواهرهایم لباسی به من قرض بدهند و بدانید که موفق می شوم. من سالهای زیادی در کوچه های اطراف آستان قدس مشهد قدم زده ام و خودم قربانی نگاه دختر کولی هایی بوده ام که می خواستند ازشان چاقو بخرم یا دعا. ازشان یاد گرفته ام.
با مشاهده راحت تر یاد می گیرم. اما نمی دانم چطور زمانی محتوای کتابهایی را که می خواندم بدون مشاهده ی عینی باور می کردم.
عین هایم، ببخشید چشمهایم عینکی هستند. اما خودم نیستم.
دیگر این که بعد از گذشت یک سال انتشار این وبلاگ (اگر پست آزمایشی اول را نادیده بگیرم) ، تازه فهمیده ام که بی ادبم و باید پیش از این خودم را معرفی می کردم.
اینجانب ساکی بدون تذکره هستم. بهترین ویژگی ام مهارت در یافتن و نگه داشتن دوستان خوب است. بدترینش.... اهه! نمی شود که همه چیز را گذاشت توی وب. این یک سال خوب بلاگ درمانی کردم خودم را و متاسفانه ادبیات را با آنکه دوست دارم نمی توانم جدی بگیرم. زندگی لعنتی خیلی بیشتر از آن است.
یک دلیلش هم این است که امروز رفتم یک مجموعه داستان از یک نویسنده ی استرالیایی خریدم. در حقیقت این سومین کتابی است که از نویسندگان استرالیایی می خرم. ویژگی ای که هر سه کتاب داشتند این بوده که زندگی روستایی استرالیا را به من معرفی کرده اند و تا آنجا که من فهمیده ام بخش بزرگی از ادبیات استرالیا به همین زندگی عادی مردم روستایی پرداخته است.
وقتی کتاب می خرم مثل دخترهایی که به شدت مد روز لباس می پوشند، به خودم افتخار می کنم. اما بعد که به مهمانی تولد دوستی دعوت می شوم، به التماس می افتم که یکی از خواهرهایم لباسی به من قرض بدهند و بدانید که موفق می شوم. من سالهای زیادی در کوچه های اطراف آستان قدس مشهد قدم زده ام و خودم قربانی نگاه دختر کولی هایی بوده ام که می خواستند ازشان چاقو بخرم یا دعا. ازشان یاد گرفته ام.
با مشاهده راحت تر یاد می گیرم. اما نمی دانم چطور زمانی محتوای کتابهایی را که می خواندم بدون مشاهده ی عینی باور می کردم.
عین هایم، ببخشید چشمهایم عینکی هستند. اما خودم نیستم.
دیگر این که بعد از گذشت یک سال انتشار این وبلاگ (اگر پست آزمایشی اول را نادیده بگیرم) ، تازه فهمیده ام که بی ادبم و باید پیش از این خودم را معرفی می کردم.
اینجانب ساکی بدون تذکره هستم. بهترین ویژگی ام مهارت در یافتن و نگه داشتن دوستان خوب است. بدترینش.... اهه! نمی شود که همه چیز را گذاشت توی وب. این یک سال خوب بلاگ درمانی کردم خودم را و متاسفانه ادبیات را با آنکه دوست دارم نمی توانم جدی بگیرم. زندگی لعنتی خیلی بیشتر از آن است.
۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه
ساکی دیگر کیست؟ من اسم دارم.
بله دیگر. اینجا هم که می آیم همین طور است. این روزها یک کم گیج می زنم.
استاد در حال تدریس است. حرف از نُه اگوست می زند که آخرین مهلت برای ارسال سوالات آنلاین است. در این جمله ی او فقط ماه اگوست توجه مرا جلب می کند وآخرین مهلت ارسال. البته که ذهنم اصلن به سمت سوالات آنلاین نمی رود. ذهنم فرار می کند به سمت مجله ی هایکو که اعلام کرده آخرین مهلت ارسال هایکو ماه آگوست است. تازگی از هایکو خیلی خوشم آمده. سر کلاس با خیال راحت به ذهنم اجازه ی فرار می دهم. چون می دانم که دستگاه کوچک ضبط صدا تمام حرفهای استاد را ضبط می کند و من بعدا می توانم بشنوم (این تقلب را هم مدیون روحیه ی خاورمیانه ای ام هستم).
در اتوبوس به حرفهای ضبط شده ی استاد گوش می دهم و می خواهم قسمت شوخی های بی مزه اش را پاک کنم که به اشتباه گزینه ی فرمت را انتخاب می کنم و تمام فایلهای صوتی پاک می شوند.
چه کار کنم؟ خودم را فحش بدهم؟ گیجم دیگر.
بهتر نبود زبان و ادبیات می خواندم؟ مرا چه به عدد و رقم؟
این تنها مورد گیجی من نیست. بدتر از اینها هم پیش آمده. راستی که گیج می زنم.
استاد در حال تدریس است. حرف از نُه اگوست می زند که آخرین مهلت برای ارسال سوالات آنلاین است. در این جمله ی او فقط ماه اگوست توجه مرا جلب می کند وآخرین مهلت ارسال. البته که ذهنم اصلن به سمت سوالات آنلاین نمی رود. ذهنم فرار می کند به سمت مجله ی هایکو که اعلام کرده آخرین مهلت ارسال هایکو ماه آگوست است. تازگی از هایکو خیلی خوشم آمده. سر کلاس با خیال راحت به ذهنم اجازه ی فرار می دهم. چون می دانم که دستگاه کوچک ضبط صدا تمام حرفهای استاد را ضبط می کند و من بعدا می توانم بشنوم (این تقلب را هم مدیون روحیه ی خاورمیانه ای ام هستم).
در اتوبوس به حرفهای ضبط شده ی استاد گوش می دهم و می خواهم قسمت شوخی های بی مزه اش را پاک کنم که به اشتباه گزینه ی فرمت را انتخاب می کنم و تمام فایلهای صوتی پاک می شوند.
چه کار کنم؟ خودم را فحش بدهم؟ گیجم دیگر.
بهتر نبود زبان و ادبیات می خواندم؟ مرا چه به عدد و رقم؟
این تنها مورد گیجی من نیست. بدتر از اینها هم پیش آمده. راستی که گیج می زنم.
۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه
فکرهای خوب کجایید؟
نامه ای به همسرم
11/11/1933
زندان بورسا
یگانه و تنهای من!
در نامه ی آخرت گفتی:
« سرم زق زق می کند،
قلبم تیر می کشد!»
تو گفته ای:
«اگر تو را دار بزنند،
اگر تو را از دست بدهم،
خواهم مرد!»
تو زنده می مانی، عزیزم--
خاطره ی من مثل دود سیاهی در باد گم خواهد شد.
البته که تو زنده می مانی، بانوی سرخ موی قلب من:
در قرن بیستم
ماتم فقط
یک سال می ماند.
مرگ--
تنی در تاب با ریسمان.
قلب من
مرگ را چنین نمی پذیرد.
اما
شرط می بندم
اگر دست پرموی سیاه
و عنکبوت وار کولی بیچاره ای
حلقه ی دار بر گردنم بیندازد،
بیهوده منتظر ترس خواهند بود
در چشمان آبی
ناظم.
در تاریک و روشن آخرین صبحگاه
من
دوستانم را خواهم دید و تو را،
و خواهم رفت
به سوی قبرم
بی حسرت چیزی مگر سرودی ناتمام...
همسرم!
پاک دلم،
زرین من،
ای که نگاهت شیرین تر از عسل-- زنبورکم!
چرا برایت نوشتم
می خواهند مرا به دار بیاویزند؟
هنوز محاکمه ای نیست،
به این سادگی که کسی را
مثل مرغی سر نمی برند.
ببین، اصلن اینها را فراموش کن.
اگر پولی داری،
برایم لباس زیر فلانل بخر:
درد سیاتیک ام باز شدید شده است.
و یادت نرود،
همسر یک زندانی
همیشه باید فکرهای خوب کند.
ناظم حکمت
--------------------
11/11/1933
زندان بورسا
یگانه و تنهای من!
در نامه ی آخرت گفتی:
« سرم زق زق می کند،
قلبم تیر می کشد!»
تو گفته ای:
«اگر تو را دار بزنند،
اگر تو را از دست بدهم،
خواهم مرد!»
تو زنده می مانی، عزیزم--
خاطره ی من مثل دود سیاهی در باد گم خواهد شد.
البته که تو زنده می مانی، بانوی سرخ موی قلب من:
در قرن بیستم
ماتم فقط
یک سال می ماند.
مرگ--
تنی در تاب با ریسمان.
قلب من
مرگ را چنین نمی پذیرد.
اما
شرط می بندم
اگر دست پرموی سیاه
و عنکبوت وار کولی بیچاره ای
حلقه ی دار بر گردنم بیندازد،
بیهوده منتظر ترس خواهند بود
در چشمان آبی
ناظم.
در تاریک و روشن آخرین صبحگاه
من
دوستانم را خواهم دید و تو را،
و خواهم رفت
به سوی قبرم
بی حسرت چیزی مگر سرودی ناتمام...
همسرم!
پاک دلم،
زرین من،
ای که نگاهت شیرین تر از عسل-- زنبورکم!
چرا برایت نوشتم
می خواهند مرا به دار بیاویزند؟
هنوز محاکمه ای نیست،
به این سادگی که کسی را
مثل مرغی سر نمی برند.
ببین، اصلن اینها را فراموش کن.
اگر پولی داری،
برایم لباس زیر فلانل بخر:
درد سیاتیک ام باز شدید شده است.
و یادت نرود،
همسر یک زندانی
همیشه باید فکرهای خوب کند.
ناظم حکمت
--------------------
متن انگلیسی بسیار ساده بود. بنابر سفارش طبیب اعتماد بنفسم از این پس متن انگلیسی را نمی گذارم. (اما گاهی می گذارم واین یعنی گاهی شک دارم در ترجمه و نیاز شدید به نقد)
۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه
دمت بی اندوه، تا ابد.
تعبیر واژه ی خواب
می خواهم تو را در خواب تماشا کنم،
که شاید دستم ندهد.
دلم می خواهد تماشایت کنم
که در خوابی.
دلم می خواهد با تو بخوابم،
به خوابت بیایم
در آندم که موج تاریک و روانش
روی سرم می لغزد
و می خواهم با تو گذر کنم
از جنگل تابناک و لرزانِ برگهای سبزآبی،
که خورشیدی از آب دارد و سه ماه،
به سوی غاری که باید در آن فرو شوی،
به سوی بدترین ترسَت.
می خواهم به تو شاخه ی نقره ای را بدهم،
گل کوچک سفید را، آن یگانه واژه را
که تو را محافظت می کند
از اندوهی که در دل رویایت است.
از اندوهی که در دل است
می خواهم باز به دنبالت
از راه پله ی طولانی بالا بروم
و آن قایقی شوم که تو را با احتیاط
همچون شعله ای بر کف دو دست،
بازمی گرداند
به آنجا که تنت خوابیده است،
درکنارم،
و هنگامی که می آیی
به سادگیِ درون کشیدنِ نفس
دلم می خواهد آن هوایی باشم
که سکونت می کند در تو
می خواهم تو را در خواب تماشا کنم،
که شاید دستم ندهد.
دلم می خواهد تماشایت کنم
که در خوابی.
دلم می خواهد با تو بخوابم،
به خوابت بیایم
در آندم که موج تاریک و روانش
روی سرم می لغزد
و می خواهم با تو گذر کنم
از جنگل تابناک و لرزانِ برگهای سبزآبی،
که خورشیدی از آب دارد و سه ماه،
به سوی غاری که باید در آن فرو شوی،
به سوی بدترین ترسَت.
می خواهم به تو شاخه ی نقره ای را بدهم،
گل کوچک سفید را، آن یگانه واژه را
که تو را محافظت می کند
از اندوهی که در دل رویایت است.
از اندوهی که در دل است
می خواهم باز به دنبالت
از راه پله ی طولانی بالا بروم
و آن قایقی شوم که تو را با احتیاط
همچون شعله ای بر کف دو دست،
بازمی گرداند
به آنجا که تنت خوابیده است،
درکنارم،
و هنگامی که می آیی
به سادگیِ درون کشیدنِ نفس
دلم می خواهد آن هوایی باشم
که سکونت می کند در تو
تنها برای لحظه ای.
می خواهم آن نامحسوس باشم،
آن ضرورت.
مارگارت آتوود*
می خواهم آن نامحسوس باشم،
آن ضرورت.
مارگارت آتوود*
Variation On The Word Sleep
Margaret Atwood
I would like to watch you sleeping,
which may not happen.
I would like to watch you,
sleeping. I would like to sleep
with you, to enter
your sleep as its smooth dark wave
slides over my head
and walk with you through that lucent
wavering forest of bluegreen leaves
with its watery sun and three moons
towards the cave where you must descend,
towards your worst fear.
I would like to give you the silver
branch,the small white flower, the one
word that will protect you
from the grief at the center
of your dream, from the grief
at the center I would like to follow
you up the long stairway
again and become
the boat that would row you back
carefully, a flame
in two cupped hands
to where your body lies
beside me, and as you enter
it as easily as breathing in
I would like to be the air
that inhabits you for a moment
only. I would like to be that unnoticed
and that necessary.
Margaret Atwood
I would like to watch you sleeping,
which may not happen.
I would like to watch you,
sleeping. I would like to sleep
with you, to enter
your sleep as its smooth dark wave
slides over my head
and walk with you through that lucent
wavering forest of bluegreen leaves
with its watery sun and three moons
towards the cave where you must descend,
towards your worst fear.
I would like to give you the silver
branch,the small white flower, the one
word that will protect you
from the grief at the center
of your dream, from the grief
at the center I would like to follow
you up the long stairway
again and become
the boat that would row you back
carefully, a flame
in two cupped hands
to where your body lies
beside me, and as you enter
it as easily as breathing in
I would like to be the air
that inhabits you for a moment
only. I would like to be that unnoticed
and that necessary.
*مارگارت آتوود نویسنده ی معاصر و شهیر کانادایی، شاعر، منتقد، فیلمنامه نویس و نویسنده ی نمایشنامه های رادیویی و کتابهای کودکان است. آثار او تاکنون برنده ی جوایز ادبی بسیاری شده است. او در فاصله ی سالهای 1984-1986 رییس انجمن قلم کانادا بود. او فعالیتهای ارزشمند ادبی بسیاری داشته است و در تدوین مجموعه های ادبی بزرگی با دیگر محققان و نویسندگان شهیر همکاری داشته است. از دیگر فعالیتهای او تدریس در دانشگاه است.
۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه
قانون شماره ی یک
FACE DOWN IN HISTORY
Howie Good
Then the gypsies abandoned their camp
and the stars sank down to candles.
All I could see was what could be
surmised from circumstance,
a dancing bear with a head scarf
and one gold earring climbing into a cab.
I was never so young again.
The banished Polish princess
who shared her orange
spit the seeds out on the floor.
She said rule number one was simple,
like the valley between her breasts.
There was no rule number two.
Howie Good
Then the gypsies abandoned their camp
and the stars sank down to candles.
All I could see was what could be
surmised from circumstance,
a dancing bear with a head scarf
and one gold earring climbing into a cab.
I was never so young again.
The banished Polish princess
who shared her orange
spit the seeds out on the floor.
She said rule number one was simple,
like the valley between her breasts.
There was no rule number two.
مرور تاریخ
پس کولیان خیمه را ترک کردند
و ستارگان افول کردند تا شمع ها
آنچه می شد دید گمان بود
برخاسته از پیرامون من،
خرسی رقصان با شالی بر سر
و گوشواره ای زرین که به درون درشکه ای بالا می رفت.
هرگز دوباره آنقدر جوان نشدم.
شاهدخت تبعیدی لهستانی
همان که پرتقالش را با دیگران تقسیم کرده بود
دانه ها را بر زمین تف کرد.
گفت قانون شماره ی یک ساده بود،
همچون دره ی میان سینه هایش.
قانون شماره ی دو وجود نداشت.
هُوی گود(Howie Good) پرفسور خبرنگاری در دانشگاه ایالتی نیویورک و نیوپالتز است. از او سه مجموعه شعر منتشر شده است با نامهای مرگ شاهزاده ی قورباغه ای(2004)، هارتلند(2007) و بیگانگان و فرشتگان(2008).
۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه
من خونسرد هستم پس متمدنم.
خانمها، آقایان
امروز دقیقا این اتفاق برای من افتاد. تنها تفاوت در این است که آنها دو هفته پیش ماشین را خرید بودند. تصادف کردم. تصادف با ماشین اگر منجر به مرگ نشود از آن تجربه های نابی است که در سقوط آزاد هم نصیب نمی شود. این عکس محل تصادفه.

البته این را هم بگم که هنوز معلوم نیست مقصر واقعی کدام راننده است. آن خانم خط توقف سر راهش داشت اما من هیچ نداشتم. معلوم نیست اما به احتمال زیاد من مقصر شناخته میشوم. (وضعیت را ببینید لطفن و کارشناسی کنید به نفع من) داخل آن مربع سیاه من هستم که خواهرم در کنارم نشسته و آن مربع آبی ماشین رقیب. پیکان های سیاه مسیری را که من قرار بود بروم نشان می دهند و پیکانهای آبی هم مال رقیب هستند. اما... اما هیچ کدام از این پیکان ها نتوانستند تا آخر به اجرا در بیایند چون آن منحنی پیچ خورده ی قرمز برای من اتفاق افتاد. دقیقن در همان محل × ما به هم برخورد کردیم و بعد مسافرت چند ثانیه ای من به فضا شروع شد. نه اینطور هم نبود. تایرهای ماشین به گمانم هیچ وقت از زمین کنده نشدند. اما من انگار داخل یک دستگاه گریز از مرکز بودم که قرار بود از ذرات وجودم انرژی هسته ای و کیک زرد بگیرد. بعد هم ماشین شلیک شد به سمت چمن پیاده رو و بعد از برخورد با دیوار نیم متر برگشت عقب. خب در مسافر باز نمی شد (این هم یک تفاوت دیگه با آن داستان) و خواهرم گیر کرده بود. هر دو از قسمت راننده آمدیم بیرون. آن خانم دیگر هم ترمز کرده بود در همان نقطه ی برخورد و از خلق صحنه ای که درهالیوود با صرف هزینه های زیادی تولید می شوند، به وجد آمده بود و گریه می کرد. دوست پسرش هم تحسینش می کرد و دلداری اش می داد که عیب ندارد دفعه ی بعد حتمن دوربین فیلمبرداری را هم می آوریم. در آن صحنه فقط پاپاراتزی کم داشتیم. خب دیدم آن هم جور است؛ خواهر زرنگم با موبایلش داشت از صحنه و ماشین های خسارت دیده عکس می گرفت.
ما -من و رقیب- هم مثل آدمهای متمدن بعد از این که از سلامت همدیگر مطمئن شدیم شروع کردیم به داد و بیداد و خب فاک هم که مثل آدامس در دهان استرالیایی ها می چرخد. آرام که شدیم یادم آمد در آن داستان مشخصات بیمه رد و بدل کرده بودند. ما هم این کار را کردیم. سناریو باید دنبال می شد. زنگ زدیم و آمدند هر دو ماشین را بردند. فردا می روم بیمه. ببینم دسته گلی که به آب دادم چقدر خرج دارد. البته نهایت تلاشم را می کنم تا ثابت شود کی مقصر واقعی بوده. گزارش کامل صحنه تنظیم شده و هر دو طرف امضا کرده ایم. دعا کنید در این آستانه ی محصل شدن جیبم از این خالی تر نشود.
در آخر یادم آمد که کشتی گیران پس از مبارزه سر بر شانه ی همدیگر می گذارند و ... ما با صدای کشدار زنانه گفتیم:
امروز دقیقا این اتفاق برای من افتاد. تنها تفاوت در این است که آنها دو هفته پیش ماشین را خرید بودند. تصادف کردم. تصادف با ماشین اگر منجر به مرگ نشود از آن تجربه های نابی است که در سقوط آزاد هم نصیب نمی شود. این عکس محل تصادفه.
البته این را هم بگم که هنوز معلوم نیست مقصر واقعی کدام راننده است. آن خانم خط توقف سر راهش داشت اما من هیچ نداشتم. معلوم نیست اما به احتمال زیاد من مقصر شناخته میشوم. (وضعیت را ببینید لطفن و کارشناسی کنید به نفع من) داخل آن مربع سیاه من هستم که خواهرم در کنارم نشسته و آن مربع آبی ماشین رقیب. پیکان های سیاه مسیری را که من قرار بود بروم نشان می دهند و پیکانهای آبی هم مال رقیب هستند. اما... اما هیچ کدام از این پیکان ها نتوانستند تا آخر به اجرا در بیایند چون آن منحنی پیچ خورده ی قرمز برای من اتفاق افتاد. دقیقن در همان محل × ما به هم برخورد کردیم و بعد مسافرت چند ثانیه ای من به فضا شروع شد. نه اینطور هم نبود. تایرهای ماشین به گمانم هیچ وقت از زمین کنده نشدند. اما من انگار داخل یک دستگاه گریز از مرکز بودم که قرار بود از ذرات وجودم انرژی هسته ای و کیک زرد بگیرد. بعد هم ماشین شلیک شد به سمت چمن پیاده رو و بعد از برخورد با دیوار نیم متر برگشت عقب. خب در مسافر باز نمی شد (این هم یک تفاوت دیگه با آن داستان) و خواهرم گیر کرده بود. هر دو از قسمت راننده آمدیم بیرون. آن خانم دیگر هم ترمز کرده بود در همان نقطه ی برخورد و از خلق صحنه ای که درهالیوود با صرف هزینه های زیادی تولید می شوند، به وجد آمده بود و گریه می کرد. دوست پسرش هم تحسینش می کرد و دلداری اش می داد که عیب ندارد دفعه ی بعد حتمن دوربین فیلمبرداری را هم می آوریم. در آن صحنه فقط پاپاراتزی کم داشتیم. خب دیدم آن هم جور است؛ خواهر زرنگم با موبایلش داشت از صحنه و ماشین های خسارت دیده عکس می گرفت.
ما -من و رقیب- هم مثل آدمهای متمدن بعد از این که از سلامت همدیگر مطمئن شدیم شروع کردیم به داد و بیداد و خب فاک هم که مثل آدامس در دهان استرالیایی ها می چرخد. آرام که شدیم یادم آمد در آن داستان مشخصات بیمه رد و بدل کرده بودند. ما هم این کار را کردیم. سناریو باید دنبال می شد. زنگ زدیم و آمدند هر دو ماشین را بردند. فردا می روم بیمه. ببینم دسته گلی که به آب دادم چقدر خرج دارد. البته نهایت تلاشم را می کنم تا ثابت شود کی مقصر واقعی بوده. گزارش کامل صحنه تنظیم شده و هر دو طرف امضا کرده ایم. دعا کنید در این آستانه ی محصل شدن جیبم از این خالی تر نشود.
در آخر یادم آمد که کشتی گیران پس از مبارزه سر بر شانه ی همدیگر می گذارند و ... ما با صدای کشدار زنانه گفتیم:
Soorryyyyyy!
۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه
پادآوای آخر هفته (2)
Show Recent Messages (F3)
saki appears to be offline and will receive your messages after signing in.
You currently appear offline to saki.
saki: سلام ای ملت همیشه انویزیبل
saki: سلام ای ملت همیشه انویزیبل
saki: بابا آنلاین شوید دیگر. تا مشتی بر دهان استکبار سکوت بزنیم و این حرفها
saki: بابا آنلاین شوید دیگر. تا مشتی بر دهان استکبار سکوت بزنیم و این حرفها
saki: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
saki: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
saki: آخر چرا؟
saki: آخر چرا؟
saki: سرها در گریبان است
saki: سرها در گریبان است
saki: هان؟
saki: هان؟
saki: زمستان است
saki: زمستان است
saki: آخر زمستان که فصل انداختن شال دور گردن آدم برفی است
saki: آخر زمستان که فصل انداختن شال دور گردن آدم برفی است
saki: فصل پارو کردن بام است
saki: فصل پارو کردن بام است
saki: اصلن اینجا زمستان است
saki: اصلن اینجا زمستان است
saki: چرا آن سرِ زمین همه را یخ زده است؟
saki: چرا آن سرِ زمین همه را یخ زده است؟
saki: باز که هر چی من می گویم تو می گویی
saki: این عادت است که تکرار شود
Last message received on 11/07 at 9:13 PM
saki appears to be offline and will receive your messages after signing in.
You currently appear offline to saki.
saki: سلام ای ملت همیشه انویزیبل
saki: سلام ای ملت همیشه انویزیبل
saki: بابا آنلاین شوید دیگر. تا مشتی بر دهان استکبار سکوت بزنیم و این حرفها
saki: بابا آنلاین شوید دیگر. تا مشتی بر دهان استکبار سکوت بزنیم و این حرفها
saki: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
saki: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
saki: آخر چرا؟
saki: آخر چرا؟
saki: سرها در گریبان است
saki: سرها در گریبان است
saki: هان؟
saki: هان؟
saki: زمستان است
saki: زمستان است
saki: آخر زمستان که فصل انداختن شال دور گردن آدم برفی است
saki: آخر زمستان که فصل انداختن شال دور گردن آدم برفی است
saki: فصل پارو کردن بام است
saki: فصل پارو کردن بام است
saki: اصلن اینجا زمستان است
saki: اصلن اینجا زمستان است
saki: چرا آن سرِ زمین همه را یخ زده است؟
saki: چرا آن سرِ زمین همه را یخ زده است؟
saki: باز که هر چی من می گویم تو می گویی
saki: این عادت است که تکرار شود
Last message received on 11/07 at 9:13 PM