۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

وقتی زندگی کودکی بیش نبود

My Papa's Waltz

The Whisky on your breath
Could make a small boy dizzy,
But I hung on like death:
Such waltzing was not easy.

We romped until the pans
Slid from the kitchen shelf;
My mother's countenance
Could not unfrown itself.

The hand that held my wrist
Was battered on one knuckle;
At every step you missed
My right ear scraped a buckle.

You beat time on my head
With a palm caked hard by dirt,
Then waltzed me off to bed
Still clinging to your shirt.

Theodore Roethke(1908-1963)



والس بابای من

از بوی ویسکی که در نفس تو بود
هر پسر بچه ای می توانست سرگیجه بگیرد,
اما من تاب می آوردم تا پای مرگ:
آسان نبود این والس.

ما جست و خیز می کردیم آنقدر که تابه ها
می لغزیدند از قفسه ی آشپزخانه؛
دور نمی شد اخم
از چهره ی مادرم.

آن دستی که بر مچ دستم بود
بند انگشتی داشت داغان؛
در هر گام اشتباه تو
گوش راستم می زدود سگکی را.

ضرب می گرفتی بر سرم
با دستی چرک آلود,
بعد رقصان مرا به بستر می بردی
و من هنوز سخت چسبیده بودم به پیراهن تو.

تئودور روتکه(1963-1908)

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

زندگی تا ابد


Poem in three parts

1

Oh, On an early morning I think I shall live forever!
I am wrapped in my joyful flesh
As the grass is wrapped in its clouds of green.

2

Rising from a bed, where I dreamt
Of long rides past castles and hot coals,
The sun lies happily on my knees;
I have suffered and survived the night
Bathed in dark water, like any blade of grass.

3

The strong leaves of the box-elder tree,
Plunging in the wind, call us to disappear
Into the wilds of the universe,
Where we shall sit at the foot of a plant,
And live forever, like the dust.

Robert Bly (b. 1926)





شعری در سه قطعه

1

وه، در یک صبحگاه فکر می کنم که برای ابد زندگی خواهم کرد!
در خواهش های شادی بخشی پیچیده ام
همچون علف زار که پیچیده است در انبوه سبز خویش.

2

هنگامی که بر می خیزم از بستری که درآن خواب دیدم
سواری های طولانی و گذر از کاخ ها و زغال های داغ را،
خورشید شادمانه بر زانوانم می آرامد؛
من در شب رنج بردم و نجات یافتم
شستشو شده در آب تیره، همچون تیغه برگی از علفزار.

3

برگهای ستبر درختِ افرا
متلاطم در باد، ما را فرا می خوانند تا محو شویم
در جنگل های هستی،
جایی که در پای یک گیاه می نشینیم،
و تا ابد زندگی خواهیم کرد چون غبار.

رابرت بلای (متولد 1926)

------------------------
تشکر فراوان از دوستی بسیار بسیار عزیز که با انتخاب و تغییر بعضی واژگان کلیدی در ترجمه ی این شعر خیلی به من کمک کرد.

۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه

انسانیت مسخ شده


Humanity I love you
E.E.Cummings


Humanity I love you
because you would rather black the boots of
success than enquire whose soul dangles from his
watch-chain which would be embarrassing for both

parties and because you
unflinchingly applaud all
songs containing the words country home and
mother when sung at the old howard

Humanity I love you because
when you're hard up you pawn your
intelligence to buy a drink and when
you're flush pride keeps

you from the pawn shops and
because you are continually committing
nuisances but more
especially in your own house

Humanity I love you because you
are perpetually putting the secret of
life in your pants and forgetting
it's there and sitting down

on it
and because you are
forever making poems in the lap
of death Humanity

I hate you




ای انسانیت من تو را دوست دارم

ای انسانیت من تو را دوست دارم
زیرا تو ترجیح می دهی که چکمه های موفقیت را واکس بزنی
به جای این که در پی کسی باشی که روحش از زنجیر ساعتش آویزان است
که در آن صورت شرم آور می بود
برای هردوطرف
و زیرا
تو قاطعانه کف زدی برای
تمام سرودهایی که واژه های میهن
و مادر را در خود دارند
هنگامی که در اولد هوارد* خوانده شدند

ای انسانیت من تو را دوست دارم
زیرا وقتی مفلس و محتاجی، به گرو می گذاری
هوش خود را برای یک نوشیدنی
و وقتی پُر و پیمان هستی
نخوت تو را دور نگه می دارد تو را
از بنگاههای گروگذاری
و زیرا
پی در پی ادرار می کنی
اما بیشتر در خانه ی خودت

ای انسانیت من تو را دوست دارم
زیرا تو مداوم راز زندگی را
در تنبانت می گذاری و فراموش می کنی
که آنجاست و می نشینی
رویش
و زیرا تو برای ابد در حال
سرودن شعر در دامن مرگ هستی
ای انسانیت

من از تو نفرت دارم

ادوارد استیلن کامینگز


--------------------------
* اولد هوارد: سالن تاترمشهوری بود در ماساچوست محل تولد و زندگی شاعر. اولد هوارد در ابتدا محل اجرای تاترهای شکسپیر و نمایش های فاخر بود. اما بعدها و قبل از جنگ جهانی دوم به عنوان محلی برای کمدین های نازل و نمایشهای رقص جامه ریزان(strip-teasers) مشهور شد.

۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

ژرف ترین راز درخت زندگی

I carry your heart with me
E.E.Cummings


I carry your heart with me (I carry it in
my heart) I am never without it (anywhere
I go you go,my dear; and whatever is done
by only me is your doing, my darling)
I fear
no fate (for you are my fate,my sweet) I want
no world (for beautiful you are my world, my true)
and it's you are whatever the moon has always meant
and whatever the sun will always sing is you


here is the deepest secret nobody knows
(here is the root of the root and the bud of the bud
and the sky of the sky of a tree called life; which grows
higher than the soul can hope or mind can hide)
and this is the wonder that's keeping the stars apart


I carry your heart (I carry it in my heart).



من قلب تو را با خود دارم


من قلب تو را با خود دارم (من آن را در قلبم نگه می دارم)
هرگز بدون آن نیستم ( هر جا که بروم
تو هم می روی، عزیز من؛ و هرآنچه که من تنها انجام داده ام
کارِ توست، محبوب من)
نمی ترسم
از تقدیر( زیرا تو تقدیر منی، شیرین من). نمی خواهم
دنیا را (زیرا که زیبا! تو دنیای منی، حقیقت من)
و تو هستی هر آنچه که همواره معنای ماه بوده است
و تو هستی هر آوازی که خورشید خواهد خواند .

این ژرف ترین راز است که کسی نمی داند
این ریشه ی ریشه و شکوفه ی شکوفه
و آسمانِ آسمان درختیست به نام زندگی؛ که قد می کشد
بالاتر از آنچه که دل به آن امید بندد یا عقل پنهانش کند
و این اعجازیست که ستارگان را از هم دور نگاه می دارد .


من قلب تو را به همراه دارم ( من آن را در قلبم نگه می دارم ).


ادوارد استیلن کامینگز

۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

خلقت ناتمام عشق


Abortion
Yoonoos Peerbocus


I came as tomorrow
swaddled in innocence
To your warm womb
Mother...
without your choice
or mine
destined to update
with time
our human tree
but before love
grew into flesh and words
what is unfinished creation-
a precipitation of blood
became my transcendence .


سقط جنین


من همچون فردا آمدم
پیچیده درقنداق معصومیت
به بطن گرم تو
مادر...
بدونِ انتخاب تو
یا من
مقدر شده برای بهنگام کردن
با زمان
درخت انسانی مان را
اما پیش از آنکه عشق
در گوشت و کلمات رشد کند
آنچه خلقت ناتمام است
نزول خون است
که مرا به تعالی رساند.

یونس پیربوکوس

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

مرد آن است که ...

در اسرار التوحید آمده که
شیخ ما(که همان ابوسعید ابوالخیر باشد) را گفتند که فلان کس بر روی آب راه می رود. گفت « سهل است چغزی و صعوه ای نیز برروی آب می رود.» گفتتند « فلان کس در هوا می پرد.» گفت « زغن و مگس نیز در هوا می پرد.» گفتند « فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می رود.» شیخ گفت «شیطان نیز در یک لحظه از مشرق به مغرب می رود.این چنین چیزها را چندان قیمتی نیست. مرد آن بود که درمیان خلق بنشیند و برخیزد و بخورد و بجنبد و بخرد و بفروشد و دربازار در میان خلق، ستد و داد کند و زن خواهد و با خلق در امیزد و یک لحظه از خدای غافل نباشد.»

******
شیخ هم خوب بلد بوده خلق را ضایع کند و بزند توی ذوقشان. البته خوب چون خودش خوش ذوق تر بوده .این نکته ی ظریفی که گفته خیلی چیزها را برای من بیان می کند. زمانی بود که من بد جوری به خودم مغرور بودم. نمی دانم می شود اسمش را مغرور بودن گذاشت یا نه. سال اول دانشگاه بودم. تازه با یکی دو نفر از همکلاسی هایم سلام و علیک می کردم. مزخرفی بودم که فکر می کردم روزمره گی حق من نیست و از این حرفها. در گفتگو با دیگران خسیس بودم در حالی که من بیش از آنها به گفتگو احتیاج داشتم و حالیم نبود. با خودم می گفتم خوب که چی که مثلا بگویم و بدانم که فلان دامن مُد شده و فلان خانم رفته موهایش را فِر یک ساله داده یا این تابستان قیمت سبزی خوردن بیشتر ازهمیشه بوده. باید از هایدگر حرف زد؛ از داوینچی، مارکز یا خمرهای سرخ. باید با هم از بار هستی میلان کوندرا صحبت کنیم و ... ولی زندگی در اطراف من طور دیگری ادامه داشت. خیال می کردم من آن آدمی هستم که بر آب می روم و در هوا می پرم و در یک لحظه از شهری به شهری می روم. اما زندگی به این چیزها اهمیت نمی داد. زندگی ادامه داشت. برای همین می گفتم که من درد دارم چون راه رستگاری من از میان این روزمره گی ها و روزمرگی ها می گذرد. با رنج از میان این همه آدم های دو رو که به فِر یک ساله ی موهای فلان خانم می خندند اما خودشان می دوند که موهایشان را فِر و مِش کنند، می گذرم ولی در عوض من خودم را سالم نگه می دارم. شده بودم یک چیز عجیبی که خودم هم نمی توانم بگویم چی. شاید یک قدیسه مآبی که دین خودش را داشت. معجونی شده بودم از هر چیزی که انتخاب کرده بودم و بعد آن را خوانده بودم و تماشا کرده بودم و گوش داده بودم و خدا می داند کارم به کدام دیوانه خانه ای می کشید اگر یک بار با دقت شعر صدای پای آب سهراب را نمی خواندم و نمی فهمیدم که پاسبان ها هم می توانند شاعر باشند. فقط نام را باید باز ستاند. آن روی آب راه رفتن و پریدن را قیمتی هست ولی قابل مقایسه با قیمت در میان خلق نشستن و برخاستن و خوردن و جنبیدن و خریدن و فروختن نیست.
******


شیخ مونث شما که امروز بالای این درخت رفته تا موعظه بکند، می فرماید:
خواهش می فرمایم هفده تا بیست وسه ساله گی تان را جدی بگیرید و در میان خلق بگردید (یا بجنبید؟!).
با دیگران سفر کنید اگر شده حتی تا ایستگاه اتوبوس اما تنهایی در یک لحظه از شهری به شهر دیگر رفتن را هم فراموش نکنید. از یاد خدا غافل نشدن هم که کار هر کسی نیست. هر کس توانست خودش حالش را می برد. همین.

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

شاعری اجتماعی

من زیاد شعر انگلیسی نمی خوانم. اصلا من زیاد شعر نمی خوانم. اما به تازگی علاقه به شعر پیدا کرده ام. آن هم نه فقط خواندن شعر بلکه ترجمه اش. امروز در اینترنت دنبال متن کامل شعر به خصوصی بودم که اتفاقی به اشعار شاعری به نام تد شریدان برخوردم. هر چه به دنبال مشخصات این شاعر و یا نقدی بر شعر هایش گشتم، چیزی نیافتم. 774 قطعه شعر از او یافتم. بدون این که از خودش و تاریخ و محل تولدش و از این قبیل اطلاعات چیزی بدست بیاورم. البته برای لذت بردن از شعر این شاعر و هر کار هنری دیگری نیاز چندانی به دانستن این جور مسائل نیست. خودش در زندگینامه اش -که فقط یک بند است- این طور گفته:


« من همیشه یک محافظه کار بوده و هستم و در دنیای امروز همین
یک مسئله خودش به تنهایی کافیست تا بهانه ای برای آغاز یک جنگ
باشد. رویا های من خیلی ساده اند... آرزو می کنم که وقتی عمرم به آخر
رسید و زندگیم تمام شد، به یک خواب واقعی بروم و وقتی بیدار می شوم زندگی های گذشته
ام را به خاطر نیاورم؛ زندگی یک راننده تاکسی در بغداد یا زندگی یک
موش خرمای تنها در یک جنگل مرده و سنگ شده؛ یا شاید این یکی که من مگسی بودم
روی دیوار دفتر کار بیضی شکل جرج بوش. اوه، در ضمن من به خوبی می دانم که رئیس
جمهور بعدی ایالات متحده ی آمریکا جان مک کِین است....حداقل این چیزی است
که سوسک های دفتر کلینتون می گویند...( آنها همه هیلاری را می
خواستند.)»

دو تا از شعرهایش را ترجمه کردم که می گذارم این جا. دومی را به همسرش تقدیم کرده. ترجمه ام البته بدون سنجاق کردن شاعر به شعرش بوده.

An end to war


The trumpet lilies are silent with sadness
as the many widows
with their folded flags
leave red roses
on the rooftops of a new home
and the childeren
their hankies wet with promises
wave goodby to daddy...
with open hands instead of clinched fists-


پایانی برای جنگ


زنبق ها در سکوت اندوهباری هستند*
وقتی زنان بیوه اشک ریزان
با بیرق های تا زده شان
گل های رز قرمز می گذارند
بر بام یک خانه ی جدید
و کودکان
دستمال هایشان خیس از وعده ها و قول ها
در هوا تکان می خورد برای خداحافظی از بابا...
با دستان باز به جای مشت های گره کرده-
---------------------------
*(به تصحیحِ ناشناس) شیپورهای زنبقی اندوهگین و خاموشند


A devoted gardener of love and beauty

I looked upon her beauty as a flower
I hesitated to pinch her from her stem
instead I planted myself next to her
where I too have flourished in a sense....


باغبان شیفته ی عشق و زیبایی


به چشم یک گل به زیبایی اش نگاه کردم
تردید داشتم که از ساقه بچینمش
به جای این کار خودم را در کنار او کاشتم
جایی که من هم به نحوی شکوفا شدم....

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

همین جوری

این فونتِ « تاهوما» که در بیشتر وبلاگها استفاده می شود خیلی صمیمی است. به نوشته های فارسی ای که در اینترنت می خوانم، صمیمیت می دهد. آن خشونتِ دندانه دارِ «تایمز رومن» را ندارد. فونتِ « تاهوما» زنانه است. فونت « تایمز رومن» را هم ناچاراً مردانه اعلام می کنم. فرزندشان هم فونتِ «وراندا» باید باشد. از من می شنوید به جنسیت اسامی فونت ها دقت بکنید.

امروز حالم خوش نیست!ها!

کجاست اون کوچه/ کجاست اون خونه/ آدماش کجان؟/ خدا می دونه

اینجا فردا عید فطر است. اوایل اصلا برایم مهم نبود این اعیاد. اما حالا یکی از دلخوشی هایمان در غربتِ مضاعف همین روزهاست که بهانه ای بشود که جشن بگیریم. خندیدن و خوشی این روزها سخت است. بی بهانه نمی شود خندید. اگر چه راستش حتی این بهانه ها هم کار ساز نیستند.

بگذریم. مادرم بُسراق درست کرده. برای فردا. کاری که تا وقتی در ایران و میانِ بزرگترهای فامیل بودیم اصلا نمی کرد. احساس می کنم که بدون این رسم و رسومات - که قبلا اصلا ارزششان را نمی دانستم و حتی گاهی بیهوده حسابشان می کردم - نمی توانیم در این غربت دوام بیاوریم. مادرم هم با این برای اولین بار بُسراق پختنش همین را دارد می گوید.

بهانه ی دیگری هم اما برای این بُسراق هست. فوتِ پدربزرگم که بعد از این که ترکش کردیم و به اینجا آمدیم، سکته ی خفیفی کرد. زود حالش خوب شد. اما بعد از یک سال و نیم خیلی نامنتظره بدون هیچ فرصتِ دیدار دوباره و بدون فرصتِ خداحافظی با ما از این دنیا رفت. هنوز گاهی خیال می کنم باید روزی برگردم ایران و بروم به دیدنش ... به او سلام می کنم او با ریشِ زمختش صورتم را می خراشد و دستهای زبرش هنوز می ترسند که دستم را آزار دهند... خیلی زیاد دوستش داشتم. هنوز گاهی واقعا فکر می کنم زنده است و می روم می بینمش. مرگش بعد از شش ماه باورم نشده. و فردا افغانی های انگشت شمار این شهر قرار است برای عید اولش بیایند خانه مان. مادرم بُسراق پخته. بُسراقش را شکر نزده. شیرین نیست. می گوید بُسراق اصلش شور است. باید شور باشد. فردا عید اولی است که بابو را نداریم. هنوز باورم نمی شود. شاید چون آنطور که باید برایش عزاداری نکردم. هنوز برای رفتنش ضجه نزده ام. کاش دلم فرصتی پیدا کند که ضجه بزند. کاش این قدر آواره ی اینجا و آنجا نبودیم تا مرگ و تولد همدیگر را می دیدیم. آن وقت می شد از ته دل گریست و یا خندید؛ فقط اگر با هم بودیم...

باز هم بگذریم. عید فطرِ همگی مبارک. چه آنها که روزه بودند و چه آنها که زخم معده دارند، چه آنها که به خدا ایمان دارند و چه آنها که شب تا صبح خدا خدا نمی کنند اما برای همنوعانشان واقعاً ارزش قائلند.

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

نقاشیِ در و دیوار و مشکلاتِ آن

با راه انداختن این وبلاگ حالم بهتر شد. تمام دیروز به فکر بهتر کردن وبلاگ بودم. به این که چی را تغییر بدهم و چی را بگذارم همانطور بماند. بالاخره یک قالب خوب پیدا کردم. اما همانطور که می بینید یک مشکلی هست. مشکل از راست به چپ کردنِ قالب هست. نشانه های نقطه گذاریِ آخرِ بند ها درست نمایش داده نمی شود. خواندنِ یک متن با این نشانه گذاریِ غلط کار سختی باید باشد. به خاطر این مشکل معذرت می خواهم. امیدوارم به زودی بتوانم این قالب را دستکاری کنم تا این مشکل حل شود.

تا بعد