۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

آرام، ای دل

آرام، ای دل
امیلیانا توررررررینی




آرام، ای دل
چنین بلند تپیدن نگیر
به خاطر من آرام بمان
آن هنگام که او از تو گذر می کند.

ای اشک، نه
جاری نشو.
اگر بخواهی کورم کنی،
من هم اکنون شکست خورده ام.

ای لب، نه
کلامی نگو
مبادا بشنود
لرزش صدایت را.

ای دست، دستش را رها کن
نرم و سبک
مبادا در زیر ناخن هایت خونین شود.

آه، پروردگار
تاجت را بردار
دیگر پادشاه من نیستی
با آن قلب بی رحمت



آرام، ای دل
چنین بلند تپیدن نگیر
به خاطر من آرام بمان
آن هنگام که او از تو گذر می کند.

ای اشک، نه
جاری نشو
اگر بخواهی کورم کنی،
من هم اکنون شکست خورده ام.


۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

کوچ

بی بی می گفت مورچه ها ما را رانده بودند. من با پوزخند می گفتم چه ربطی به مورچه ها دارد، بابایم پول لازم داشت باید خانه را می فروخت. او چیزی نمی گفت؛ یعنی که من خیلی بی اعتقادم. بعد از این که بابو سر پیری خواسته بود عروس نو به خانه اش بیاورد، آن پیرزن ریز و لاغر بالاخره به چشمم آمده بود. پیش از آن برایم فقط بی بی بود که جمعه ها می رفتم خانه اش تا وظیفه ی مادربزرگی اش را برایم انجام دهد. مرا به گردش می برد و برایم بستنی یا لواشک می خرید. بزرگتر که شدم، می رفتم که وظیفه ی نوه گی ام را برایش انجام دهم؛ به جایش در صف نانوایی می ایستادم و خانه اش را با آن که همیشه پاک بود، جارو می زدم. با این که نیازی به این کارها نبود و من هم چندان اهل نوه گی کردن نبودم، اما چنان حوصله ام در آنجا سر می رفت که چاره ی دیگری نداشتم.

وقتی شنیدم بابو قصد دارد با زن چاق و نیرومندی که سینه های بزرگ و آویزان داشت ازدواج کند، ناگهان بی بی در نظرم زنی شد. زنی شد که شوهر داشت و وجودش ، برخلاف آنچه من می شناختم، به جمعه ها خلاصه نمی شد. او روزهای دیگر هفته را هم زندگی می کرد. از آن بی بی که ماشین وار با مادربزرگی اش مرا جمعه ها راضی نگه می داشت، تبدیل شده بود به زنی که می توانست بگرید و حسادت کند. بعد از آن مدتی بود که جمعه ها تنها نمی رفتم به خانه اش. همراهی داشتم که خشمگین بود و پر از ایده های انتقام. وقتی غر می زد ، تند و محکم قدم برمی داشت و من تلاش می کردم عقب نمانم. در خانه ی بی بی ، مادر مرا به کاری وا می داشت و خودش چای دم می کرد و می نشست کنار مادرش. من گوش می دادم، از پشت هر دیواری، به تمام صداهای خانه گوش می دادم. صدای گاه و بیگاه قمری ها بر سر بام، صدای غژغژ در توالت در گوشه ی حیاط ، صدای به هم خوردن استکان ها و نعلبکی ها ، ریختن چای و کم کم صدای گپ های مادر در مورد تغییر جای وسایل خانه و بعد صدای آه کشیدن بی بی، صدای اعتراض مادر به خاطر دیدن اشک های بی بی و بعد صدای خشم و ترس هردو. بالاخره مادر از جا برمی خاست و در طول هال قدم می زد. یعنی می خواست طوفان کند. نشسته ممکن نبود. مادر رعد می فرستاد و هر دو می باریدند. بی بی طلاق نمی خواست و مادر تحمل دیدن هووی بی بی را نداشت.

در آن ساعت ها بی بی پرنده ی خیسی بود که نمی دانست به کدام جهت برود. دقیقن همین طور بود. مثل یک پرنده ی خیس کوچک ونیازمند به نظر می رسید اما نمی خواست خودش را به دست هیچ آدمی بسپرد تا پناهش دهد. دیگر فهمیده بودم که بی بی احساس داشت. چون آسیب پذیر شده بود. چون گریه می کرد. جمعه بود و او وظیفه ی روتین جمعه هایش را تمام و کمال برایم انجام نمی داد. گاهی خبر نداشت که من هم آنجایم.

بعد از مدتی مادر مرا باز تنها فرستاد. بابو خانه بود و بی بی حلب خالی روغن نباتی را کنار کنتور برق به دیوار حیاط کوبیده بود و با کش وطناب محکمش کرده بود. بعد از ناهار ریزه های نان را در حیاط زیر حلب روغن ریخت. چادرش را سر کرد و مرا به قبرستان برد. کنار قبری که با حصار و پارچه های سبز جدا شده بود، نشست و فاتحه خواند. به پیرمردی پول داد تا قرآن بخواند. بعد مرا رساند خانه مان و رفت. به مادر گفتم بابو خانه بود. گفت می داند. پرسیدم چرا. گفت چون پسر آن زن چاق را منصرف کردم.

هفته ی بعد یک جفت قمری در حلب روغن لانه کرده بودند. زیر حلب، روی زمین پر بود از فضله های خشک شده. پاک کردن شان جان کندن من بود. همیشه غر می زدم و پاک می کردم. بی بی توجهی نمی کرد. قمری هایش را دوست داشت. صبح ها گزارش رفتارهایشان در طول هفته را به من می داد. عصرها من در غیاب گفت و گوهای خانه به صداها گوش می دادم. صدای قمری ها بود و صدای چرخ ریسندگی بی بی. پشم می رسید و آمد و رفت قمری هایش را تماشا می کرد. بی بی درآمد داشت.

هیچ وقت نفهمیدم او بود که آهسته و پیوسته با تغییراتش مرا جلب می کرد یا من بودم که آهسته و پیوسته او را متفاوت تر می یافتم. کم کم ظاهرش هم در نظرم تغییر کرد. اول لاغرتر شد. بعد کندتر و ناگهان متوجه شدم که کج شده است. کج راه می رفت. کج می نشست و کج بلند می شد. در این میان او همچنان گزارش هفتگی رفتارهای قمری ها و جوجه هایشان را به من می داد و من غرغر کنان فضله های خشک شده را می تراشیدم و می شستم.

روزی مادر هم حلب خالی روغنی را به دیوار حیاط کوبید. پدر بهانه کرد که دیوار خانه ی اجاره ای خراب می شود. چند هفته گذشت. اما قمری ای نیامد. بعدتر مادر با خشم تلاش می کرد گلیم بافی یاد بگیرد. این کارهایش اسباب تمسخر من و بابا شده بود.

جمعه ای به بیمارستان رفتم. تختش را نشانم دادند. خواب بود و در جای جای صورتش اخم داشت. پزشک گفته بود دنده اش از مدتها پیش شکسته بود و دریچه ی قلبش هم گشاد شده بود. گفته بود چنان ضعیف است که تاب جراحی را نخواهد داشت. راست می گفت. چنان کوچک و دور بود که تخت تقریبن خالی به نظر می رسید. منتظر ماندم. بیدار نشد. رفتم به خانه اش تا فضله های قمری هایش را پاک کنم و در حیاط ریزه های نان بریزم. جوجه ی قمری ها از لانه به پایین افتاده بود. یک پهلوی حیاط و روی دیوار پر از مورچه شده بود.




۱۳۸۸ آذر ۱, یکشنبه

It is not true! It is not true!

این هم از شباهت من به  یک شخصیت سیاسی. چند وقتی بود که فکر می کردم سارکوزی هستم.

What Famous Leader Are You?
personality tests by similarminds.com

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

قیس دهزاد

 وصیت اش همه درباره ی بنیادی ترین حقوق آدمی است. در اشتباه بود که خود را کشت؟ نمی دانم چون هنوز نمی دانم شهامت در بیهوده ماندن است یا با امیدی خود را کشتن. چه کسی نیاز به آمرزش دارد؟!  کی به خود می آییم؟ آنقدر قربانی است که فرصت عزاداری نیست. تا چند نسل؟ قیس دهزاد نگران دلفین ها هم بوده. پنهانم کنید تا بتوانم بگریم. خدای من.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

ما هیچ
ما هر چند وقت نگاه

تا ببینیم کی دیگران را از میدان به در می کند.

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

داستان کوتاه

مکیدن جادو
کارولین بلچر
برگردان:  ساکی


در خیابان خالی قدم می زنم. خانه در تاریکی است. پنجره ها طوری به من زل می زنند که انگار می گویند «برو دیگر. مثل روح در این اتاق ها سرگردان نباش.»


کسی دوستم ندارد، زن دوست نداشتنی ای هستم که ... که...

امکان نداشت جینا بفهمد حرفهایش مثل مشتی به شکمم خوردند؛ آن هم با شدتی که خم شدم و نفس کشیدن برایم مشکل شد. پیشنهاد کرده بود تخته ی گوشواره هایم را دور بیندازم و خود گوشواره ها را در بازار هفته گی بفروشم.

دخترم از خانه تکانیِ درست و حسابی خیلی خوشش می آید اما من نه. من جمع کن هستم، ذخیره می کنم. من خرت و پرت هایم را دوست دارم و آن گوشواره ها روی تخته ی گوشواره بخشی از خرت و پرت هایی هستند که دور خودم جمع کرده ام؛ آنها در حقیقت ویژه هستند. نیروی جادویی دارند. جادو را که نمی فروشند. یک برق، می کند و می برد، و می روم، نمی روم، به درون یکی از قصه هایشان کشیده می شوم.

آنجاست، شیطانک نقره ای آنجاست. چشمک می زند، برق می زند. می دانند؛ آنها می دانند. آن تجسم شرارت، شیطانک لینکلن¹، مات و مبهوت و سنگ شده روی پایه اش. تا شیطانک چشمک زن را بر می دارم میخکوب می شوم. گوین، گوین مو طلایی با آن موهای بلندش ظاهر می شود و من منگ، مثل هر شانزده ساله ای، عاشق برای اولین بار. اجازه دادم زیر و رویم کند؛ زندگیم را آشفته کند، آشفتگی ای که مرا به قدم زدن در خیابان خالی بکشاند و زل زدن به پنجره های بی نور.

وقتی پیشنهاد کرد آخر هفته به لینکلن برویم، من لحظه ها را می شمردم. کاخ اسقف، کاخ جدید نه، بلکه کاخ قدیمی؛ جایی که ما آخر هفته را گذراندیم؛ تبدیل به یک هتل شده بود.

در راه بودیم که گوین گفت: « من به آنها گفتم تو مادرم هستی. بنابراین باید دو اتاق یک خوابه بگیریم.»

شوک می تواند آدم را در مه و دود فرو ببرد، می تواند آدم را چنان فشار دهد که فکر کند در حال خفه شدن است. در ماشین را باز کردم وبیرون رفتم. به خودم گفتم باید آرام نفس بکشم، بشمرم، یک، دو، سه، و دور شوم. نمی دانستم کجا می روم؛ اهمیتی نداشت.

اگر گوین تعجب کرده بود، اگر پشت سرم داد زده بود، من نشنیده بودم. خیانت ذهنم را انباشته بود. در بایلگیت²  هتلی به نام گوزن سفید دیدم. رفتم داخل سرسرا و دنبال توالت زنانه گشتم. دعا کردم خالی باشد. خالی بود. می توانستم هق هق گریه کنم بدون این که شرمسار شوم یا کسی را شرمنده کنم.

چی شده بودم!؟ یک زن بزرگسال تر و دوست نداشتنی با چشمان قرمز که باید بیشتر می فهمید.می خواستم سرم را در کاسه ی دستشوییِ پر از آب سرد فرو ببرم؛ آب، تا آب را متوقف کند؛ آب، تا چشم پر آب قرمز را تسکین دهد. اما درپوش سوراخ دستشویی نبود. شیر آب غنیمت اما وقت گیر بود. تکه های دستمال توالت را گلوله می کردم، در آب خیس می کردم و به صورت می کشیدم، خیس می کردم و به صورت می کشیدم تا اینکه آرام شدم. بعد به مژه هایم ریمل زدم و به گونه هایم رژ گونه مالیدم و لبهایم را هم رژ زدم؛ سرخ بی حیا، سرخ خشمگین. به دلقک در آینه گفتم او به جوجه خروس احتیاجی ندارد.

در خیابان شیبداری به نام استرایت همدیگر را دیدیم. من بالا می رفتم، او پایین می رفت.

« شوخی کرده بودم، کانی. متاسفم.»

لبهای سرخ جیغ کشیدند: «شوخی! تو مسخره ای گوین پریچارد.»

چشمان سرخ کرده، گونه های سرخ کرده، دهان سرخ کرده، همه آهسته گفتند: « هاه! مسخره منم، دلقک اشک ریز منم، فریب خورده، اغفال شده، قربانی زبان بازی.» اما آه، چقدر آن دروغ ها را می خواستم.

بازویم را گرفت. من پس نکشیدم. به کلیسای جامع رفتیم. می خواست شیطانک را نشانم بدهد، قصه اش را برایم تعریف کند. برایم گوشواره های شیطانک نقره ای را خرید و آنشب طوری با من عشقبازی کرد که انگار او باد شمال بود و می خواست مرا بر پایه ای نصب کند.

به دخترم نگاه می کنم.

« جینا، من نمی توانم تخته ی گوشواره را بفروشم. نمی توانم گوشواره ها را بفروشم.» صدایم نیرومند بود و پر نفس.

« چرا؟ تو که آنها را از گوشت آویزان نمی کنی. شرط می بندم که سوراخ گوش هایت هم بسته شده اند.»

مانده بودم چطور به او بفهمانم.
« جینا، تو روی این تخته هستی. ببین. طوطی هایی که به من داده بودی. اینها عشق بودند. عشق حقیقی. مطمئنم تو نمی خواستی آنها را بخری. تو از بیشتر گوشواره های من بدت می آمد. مگر نه؟»

« بله . بدم می آمد. مادرهای دیگران از این گوشواره های عجیب و غریب نداشتند، یا از آن چکمه های گاوچرانها.»

ما می خندیم. چکمه های گاوچرانی روی زمینند. میان انبوه خرت و پرت و چیزهای عهد غار نشینان که زندگی مرا تشکیل می دهند.

« اما با این حال تو طوطی های رنگ و وارنگ را برایم خریدی. می دانستی چقدر از آنها خوشم می آید.»

« می خواستم تو مثل مادر اِما باشی، معمولی؛ اما افتخار هم می کردم که تو با بقیه فرق داشتی. برای همین آن ها را خریدم و برای این که تلاش کنم فاصله ی بین مان را کم تر کنم.»

« پس یادت هست کِی آنها را به من دادی؟»

سرش را تکان می دهد: « بعد از این که گواهینامه ی دبیرستان را گرفتم. به خاطر رفتن من به مهمانی ای در فیز³  بگو مگو داشتیم. چرا می خواهی یادت بیاید؟»

« چون من نتوانستم به حرفت گوش کنم، درکت کنم. من بی فکر بودم جینا. کلوب شبانه برای من مفهوم الکل، مواد مخدر و تجاوز داشت. سعی کردی بگویی اینطور نیست اما حرفت توی گوشم نمی رفت.»

چقدر آدم ها گوش می دهند، و اشتباه می فهمند؟

وقتی من و گوین ماجراهای عاشقانه مان را شروع کردیم، فکر می کردم ما در اتاق زیبایی هستیم که تا ابد آنجا می مانیم. گوین گفته بود که اتاق یک جای موقتی است که ما می توانیم وقتی آنجا هستیم خوش بگذرانیم. گوشواره ی شیطانک نقره ای یاد آور آنجاست.

چطور می توانم جادو را به جینا بفهمانم، آن لحظه ی کوتاه، آن درخشش تند ، به درون کشیدن و مکیدن جادو را؟

به جینا خیره می شوم. به من خیره می شود و ما ثانیه های بی نهایتی همان طور می مانیم گویا مبهوت و سنگ شده ایم همچون شیطانک نقره ای روی پایه ی کلیسای جامع؛ یک اندوخته، یادگاری، از دست رفته، دور انداختنی، تصویری ثابت.


¹ مجسمه ای در کلیسای جامع شهر لینکن در انگلستان. طبق افسانه ای که در قرن چهاردهم ریشه دارد، شیطان دو موجود شرور را که شیطانک نامیده می شدند، به زمین می فرستد تا شرارت کنند.  باد شمال این دو شیطانک  را بعد از ایجاد بلوا در منطقه ای در شمال انگلستان به لینکلن می برد و  آنها در کلیسای جامع شروع به شکستن میز و صندلی ها می کنند و اسقف هم سکندری می خورد و ...فرشته ای ظاهر می شود و به آنها دستور می دهد دست از خرابکاری بردارند. یکی از شیطانک ها روی پایه ی سنگی ای می رود واز آنجا به سمت فرشته سنگ پرتاب می کند. دومی زیر میزو صندلی های شکسته پنهان می شود. فرشته اولی را سنگ می کند و دومی فرار می کند. شیطانک سنگ شده همان شیطانک معروف لینکلن است که هنوز هم در کلیسای جامع وجود دارد.

² منطقه ای در لینکلن

³ نام مکانی است.

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

برسد به دست دوستان

با سلام خدمت پندار جان و سکینه جان و بتول جان محمدی ومعصومه جان و مهرگان جان و صحرا جان و کاکه تیغون عزیز و دیگر دوستان "ناشناس". سلام ویژه خدمت ملا رمضانیِ کم پیدا و حتی غایب. امیدوارم که همه در سرزمین پر نعمت مجازی سالم و صحتمند بوده باشید. اگر جویای احوالات اینجانب هستید، اینجانب در جوار پلیکان ها دعاگوی شما هستم و ملالی نیست جز دوری شما.
این روزها در سفری هستم که نه بلیت لازم دارم و نه بنزین. نه با دوچرخه سفر می کنم و نه با قایق پارویی و بادی. از آن سفرهای مفت و مجانی است که همه می توانید بروید البته اگر -دور از شما- بیکار باشید و دیوانه.

دیگر این که هوا بسیار خوب است و اگر بتوانم برایتان کارت پستال روان می کنم.

به یکدیگر بسیار سلام مرا برسانید.

ارادتمند شما
ساکی
27 اکتبر 2009


دو ساعت بعد: پوزش اگر نام کسی از قلم افتاده. این ریسکی است که همیشه وقتی قرار است دوستان را در فهرستی ردیف کنی وجود دارد. البته که اینجا مالی نیست و مورچه چیه که ...

ناشناس ناشناس، نظر شما حسابی حس کنجکاوی ام را تحریک کرد.


۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

وقتی نیمه شب است و

و او ی من در خواب است:
کاش در مدرسه هندسه نمی آموختم تا «خطوط» چهره اش را نامهای زیبا می دادم. اما ... از کودکی اقلیدس بر من فریاد کرد که این ها «خط» اند. مدرسه آن ذهن پاک و سیال کودک را با خطوط مرزبندی کرد. فراتر که روم شاعر می شوم. سرودهای زیبا بر آن شیارهای نازک چهره اش می خوانم و هر یک را نامی می دهم بی آنکه پیرو جغرافیا شوم.

حال و در این لحظه چین های نازک پریشانی اش دور باد. همه ی آن سرزمین گندمین را خشنود می خواهم.

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

جگر خونی


ایران که بودم  چشم و گوشم پر بود از خبرهای کشته شدن کودکان فلسطینی در بمباران ها و تیراندازی های اسرائیلی ها*. طوری که دیگر برایم عادی شده بود دیدن صحنه های خشن و پر خونی که در تلویزیون پخش می کردند. پدرم با اخبار بی بی سی شام می خورد، می خوابید، با رادیوی کوچکش به مهمانی می رفت تا مبادا اخبار را از دست بدهد و در نتیجه من هم تک تک گویندگان رادیو بی بی سی را اعضای ثابت خانواده می دانستم. اگر آنها خبر بدی می دادند، ازشان بدم می آمد و اگر خبر خوشی بود( که هرگز نبود)، خب ازشان لابد بدم نمی آمد. بسیار طبیعی بود اگر پدرم از خبر بدی که آنها داده بودند، ناراحت شود و به خاطر این ناراحتی اش من و خواهرانم حق دویدن و بازیگوشی اطراف او را نداشته باشیم. طوری شده بود که حتی اگر ما خود خبر را نشنیده بودیم، ارتعاش های امواجی را از پدرم دریافت می کردیم، که تا استخوان ما را می لرزاند و به ما هشدار می داد که آرام! ساکت و بی سر وصدا از کنار پدرتان بگذرید. کاری به کارش نداشته باشید که جگرش خون شده است. در چنین حالتهایی من در دلم افغانستان را لعنت می کردم. می گفتم آخر به ما چه؟ چرا من نباید بازی کنم؟ چرا من نباید بخندم و باید ساکت باشم؟ چرا بابایم نباید حال بازی و حرف زدن با ما را داشته باشد؟ لعنت به این مملکت که حتی از راه دور هم حال ما را می گیرد. افکار خودخواهانه داشتم؟ نه. من کودک بودم. برایم دیدن خون از تلویزیون طبیعی شده بود. برایم شنیدن خبرهای انفجار و تجاوز به زنان در جنگ ها و دفن دسته جمعی کشته گان طبیعی  شده بود. من با این خبرها بزرگ شده بودم. چه می دانستم که نباید دنیا چنین باشد. چه می دانستم که این نباید رسم دنیا باشد. خشم پدرم را نشان خودخواهی اش می دانستم.

تا بزرگ شدم و فهمیدم اگر کسی با چاقو رگ مرا ببرد، من دیگر زنده نیستم و پدر و مادرم عزادار خواهند بود یا به همین صورت، ممکن است من عزیزی را از دست بدهم. اصلن اگر عزیزی هم در کار نباشد، ممکن است من به عنوان انسانی دیگر وجود نداشته باشم. تمام آرزوها و زندگی زشت و زیبایی که می شد داشته باشم، با یک تیغ، در یک لحظه دیگر فرصت هست شدن را نمی داشتند. یک یک آن جسد های پوسیده  که از گورهای دسته جمعی بیرون می کشیدند، مجموعه ای از خاطرات، بازی ها، رقص ها، شتاب ها، هوس های انسانی، عشق ها و ... بوده اند...

++++

چندی پیش(اگر یک ماه و اندی را بشود چندی پیش دانست) در یک برنامه ی رادیویی چند کارشناس فلسفه و اخلاق و کارشناس علوم روباتیک با هم گفت و گو داشتند بر سر اخلاق در روباتها. یک مقام نظامی آمریکا که کارشناس امور روباتیک و به خصوص کنترل و برنامه ریزی هواپیماهای بدون سرنشین بود، توضیح می داد که چطور یک کاربرِ  دستگاه های کنترلِ این هواپیماها صبح از خانه اش بیرون می آید، روی زن و فرزندش را می بوسد و وارد محل کارش(در نوادا؟؟) می شود. طبق برنامه یی  که دارد، هواپیمای بدون سرنشینی را مثلن در خاک پاکستان کنترل می کند. هواپیما هدف را با استفاده از برنامه های روباتیک، شناسایی می کند و بمباران را آغاز می کند. بعد آن کاربر، به خانه اش برمی گردد و ما در خبرها می شنویم که عده ای در فلان محل، به وسیله ی هواپیماهای بدون سرنشین بمباران شده اند و فلان تعداد کشته شده اند. آن مقام نظامی به صراحت گفت هیچ وقت کشتن انسان ها به این راحتی نبوده است. فردی عده ای را می کشد، بدون این که حتی آنها را دیده باشد، یا حتی نیاز باشد دستش را بشوید. و کارشناسان فلسفه و اخلاق بحث می کردند که باید اخلاق را در برنامه ریزی روبات ها گنجاند طوری که وقتی دستوری خلاف اخلاق است، روبات بتواند سرپیچی کند.
تصورش سخت است. کد نویسی های کامپیوتریِ اخلاق برای کشتن انسان ها!!!

++++

خبر تجاوز در زندانها را می خوانم، خبر عملیات های انتحاری، انفجار مسافران که لابد کسانی چشم به راهشانند، اسید پاشی، قتل و تهدید، گروگان گیری، کودک آزاری،...
در این میان کد نویسی اخلاق برای روباتها مرا به خنده می اندازد.
پراکنده ایم در گوشه و کنار این جهان. در هر گوشه عزیزی دارم و این خبرها جگرم را خون می کنند. حال رسم دنیا را می فهمم. جنگ را نمی شود از دنیا محو کرد. حتی کارشناسان جمع می شوند تا بر سر این که چطور در جنگ اخلاق را حفظ کنند، صحبت می کنند. در مورد این صحبت می کنند که چطور می شود، جنگید اما فقط با روبات، و انسانها دخالت مستقیم در جنگ نداشته باشند. در مورد این صحبت نمی شود که جنگ را محو کنند تا خشونت و ضد اخلاق کم رنگ شود. رسم دنیا همین است که جنگ باشد و ویرانی باشد و ...
هی، من از همان کودکی می دانستم.



-----------------
*اینجا تلویزیون پر است از پلیس هایی که با چهره های مصمم به دنبال حل پرونده های قتل و تجاوز یا تروریست های مسلمان هستند. از آن گونه ی خشونت واقعیِ خاورمیانه ای به خشونت خیالی و لوکس غربی کوچ کرده ام.


به فرمایش جناب ملا رمضانی و برای دیگر دوستان علاقمند : قسمت اول برنامه ی رادیویی و قسمت دوم برنامه ی رادیویی.





نگویید اینها چیه، برو بابا اگر حرف تازه ای هست بیا بنویس. وگرنه... نگویید که شما هم عادت کرده اید و خبر هر انفجار، برایتان چیز عادی ای شده.

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

بازی را باید تمام کرد

چرا نمی میریم

در واپسین روزهای سپتامبر
صداها می گویند
تو خواهی مرد.
آن برگ چنین می گوید. آن خنکا هم.
راست می گویند.

روح ما-
چه می تواند کرد؟
هیچ. او نیز
بخشی از نامریی است.

او نیز
منتظر است تا به خانه برود.
می گوید: «دیر است.»
«در را قفل کن. بیا برویم.»

تن نمی پذیرد.
می گوید:
« توپک آهنی مان را
زیرآن درخت پنهان کرده ایم.
بیا بگیریمش.»

رابرت بلای